هستی شناسی در فلسفه‌ی فرانسیس بیکن

مهدی عاطف‌راد

 

 

فرانسیس بیکن از نخستین فیلسوفانی اروپایی بود که در مقام هستی شناسی در برابر افلاطون و ارسطو ایستاد و رویکردی تازه در منطق و روش شناسی شناخت هستی به وجود آورد که در مقابل منطق ارسطویی قرار داشت. بیکن در اثر مشهور خود به نام "ارغنون نوین" به نقد نظام های کهنه و پوسیده تفکر فلسفی-علمی در سده های میانه پرداخت. او اندیشمندان متافیزیک سنتی را به عنکبوت های تارتنی تشبیه می کرد که اگر چه با تلاش بسیار تارهایی بسیار زیبا و ظریف می تنند و به هم می بافند، اما این تارها کوچک ترین پیوندی با واقعیت ندارند و فاقد هر گونه کاربردی در شناخت علمی از هستی، طبیعت و انسان هستند. بیکن دسته دوم از فیلسوفان را به مورچگان تشبیه می کرد. از نظر بیکن این دسته از فیلسوفان اگرچه نکته یا نکاتی از حقیقت و جنبه های از معرفت را کشف می کنند اما نمی توانند در یافته ها و اکتشاف های خود تغییری دهند، آن ها را بپرورانند و از آن ها محصولاتی تازه و بدیع بسازند؛ و در نتیجه حاصل یافته های اینان انبوهی از حقایق درهم برهم و پراکننده غیر قابل استفاده است. بیکن سومین دسته از اندیشمندان و فیلسوفان را به زنبوران عسل تشبیه می کرد و خود را نیز یکی از اندیشمندان این دسته می شمرد. بیکن این دسته از فیلسوفان را اندیشمندان راستین می دانست و هستی شناسی اینان را یگانه هستی شناسی حقیقی و علمی و قابل اعتماد می شمرد. بیکن نخستین وظیفه چنین اندیشمندانی را ویران کردن تمام ساختمان های اندیشه ای می دانست که در طول سده های گذشته بر پا شده، اما هیچ کدام از آن ها این شایستگی را نداشته که بتواند عقل و تفکر انسان ها را هدایت و رهبری کند.

بیکن برای رسیدن به مقام فیلسوف راستین ناچار بود که تمام اصول و مبادی سنتی را که در سده های میانه و سده های پیش از آن بر فلسفه رسمی مدرسی( فلسفه اسکولاستیک) سلطه و سیطره داشت ویران کند و در هم بشکند، و در این راه مجبور بود که نخست در مقابل روش شناسی و منطق ارسطو و افلاطون در حوزه هستی شناسی قرار بگیرد و با گرایش های فلسفی افلاطونی و رویکردهای ارسطویی پیکار کند و ناکارآمدی و سترونی آن ها را در راه شناخت حقیقت هستی نشان دهد و اثبات کند.

از دیدگاه فرانسیس بیکن فیلسوفانی چون افلاتون و ارسطو که "اهتمام کرده اند قانون طبیعت را به صورت یک امر استقصا شده و مسلم مقرر دارند، خواه نظر خود را با تأکید ساده بیان کرده باشند و خواه با تصنع حرفه ای، در هر صورت نسبت به فلسفه و علوم زیانی بزرگ وارد آورده اند؛ زیرا همان اندازه که در عقیده مند ساختن مردم به نظر خود کامیاب شده اند همان اندازه هم در خاموشی و متوقف کردن کنجکاوی تأثیر داشته اند و اگر نسبت به نظر خود مفید بوده اند، به حکم به هم زدن و پایان دادن به اجتهاد دیگران، موجب خسران آنان شده اند." (مقدمه کتاب اول ارغنون نوین)

هستی شناسی فرانسیس بیکن هستی شناسی عملی و پراتیک بود و او در رویکرد خود به هستی از راه و روش فیلسوفان یونان باستان پیش از افلاتون چون آناکساگوراس و دموکریتوس استفاده کرد؛ و همانند هر نوبنیانگر معنوی، کوشید تا نخست عقل و اندیشه را از زنجیرهایی که طی دوران های متمادی بر دست و پای آن ها پیچیده شده بود، رها سازد و لوح عقل را از تمام تصویرهای گمراه کننده و فریبنده پاک گرداند.

بیکن برای هستی شناسی مراحل و مراتبی قائل است: روی آوردن به واقعیت- آزمودن و مشاهده- پیوند دادن میان مشاهدات و ادراک های حسی گوناگون به شیوه ای ویژه که خود تعریف می کرد- بر هم نهادن مجدد یافته ها- تعمیم دادن و به نتیجه گیری های کلی و عقلانی درست رسیدن، مهم تریم مراحل و مراتب هستی شناسی از دیدگاه فرانسیس بیکن است. او معتقد است که برای رسیدن به چنین مقام والایی در شناخت هستی نخست باید مانند کودکان، لوح اندیشه را از تمام تصویرهای گمراه کننده سنتی پاک کنیم، تا با رویکردی نوین به هستی و واقعیت های آن، به شناختی حقیقی و درست از جهان وجود برسیم و آن را همان گونه که هست در لوح اندیشه خویش حک کنیم.

مهم ترین وظیفه فلسفه از دیدگاه بیکن "تفسیر طبیعت" است. در نظر بیکن طبیعت کتابی است که نخست باید آن را خواند و سپس باید آن را تفسیر کرد. به زعم بیکن نباید  هیچ چیز را به صرف این که "ارسطو چنین نوشته یا افلاتون چنین گفته است" پذیرفت، بلکه باید خود آدمی کتاب طبیعت را بخواند و به آنچه در این کتاب نوشته شده، برسد. و برای خواندن کتاب طبیعت نخست باید زبان آن را فرا گرفت. به همین دلیل در وهله نخست بیکن می کوشد تا زبان خواندن کتاب طبیعت را به ما بیاموزد و الفبای آن را به ما یاد بدهد.

به این منظور بیکن در نخستین گام منطقی نوین بنیان می نهد تا خواننده را برای یاد گیری زبان کتاب طبیعت آماده کند و راه و روش درست اندیشیدن را به او بیاموزد.

منطق سنتی، به خصوص منطق ارسطویی، از دیدگاه بیکن بسیار ناکارآمد و غیر قابل استفاده است، و جز گمراه کردن ذهن و به انحراف کشیدن آن نقشی ایفا نمی کند. در این باره بیکن چنین می نویسد:

"منطقی که امروز معمول است بیشتر برای تثبیت خطاهایی است که پایه آن ها روی یک مشت معلومات مقبوله قرار گرفته، نه برای جستجوی حقیقت، پس ضرر آن از نفعش بیشتر است."

بیکن معتقد است که فیلسوفان منطق دان و معتقد به منطق ارسطویی قیاس را منطبق با اصول و قواعد علوم نمی کنند، بلکه بیهوده آن را مستند به احکام قضایای حد وسط می سازند که با احکام طبیعت  ناسازگار و بر آن ها غیر قابل انطباق است، و به همین دلیل اگرچه به تصدیق قضیه سوق می کند اما با واقعیت امر مطابقت ندارد. او معتقد است که "قیاس ارسطویی" مرکب است از قضایا، و قضایا تعبیراتی است از معلومات. پس اگر خود معلومات که اساس موضوع است مبهم و به طرزی نادرست از امور منتزع شده باشد، آنگاه در ساختمان قیاس استحکامی نخواهد بود و در نتیجه امید فیلسوف منطق دان منوط خواهد بود به استقراء:

"معلومات ما نه در منطق درست است و نه در طبیعیات. تصوراتی مانند جوهر، کیف، فعل، میل، حتی خود ذات صریح نیستند و از آن بدتر تصوراتی است نظیر: سنگین، نور، کثیف، رقیق، تر، خشک، نسل، فساد، جاذبه، دافعه، عنصر، صورت، که همه این ها خیالی است و تعریفش ناقص است."

 بیکن معتقد است که معلوماتی که ما از کلیات محدودالاطلاق مانند آدم و سگ و کبوتر، و از یافته های مستقیم حسی خود مانند گرم و سرد و سفید و سیاه داریم ذاتاً ما را به اشتباه نمی اندازند، با این وجود گاهی همین ها هم با تغییرات و سیلان ماده و اختلاط یکی با دیگری مبهم می گردند و غلط انداز. او معتقد است که تمام معلومات دیگری که آدمی تاکنون پذیرفته است از روی حدس و گمان است و با روشی درست و اصولی از اشیا و پدیده ها انتزاع نشده است.

او می نویسد: "در باب ساختن قضایا هم مانند سایر معلومات، میل و حدس کار می کند و این وضع حتی اصولی را هم که از استقرا حاصل شده استثنا نمی کند تا چه رسد به احکام و قضایای پایین تر حاصله از قیاس"

بیکن معتقد است که برای کشف حقیقت هستی فقط دو راه ممکن وجود دارد: "راه اول  آنکه از حواس و جزئیات به قضایای خیلی کلی می جهد و از این اصول که صحت آن را تمام شده و لایتغیر می پندارد شروع به تشکیل حکم و کشف قضایای حد وسط می کند و این روش معمول زمان ماست. راه دوم آنکه احکام را از حواس و جزئیات استخراج می کند و با تدریج و ترتیب مسلسل پیش می رود و در آخرین مرحله به قضایای کلی می رسد. راه صحیح همین است ولی تا کنون عمل به آن نشده."

او معتقد است که اگر فهم و درک آدمی نوپا در تفکر را به حال خود بگذاریم همان  راه و روش اولی را پیش می گیرد و مطابق روش منطق سنتی پیش می رود، زیرا عقل بشر همیشه مشتاق و خواهان این است که به مراحل کلی ترین قواعد بجهد تا آنجا به آرامش خاطر و ارضاء منطقی دسترسی پیدا کند. بنابراین از تجربه و آزمودن و با صبر و شکیبایی پله های دشوار- گذر استقرا را یک به یک پیمودن زود خسته می شود و به نفس نفس زدن می افتد. اما در آدمی فکور و اندیشمند و کارآزموده در تفکر، نیروی فهم و ادراک، به شرطی که به حال خود واگذاشته شود و تحت تأثیر عقاید منقول نباشد، آن راه دوم را پیش می گیرد که راه راست و درست است، ولی البته پیشرفتش کند و کم خواهد بود، زیرا اگر نیروی فهم راهنمایی و یاری نشود یک جانبه می ماند و نمی تواند بر مجهولات پدیده ها و چیزها فائق آید و به حقیقت هستی راه یابد و آگاه شود.

"هر دو روش از حواس و جزئیات شروع می کند و در عالی ترین قواعد کلی توقف می نماید، ولی فرق بین این دو بسیار است. زیرا اولی فقط نگاهی گذرا به سوی تجربه و آزمایش جزئیات می کند، در صورتی که دومی چنانکه سزاوار است با رعایت ترتیب آن آزمایش را ادامه می دهد. همچنین اولی آغاز و کلیاتی بی فایده و مطلق وضع می کند، در صورتی که آن یکی قدم به قدم به سوی مطلبی بالا می رود که در نظام طبیعت مقدم است و بهتر شناخته شده."

هستی برای فرانسیس بیکن وجودی مشخص و ملموس و مادی است که از راه تجربه و آزمایش های علمی و با روش آزمون و خطا کشف و درک و شناخته می شود و آدمی با شناختش بر آن مسلط می شود و با این تسلط بر آن حاکم و فرمانروا می شود و در این صورت است که می تواند هستی را مثل مومی نرم در دستان خود شکل و حالت ببخشد و به هر صورت و گونه ای که خواست آن را بازسازی و بازپروری کند.

بیکن در راه هستی شناسی موانعی مهم و دشوار- گذر می بیند. او این مانع ها را به چهار دسته بت یا به اصطلاح خودش "ایدولا" تقسیم می کند و بر این باور است که عقل و اندیشه بشر تا کنون گرفتار و دچار  این چهار گونه بت و بت پرستی بوده است؛ بت هایی که ذهن و تفکر او را به اسارت کشیده اند و مانع شده اند که او بتواند آزادانه بیندیشد و آزاد اندیشانه حقیقت هستی را بشناسد: بت های قبیله ای- بت های غار- بت های بازار- بت های نمایشی.

بحث درباره این چهار گونه بت و بت پرستی را، که  به عقیده بیکن اساسی ترین مانع ها و بن بست های راه هستی شناسی هستند، به متنی دیگر وامی گذارم و در فرصتی دیگر به آن می پردازم.

 

( تمام نقل قول ها از رساله "ارغنون نوین" نوشته‌ی فرانسیس بیکن برگرفته شده است.)

 

بهار ۸۴

                                                                                                                                                                               

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.