|
|
|
نیم نگاهی نه چندان جدی به رمان عادت می کنیم از زویا پیرزاد
مهدی عاطف راد ( منتشر شده در ماهنامه نافه- شماره 25- مرداد 84)
اگر خانم آرزو صارم، شخصیت اصلی رمان "عادت می کنیم"، نظر مرا در باره ازدواجش با سهراب زرجو جویا شود و از باب مشورت از من بپرسد که چه کند؟ به تقاضای ازدواج سهراب زرجو پاسخ مثبت بدهد و با او ازدواج بکند یا نه؟ بدون مکث و درنگ به او می گویم: نه. هرگز این کار را نکن. و اگر بپرسد چرا؟ می گویم برای این که سهراب زرجو نه تنها همسری مناسب و اهل زندگی نیست، بلکه اصلن آدم قابل اعتمادی هم نیست. و اگر برای این ادعایم دلیل و مدرک مستند بخواهد، می گویم برای این که در چند تا از تند ترین و سرنوشت ساز ترین پیچ و خم های زندگی تصمیم هایی گرفته که نشانه خام بودن، احساساتی بودن بدون اتکا به پشتوانه منطق، و غیرقابل اعتماد بودنش می کند و او را جوانی فاقد احساس مسئولیت و هوسباز نشان می دهد که تصمیم های آنی غیر منطقی سرتاپا متکی به احساسات می گیرد و تابع هوا و هوس های زود گذر است. و اگر نمونه و مثال بخواهد این چند نمونه را برایش می شمرم. ۱- به محض دیدن تو، آرزو خانم، و بدون هیچ گونه شناختی از تو و اینکه چه جور زنی هستی، چه روحیات و خلقیاتی داری، کی و چه کاره هستی، آیا شوهر داری یا نه، آیا کس دیگری را دوست داری یانه، با یک نگاه عاشقت شد و تصمیم به ازدواج با تو گرفت. سند؟ این هم سند: "چرا گفتی نمی دانی چند تا اتاق خواب لازم داری؟" خندید. سهراب نخندید. "چرای این یکی را از اولین باری که دیدمت می دانستم. تصمیم گرفته بودم باهات ازدواج کنم. نمی دانستم تو چند تا اتاق لازم داری." ( عادت می کنیم- ص ٢۰٨) و آیا مردی که به محض دیدن زنی، بدون هیچ گونه شناختی از او و روحیاتش و شخصیتش و گذشته اش و بدون این که بداند آیا مرد دیگری در زندگی اش هست یا نه، تصمیم می گیرد با او ازدواج کند و قبل از هر پرسش دیگری از او می پرسد که به چند اتاق خواب احتیاج دارد، مرد قابل اعتمادی است؟ ۲- آدمی که یک سال مانده به تمام کردن درسش در رشته پزشکی در فرنگ، یکباره درسش را ول می کند و از فرنگ بر می گردد ایران قفل و دستگیره فروش می شود و استدلالش هم در پاسخ به آرزو که چرا پزشکی را نیمه کاره رها کرده، این است که پول در آوردن از مریضی آدم ها را دوست ندارد، آیا چنین آدمی دمدمی مزاج و مذبذب و بوالهوس نیست؟ آیا آدمی قابل اعتماد و منطقی است؟ سند؟ این هم سند: "پزشک خودکار را گذاشت روی میز و تکیه داد به پشتی صندلی. "سهراب- یعنی سهراب ما- اگر بیشتر از من بلد نباشد کمتر بلد نیست." نگاه گیج آرزو را که دید دست کشید به سبیل های پر پشت. "به شما نگفته؟ حتمن نگفته." به در اتاق نگاه کرد. "یک سال مانده به تمام کردن دوره، ول کرد برگشت به ایران." آرزو از پنجره به بیرون نگاه کرد. باز برف گرفته بود. تمام راه بی حرف به برف پاک کن ها نگاه کرد که دانه های برف را روی شیشه ننشسته به هوا می پراندند. نزدیک خانه ی ماه منیر، چشم به درخت های سفید گفت "چرا پزشکی را نصفه کاره گذاشتید؟" پاترول پیچید توی کوچه و برف زیر چرخ ها قرچ قرچ کرد. سهراب دو ور لب را داد پایین. "درست نمی دانم. گمانم یکهو حس کردم از مریضی آدم ها پول درآوردن را دوست ندارم." ( عادت می کنیم- ص ١١۷و١١٨) من جای آرزو خانم بودم از سهراب زرجو می پرسیدم چرا از مریضی آدم ها پول در آوردن؟ و نه از سالم کردن آن ها پول درآوردن؟ آیا از سالم کردن مریض ها پول در آوردن هم کار دوست داشتنی و خوبی نیست؟ و اگر این کار هم بد بود و دوستش نداشتی، آیا نمی توانستی بدون پول در آوردن از بیماری و سلامت آدم ها به درمانشان بپردازی و سلامت را به بدن های مریضشان برگردانی؟ آیا این کار ارزشمند تر بود یا قفل و دستگیره فروختن؟ آیا جامعه عقب مانده ما به پزشک خّیر و متعهد انسان دوست و انسان صفت بیشتر احتیاج دارد یا به روشنفکر قفل و دستگیره فروش؟ ۳- در بحبوحه درگیری آرزو با خودش که چگونه دخترش آیه و مادرش ماه منیر را راضی به ازدواجش با سهراب زرجو کند؛ و آیا این کار او در اصل و اساس کاری درست است یا نه؛ و این که چه عواقبی دارد و چگونه با این عواقب باید دست و پنجه نرم کند و کنار بیاید؛ سهراب زرجو چه کمکی به او می کند و چگونه او را حمایت می کند؟ آیا در کنارش قرار می گیرد و یار مددکار و غمخوارش می شود؟ خیر! اگر از این فکر ها می کنید سخت در اشتباهید.سهراب زرجو در چنین بحبوحه ای در فکر خریدن اشیاء عتیقه و تکمیل کلکسیون قفل ها و دستگیره های قدیمی و عجیب و غریب خودش است، و اگر هم به آرزو فکر می کند بیشتر به عقد کردن او و شاهد های عقد فکر میکند تا به خود او و مشکلاتش؛ و در برابر کوهی از مشکلات که جلو راه آرزو قرار گرفته و راهش را سد کرده و او را دو دل و مردد کرده، به گفتن این جمله حکیمانه بسنده می کند: "شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه می بینی." ( عادت می کنیم- ص ٢۰٨) و بعد زمانی که آرزو سعی می کند عزمش را برای غلبه بر مشکلات جزم کند و تصمیم نهایی اش را بگیرد، او را چنین دو دل می کند: "ولی تو فکر کن. عجله نکن." ( عادت می کنیم- ص ٢۰٥) و بالاخره پاسخش در مقابل تمام مشکلات و مسائل لاینحل آرزو و درگیری هایش با مادرش و دخترش این جواب فوق فیلسوفانه است: "عادت می کنند." ( عادت می کینم- ص ٢۶۳) ۴- آرزو خانم به فکر سلامتی خودش نیست، هی می خور و هی بی رویه چاق می شود، دوستش شیرین مراقب اوست و نمی گذارد او بیش از حد بخورد و چیزهای چرب و شیرین و چاق کننده نوش جان کند، ولی برخورد سهراب زرجو با این مسئله مهم- که در آینده می تواند سلامت محبوبه نازنینش را به خطر بیندازد- چگونه است؟ از زبان خود آرزو خانم بشنویم: "فقط به چاق شدم ها بود که می خندید و می گفت: چه خوب! حالا چند کیلو بیشتر آرزو داریم." آنوقت چنین آدمی که حتا به فکر سلامت محبوبه اش هم نیست و فقط به فکر خوش گوشت تر شدن او و چاق و چله تر شدن است، آدمی قابل اعتماد است؟ نمونه های گفتنی فراوانی هست برای اثبات غیر قابل اعتماد بودن سهراب زرجو به عنوان شوهر آینده و شریک زندگی آرزو که از آن می گذرم و به همین چند نمونه اندک اکتفا می کنم که مشت نمونه خروار است. خلاصه و لّب کلام این که به آرزو خانم توصیه می کنم از ازدواج با چنین آدم غیر قابل اعتمادی منصرف شود و فریب جذابیت های ظاهری او را نخورد؛ و یک وقت خام و اسیر خواب و خیال های باطل نشود، فکر کند که سهراب زرجو "منطقی ترین و بهترین و نازنین ترین مرد دنیا" است. نخیر. از این خبرها نیست؛ و او هم مردی است مثل بقیه مردها، و نه تافته ای جدا بافته، که با نهایت تأسف، علیرغم جاذبه های ظاهری دل فریبنده و اغواگرانه اش، مثل خیلی از مردها- و مثل امثال حمید، شوهر سابقش- پر است از ضعف های اساسی و بنیادی. اگرچه می دانم که توصیه های من به آرزو خانم تأ ثیر چندانی در او ندارد و او چنان شیفته و فریفته سهراب زرجو است که تمام عیب های او به نظرش هنر می آیند و تمام ضعف های او به دیدش قدرت می نمایند؛ بالاخره هم خود را به آب و آتش می زند و با آقا سهراب زرجو ازدواج می کند و خودش را بدبخت و بیچاره می کند. چند صباحی بعد هم مجبور می شود از او هم جدا شود، حالا با خواهر یا برادری ناتنی برای دخترش آیه یا بدون آن، و پر از تلخکامی و شوربختی و جراحت های التیام ناپذیر روح و روان. آرزو خانم باید بداند که تمام جذابیت های پیدا و پنهان سهراب زرجو، از کاردانی ها و چیزدانی هایش گرفته تا تیزهوشی ها و همه فن حریفی هایش، از ظرافت ها و مهارت ها و ملاحت هایش گرفته تا شیرین طبعی ها و شوخ طبعی هایش، از سنگ صبور بودن و گوش شنوا داشتنش گرفته تا داشتن پاسخ های قانع کننده حاضر و آماده و ارائه راه حل های درست برای تمام مسائل و مشکلات حتی احمقانه او، همه و همه ساخته و پرداخته عینک شیفتگی و جذبه ای است که در دوران خوش عشق و عاشقی و ایام شیرین نامزدبازی، با دستان مکار و فریبکار الاهه عشق بر چشمان عاشق و معشوق ، نهاده می شود تا چشم عقل و خرد آن ها را کور وآن ها را به قول شیرین "خر کند" و بفریبد. و بعد از مدتی که همه چیز برایش عادی شد و تب و تاب عشق فرو نشست،آن وقت الاهه عشق عینکی را که بر چشم های آرزو خانم نهاده از چشم های او برمی دارد و ایشان تازه متوجه می شود که چه کلاه گشادی سرش رفته است و گرفتار چه مخمصه ای شده و چه آدم هوسباز مهمل و غیر قابل اعتمادی را جای فرشته ها گرفته و به همسری برگزیده است!آن وقت خر بیار و باقلی بار کن! بنابراین برای آخرین بار به آرزو خانم اخطار می کنم که خانم جان، حرف مرا جدی بگیر و با سهراب زرجو ازدواج نکن.
اردیبهشت ۸۴
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |