|
|
|
مردی از آفاق بی کرانهی آوا (به یاد منوچهر آتشی)
مهدی عاطفراد
مردی سوار آمده بود از میان دشت مردی ز دوردست زآفاق بیکرانهی آوا توسنسوار خطهی خنیا بنشسته بر اسب سپید و سرکش رؤیا.
آواز میسرود به آهنگ دیگری آوازهای شرقی اندوه همراه با شبنالههای شرجی هجران آن شروههای داغ جنوبی.
آواز خاک را با خویشتن به نجوا میخواند انگار تازه آمده بود از دل افق قلبی دمنده داشت ز دیدار در فلق.
بر پشت شعر او زخم عمیق و کاری خنجرها اما لبش همیشه پر از عطر بوسهها و قلب داغدیدهی مجروحش خنیاگر ترانهی پیمانها.
بر انتهای آغاز میرفت تا به باغ بگوید وصف گل شکفتهی سوری توصیف عشق گندم و گیلاس.
با بانگ مهر آمده بود از دل سکوت مهمان شهر بود دو روزی گلبانگهای تازه رهآوردش آن غنچههای گلشن گشتوگذارها.
دوری در این دیار سکون و سکوت زد چون خوار دید شعر و شعور را شادی و شور را افسرده گشت جان و روانش ملول شد از ذلت سرود و سرور، ای دریغ و درد شد آن سوار خسته و دلسرد از این همه خموشی و گنگی دلش گرفت از فرط بغض بگرفت آن صدای رسایش آن بانگ دلنواز خوشآوایش.
تا اتفاق حادثه در بامداد مرگ تا اتفاق آخر چیزی نمانده بود.
آنگاه او چون در دیار ما ز ترنم نشان ندید حرفی ز عشق و عاطفه نشنید دلگیر و نا امید بدرود گفت و رفت از این شهر بینوا آن تیزتکسوار چکاد چکامهها توسنسوار خطهی آوا بنشسته بر اسب سپید و سرکش رؤیا.
سوم آذر 84
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |