|
|
|
نقدی بر مقاله "متافیزیک و زمان - پارمنیدس و افلاطون"
مهدی عاطف راد
خانم ترانه جوانبخت در نوشته ای با عنوان "متافیزیک و زمان- پارمنیدس و افلاطون" و در نوشته های حاشیه ای آن چند ادعا کرده اند که من در این نقد می کوشم به اختصار به آن ها پاسخ دهم. ابتدا ایشان مدعی شدند که پارمنیدس دشمن افلاتون بوده است. وقتی برای ایشان توضیح دادم که پارمنیدس پیش از افلاتون می زیسته و در زمان زندگی او هنوز فیلسوفی به نام افلاتون وجود نداشته که پارمنیدس بخواهد دشمن او باشد، ادعای خود را اصلاح کردند و گفتند منظورشان این بوده که بین نظریات فلسفی پارمنیدس و افلاتون تضادی شدید وجود دارد؛ و بعد ادعا کردند که افلاتون نظریات فلسفه پارمنیدس را نقد کرده است. وقتی از ایشان پرسیدم که افلاتون در کدامیک از آثارش فلسفه پارمنیدس را نقد کرده است، ایشان مدعی شدند که: در"رساله پارمنیدس". من ابتدا می خواهم به همین موضوع بپردازم که آیا "رساله پارمنیدس" افلاتون نقد نظریات پارمنیدس است یا نه؟ بنابراین ابتدا نگاهی کوتاه به این رساله می اندازم. این رساله که در مجموعه آثار افلاتون به زبان فارسی با ترجمه محمد حسن لطفی، در جلد سوم منتشر شده ونام اصلی آن ( ایده و واحد) است از زبان کسی به نام "کفالس" روایت شده است. کفالس در این روایت مدعی می شود که روزی با همراهانی از زادگاهش به آتن آمده بوده، در آنجا آنتیفون- برادر دوست کفالس- بحثی را که سال ها پیش بین سقراط و پارمنیدس و زنون و چند تن دیگر در باره "ایده و واحد" انجام گرفته و او آن را از دوستش پیتودوروس چند بار شنیده و از حفظ کرده، روایت می کند. بحث از اینجا آغاز می شود: سقراط و همراهانش به دیدن پارمنیدس و شاگردش زنون- که از زادگاهشان الئا برای چند روز به آتن آمده بودند- می روند تا از زنون خواهش کنند که کتاب خود را که در آن ادعا کرده "کثیر وجود ندارد" و به اثبات این ادعا پرداخته، برایشان بخواند. بر سر این موضوع بحثی بین پارمنیدس و سقراط و ارسطو( نه ارسطوی مشهور بلکه ارسطوی دیگری که سال ها بعد یکی از حکام سی گانه آتن می شود) در می گیرد. تقریباً در تمام بحث پارمنیدس برای اثبات نظریه خود دال بر این که "کل جهان یکتا و یگانه است و کثیر وجود ندارد" مطالبی استدلالی و استنتاجی را به شکل یک رشته گزاره فلسفی مطرح می کند و در بخش نخست بحث سقراط و در بخش بعدی ارسطو با او به گفت و گو می پردازد. گزاره هایی که پارمنیدس مطرح می کند چنان منطقی و مستدل است که آن دو پاسخی جز این ها نمی توانند بدهند: - درست است... بدیهی است...آری، همان است... مسلماً چنین است....راست می گویی...روشن است...آری، چنین می نماید...راست است...حق با تست...آری در این باره توافق کردیم... تو درست می گویی...چنین معلوم می شود... البته...آری... و در هیچ کجای بحث، آن دو، نمی توانند با گزاره های پارمنیدس مخالفت کنند. آن ها در طول بحث یا گزاره های او را می فهمند و درستی آن ها را تأیید می کنند یا متوجه مفهوم گزاره ها نمی شوند و از پارمنیدس می خواهند که بیشتر توضیح بدهد تا متوجه منظورش بشوند و وقتی متوجه شدند، درستی شان را تأیید می کنند. من برای روشن شدن موضوع قسمتی از گفت و گوی پارمنیدس با سقراط و صفحه ای از گفت و گوی پارمنیدس با ارسطو را در اینجا می آورم تا روشن شود که در رساله "پارمنیدس" افلاتون، هیچ گونه نقدی بر نظریات پارمنیدس انجام نگرفته و ادعای خانم جوانبخت در این باره نادرست است و واقعیت ندارد: "پارمنیدس گفت: پس هر شناسایی خاص به معنی راستین، باید شناسایی موضوع خاصی باشد که به راستی واقعیت دارد، چنین نیست؟ سقراط گفت: چنین است. پارمنیدس گفت: اگر چنین است پس آیا نباید شناسایی بشری ما فقط شناسایی چیزی باشد که ما حقیقت و واقعیت می شماریم؟ همچنین هر یک از شناسایی های خاص ما، نباید فقط شناسایی یکی از چیزهای دنیای خود ما باشد؟ سقراط گقت: بی گمان چنین است. پارمنیدس گفت: ولی چنان که خود تصدیق کرده ای، ایده ها در زمره چیزهایی که ما داریم نیستند و ممکن نیست در نزد ما و در میان چیزهایی باشند که خاص دنیای ماست. سقراط گفت: درست است. پارمنیدس گفت: و گفتیم هر چیزی را که وجود حقیقی و مستقل دارد به وسیله ی خود شناسایی، یعنی ایده ی شناسایی، می توان شناخت. سقراط گفت: آری. پارمنیدس گفت: و ما ایده ی شناسایی را نداریم و فاقد آنیم. سقراط گفت: نه. نداریم. پارمنیدس گفت: پس ما هیچ یک از ایده ها را نمی توانیم شناخت، زیرا فاقد خود شناسایی هستیم. سقراط گفت: چنین می نماید." ( صفحه 1655و1656- دوره کامل آثار افلاتون- جلد ۳)
"پارمنیدس: بگذار بار دیگر به آغاز بحث برگردیم و بنگریم که اگر فرض کنیم واحد نیست ولی "همه ی چیزهای دیگر غیر از واحد" هست، چه می شود؟ ارسطو: بسیار خوب. پارمنیدس: با این فرض "همه چیز دیگر" البته نمی تواند واحد باشد. ارسطو: البته نه. پارمنیدس: ولی کثیر نیز نمی تواند باشد، چه اگر باشنده ها کثیر باشند باید "یک" نیز در آن ها باشد: اگر هیچ یک از آن ها "یک چیز" نباشد همه ی آن ها "هیچ چیز" خواهد بود و بدین ترتیب کثیر نیز در میان نخواهد بود. ارسطو: درست است. پارمنیدس: پس اگر در همه ی چیزهای دیگر "یک" نباشد، آن چیزهای دیگر نه واحد خواهند بود و نه کثیر. ارسطو: درست است. پارمنیدس: حتی به صورت واحد یا کثیر نمودار نیز نمی توانند شد. ارسطو: چرا نمی توانند؟ پارمنیدس: برای این که نه همه ی چیزهای دیگر می توانند به وجهی از وجوه با نباشنده ها وجه اشتراکی داشته باشند و نه نباشنده ای می تواند در چیزهای دیگر جای بگیرد. زیرا آنچه نیست بهره از هیچ چیز ندارد. ارسطو: درست است. پارمنیدس: بنابراین، تصور یا نمود نباشنده ممکن نیست در چیزهای دیگر وجود داشته باشد؛ و از این رو محال است که چیزهای دیگر به نحوی از انحاء نمود نباشنده را در تصور ما زنده کنند. ارسطو: نه، ممکن نیست. پارمنیدس: پس اگر واحد نباشد، این تصور ممکن نیست به وجود آید که چیزهای دیگر واحد یا کثیر باشند، زیرا تصور کثیر بی تصور واحد ممکن نیست. ارسطو: البته. پارمنیدس: پس اگر واحد نباشد چیزهای دیگر نه واحد یا کثیر "است"، و نه واحد یا کثیر "نمودار می شود" ارسطو: آری درست است. پارمنیدس: و همچنین نه شبیه و نه بی شباهت. ارسطو: درست است. پارمنیدس: همچنین نه عین خود و نه غیر خود، و نه مماس با خود و نه جدا از خود، و نه دارای یکی از صفات و خصوصیاتی که پیشتر گفتیم که در ظاهر و در عالم نمود به آن ها تعلق دارند. خلاصه اگر واحد نباشد، همه چیز دیگر نه به یکی از این گونه ها که شمردیم "است" و نه "نمودار می شود". ارسطو: درست است. پارمنیدس: حال اگر استدلال هایی را که تا کنون کرده ایم، خلاصه کنیم و بگوییم: اگر واحد نباشد، اصلاً هیچ چیز نیست، این سخن درست خواهد بود؟ ارسطو: بی گمان." ( صفحه 1725و1726- دوره کامل آثار افلاتون- جلد ۳) این ها نمونه هایی بودند از گفت و گوهای بین پارمنیدس و سقراط، و پارمنیدس و ارسطو که در رساله "پارمنیدس" افلاتون روایت شده اند و تمام گفت و گوهای این رساله به همين شیوه و با همین سبک و سیاق است. به این ترتیب اثبات می شود که رساله "پارمنیدس" افلاتون نقد افلاتون بر نظریات فلسفی پارمنیدس نیست و بلکه تشریح و توضیح تأیید آمیز و اثباتی این نظریات است و ادعای خانم جوانبخت در این باره نادرست است. ادعای دیگر خانم جوانبخت این است که پارمنیدس سوفیست بوده و دشمنی او با افلاتون (یا با تصحیح بعدی ایشان، تضاد او با افلاتون) در حقیقت تضاد سوفیست ها با افلاطون است و نقد افلاتون بر ایشان نیز همانا ادامه یا مکمل نقد افلاتون بر سوفیست ها است. این ادعا نیز واقعیت ندارد و نادرست است. در هیچ تاریخ فلسفه ای پارمنیدس سوفیست معرفی نشده است. او را تمام تاریخ فلسفه های معتبر فیلسوفی الئایی و متعلق به مکتب فلسفه شهودی- عرفانی و از نزدیکان به مکتب فکری فیثاعورس معرفی کرده اند. افلاتون خود را ادامه دهنده و دنبال کننده مکتب فلسفی پارمنیدس می دانست و او را پدر معنوی خود می شمرد و به پسری او افتخار می کرد و پارمنیدس را بزرگ می داشت و می ستود. در تاریخ تمدن ویل دورانت در این باره چنین می خوانیم: "رازوری از فیثا غورس نشأت گرفت و با پارمنیدس، هراکلیتوس، افلاتون و کلئانتس ادامه یافت ." ( تاریخ تمدن- یونان باستان- صفحه 158) "افلاتون نقطه اوج تکاملی بود که با پارمنیدس آغاز شده بود. نسبت افلاتون به پارمنیدس چون نسبت هگل به کانت بود؛ هر چند که افلاتون همه افکار فلسفی را به آسانی محکوم و مردود می دانست، هرگز از تکریم و بزرگداشت پدر مابعد الطبیعی خود باز نایستاد." ( تاریخ تمدن- یونان باستان- صفحه 389 و390) در کتاب "زوایای تاریک حکمت" نوشته پیتر کینگزلی در این باره چنین می خوانیم: "از اول تا آخر منظومه ی پارمنیدس با این هدف استدانه طراحی شده تا سقراط و افلاتون را به عنوان وراث قانونی برای تعلیمات پارمنیدس معرفی کند، و نه زنو یا هیچ کس دیگری را" ( صفحه 64) "نویسندگان باستانی معتقد بودند که پارمنیدس و زنون با گروهی از مردم صمیمانه ترین ارتباط را داشتند. به راحتی می توان حدس زد که این گروه از مردم چه کسانی بودند: این گروه ، فیثاغورثیان جنوب ایتالیا بودند. در واقع هر دو آن ها اغلب خود را فیثاغورثی می نامیدند." ( صفحه 178) خانم جوانبخت در نقد اندیشه های فلسفی پارمنیدس یکی از جمله های منسوب به پارمنیدس را آورده اند و آن را نقد کرده اند. جمله مورد استناد و نقد ایشان بر آن چنین است: "در جمله معروفش: "وجود دارد يا وجود ندارد"، يارمنيدس دو گزاره "وجود دارد" و "وجود ندارد" را با هم آورده است. آوردن اين دو گزاره با هم باعث شده که جمله پارمنيدس همواره درست باشد. چرا