نامه‌ای به یدالله رؤیایی

مهدی عاطف‌راد

 

 (یدالله رؤیایی در متنی کوتاه در وبلاگش با لحنی گلایه-حیرت‌آمیز پرسیده که چرا مردم شعرهای شاعران معاصر را نمی‌فهمند.

متن زیر نامه ای است شاعرانه به او و  تلاشی ادبی برای پاسخ دادن به پرسشش)

 

 

 رؤیایی عزیز، اگر مردم شعر خوان و شعر دوست و آنان که دوستداران شعر و ادبند و خواهندگان و خوانندگان سروده های شاعران، برخی از شعرهای برخی از شاعران معاصر را نمی فهمند شاید یکی از دلیل هایش این است که در این گونه شعرهای نافهمیده هیچ موضوع قابل فهمی وجود ندارد و این شعرها به حقیقت نامفهومند، چون دارای هیچ بار معنایی و مفهومی نیستند. نه از دردها و درمان های حقیقی و مشترک سخن می گویند و نه از رنج ها و شادی های حقیقی و مشترک؛ نه از عشق ها و نفرت های حقیقی و مشترک نشانی دارند نه از امید ها و نومیدی های حقیقی و مشترک؛ نه از زخم ها و مرهم های حقیقی و مشترک حرف می زنند نه از محنت ها و لذت های حقیقی و مشترک. به همین سبب است که اعتنا و توجهی را بر نمی انگیزند و به حوزه فهم مشترک در نمی آیند.

 آری رؤیایی عزیز، افسوس و بس افسوس که خیلی از شعرهای امروزین ما اینگونه اند، فاقد هر گونه دغدغه عمیق درونی، خالی از هر گونه معنا و مفهوم. لغلغه های لغو زبانی اند که با زبانی الکن و گنگ بیان می شوند؛ پریشان گویی هایی پراکنده و نامربوطند که حامل هیچ پیامی نیستند، بازی های پوچ با زبان و واژگانند از سر شکم سیری و بی دردی، و این گونه است که بی مخاطب و بی پاسخ می مانند و حسی و حساسیتی یا عاطفه ای و هیجانی بر نمی انگیزند.

 

 تو ای شاعر

 از رنج ها و شادی های حقیقی خود شاعرانه سخن بسرا

 آن که در رنج و شادی با تو مشترک است

 بی گمان تو را خواهد فهمید.

 

تو ای شاعر

از عشق ها و نفرت های حقیقی خود شاعرانه سخن بسرا

آن که در عشق و نفرت با تو مشترک است

بی گمان تو را خواهد فهمید.

 

تو ای شاعر

از امید ها و نومیدی های حقیقی خود شاعرانه سخن بسرا

آن که در امید و نومیدی با تو مشترک است

بی گمان تو را خواهد فهمید.

 

تو ای شاعر

از زخم ها و مرهم های حقیقی روح خود شاعرانه سخن بسرا

آن که در زخم و مرهم روح خویش با تو مشترک است

بی گمان تو را خواهد فهمید.

 

تو ای شاعر

از محنت ها و لذت های حقیقی روح خود شاعرانه سخن بسرا

آن که در محنت و لذت با تو مشترک است

بی گمان تو را خواهد فهمید.

 

 رؤیایی عزیز، شاعر را باید حرفی برای گفتن باشد، کلامی پیام دارش باشد و سخنی خیال انگیز و خوشنوا که ارزش شنیدن داشته باشد. حرفش باید مفهومی داشته باشد و مفهوم نیز باشد؛ و افزون بر این ها، باید زبانی گویا و رسا و بیانی شیوا باشدش، تا خوشایند و دلپسند جلوه کند و بتواند وارد حوزه ادراک همگانی شود و به فهم مشترک در آید. شعر شاعر باید از ژرفای روحش برخاسته باشد تا در ژرفای روان ها نفوذ کند، سخنش باید از دل برخاسته باشد- یعنی از سویدای ذهنش- تا بر دل بنشیند، شعری که دردی عمیق در آن نیست همدردی بر نخواهد انگیخت و دردمندان را به خویش جلب نخواهد کرد، شعری که احساسی اصیل و اندیشه ای ژرف در آن نیست جاذبه ای برای شنونده یا خواننده اش نخواهد داشت:

 

و تو ای شاعر

حرفی برای گفتنت باشد آهنگین

و گویا زبانی رسا، آکنده از موسیقی شعر

برای رسانش فریاد ها و نجواهایت

برای ترنم ترانه ها و آوازهایت

آن که در پی فهم مشترک است

 بی گمان تو را خواهد فهمید.

 

و تو ای شاعر

شعرت فریاد دردهای روان دردمندت باشد

و نجوای عاطفه ها و اندیشه هایت

ترانه شادی هایت باشد

و آواز آرزوهایت

آن که در پی فهم مشترک است

بی گمان تو را خواهد فهمید.

 

 رؤیایی عزیز، وقتی حرفی برای گفتن نیست یا اگر هم هست چنان خصوصی و فردی است که با هیچ اهل فکری حوزه اشتراکی نمی یابد چگونه انتظار فهمیده شدن و برانگیزش هماندیشی می توان داشت؟ وقتی دردی تسکین ناپذیر و رنج دهنده نیست، یا اگر هم هست دردی سطحی و شخصی است که با هیچ دردمندی حوزه اشتراک نمی یابد چگونه انتظار فهمیده شدن و برانگیزش همدردی می توان داشت؟ وقتی در کلام اندیشه ای نیست، حسی نیست، عشقی نیست، عاطفه ای نیست، هیجانی نیست، یا اگر هم هست چنان خصوصی و فردی است که با هیچ اهل دلی حوزه اشتراکی نمی یابد، چگونه انتظار فهمیده شدن و برانگیزش همدلی می توان داشت؟

 

اگر پیچیده ترین اندیشه های تفکرت اندشه مشترک باشد

بی گمان همفکرانی خواهی یافت.

 

اگر تسکین ناپذیر ترین درد روحت درد مشترک باشد

بی گمان همدردانی خواهی یافت.

 

اگر عمیق ترین عشق قلبت عشقی مشترک باشد

بی گمان همدلانی خواهی یافت.

 

اگر دلکش ترین سرود ذهنت سرودی مشترک باشد

بی گمان همسرایانی خواهی یافت.

 

اگر بی پایان ترین راه زندگی ات راهی مشترک باشد

بی گمان همراهانی خواهی یافت.

 

آری رؤیایی عزیز، اگر هیچ کدام از این مشترکات بین شاعر و مخاطبان شعرش- آنان که شعر  برای ایشان سروده شده و شعر شاعر را می خوانند- وجود نداشته باشد، آن گاه توقع فهمیده شدن توقعی نا به جاست و چشم همدلی داشتن چشمداشت بیهده است.

بکوش تا تمام آواز های وجودت را کشف کنی

و آن نویافته های بدیع را

در سرودی خوش آوا و خوشایند

گرد هم آوری

دلنشین و دلپسند

آن گاه آن سرود خوش را بسرا

نرم آهنگ و گرم آوا

اگر تسلا بخش اندوه نیستی

خنیاگر شادمانی باش

اگر مرهم زخم نیستی

فریاد درد باش

اگر سکوت نیستی

سرود باش.

 

 

 اردیبهشت ۸۴

                                                                                                                                                                               

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.