|
|
|
َ واریاسیون ظهر بر دار ( پاسخی به اقتراح وبلاگ آقای یدالله رویایی)
مهدی عاطف راد ( قرار بود این شعر به صورتی پیراسته و ویراسته، و به قول آقای رویایی منقحتر، در وبلاگ ایشان انتشار یابد، به همین دلیل به خواستهی ایشان متن شعر را از سایتم برداشتم و منتظر انتشارش در وبلاگ ایشان شدم. پس از دو ماه انتظار کشیدن بالاخره متن ویرایش یافته برایم ارسال شد و من شگفت زده آن را متنی یافتم به کلی متفاوت با آنچه سروده بودم و پر از حذف و اضافات بیگانه با روح شعرم. دامنهی تغییراتی که ویراستار بر آن اعمال کرده بود چنان گسترده و بنیادی بود که آن را تبدیل به شعری کرده بود به کلی بیگانه و ناشناس برای من، به همین دلیل از انتشار آن در وبلاگ ایشان منصرف شدم- و انصرافم را به ایشان اطلاع دادم- و ترجیح دادم متن اصیل آن را دوباره در اینجا انتشار دهم. اصل شعر آقای رویای که مبنای این اقتراح بوده و متن ویرایش یافته و پیشنهادی ایشان را نیز به دنبال شعر خودم می آورم، برای آگاهی خوانندگان.)
و و در آغاز خوابی هماره بیدار رویایی ست این، نه کابوسی رویای ظهری بر داری فرزند بیدارترین هنگام ابدیت بیداری
آ
آنک آنک زمبن را بنگر آونگان بر دار خورشید یا بر دار قلب خویش بر دار آسمان در ظهر مردادین قلب تمامسوختهی جهان در ظهر مردادین قلب تمامخستهی جهان در ظهر مردادین قلبتمامخاکستر جهان
ر
رویا نیست این، نه؛ کابوسیست با تمام وسعت بیزاری خویش ایستادهای بر بلندای بیدار ظهر به دیدار باران، بر دار داغ عطش و خاکسترت قلب تشنه ات را سیراب میکند قلبت را که آکنده است از انبوه اندوه از بیداری بیزاری
ی
یقین در تو دم به دم میمیرد و تردید تاریخی، دود وار سر برمیکند دگر بار آیا بهروزی جهان، رویایی کودکانه بیش نبود؟ و امتداد رهسپاری رویدادها متنافر بود با راستای پویش آرزوها؟ من این گونه میاندیشم ایستاده این سان در برابرت تکیه داده به دیوار؛ توچه سان میاندیشی بر ظهر زهرآگین دار؟
آ
آگاه باش و بیاگاهان ای ز دار بلند آگهی آونگان گیتی سرای رنج است و رنگ سرای درنگ و گنج شادی نهفته در آبادی اندوه تهی از گوهر حقیقت و لبریز از خرمهرهی فریب نه به بیرنگی خواهیم رسید نه به یکرنگی آن سوی سیاهی رنگی نیست جز رنگ کبوداکبود رنج و تو کبود آویختهای بر دار بیداری بیدارتر از کبودای تشنهی مرگ
س
سلام بر تو ای پایان نیاغازیده سلام بر تو ای گفتنی ناگفته سلام بر تو ای خواندنی ناخوانده و ای سرود ناسروده
ی
یقین بار دگر در تو برمیکند سر یقین ِ شعلهور و تردید فرو میمیرد تردید ویرانگر خاکستر میبینی از بالای آن بلندی بلندای سربلند دار حرکت نابه هنگام خورشید را به سوی شرق در تفتیدهظهر تشویش و ساعتی نخواهد گذشت که به آرامش خواهی رسید در شروع رهاییبخش طلوع
و
وای بر ما که چه وقیح ایستادهایم در برابر تو ای تمنای آویخته بر دار تقدیر وای برما! و چه وقیحانه چشم دوختهایم بر چشمان تشنه ات در این ظهرِ چشم انتظار ظهور و حضور تو بر بلندای سرنوشت دارآگینت نشانهی غروب همهی آن ستارههاست که هرگز طلوع نکردهاند و هرگز نیز طالع نخواهند شد در آسمان چشمان خاموش تو
ن
نه، نخواهم توانست با تو همراهی کنم و نه هماوایی سرود سرد تو در این ظهر داغ سرود خاموشیست بر تارک دار و نگاه من نگاه فراموشی خفته در رویایی بیدار نه، نخواهم توانست هرگز...
ظ
ظهر بر دار میمیرد و تو در ظهر زنده میشوی یا از ظهر زاده میشوی تا بکُشی در خود دار را دار خوددار را دار برخوردار را و بکِشی خود را بر بلندای بیرقیب ظهر بر دار آفتاب تا در خویش فروکشی خورشید شبزنده دار را خورشید همیشه بیدار را
ه
هراسنده ز بهت خویش میگریزم نه به سوی تو که در گریز از تو ای حلق آویز داربست وجود خویش می گریزم هراسنده از آن ظهر مردادین با تمام قلب منتظرش که تو را بر دار عطش بار خویش کشیده در هراس از بهت مرگناک تصاعد
ر
رهایی رویای همیشگی تو بود و رستگاری رویای شبانگاهیات آن گاه که به خورشید میاندیشیدی با ظهر سوزان ظهورش و سرشار از طلوع میشدی در غیاب حضورش رهایی رفعتت بخشید تا بلندای بیداری بر فراز رویای فرازخواهیات
ب
بار دیگر فرود خواهی آمد بر قلب من با ترانهی خاموش خویش و فرود خواهی آمد بر قلب جهان با سکوت خنیاگر نگاهت بار دیگر فرود خواهی آمد و سرفرازی خواهی بخشید و بیداری همچنان که اینک بخشیدهای سرفرازی و بیداری دار را دار سرفراز همیشه بیدار را
ر
ردای سرودم را بر داربست سکوتت میپوشانم اگرچه کوتاه است و ناساز تا در برت بگیرد و در خویشت بپوشاند ای برهنگی بیبرگ بینایی و تو بر دار شعر من سردار خواهی بود سرور سربهداران سرداده سرود در بینهایت بینوایی
د
دست بردار از رویای بیداری ای همیشه بر دار مه وجود انبوهتر از آن است که بتوانی دید آونگان خویش بر دار بود و نبود برآماسیده و کبود و دود اندود مسمومخاکستری تفته در ظهری زهر آلود مغروق در دود تردید فراتاریخی بودن یا نبودن مغروق در دود تشویش فروتاریکی خاموش سرودن
آ
آنگاه در غروب مرگ طلوع خواهی کرد و در خاموشی مرگ فریاد خواهی شد و فراموشی مرگآیین را وا خواهی داشت تا فراموشت کند تا آن سوی ابدیت
ر
رویاییست این، نه کابوسی در آغاز خوابی هماره بیدار رویا نیست این، نه؛ کابوسیست.
۱۳ بهمن ۸۳ ☼☼☼
واریاسیون ظهر بر دار یدالله رویایی
یک اقتراح:
و)
ا)
افسون ظهر
ر)
با
آن چه از نگاه در افسون ظهر می ریزد
ی)
در
عدل ظهر خورشید
در
رقص باد
ا)
ظهر
ِبزرگ
ظلمت
از عدل ظهر می میرد
س)
روندگان شب، سایه خواران آخر ِروز می آیند
طول
طناب !
ی)
رقص
طناب
به سینه ی دیوار
و)
سیمای کوه از حرف
و
حرف را عصب سنگ می کند
ن)
کی از سکون سنگ می سازد؟
خالی می کند که پژواک از سمت سیم ها می آید با سهمی از عصب؟
سیمای کوه از معانی ِدرهم
صورت
سنگ
طول
طناب سطح طناب
سطح
جز شبیه خودش نیست یعنی که سطح، وقتی که زندگی را در خود دارد، و زنده در خود است، جمع است، سطح جمع و سطح، سطح ِمفرد در انفجارِِ ِسطح، جمع می شود و سطح ِجمع جمع ِتمام مفردها است.
هر
مفردی در انفجار خودش جمع می شود.
ر)
در
سیم ها عصب سنگ
تن
قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی دارند
تن
قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی را با هم بردند
ا)
دریا
و آسمان و زمین درشب
آنجا
آنجا بازآنجا وبازآنجا همیشه آنجا
واریاسیون ظهر بر دار ( نسخهی ویرایش یافتهی شعر من توسط آقای رویایی)
و و در آغاز خوابی بود تصویری آویخته بر داری رویایی در ابدیت ِ بیداری
آ
آنک آنک زمبن را بنگر آونگان بر دار آسمان قلب تمام جهان در ظهر مردادین سوخته خاکستر
ر
رویا نیست این، نه؛ کابوسی ست وسعت بیزاری است ایستاده بر بلندای ظهر عطش که به دیدار باران، خاکستر هوا انبوهی است اندوهی است
ی
یقین تو می میرد در دم که تا ریخ چیزی جز دم نبود تردیدی بود تاریخ که نجات جهان در آن رویای کودکانه ای بود درامتداد حادثه هایی که دودوار دگربار سربرمی کنند
آ
آگاه باش و بیاگاهان ای از دار بلند آگاهی آونگان درنگ من از نیرنگ جهان است اینجا مثل شادی ِِ تو در آبادی ِ اندوه ای کبود ِ آویخته آویخته ! ای کبود ! قربانی ِ رنگ ای بالا تر از سیاهی در کبودی اعماق
س
سلام بر تو ای پایان نیاغازیده سلام بر تو ای گفته ی ناگفته سلام بر تو ای خوانده ی ناخوانده ای دیده ی ندیده ای ناسروده
ی
یقین تو بار دگر در بلندای ظهر سر می کشد وقتی نزول تو بر خاک گام تو در هنگام است هنگامه ی شروع رهایی طلوع .
و
وای بر ما وقیحان ! که در برابر تو - تمنایی آویخته از تصویر- بر غروب ستاره چشم دوخته ایم
ن
نام تو در تمام هواها جاری است مثل سرود سرد تو در داغ ِ ظهر - متنی بر تارک داری -
ظ
ظهرتو بر دار می میرد وچهره ی تو حلقه ی خالی را پر می کند خود زاده می شوی از خود تا بکُشی در خ |