که يا چيزی وجود دارد يا وجود ندارد و مورد سومی نمی توان برايش قائل شد. در حالی که بايد اين دو گزاره را جدا از هم در نظر گرفت و وجود را از عدم جدا کرد. اين مورد در فلسفه به سوفيسم معروف است و معمولا وقتی افراد نمی توانند بحثی را ادامه دهند، برای داشتن عريضه در استدلال های خود از سوفيسم استفاده می کنند." نخستین چیزی که باید به آن پرداخت این است که گزاره ای که ایشان به پارمنیدس نسبت داده اند، ترجمه ای نادرست و تحریف شده و مغشوش از گزاره پارمنیدس است. ترجمه دقیق این جمله را از دو منبع معتبر نقل می کنم: "وجود موجود است و لا وجود موجود نیست." ( تاریخ منطق- ماکوولسکی- ترجمه فریدون شایان- صفحه 67) "وجود هست، لاوجود نیست." (کلیات فلسفه- ریچارد پاپکین و آوروم استرول- ترجمه ج.مجتبوی- صفحه 146) منظور پارمنیدس- به زبان خیلی ساده و خلاصه- از این گزاره بسیار غامض و بغرنج فلسفی که بسیار هم بحث انگیز و مورد مباحثه و مناظره است، این است که تنها جنبه و حوزه ای از وجود ثابت و دائمی و تغییر ناپذیر که قابل شناسایی و کشف است "هست" بودن آن یا "هستی" آن است و هر چه تغییر پذیر و در معرض صیرورت و شدن و دگرگونی هست چون وجود حقیقی ندارد، پس "نیست" و فاقد "هستی" است. ترجمه نادرست خانم جوانبخت از این گزاره آن را به کلی فاقد مفهوم و عمق واقعی خود کرده است و تبدیل به چیز مضحک و بی معنایی شده است. یعنی چه که "وجود دارد یا وجود ندارد.»" چه چیزی "وجود دارد یا وجود ندارد"؟ و مگر پارمنیدس دچار اختلال در تفکر یا بیان بوده که چنین حرف بی معنا یا به قول خانم جوانبخت، همیشه درستی را بزند؟ مسلماً فیلسوفی که افلاتون از زبان سقراط، با آن همه قدرت تفکر و پیچیدگی اندیشه، اقرار می کند که "او از ژرفایی کاملاً ناب و شکوهمند برخوردار است. آنچه مرا بیش از همه می ترساند این نیود که نفهمم او چه می گوید، بل این که در گستره ای بزرگتر از عدم ادراک سقوط کنم." بیانش باید حساب شده تر و بامعنا تر از آن چیزی باشد که خانم جوانبخت به او نسبت داده است.آنوقت بیان چنین فیلسوف ژرف اندیشی را این گونه تحریف کردن و مغلوط گفتن و آن را چنین راحت و ساده رد کردن، شایسته یک ناقد جدی فلسفه است؟
☼☼☼ پانوشت- در پاسخ به این نقد، خانم ترانه جوانبخت طی چند ایمیل مطالب تازه ای در توضیح نظریات شان و اثبات احکام شان در باره پارمنیدس و افلاتون برای من ارسال کردند و ادعاهای جدیدی مطرح کردند . من در ایمیلی برای ایشان به نظریات جدیدشان پاسخ دادم و نادرستی های آن را نقد کردم. البته جواب من هنوز کامل نیست و قسمت دیگری دارد که به زودی خواهم نوشت و منتشر خواهم کرد. در اینجا متن پاسخ من به ایشان را برای روشن شدن ذهن خوانندگان عزیز آورده ام: خانم جوانبخت با عرض سلام و آرزوی سلامتی و موفقیت روز افزون در راه پژوهش و پویش فکری- فرهنگی. برای آن که ادامه بحث بین ما سازنده و آموزنده باشد و هر دو از آن و از یکدیگر چیزی هر چند ناچیز بیاموزیم، توجه به چند نکته را ضروری می دانم. 1- غرور بیجا نداشته باشیم و تعداد کتاب ها و مقاله هایی را که خوانده ایم و این که حجمشان چقدر بوده و پیش چه استادانی درس خوانده ایم و چه درس هایی را امتحان داده ایم، به رخ هم نکشیم و تواضع و فروتنی را هرگز از یاد نبریم. 