|
|
|
آنا آخماتووا و درونمایههای بنیادین شعرش
مهدی عاطفراد
( منتشر شده در فصلنامهی سمرقند- شماره 10- ویژهنامهی آنا آخماتووا)
شعرهای آنا آخماتووا، دارای درون مایه هایی بنیادین رنگارنگ اند که به تدریج در نگارستان ذهنش رشد کرده و شکوفا شده اند و به شعر او سایه روشن ها و رنگ آمیزی های ویژه ای بخشیده اند. نخستین درونمایهی بنیادین شعر آنا آخماتووا عشق است، عشقی پربار با تمام شاخساران سبز و غنچه های سرخ و میوه های خوشابش، از دلدادگی و شوریدگی تا کام و وصل، از عشق هوسبازانه و شهوانی زمینی تا عشق روحانی و مقدس آسمانی. عشق در نخستین دفتر شعرش "شامگاه" که در سال ١۹١۲ انتشار می یابد جایگاهی یکتا و مقامی والا دارد و حرف اول را می زند، این عشق عشقی ست لطیف به زیستن و به هر آنچه رنگی از زندگی دارد،عشقی دخترانه است به زیبایی و پاکی، عشقی مادرانه است به بالندگی و بارآوری، عشقی زنانه ست به معشوق، به مرد محبوب و به همسر، عشق به هستی ست با تمام تاریکی ها و روشنایی هایش، عشق به وصل و کام است و پیوند و یگانگی. عشقی سرشار از رنگ های تند و شاد است و آهنگ های موزون و دلنواز، سرشار از امید است و روشن بینی، سرشار از بوسه و تبسم است و نوازش و مهربانی. عشق آنا آخماتووا در این شعرهای نخستین هویتی بسیار شخصی دارد و بیشتر بر گرد رویدادهای زندگی خصوصی او دور می زند؛ عشقی ست سرشار از خاطره های یادمان دوران کودکی هیجان انگیز و نو جوانی رازآمیز و جوانی پر تب و تاب سرشار از التهابش. در این نخستین سال های شاعری لبالب است از عاطفه های زنانه، جوانی ست سرشار از شور که حس های سرکشش او را به مرز شوریدگی می کشاند و پیرو احساسات عصیان گرش می سازد. این حالت شوریدگی عاشقانه و شیدایی بی پروا به روشنی در شعرهای نخستین دفتر شعرش "شامگاه" مشهود است. بسیاری از این شعرها را باید از نوع "تغزلات دراماتیک" دانست. در یکی از این شعرهای عاشقانه چنین می خوانیم: عشق مرا روحی تازه بخشیده روحی متلاطم اگرچه برهنه غوطه ور در تب و تاب پر التهاب وصل بر لبانم لبخندی می درخشد رازآگین که تنها تو معنایش را می دانی و هیچ کس جز تو راز شبانگاهی مرا کشف نکرده است، هیچ کس جز تو
با گذشت زمان و کسب تجربههای تلخ در رویارویی با ناکامیهای عشق و شکستهای سنگین عاطفی ، به تدریج درونمایهی عشق روشن شادیبخش در شعرهای آنا آخماتووا رنگ تیره اندوه به خود میإگیرد و تبدیل میشود به درونمایهی کدر عشق حرمان آلود. شعرهای عاشقانهی دومین و سومین دفتر شعرش"دانه های تسبیح" و "رمهی سپید" که آنها را به ترتیب در سال های ۱۹۱۴ و ۱۹۱۷ منتشر کرد رنگ سوخته و خاکسترین عشق ناکام را دارند و آلوده به تیرگیهای مکدر شوربختیاند. در یکی از این شعرها چنین میخوانیم: جدایی سیاه جاودان را من با تو به تساوی تقسیم می کنم چرا گریه؟ دستت را به من بده قول بده دوباره بر می گردی من و تو بلند کوه ها را می مانیم چگونه می توانیم از هم دور بمانیم؟ پیامی برایم بفرست نیمه شبانگاهی از میان ستارگان در همین دوران به تدریج درون مایه ای دیگر در شعر آنا آخماتووا تولد می یابد که بعدها یکی از بنیادی ترین درون مایه های شعرش می شود. این درون مایه جدید گرایش به مذهب و تمایلات آیینی است که آرام آرام روح شعرش را در بر می گیرد و الهام بخش سرودهای تازه به او می گردد. در این شعرها آخماتووا عشق را با مذهب در هم می آمیزد و به همان اندازه که به عشق ناکام و رنج آگین زمینی- جنسی بها می دهد، به همان اندازه نیز به عشق مقدس آسمانی- ملکوتی می پردازد و رویاهای مذهبی خویش را در متن این شعرها تصویر می کند. همین ترکیب عشق زمینی- آسمانی باعث می شود که بعدها از طرف منتقدین وابسته به حکومت هدف شدید ترین حملات قرار بگیرد و محکوم شود. آن ها با لحنی تمسخر آمیز او را شاعره ای "نیمی راهبه نیمی روسپی" می خوانند و هر دو جنبه عشق شهوانی و تمایلات مقدس مذهبی شعر این دورانش را محکوم می کنند. در شعرهای سال های بعد از ۱۹۱۷ به تدریج درونمایههای اجتماعی نیز وارد شعر آنا آخماتووا می گردد و شعر او جهت گیری آشکار اجتماعی پیدا می کند. در این سال ها روسیه درگیر جنگ جهانگیر اول و سپس انقلاب و جنگ داخلی می شود. آنا آخماتووا می کوشد تا صدای رنج های مردم سرزمینش باشد و از شعرش مرهمی برای زخم های التیام ناپذیر مردمش بسازد. شعر های این دوره او صدای رسای ناله و ضجه و نوحه مردمی است که عزیزان خود را در فجایع اجتماعی، از جمله جنگ از دست داده اند. دفتر "رمهی سپید" در بر گیرندهی شعرهای مشهور آخماتووا در باره جنگ جهانگیر نخست است. شعر "یادبود ژوئیه 1914" با این سطرها آغاز می شود: ما صد ها سال زیستیم و این اتفاق شوم تنها در یک ساعت روی داد در شعر دیگری با عنوان "ما فکر می کردیم فقیرانیم" چنین می خوانیم: ما فکر می کردیم فقیرانیم تهیدست، بی هیچ چیز اما وقتی شروع کردیم به از دست دادن عزیزان مان یکی از پی دیگری آن سان که هر روزمان روز یادبودی شد برای آرامش روح مردگان شروع کردیم سرودن شعرهای سپاس گزارانه را در باره بخشندگی بی کران خداوند و ناشناخته ثروت های بی شمار پیشین مان درون مایه همدردی با مردم بعد ها یکی از بنیادی ترین درون مایه های شعر او می گردد، به طوری که شعر او را زبان گویای دردمندی ها و مصیبت دیدگی های مردم سرزمینش می دادند و در آن ها آمیزه ای از ناله ها و فریاد ها و ضجه ها و نوحه ها و شیون های مردم رنج کشیده روسیه را در نیمه نخست سده بیستم می شنوند . به تدریج شعر آنا آخماتووا به بیان درون مایه های ایثارگرایانه گرایش پیدا می کند و لحن پیشگویی غیب دان را پیدا می کند که رنج ها و مصیبت های آینده را پیش بینی می کند. شعرش در این دوران حالت نیایش و راز و نیاز به خود می گیرد. مصیبت های آینده را که در راه است می بیند و از سر ایثار و فداکاری آن ها را به جای دیگران به جان می خرد. می بیند که چه توفان های مهلک و مرگباری در راه است و آرزو می کند که این توفان ها فقط بر سر او خراب شود و زندگی او را ویران کند. در شعر "نیایش" با یکی از درخشان ترین پیش بینی های او در قالب یک نیایش رازورزانه آشنا می شویم: ارمغانم ببخش سال های مشقت بار رنج را خفقان، بی خوابی، دل نگرانی بربا از من کودک خردسال و عاشق دلباخته ام را و آوازم را که هدیه اسرار آمیز و پنهان ایزدان است این است آنچه به هنگام مناجات از تو به دعا می طلبم پس از گذشت روزهای دراز رنج "روبرتا ریدر" یکی از معتبرترین شارحان و مفسران شعر او، آنا آخماتووا را "شاعر پیشگو" می نامد و این شعرش را پیش گویی روزهای نکبت باری می داند که بعد ها در زندگی آخماتووا چهره منحوس خود را نشان می دهد و او را غرقه در غرقاب های سیاه خود می کند. در ۱۹۱۹ در یکی از شعرهایش چنین می سراید: حالا دیگر هیچ کس به آوازها گوش نخواهد سپرد دیگر روزگار پیش گویی آغاز شده است آخرین پیام شاعرانه من این است: جهان قدرت معجزه را از دست داده است قلبم را نشکن، پیمان شکن نباش میهن دوستی و عشق به سرزمین مادری از دیگر درون مایه های پر رنگ و بنیادین شعر آنا آخماتووا در این دوره است. او هرگز حاضر نمی شود با تمام دشواری های زندگی در روسیه جنگ زده، میهنش را ترک کند و به سرزمینی بیگانه مهاجرت کند. به روسیه عشق می ورزد و می خواهد در روزهای سختی و فلاکت همراه مردم سرزمینش باشد. در شعرش نیز آنانی را که در آن روزهای دشوار سرزمین مادری شان را ترک و به خارج از کشور مهاجرت کردند، نکوهش می کند و هرگز تسلیم اغواهای آن ها برای ترک وطن و مهاجرت از روسیه نمی شود. در شعر مشهورش، روحیه میهن دوستی خود را چنین توصیف کرده است. صدایی مرا به خود فرا می خواند، با لحنی تسلا بخش: می گفت: "بیا اینجا سرزمین گناهکار و ناشنوایت را که خداوندش فرو گذاشته فرو بگذار روسیه را برای همیشه ترک کن من خون را از دستانت خواهم شست و این ننگ ظالمانه ظلمت بار را از قلب تو خواهم زدود با نامی نو درد شکست ها و بی حرمتی ها را تسکین خواهم داد." اما من، بی اعتنا، و با آرامش گوش هایم را با دست هایم بسته ام تا روح دردمند رنج کشیده ام با این ننگین سخنان ناخوشایند آلوده نگردد. در مقدمهی "سرود سوگواری" نیز در این باره چنین سخن می سراید: نه، در پناه آسمان های بیگانه نبودم رهایی بخشم بال های بیگانه نبودند فرجام من آنجا بود، در قلب سرزمینم آنجا، همان جا که افسوس زادگاهم بود، افسوس شعر اجتماعی آنا آخماتووا شعری ست ضد سیاسی، مکاشفه ای است معنوی با بانگی آسمانی، ندایی غیبی و رازگونه است. انگار نوای زنی افسونگر است که افسون زندگی را در کام مرگ می ریزد و کارش در هم آمیختن شرنگ زندگی و شراب مرگ است. در لحن شعرهای این دوره آخماتووا نیرو و نفوذ رهبری معنوی و پیامبری عارف احساس می شود که توانایی شگفت انگیزی برای داوری منصفانه و قضاوت بی طرفانه و در عین حال سخت گیرانه دارد و دارای قلبی است با نیرویی شگفت انگیز، سرشار از احساساتی تند و آتشین. شعر زیر شعری است نمونه وار از این گونه شعرهای پیامبرانه آنا آخماتووا که در سال ۱۹۱۹ سروده است: چرا قرن ما بدتر از قرن های گذشته است؟ آیا از آن رو که بیهوش در بهتی ناشی از ترس و اندوه فرو رفته یا بدان سبب که فرو برده انگشتانش را در سیاه ترین زخم روح خویش زخمی که هرگز التیام نخواهد یافت.
در غرب خورشید در حال فرومردن است و بام های شهرها در واپسین پرتوهایش می درخشند مرگ آغاز کرده به ترسیم صلیب بر درها و کلاغ ها را می خواند، و کلاغ ها در پروازند.
اندوه از درون مایه های دیگر شعر آنا آخماتوواست که به خصوص در دفتر شعر "پس از میلاد مسیح" و دفترهای بعدی با رنگی کدر چهره محزون خود را نشان می دهد. اندوه تنهایی و بی کسی، اندوه از دست دادن عزیزان، اندوه بر رنج های هم میهنان، اندوه همدردی با دیگران، اندوه بر سرنوشت نکبت بار انسان و زندگی فلاکت بارش در شعرهای این دوره آخماتووا به طرز چشمگیری هویداست. از جمله در این شعر: چون سنگی سپید درون چاهی سر ستیزه ام نیست توانش را نیز از کف داده ام برایم شادی به اندوه بدل شده همچنان که زندگی به مرگ در چشمانم خیره شود اگر کسی خواهدش دید اندوهبار تر از آنی ست که از داستانی اندوه زا بر می آید می دانم و بس آگاهم که ایزدان آدمی را با نفرین شان به سنگ بدل می کنند، بی آن که روح را از او بستانند تو نیز بدل به سنگی شده ای در من تا اندوهم را جاودانه سازی و بی مرگ
ترس و وحشت از دیگر درونمایههای شعر آنا آخماتووا است که در فاصله بین سال های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ در شعرش خود نمایی می کند و تصویرهایی واقع گرایانه از اوضاع حاکم بر سرزمینش در آن روزگار را به زیبایی تمام اگرچه سرشار از دلهره و تشویش ترسیم می نماید. شعرش در این دوره تصویر گر پریشان روزی و رنج مردم زجر کشیده ای است که از سیطره حکومت ترور و وحشت بر خود می لرزند و از سایه های خود نیز می هراسند و می رمند. او این ترس دیوانه کننده را در شعرهای این دوره اش به نمایش می گذارد: ترس در تاریکی بر هر چیزی انگشت تهدید می گذارد مهتاب را با تبر مرگبارش نشانه رفته است از پس دیوار صدایی شوم و تهدید آمیز شنیده می شود.
در شعری بدون عنوان، در این سال ها، چنین می سراید:
اسپرک پریده رنگ و عشق شبیه به یک سیب اما ما برای ابد کشف کردیم که تنها خون طعم حقیقی خویش را دارد
این شعر با تصویری نمادین از تراژدی مکبث به پایان میرسد که نمادی زیبا و استعارهای بس هوشمندانه از اوضاع سرزمین او در آن سالهاست: و ملکه اسکاتلند مغرورانه اما به عبث شست چکه های خون سرخ پاشیده شده را از دستان لاغرش در تاریکی خفقان آور کاخ شاه
سوگواری بر از دست دادن عزیزان از مهمترین درونمایههای شعر آخماتووا در سالهای ۱۹۲۰ به بعد است. این درونمایه عالیترین تجلیاش را در شعر بلند "سرود سوگواری" یافته که شاهکار شعر آخماتووا و سوگنامهی مصیبتهای انسانیست. در بسیاری از شعرهای هولناک او سخن از زندان است و شکنجه و مرگ. این شعرها که به صورت پرشهایی پرتنش مینمایند، جریانی تند و سیلابگون دارند و بسیار سرکش و لگام گسیختهاند، چونان آبشاری که با شدتی بیمانند فرو میریزد یا چونان سیلابی که از بارش رگباری پر خروش با تندرها و آذرخشهای سهمگین جاری میشود و آلودگیهای جهان را در خود میشوید. این شعرها سبکی خشن و پرصلابت دارند و سخت و استوارند. شعرهایی قهرمانانهاند با درونمایهای تراژیک و بیانی حماسی. انگار آخماتووا در حالی که حماسهای را با لحنی پرصلابت حکایت میکند مرثیهای نیز با لحنی سوزناک میسراید و بر حماسهی سیاهپوش و سوگوار خویش زار میزند. به سپیده دمانت بردند خواب آلود به دنبالت روان شدم، گویی تابوتت را بدرقه می کردم برای واپسین بدرود و کودکان می گریستند در تاریکی اتاق شمع نیمه جان با دود خویش می آلود شمایل نورانی را بر لبانت ماسیده بود چندش واپسین بوسه بر شمایل و بر پیشانی ات چکه های دمسرد عرق فرو چکان شیون کنان و ضجه زنان به پیش خواهم خزید بر دست ها و سوگوار بست خواهم نشست در میدان سرخ
و سرانجام واپسین و بنیادیترین درونمایهی شعر آخماتووا مرگ است که با جامههای سیاه خود در اغلب شعرهای سالهای پس از ۱۹۲۰ رخ مینماید و شعر او را سیاهپوش و سوگوار میسازد. مرگ در بیشتر شعرهایش خانه دارد و دارای چهرهای ترسناک و نفرتانگیز است. در بخشی از شعر "سرود سوگواری"، او خطاب به مرگ چنین میسراید: ای مرگ سرانجام خواهی آمد، پس چرا هم اینک نه؟ چشم به راهت نشسته ام در نهایت فرسودگی و زندگی بس طاقت فرساست لحظه شماری می کنم در انتظار آمدنت چراغ را خاموش کرده ام و در را باز گذاشته ام بی تاب ورود تو، بس ساده و شگفت انگیز به هر سان که دلخواه تست بر من ظاهر شو فرو شو در پوکه های فشنگ و چهره دگرگون کن یا به درون چاقوی تبهکاری کار آزموده یا به درونم بیا در قالب میکروب تیفوس چه باک که به کدامین شکل آشکار خواهی شد؟
تابستان 84
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |