پرواز بلند اوج پرندگان جان آدمی در منطق الطیر

مهدی عاطف‌راد

 

منطق الطير با ستايش آفريننده ی  جان بلند پرواز آسمانی آغاز می شود، و از سر ستايش و شگفتی، آفرين می گويد بر آن كه آسمان را در زبر دستی، در برابر زمين به غايت پست برافراشته و چونان خيمه ای بی ستونش بر زمين استوار ساخته ، سپس مرغ جان آدمي را آفريده كه چونان پرنده ای سبكبال و بلند اوج بر فراز گنبد سپهرين هستی در طيران و پرواز است:

 

آفرين جان آفرين پاك را

آن كه جان بخشيد و ايمان خاك را 

آسمان را در زبر دستی بداشت

خاك را در غايت پستی بداشت 

آسمان چون خيمه ای بر پای كرد

بی ستون كرد و زمينش جای كرد

دام تن را مختلف احوال كرد

مرغ جان را خاك پر و بال كرد

 

از ديدگاه منطق الطير، جان آدمی آشيانه و فرازگاه هزاران مرغ آشنا و ناشناس است كه از عالم علوی  بر آن فرود آمده، چند صباحی آنجا را مقامگاه خويش ساخته، تا پس از لختی آسودن و دانه چيدن، و نفسی تازه كردن، دوباره از آن قفس تنگ به پرواز درآيند و اوج گيرند، و آفاق رفيع وجود را يكی از پی ديگری به زير پرو بال كشند و آنگاه، به آشيان نخستين خود، در ملكوت اعلا باز گردند.

اين پرندگان آشيان گزيده در گلشن جان آدمی، از همه دست و همه گونه اند و هركدام قدرت پرواز معينی دارند،صعود را تا ارتفاع معينی تاب می آورند، اوجشان سقفی دارد  و  پروازشان دارای بردی ويژه است، و وقتی خوب  در  رفتار و كردارشان دقيق می شويم، ملاحظه می كنيم، كه هر كدام از اين پرندگان نماينده و نماد روحيه ای خاص و منشی ويژه  از روحيات و منش های گوناگون نهفته در جان آدمی هستند.

در آغاز داستان، برخی از مهم ترين اين پرندگان معرفی می شوند و شرحی مختصر در باره مهم ترين جنبه های شخصيت جذاب و رنگارنگشان داده می شود تا خواننده با اين مرغان پران در صحن جان آدمی آشنايی مختصر و  موجزی پيدا كند.

هدهد هادی مقام، رهبر مرغان و رهنمای  ديگران است. او به دليل هم نشينی با سليمان و هم كلامی با او، به مقام راز داری  سليمان و صاحب اسراری او رسیده، به همين سبب مقامش والا تر و منزلتش  شامخ تر از ساير پرندگان است. او مرغی ست ممتاز،صاحب رفعت  و مرتبت، و در حقيقت  شخصيت شاخص داستان عطار است، و رهنمای مرغان ديگر در سفر روحانی به سوی آسمان جان و زيارت سيمرغ والامقام، برفراز قاف حقيقت.

موسيچه موسی صفت است و موسيقار نواز بزم معرفت. او جانی نوا شناس دارد و لحن موسيقی را از آهنگ خلقت اقتباس كرده است.

طوطی طوبی نشين، حله پوش است و آتشين طوق. توان آن دارد كه چون ابراهيم خليل خويشتن از بند نمرود نفسانيات و شهوات برهاند و خوش در آتش نشيند.

كبك خرامان كوه عرفان است. باز تيز چشم و تيز خشم و تيز پرواز است. دراج در آرزوی  عروج به معراج الست است. عندليب مرغ باغ عشق است و در ناله  سرخوشانه از سوز و درد داغ عشق. طاوس بهشت  نشين  از بخت بد درگير زخم مار هفت سر است و اغوای فريبكارانه اين همنشين مكار از بهشت عدنش بيرون افكنده و تا مار نفس مكار و فريبكار خويش هلاك نگرداند، اجازت بازگشت به بهشت مينوی ندارد. تذرو دوربين است و چشمه  بينای دلش غرق بحر نور معرفت. قمری تنگدل در خون مانده، گرفتار سرگشتگی ماهی لغزان نفس است، و تا ماهی بدخواه نفس سركوب و منكوب نكند، مونس يونس جان نگردد. فاخته طوق وفا بر گردن دارد و كمال وفای او ترك وجود است و گذشتن از جان. شاهين تيز پرواز  سر آن دارد كه از دنيا و عقبی مغرورانه درگذرد تا  لايق دست ذوالقرنين غرور شود. مرغ زرين آتشين نهاد است و با سوزاندن خويش در آتش اشتياق، قابليت وقوف بر اسرار حق می يابد و نزل حق هر دمش پيش می آيد.

مجمع مرغان جان در جستجوی رهبری نظم بخشنده اند تا آن پراكندگان را متحد سازد و پروازشان را هماهنگ گرداند، و از مجموع  جان های  چندگانه آنان جانی يگانه، تيز پرواز و بلند اوج گرد آورد.

مرغ معرفت- هدهد هادی صفت - آن تيز فهم و دانای اسرار كه به روشنی بر رازهای نهان جان آگاه است، به مرغان سلطان انديش بشارت می دهد كه نيازی به جستجو نيست، زيرا  رهبر يگانگی بخش آنان- سيمرغ بلنداوج- در جايگاه رفيع و دور دستش، واقع بر فراز قاف جان، در حريم عزت آرميده است و آشيانش مستور در صد هزار پرده است و مقدم بر نور و ظلمت.

هدهد شعله اشتياق سفر به سوی سيمرغ را در جان آن مرغان اوج انديش برمی افروزد، و در عين حال، به آنان هشدار می دهد كه راه رسيدن به قاف جان و درك محضر سيمرغ آرمانی ،بسيار دشوار و پر خطر است،و آنان را از خطرات مرگبار اين راه سخت گذر و دشوار آگاه می كند.

جايگاه اين سيمرغ يگانگی بخش كه مظهر كمال مطلق جان بلند پرواز است، آن چنان رفيع است كه حتی فهم طاير نيز بدان راه ندارد، و علم و خرد، هر چقدر هم بلند پرواز باشند، به آستان او نمی رسند. صد هزاران خلق سودا زده ی  او هستند، اما افسوس كه بضاعت و سرمايه ی ادراك او ندارند. جان و عقل با چشمان تيره بين خويش، خيره می مانند در نور كور كننده ی نگاه او:

 

فهم  طاير چون  پر آن جا كه اوست؟

كی رسد علم و خرد آن جا كه اوست؟ 

نی  بدو ره،  نی شكيبايی  از  او

صد هزاران خلق  سودايی  از او

وصف او چون كار جان پاك نيست

عقل  را  سرمايه ی ادراك  نيست

لاجرم هم عقل هم جان خيره ماند

در صفاتش با دو چشم تيره ماند

 

اين سيمرغی ست كه كمالش  را هيچ دانايی درك نكرده و جمالش را هيچ بينايی نديده است. هيچ آفريده ای راه به اوج كمالش ندارد. دانش و بينش را قدرت و قابليت درك و فهم او نيست. برای رسيدن به او بايد از خشكی ها و درياهای بيشمار گذر كرد و كوهساران سر به فلك كشيده  بسيار را زير بال های خود گرفت. هم چنين بايد دل شير داشت و بايد سختي ها كشيد و رنج ها ديد، باید ايثار ها  کرد و جان ها  فشاند تا لايق محضر او شد و به فيض ديدارش نائل آمد.

ولی با وجود همه ی دشواری ها و خطرات مرگبار، اين راهيست كه ارزش پيمودن دارد، و او معبودی است كه ارزش جان فشاندن دارد، زيرا  بی او زيستن جز ننگ و عار نيست و جويبار جان بدون پيوستن به اين قلزم بيكران مرده و راكد است:

 

گر نشان يابيم از او كاری بود

ور نه بی او زيستن عاری بود 

جان بی جانان كجا آيد به كار؟

گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد  می بايد تمام  اين راه را

جان فشاندن بايد اين درگاه را 

دست بايد شست از جان مردوار

تا توان گفتن كه هستی مرد كار

گر  كنی  جانی  نثار دلنواز

صد هزاران جانت آيد پيشباز

جان بی جانان نيارزد يك پشيز

همچو مردان بر فشان جان عزيز 

گر تو جانی بر فشاني مرد وار

بس كه جانان جان كند بر تو نثار

 

توصيف سيمرغ از زبان هدهد هادی سرشت، چنان مرغان جوينده گوهر يكتايی بخش جان را مشتاق می كند كه همگی بي قرار عزت آن پادشاه می گردند و پر شور، خواهان سفر به سوی سيمرغ و گذر كردن از خطرات راه می شوند. شوقش در جان ايشان كارگر می افتد، و از شدت آن بی تابی و نا شكيبايی می كنند. مشتاقانه عزم سفر به سوی او می كنند و برای رسيدن به او رنج ها و سختی ها را به جان می خرند و آماده ی جانفشانی و ايثار می شوند:

 

جمله ی مرغان شدند آن جايگه

بی قرار  از عزت  آن  پادشه

شوق او در جان ايشان كار كرد

هر يكی بی صبری بسيار كرد

عزم ره كردند و در پيش آمدند

عاشق او،  دشمن  خويش آمدند

 

اما هنوز اندكی اوج نگرفته، ناتوانی بال و وابستگی به پای بندی های زمينی و قفس نفسانيات و شهوات، كم دل و جراتي ها و زبونی ها و بزدل ها, حزم انديشی و محافظه كاری، ترس از خطرات و مصائب، نداشتن شهامت ايثار و فداكاری، و وحشت از جانفشانی، مرغان سنگين بال جان را از آن سفر دور و دراز رنج بار و دشوار می هراساند و می رماند، و يكی يكی شروع می كنند به عذر و بهانه آوردن و طفره رفتن از ادامه آن سفر آسمانی و علوی.

عذر بلبل بيدل  گرفتاری در عشق سوزان گل است. او چنان مستغرق در عشق گل زيبای خويش است كه طاقت تحمل رنج های راه  دراز و پرواز جان فشانانه به سوی سيمرغ را ندارد. او پای بسته و وابسته  دلبر ديگری است و نمی تواند در حالی كه مست عشق اوست، دل به سودای عشق ديگری بسپارد. او نمادی از اسارت در بند عشق های ناپايدار و بی دوام است. حسن گل چند روزی بيش نمی پايد، و انس و الفت او را وفا و بقايی نيست. خنده  گل نه در بلبل كه بر بلبل است و گل  بر اين عشق ناپايدار بی دوام  است كه از سر تمسخر و فسوس می خندد، اما بلبل بيدل كه توان درك ماهيت اين خنده تمسخر آميز را ندارد، همچنان به اين عشق بی دوام دل خوش دارد و از ادامه سفر به سوی سيمرغ باز می ماند.

طوطی سبز پوش تشنه  چشمه  آب زندگی است و يارای جان فشانی ندارد. او كه نماد جان  دل بسته به زندگی جسمانی و جاودانگی نفسانی است، ترسوست و قانع  به آن چه دارد، و قدرت و شهامت خطر كردن و از هست و نيست در ره جانان گذشتن ندارد. او نيز پای بندی به چشمه  آب حيات را بر دلبستگی به جان جاودان ترجيح ميدهد و با آوردن عذر و بهانه از ادامه  سفر سر باز می زند.

طاوس بهشتی نماد جان عافيت جو و راحت طلب است. او توانايی تحمل شدايد و سختی ها را ندارد و آرزومند بازگشت به بهشت از دست داده خويش است.او به مقام دربانی سلطان قانع است و بلند پروازی رسيدن به آستان جانان و كسب فيض از محضر فياضش و درك و مشاهده جمال بی مثالش را ندارد.

بط وابسته به آب است و قدرت پرواز به سوی سيمرغ بلند آشيان، و توان عبور از سختی های راه را ندارد.

كبك كوهی چنان  دل بسته  سنگ و گوهر است كه نمی تواند دل از آن جمادات بی جان بكند و رهسپار سفر دور دست به سوی سيمرغ آسمانی جان پرور گردد.

همای مظهر جان غرورمند آدمی است و سرشار است از كبر و نخوت و خود برتر انگاری. او خود را از سيمرغ قاف آشيان  برتر و والا تر می داند و بر اين باور است كه مرغی همايون بخت است و فرخجسته، با عزت و شكوه سلطانی، كه چون سگ نفس را خوار كرده و مطيع و منقاد ساخته، شاهان سايه پرورد او شده اند و بنابراين مقامش از سيمرغ بس شامخ تر است و دون شان اوست كه به جستجوی مرغ قاف نشين پرواز كند.

باز نيز نماد جان فخر فروش است ومتكبر. او به اين افتخار می كند كه پايگاهش  دست شاهان است، و مقامش شانه ی سلطان. او كه مدعی است متحمل رنج های فراوان شده تا اين تربيت عالی را يافته و به اين مقام رفيع رسیده ، نيازی نمی بيند كه به سوی سيمرغ بشتابد و رنج های راه دراز به سوی او را بر خود هموار كند.

بوتيمار كه نماد جان غمخوار آدمی است و مظهر خود خوری و خود آزاری، چنان غرقه عشق به دريا است و نگران كم شدن آب بيكرانش، كه تشنه لب بر ساحل نشسته و غم كاهش آب دريا را می خورد.  وجود او چنان از عشق به دريا لبريز است كه جايی براي مهر سيمرغ در آن نيست. به همين سبب او نيز عذر می آورد و نشستن و غم خوردن بر لب دريا را بر سفر دشوار و رنجبار به سوی سيمرغ ترجيح می دهد.

كوف خرابه نشين نماد جان حريص آدمی است كه از شدت حرص و آز،ره پستی و فرو مايگی گرفته است. او كنج عزلت گزيدن در ويرانه های پست را، به شوق به دست آوردن گنج های نهان در دل مخروبه ها، بر سفر به سوی سيمرغ بلند آشيان ترجيح می دهد و سيمرغ قاف نشين را  مرغی افسانه ای و خيالی می داند.

صعوه - پرنده ی ضعيف و ناتوان - كه نماد ضعف ها و حقارت های جان آدمی است، نزاری و ناچيزی خود را عذر می آورد و بهانه اش اين است كه تاب تحمل رنج های بي پايان سفری دور و دراز و پر مشقت و مصيبت را ندارد. او دنبال يوسف گمشده  خويش در چاه است و توان پرواز كردن به آسمان ها را ندارد.

به اين ترتيب مرغان كم دل  و ترسو، مرغان وابسته به قفس ها و پای بندی های محقر زمينی، مرغان مغرور و خودبين، مرغان حريص و پر آز، مرغان راحت طلب و عافيت جو، مرغان فرومايه و پست فطرت، و تمام آن مرغانی كه نماينده  نفسانيات دست و پا گير و شهوات سنگين جان و تعلق خاطر های اسارت بارند،

عذر و بهانه های جوراجور و رنگارنگ م