2- خودباختگی در برابر فکر و فرهنگ غرب نداشته باشیم و فکر نکنیم که هر کسی هر چه در غرب می گوید وحی منزل است و صد در صد درست است و چون شرق عقب مانده است در آن جا هیچ خبری نیست، و تمام شرقی ها بی خبر از پیشرفت های فکری- فرهنگی در جهانند و هر چه می گویند نادرست است. 3- مستند و متکی به فاکت های معتبر نظر بدهیم. در بحث های گذشته، شما در چند مورد ادعاهایی کرده اید که مستند نبوده و نادرست بوده، و با وجود این که خودتان متوجه اشتباه بودن آن ها شده اید بدون هیچ گونه اعتراف به اشتباه، از کنارشان گذشته اید. از جمله این که در یکی از کامنت هایی که در وبلاگتان نوشته اید، در پاسخ این پرسش من که پرسیدم: افلاتون کجا و در کدام اثرش پارمنیدس را نقد کرده؟ جواب دادید: در رساله پارمنیدس. و همانطور که حتماً در نقدی که من در سایتم منتشر کرده ام، خوانده اید و متوجه شده اید که چنین ادعایی نادرست است و افلاتون به هیچ وجه در رساله "پارمنیدس"، پارمنیدس را نقد نکرده است، بلکه تأیید کرده است. و در ایمیل اخیرتان نظرتان را عوض کرده اید و گفته اید که در رساله "سوفیست" پارمنیدس را نقد کرده است. یا نمونه های دیگری از ادعا های شما در کامنت ها که صحت نداشته: "يارمنيدس و ديگر سوفيستها از دشمنان افلاطون بوده اند." «"وشته ايد افلاطون خودش رو يگانه جانشين بر حق یارمنیدس می دونسته صحت نداره" "اما از اين در تعجبم كه شما كه تازه به وبلاگ من سرزدين و كتابهايي كه من مطالعه كردم رو نديديد به من مي گيد برو اصول اعداد فيثاغورث رو بخوان! من امتحانش رو دادم و از شما انتظار دارم وقتي منو نديدين ييش قضاوت نكنين." در مطالب جدیدتان هم چند ادعای نادرست هست که من در همین نوشته در باره آن ها توضیح کافی را خواهم داد. 4- من به هیچ وجه وکیل مدافع یا طرفدار فلسفه پارمنیدس نیستم و اصولاً در فلسفه گرایش به مکتب های فلسفی دیگری دارم که خیلی دور از مکتب فلسفی پارمنیدس هستند. اما به نظرم پارمنیدس یکی از فرزانگان فرهیخته و اندیشمند یونان باستان است که نقطه نظر های بسیار پیچیده و عمیقی نسبت به زمان خودش داشته و هم از نظر دانش فلسفی و حکمت نظری، و هم از نظر حکمت عملی و تفکر عرفانی نمونه ای بی نظیر بوده و شاید پیش از سقراط فقط سه چهار فیلسوف قابل مقایسه با پارمنیدس بتوان یافت، از جمله فیثاغورث، هراکلیتوس، دموکریتوس و امپدوکلس. همین ویژگی های بارز استثنایی، یک کشش روحی خاص نسبت به پارمنیدس در من به وجود آورده، و به این دلیل در باره او و حکمت نظری اش مطالعه کرده ام و همانطور که گفتم در حال نوشتن یک رمان فلسفی- مستند هستم که شخصیت اصلی آن برداشتی از شخصیت پارمنیدس است. دفاع من از پارمنیدس نه به خاطر طرفداری ام از او یا به این خاطر است که مدافع او هستم، بلکه صرفاً از این جهت است که برداشت نادرستی از فلسفه او نشود و آن گونه که مجذوبان و مفتونان و شیفتگان سرسپرده فلسفه افلاتون در غرب، در حق پارمنیدس ظلم کرده اند و از او تصویری نادرست و غیر حقیقی و حتی کمی وحشتناک و تا حدودی مسخره و مضحک ساخته اند و او را با یک رشته ادعاهای نادرست مطرود و محکوم کرده اند، تا به خیال خودشان افلاتون را بزرگ تر از آن چه هست جلوه بدهند، پارمنیدس، به نا حق و بی دلیل، بر اساس یک رشته احکام واهی و باطل و بی پایه و اساس محکوم نشود (از جمله محکوم به سوفیست بودن- یا به متناقض حرف زدن- یا به بانی مرگ سقراط بودن- یا به دشمنی با افلاتون). دفاع من فقط و فقط در این راستا و به این دلیل است. دفاع از یک مظلوم در دادگاه تاریخ فلسفه ای که قاضیان و مدعی العمومان آن طرفداران افلاتون بوده اند (افلاتونی که در نقد او خیلی سخن ها می شود گفت. صدها برابر آن چه در نقد پارمنیدس می شود گفت). و یادمان باشد که اگر افلاتون را دوست داریم حقیقت را بیشتر از افلاتون دوست داشته باشیم و هم چنین حقیقت را بیشتر از آن چه در انبوه کتاب ها و مقالات برخی از فلسفه شناسان افلاتون پرست غرب نوشته شده، دوست داشته باشیم. 5- من حاضرم نظراتی را که شما با ایمیل برایم فرستادید ، در سایتم منتشر کنم؛ به این شرط که شما هم نظرات مرا در وبلاگتان منتشر کنید و هر دو نظراتمان را در معرض مطالعه خوانندگان مان قرار دهیم. در پایان من هم امیدوارم که این مباحثه (به جای آن که به مجادله و مقابله تبدیل شود) سرآغازی باشد برای روشنگری و تفاهم و هم چنین یک دوستی فرهنگی- فکری صمیمانه بین ما. حال می پردازم به نقد نظریات جدید شما: در یکی از ایمیل های اخیر چنین نوشته اید: "افلاطون در تاثر شديد از اين ماجرا و از آنجايي كه سقراط را فردي درستكار مي دانست جمهور را نوشت و سقراط را به عنوان كسي كه طالب عدالت واقعي و خير رساندن به ضعيفان در جامعه بود معرفي كرد و در اثرش با نام sophist در يك گفتگو اشتباه يارمنيدس را از زبان سقراط تصحيح كرد و از آن جايي كه جمله يارمنيدس منجر به تعبير اشتباه سوفيستها و مرگ سقراط شده بود در واقع يارمنيدس را محكوم كرد." در این نوشته شما سه اشتباه مسلم وجود دارد: 1- در رساله "سوفیست" افلاتون، به هیچ وجه سقراط تصحیح کننده پارمنیدس نیست و اگر شما یک نگاه گذرا به این رساله بیندازید، متوجه خواهید شد که اصلاً سقراط در بحث های این رساله ( جز در دو سه دیالوگ اولیه) شرکت ندارد و تمام این رساله گفت و گو ست بین ته ئه تتوس و مرد بیگانه، و سقراط صرفاً شنونده بدون دخالت در بحث است، پس این اشتباه مسلم است که بگوییم افلاتون در رساله سوفیست اشتباه پارمنیدس را از زبان سقراط تصحیح کرد. 2- جمله پارمنیدس و تعبیر اشتباه آن هیچ ربطی به مرگ سقراط نداشت و محاکمه و مرگ سقراط دلایلی کاملاً سیاسی داشت و درگیری های سیاسی بین طرفداران اشرافیت( آریستوکرات ها) و طرفداران مردم( دموکرات ها) و پیروزی دموکرات ها بر اشراف و طرفداری سقراط از اشراف و مخالفتش با دموکراسی و این که اغلب شاگردانش از عناصر فعال و موثر حزب آریستو کرات ها بودند، سبب محاکمه و مرگ سقراط شد. من جمله ای از تاریخ فلسفه برتراندراسل را در این باره برایتان می نویسم: "کمابیش مسلم است که علت عمده خصومتی که در حق او شد این بود که می پنداشتند سقراط با اشراف ارتباط دارد، زیرا که بیشتر شاگردان او از این دسته بودند و برخی از آن ها پس از رسیدن به قدرت ستمگری های بسیار کرده بودند." و این هم چند جمله از تاریخ فلسفه ویل دورانت: "انقلاب فرا رسید، عده ای به طرفداری برخاستند و گروهی بر ضد آن قیام کردند و به خشونت و شدت تمام به جان هم افتادند. پیروزی دموکراسی سرنوشت سقراط را تعیین کرد. او پیشوای فکری جبهه انقلابی بود و با آن که رفتارش بسیار ملایم بود، در حقیقت الهام دهنده آریستو کراسی منفور همو بود؛ او فاسد کننده جوانانی بود که از مباحثات و مشاجرات سرمست بودند. انیطوس و ملیطوس گفتند: " بهتر است که سقراط بمیرد." " پس می بینیم که جمله فلسفی پارمنیدس کوچکترین نقشی در مرگ سقراط نداشته است، بنابراین بقیه استدلال های شما که گویا افلاتون به خاطر نقشی که جمله پارمنیدس در مرگ استاد محبوبش ایفا کرده بود با او پدر کشتگی پیدا کرد؛ بر پایه و مبنای نادرستی استوار شده و به همین دلیل قابل قبول نیست، زیرا فرض اولیه آن نادرست است. اتفاقاً این کلمه "پدرکشتگی" را نه افلاتون و نه سقراط و نه حتی ته ئه تتوس که آشنای سقراط است به زبان می آورند، بلکه "بیگانه" به زبان می آورد که از شهر الئا و از پیروان پارمنیدس و زنون است و طبیعتاً هوادار پارمنیدس است! حال، این که چرا یک هوادار پارمنیدس در باره او سخن از پدرکشتگی به زبان می آورد چیزی است که در غرب به درستی فهمیده نشده و روی آن مغالطه و خلط مبحث فراوان و جار و جنجال پوچ و توخالی شده است و من سعی می کنم در ادامه بحث به اختصار به آن بپردازم. در رساله "ته ئه تتوس" سقراط در باره پارمنیدس چنین می گوید: "در آغاز جوانی چندی با پارمنیدس که در آن هنگام پیری سالخورد بود همنشین بوده و او را داری اندیشه ای ژرف و والا یافته ام. از این رو بیم دارم که نه سخنانش را بفهمیم و نه به معنایی که در آن ها پنهان است راه ببریم." بنابراین سقراط اندیشه پارمنیدس را عمیق تر و پیچیده تر و والاتر از اندیشه خود می دانسته و بیم از آن داشته که سخنان ژرف اندیشانه او را درست درک نکند. در سراسر رساله "پارمنیدس" سقراط و پس از او "ارسطو" - شاگرد سقراط- کاری جز تأیید استدلال ها و استنتاج های پارمنیدس ندارند و در برابر نظرات او تسلیم محض هستند. حال اگر افلاتون انتقادی به پارمنیدس داشت، آیا بهتر نبود که این انتقادش را در مکالمه ی رو در روی سقراط و پارمنیدس در رساله "پارمنیدس" مطرح کند و سقراط را شجاعانه در برابر پارمنیدس قرار دهد و در بحث با او پارمنیدس را از زبان سقراط (که زبان خود او نیز بود) محکوم کند؟ پس چرا این کار را نکرد و چنین سقراط و شاگردش را مقهور و تسلیم نظریات پارمنیدس قرار داد؟ جز این که عمیقاً این نظریات را قبول داشت و نظریات پارمنیدس را عمیق تر و ژرف تر و والا تر از نظرات معلمش سقراط می دانست؟ و با این استدلال آیا نباید بپذیریم که افلاتون، پارمندیس را پدر معنوی و آموزگار راستین خود می دانست و نه سقراط را؟ در باره رساله "سوفیست" و مسائل مطرح شده آن و اشاره کوتاهی که در آن به پارمنیدس شده، و مغالطه ای که در باره این اشاره در آثار برخی از فلسفه شناسان و تاریخ فلسفه نویسان افلاتون گرای غرب شده ؛ در نوشته ای دیگر به طور مفصل توضیح می دهم. بقیه حرف ها هم بماند برای ایمیل بعدی. با آرزوی شادکامی برای شما م. عاطف راد
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |