جستجوی اندیشه‌های فلسفی-عرفانی در رمان سلوک

مهدی عاطف‌راد

 

( منتشر شده در ماهنامه‌ی کلک- دوره‌ی جدید- شماره‌ی 33)

 

 

جست‌وجوی اندیشه‌های فلسفی-عرفانی در آثار ادبی، به‌ویژه در ادبیات داستانی موضوع پژوهشی بس دل انگیز و جذاب است. در ادبیات کلاسیک ما داستان های عرفانی- فلسفی گوناگونی آفریده شده است. داستان های حی ابن یقظان(زنده ی بیدار) و سلامان و ابسال از پورسینا و رساله های تخیلی- داستانی آواز پر جبرئیل، عقل سرخ، روزی با جماعت صوفیان، مونس العشاق، لغت موران و صفیر سیمرغ از سهروردی از مهم ترین این آثار در ادبیات فلسفی-عرفانی منثور ما به شمار می روند. در ادبیات داستانی معاصر کمتر اثری نگاشته شده که به طور مستقیم به فلسفه و عرفان پرداخته باشد و موضوع اصلی آن فلسفه یا عرفان باشد ولی به اندیشه های فلسفی در آثار داستانی نویسندگان نامداری چون صادق هدایت، اعتماد زاده (به آذین)، جلال آل احمد، بهرام صادقی، نادر ابراهیمی، سیمین دانشور و  جعفر شریعتمداری(درویش) به طور غیر مستقیم و حاشیه ای پرداخته شده و این نویسندگان از زبان برخی از شخصیت های داستانی خود، یا از زبان راوی های داستان ها و رمان هایشان، برخی اندیشه های فلسفی- عرفانی را مطرح کرده اند. رمان بوف کور نخستین آثار داستانی در ادبیات معاصر فارسی است که در آن می توان رنگ مایه های فلسفی را دید.

رمان سلوک، که یکی از واپسین آثار داستانی منتشر شده از محمود دولت آبادی است، از این نظر رمانی جالب توجه است و در آن اندیشه های فلسفی- عرفانی بحث انگیزی مطرح شده است. این پژوهش به طور اجمالی و به اختصار به بررسی این گونه اندیشه ها در این رمان می پردازد.

رمان سلوک روایت ماجرای یک روز از زندگی مردی میانسال به نام قیس است، در یک شهر اروپایی. روزی پر از سرگشتگی و آوارگی، روزی پر از کابوس ها و خیال های تلخ وحشتناک، روزی پر از دغدغه ها و خلجان های روحی، پر از بدبینی ها و تردید ها و نومیدی ها. قیس صبح زود با ترن وارد شهری در سوییس می شود تا به منزل دوست قدیمی اش عمو آصف برود و مدتی را در آپارتمان کوچک او بگذراند. اما آصف منزل نیست و قیس تمام روز را در انتظار آمدن او سرگردان و سرگشته، آواره خیابان ها و کافه ها است و غرق در فکر و خیال عشقی شکست خورده، مبتلا به سرطان بی وفایی و دورویی و خیانت، و غرق در اندیشه محبوبه ای رویایی که سال ها همه چیز قیس بوده، افسوسا که مدتی است به فریب کاری و دورویی روی آورده و بی وفایی پیشه کرده. در همان اول صبح، گذر قیس، به دنبال سایه- مرد- شبحی مرموز و مه آلود که  نشانه هایی فراوان از خود او و پدر مرحومش را با خود دارد، به گورستان قدیمی شهر می افتد و در آن جا دفتر یادداشت های روزانه کهنه و شیرازه گسسته مرد را چون غنیمتی گران قیمت به دست می آورد، و پس از آن در کافه ای به خواندن خاطرات سایه- مرد- شبح می پردازد؛ خاطراتی که در حقیقت شرح زندگی و افکار و دغدغه های خود اوست و فاجعه زندگی او را بازگو می کند. با بازخوانی سطوری از نوشته های همین دفتر شیرازه گسسته و پاره پاره، و با اندیشیدن در باره این نوشته ها، و یادآوری خاطرات گذشته، اندیشه های فلسفی رمان سلوک را درمی یابیم.

قیس ذهنی فلسفی دارد  و نوشته های این سایه- مرد- شبح مرموز سرچشمه فوران اندیشه های فلسفی در ذهن خیال پرداز قیس، با قدرت تخیلی ویرانگر است: "آه ... چرا خداوند قدرت تخیل مرا نابود نمی کند؟" ( سلوک- ص١٨)

ذهن پوینده و کنجکاو و کنکاش گر او تشنه بازگشایی رازهاست و غرق در وسوسه رازگشایی. راز زاویه های ناشناخته هستی آدمی را گشودن؛ آدمی که هر چقدر هم شناسا باشد باز هم ناشناخته است و در عین ناشناس بودن شناخته شده، آدمی نیمه شناسا- نیمه ناشناس، پر از تاریکی- روشنی های وهم انگیز. ذهن این مرد فکور ذهنی است پر از سوال و معما و دغدغه، و همین دغدغه هاست که او را به وادی حیرت و سرگردانی فلسفی رهنمون می شود:

"... چگونه باز کنم، چگونه بگشایم راز این زاویه از هستی آدمی را که نمی شناسم، که می شناسم و نمی شناسم؟" ( سلوک- ص ۱۹ )

شناخت انسان و پیچیدگی های روانی اش یکی از معضلات مهم فلسفی قیس است. برای او معمایی بدون پاسخ است انسان، و این که "انسان چگونه حسی است؟". شاخه شاخه بودن ذهن انسانی و پرش غیر ارادی اش از این شاخه به آن شاخه ، و سردرگمی اش در این شاخساران انبوه، در جست و جوی چیزی که نمی داند چیست، قیس را می آزارد و مایه دغدغه خاطرش می شود:

"انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را، بارانی ام را، شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال هست برای آسودن؟ من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جست و جوی نیافتن و نبود آن چه در جست و جویش هستم؟" ( سلوک ص ۳۵- ۳۴)

زندگی قیس، سراسر زندگی ذهنی است. او در ذهنش زندگی می کند، در ذهنش جریان و تداوم می یابد و در ذهنش می میرد. جهش های دیوانه وار ذهن لگام گسیخته و سرکش، با سرعتی سرسام آور، از این سو به آن سو در فراز و نشیب تداعی ها و پرش های بلند پروازانه مرغ خیال از این شاخه به آن شاخه، جان او را خسته و فرسوده کرده است:

"مغزم... آه، مغزم. باید بنشینم. باید بنشینم. مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم بی اندازه خسته است. خستگی مرگ. چقدر مرگ انباشت شده است در این شیارهای مغز، چقدر! و من چگونه بتوانم همه شان، جزء به جزء شان را توضیح بدهم؟ تداعی... تداعی به ستوه می آوردم و دیوانه ام می کند. کدام دست می تواند با سرعت کیهانی مغز هماهنگ باشد؟" ( سلوک- ص ۳۵)

ذهن سیال و سیلانی قیس در بستر کلمات سر ریز می کند و جاری می شود. در این شارشگاه است که توفانی سهمگین درون او می وزد و سیل آسا بر او هجوم می آورد. کلمات ظرف های بسیار کوچکی هستند برای بیان آن چه در ذهن و روح جاری است و برای آشکار ساختن بی نهایت وجود آدمی:

"از خیلی زمان های پیش، شاید از روزگاری که در کتابت با کلمه آشنا شده بود به این درک رسیده بود که کلمه- کلمات ظرف های بسیار کوچکی هستند برای بیان آن وجد یا مهابتی که در ذهن و در روح گذر دارند. و دانسته بود کلمات و زبان کمترین امکانی است که آدمیزاد برای بیان بی نهایت خود در اختیار دارد." ( سلوک- ص ۲۳)

با این همه،  ذهن و سرعت شگفت انگیز پویش صاعقه وار و سیلاب گونش سالک « سلوک» را به حیرت می اندازد و بر او چونان معمایی عجیب می نماید:

"... این قابلیت ذهن را می شناسم و سرعت حیرت انگیز آن را که به یک آن جهانی را می تواند در نوردد و بی شمار مرتبه واقعه ای را به مشاهده ضمیر در آورد. یک لحظه بیش نیست آن دم که توازن منطقی زمان و مکان با انباشته های ذهن آدمی در هم می ریزد و هیچ وسیله ای قادر به ثبت بیرونی آن چه در مغز سیلان دارد، نیست." ( سلوک- ص ۱۷۲)

رازو رمزهای پیچیده وجود و دشواریهای هستی‌شناسی، به‌ویژه شناخت هستی و هویت ذهن و حیات ذهنی، برای قیس معمایی معضل است. برای او آسان نیست ثبت و ضبط دقایق و ظرایف باریکی که در ذهن می‌گذرد و "دانسته نمی‌شود چگونه می‌گذرند؛ به‌خصوص این لحظات که در طول حرکت نمی‌کنند؛ در هیچ جهت خاصی حرکت نمی کنند و تصور هندسی آن نه فقط دشوار، که ناممکن است. زیرا که زمان و مکان قیدی نیست برای شان؛ و نه موقعیت یا حالتی مشخص هم. بسا که اندیشیده ام چنین لحظاتی به جهان می مانند و فراتر از پندار و فرض ابعاد آن. اما خود نمی دانم چه چیزی فزون تر از بود و نبود جهان در لحظاتی از ذهن و جان می تواند وجود داشته باشد؛ گیرم باور دارم که باید وجود داشته باشد. شاید همین نا بهنجاری است آن چه همخوان و سازگار نیست با طبیعت بودن، معمول و معقول بودن. درگیری با خود، اصطلاح معمول چنین احوالی است؛ اما چنین اصطلاحی هم جامع و قانع کننده نیست. زیرا آن چه در لحظه و ذهن وجود دارد، آن چه در ذهن جریانی سیال و بی رنگ- گیرم گرداب وار- دارد، در اصطلاح فقط درگیری با خود نمی گنجد؛ بل درگیری با خود هم در آن جاری ست. بی گمان اگر از بیرون به چنین شخصی نگریسته شود، حالت بروزات آن به درگیری با خود تعبیر می شود، اما این فقط یک تعبیر است و گنگ است و مثل تمام زبان و کلمات چیزی نیست جز گذر کردن از سطح انبوه پیچیدگی هایی که زبان و کلمات قادر به بیان آن نیستند. بله؛ من با خودم درگیر هستم، اما من کیست و خود کدام است؟" ( سلوک-  198)

برداشت سلوک از عشق بین دو انسان، به خصوص عشق بین زن و مرد برداشتی کم و بیش عرفانی است. نیلوفر- معشوقه قیس- عشق را سرچشمه یگانگی می داند و درهم آمیزگاه دو روح برای یکی شدن:

"دو انسان می‌توانند و این قابلیت را دارند که روحشان چنان درهم بیامیزد که در بسیاری لحظات یکی بشوند، یگانه." ( سلوک – ص 80)

از دید قیس، آنان که عاشق به دنیا می آیند، معشوقی دارند که نیمه  نیک تر، برتر و والاتر وجود آن هاست و ایشان بی نیمه برتر وجود خویش ناقص و ناتمامند، به همین دلیل است که از ابتدای تولد و از همان دوران نوزادی در جستجوی معشوق خویش- یا نیمه  نا پیدای وجود خویش- هستند و این جست و جو آنان را گرفتار سرگردانی و آوارگی و خانه به دوشی مستمر می کند :

"در نبودت هم، من نوزاد، از آغاز، به جست و جوی تو بوده ام سرگردان کوچه ها و خیابان ها در یک خانه به دوشی مستمر و در سفری که خوب به یاد می آورم از کدام زاویه ذهنم آغاز شده بود." (سلوک- ص 19)

این جست و جوی شیداگونه تاریخی عمری بس دراز تر از عمر عاشق دارد و سابقه آن به پیچش ها و چرخش های هزاره ها می رسد، و این سخنی رازآگین است که آن را نباید با نامحرمان اسرار در میان گذاشت، زیرا برایشان باور پذیر نیست و با شک و تردید خود آن را می آلایند:

"یافته شدن دو نیمه گمشده، دو نیمه ای که پیش از روزگار قیس عامر از هم جدا افتاده اند و در پیچ و چرخش های هزاره ها به جست و جوی نا به خود بارها مرده و زنده شده اند تا سرانجام یک دیگر را بیابند در یک برخورد ناباورانه، خود سخن و معرفتی ست که جز در وجود آن دو کس، زمینه باورمندی دیگری نمی تواند داشته باشد." ( سلوک- ص 80)

در راستای چنین باور و برداشتی ست که راوی سلوک پرسش فلسفی بس مهم زیر را مطرح می کند:

"چرا باید قبول کرد که حتماً دو آدم می بایست در عمر یکباره یک دیگر را دیده و شناخته باشند تا بتوانند در جایی و لحظه ای همدیگر را به جا بیاورند؟» و خود چنین پاسخ می دهد: « نه، لزوماً این طور نیست. چنان چه قیس پیش از پیدایش عینیت یافته " او" به جست و جویش می پوییده است، می تواند نیز کسی در آینده " من بزید و مرا در اکنونم به جا بیاورد."»" ( سلوک- ص ۲١)

معشوق از جنس خود عاشق و از گوهر روح اوست. آنان از ازل یگانه و یکتا بوده اند، بعد ها، در لایه لایه های دویی، از هم جدا افتاده اند. در طول مرگ ها و زندگی های بی شمار، گاه یکدیگر را یافته اند و گاه گم کرده اند، زمانی به هم پیوسته اند و زمانی از هم گسسته اند. دوران های وصل کوتاه بوده و دوران های فصل دراز. با این حال، چه با هم و چه بی هم، هرگز از هم جدا نبوده اند:

"تنها او بود که خود قیس بود، و آدمی هرگز روح خود را از نگاه خود پنهان نمی دارد اگر با خویش در ریا نباشد." ( سلوک- ص ۲۶)

"آری... او از گوهر خودم بود که نمی دانم چگونه گم و ناپدید شد در لایه- لایه های دویی؟" (سلوک- ص ۲۷)

عشق آینه می گذارد در برابرت و معشوق آن آینه ست به موازات تو و رو در روی تو، مگر نه این که "طبیعی ترین نیاز آدمی است که یک نفر دیگر آینه او باشد"؟ پس آدمی به عشق نیازاومند است و این طبیعی ترین نیاز انسانی اوست.

برداشت قیس از مفهوم عشق همان برداشت مشهور حکیم اشراقی، سهروردی، در رساله مونس العشاق است:

"عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود..." ( سلوک- ص ۲۹ و 28)

"صد هزار شاخ و بال روحانی از او سر بر می زند از آن بشاشت و طراوت... و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را درو پیچد تا به جایی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذارد. و چندان که پیچ عشق بر تن شجره زیادت می شود، به یکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد... زیرا که در عالم کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت." ( سلوک- ص  ۳۰ و ۲۹)

 قیس عشق را خاموش خوش دارد و خاموشی را زبان گویای عشق می داند . او بر این باور است که:

"عشق رفتار می شود، چه نیازی به گفتار؟" ( سلوک- ص 176)

هستی شناسی و پدیدار شناسی انسانی از عرصه های فلسفی بسیار جالبی ست که رمان سلوک از زبان ذهن قیس یا نویسنده مرموز یادداشت ها یا راوی خود، به آن می پردازد. از زاویه دید راوی این رمان، آدمیزاد موجودی است بس شگفت انگیز و رازآگین که افزون بر این که خصوصیات تمام جانوران را در خود دارد، دارای خصوصیت های نباتات و جمادات نیز هست:

"من که دیری است باور یافته ام آدمیزاد نه فقط خصال تمامی جانوران را در خود دارد، بلکه خصایص جمیع نباتات و جمادات هم در او هست." ( سلوک- ص ۶۰)

 راوی- و همراه با او قیس- بر این باور است که وجود انسانی هستی ازلی- ابدی دارد و از بی آغاز جهان آمده و به سوی بی پایان می رود. این وجود نه کاغذی سفید است که هر کس هر زمان که اراده کند بر آن خطی بنگارد، بلکه لوحی را می ماند دارای خطوط و نقش های تقدیری از پیش نگاشته شده: پیشانی نوشته ها و سرنوشت ها :

"هم می داند "من" یک کاغذ سفید نیست که امروز خطی بر آن بنویسی، فردا خطی بنویسی، و دیروز خطی نوشته باشی. نه! من از بی آغاز جهان آمده است تا امروز، تا اکنون و می رود سوی بی پایان."( سلوک- ص ۹۷)

با این حال اطراف آدمی خالی است و او تهی بودن را در کنار و برابر و پیرامون خود حس می کند و این حس که برخاسته از تنهایی درون اوست او را سبک و بی نقطه اتکا می سازد:

"کنارم، دورم خالی است، تهی. آن را مثل مبحثی در علم فیزیک احساس می کنم و نمی دانم چنین مبحثی وجود دارد یا ندارد، فکر می کنم باید وجود داشته باشد. مگر فیزیک در باب اجرام و فضاها گفت و گو نمی کند؟ پس باید در مقوله و مفهوم آن چه خالی نامیده می شود اندیشه و سخن رفته باشد. شاید هم نه، اما من جرم خالی، خلاء پیرامون جرم را احساس می کنم." ( سلوک- ص 177)

راوی سلوک آدمی را مجموعه ای از اعداد و ارقام می بیند که هر گاه لازم افتد، می شود ارقامی از آن کاست و باقی مانده اش را ذخیره کرد و در جایی دیگر به کار برد:

"گویی آدمیزاد مجموعه ای از اعداد است که چون لازم افتاد ارقامی از آن کسر کنی و بیندیشی باقی مانده اش به جا خواهد ماند تا در جای دیگری به کار بسته شود، و اعداد که زبان ندارند، چرا باید عدد زبان داشته باشد؟" ( سلوک- ص ۴۲)

نویسنده ناشناس یادداشت ها، ژرف نگرانه، در کنه نهفته پیوند های انسان و هستی، حقیقت را می بیند و همین پیوند حقیقی را ریشه و بن مایه تکاپوی پیش تازنده آدمی در کویر گداخته وجود خویش به سوی سراب های ذهن و خیال می داند، در آرزوی آبی و شرابی که عطش سوزان وجودش را فرو نشاند و تسکین بخشد. او در دفترش چنین نوشته است:

"نه! اما نه! در این جهان حقیقتی هست. آری، حقیقتی باید باشد در کنه و نهفت پیوند های آدمی با هستی. حقیقتی، آری! بر سینه گداخته کویر تاختن ... تاختن باری ... می تواند راند تا سراب، تا سراب، تا سراب... سرخوش و بی آزرم بر سینه کویر راندن از آن که خامش است و گشاده دل، که خامش است و گشاده بال، که گشاده بال و گشاده دست، مثل معصومیت چشمان کودکی گمشده، اما ... بسی، گاهی توفان و بسی باتلاق های شن نیز. در عمق خامش و آرام کویر هم روزگاری قلب خدا می تپیده است و هنوز هم." ( سلوک- ص ۳۳)

با این همه خزیدن هستی به عمر آدمی و گذر خزنده اش از آن، یکی از شگفتی های حیرت آوری ست که راوی سلوک را به پرسش وا می دارد و حیرتش را بر می انگیزد:

"ه ی ی ی ... چگونه هستی به عمر می خزد و از آن عبور می کند و در می گذرد و تو را در- با خود می نوردد و تو مجذوب و مدهوش می گذری در کمال هوشیاری و بلوغ." ( سلوک- ص ۲۰)

«"ای ... هی! زندگی چه نامرئی از انسان عبور می کند و می گذرد و تو را با خود می برد در جاذبه ای نفسگیر."( سلوک- ص ۱٨)

ممکن شدن ناممکن ها نیز در این جهان پر از معما و شگفتی با رازهای تو در تو، چندان عجیب و ناممکن نیست، و سخن گفتن با گل و گیاه و خاک و آب و باد برای مرد خزان دیده باغ چندان غریب نمی نماید. جان او جزئی از جان طبیعت است و دارای هزاران پیوند دیدنی و نادیدنی با رگ ها و برگ های طبیعت. آن ها زبان یکدیگر را به خوبی می شناسند و با یکدگر همزبان و هم کلامند:

"... اما همیشه ممکن است یک امر ناممکن، ممکن گردد. گل به درون می آید و می ایستد مقابل باغبان و از او می خواهد که نگه داری اش کند. " من می توانم پیوندی باشم با ساقه هر گیاه یا گلی که تو بخواهی." می شنود.  باغبان شنیده ها را زودتر می تواند باور کند. این به شیوه زندگی تجربی مرد مربوط می شود. او بسیار شنیده است، صدای خاک را، صدای آب را، صدای باد  و صدای جاری در آوند های انواع گل ها، گیاهان و درختان را، پس هیچ در شگفت نمی شود اگر می شنود که مرا نزدیک دست خودت، کنار خودت بنشان. مرا هنوز تا زنده هستم، پیش از آن که پژمرده شوم دریاب، مرا دریاب. هم چنین سخن گفتن با گل و خاک و آب، روال عادی مکالمه است برای مرد خزانی باغ." (سلوک- ص ۱۷۵)

او انسان را  وجودی می داند در ذات خود بلورین، آفتاب وار و آب گون، "سر اندر پا بلور تا آیینه تمام نمای "انسان من" باشد: تو!..." که با گرفتار شدن در گنداب کدر "پندار " شناعت"" از عرش بلورین خود هبوط کرده و به قعر کدورتی چرک آلود فرو افتاده است.

"من- خود- خویشتن" وجودی ست مرموز،غیر قابل بیان و در وصف ناگنجا، لغزان و مه آلود و سیال چون بخار، شفاف و شیری رنگ چون اثیر. در راستای تفکر به چنین هویتی ست که قیس در انتهای یکی از پیچه راه های تنگ و باریک و  پر پست و بلند و نفس گیر سیر و سلوک ازلی- ابدی خویش، چنین می اندیشد:

"بیش از یک دهه عمر خود را به تراوش زهر و چرکابه از ذهن خود گذرانیده ام مگر بتوانم سایه ای از خود را بیان کنم، اما نشده. روزگارم در سیاه کردن صدها برگ کاغذ سفید سپری شد، اما نشد. خود به تخیل در آمیخته شدم به فراشدن از خود و فرو شدن در خود، اما نشد؛ و چون اکنون در می نگرم به تصویر سایه خود، جخ ناتمامی ها را روشن تر در می یابم. فرسوده ام این تن، این روح، این وجود را شاید مگر برسم به پاسخ چیستم؟ چه هستم؟ اما نشد، نشد، نمی شود! در هر آن خود که غور می کنم چندان و چنان جهان هایی بر من گشوده می شوند که هیچ پایانی بر آن متصور نیست. چنین هنگامه هایی دریافته ام که ، احساس کرده ام لحظه همانند جهان، همانند کیهان است که هیچ بُعد و جهتی ندارد، که " بی جهت ها" ست از آن مایه که بلخی به گمان در می آورد. اما... و پس چگونه خواهم توانست خود را در کلمات بگنجانم، مهار کنم، بیان دارم؟ چگونه می توانم خود را شکار کنم در دام بی دوام کلمات؟ پس هیچ نخواهم توانست این روح یا هر آن نام دیگری که می توان به او داد را درون جام آینه ای جای دهم و در آن بنگرم به باور دیدار خود؟ نه؛ بیهوده است و چنین تلاش بی ثمری را نباید بر خود تحمیل کنم که می دانم تمام کتاب های عالم در توضیح همین نکته ناتمام مانده اند." ( سلوک- ص ۱۹۹)

 

دی  83

                                                                                                                                                                               

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.