|
|
|
حیرتها و پرسشهای فلسفی خیام
مهدی عاطفراد
رباعیها اندیشمند جهانی ما، خیام، آکنده است از حیرتها و شگفتیها و پرسشهای فلسفی بسیار ژرف، پیچیده و بیپاسخ. اسرار آفرینش جهان و انسان، معماهای بدون حل زندگی و مرگ، رازهای نامکشوف ازلیت و ابدیت هستی، شگفتی های سرگیجه آور وجود، همه و همه، خیام اندیشمند و فکور را به شگفتی و پرسش وا می دارد و زیباترین و دل انگیزترین پرسش ها و تردید های تشویش آمیز فلسفی و دغدغه های نظری را از زبان این رباعی های کم حجم موجز اما پر معنا می توان شنید. خیام اسرار ازل را در نیافتنی و حروف معمای هستی را ناخواندنی می داند و بر این باور است که آدمی در پس پرده وجود، ناظر غیر مستقیم و با واسطه هستی است و آن گاه که پرده ای که بین او و هستی حجاب افکنده و حایل شده بر می افتد، دیگر نه نامی از او برجاست، نه نشانی: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من از نظر خیام، دریای بیرون آمده ز نهفت وجود، سرشار از گوهرهای نامکشوف و رازناک ناسفته و ناسفتنی است، و آنچه اندیشمندان جوینده و پژوهنده در باره آن گفته اند و می گویند، یک سره از سر سودا و کوته نظری و خام اندیشی است، و هیچ کس را لیاقت و قابلیت آن نیست که در باره این راز سر به مهر، از سر حقیقت و درستی سخن بگوید و کنه وجود آن را چنان که هست آشکار کند: این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت هر کس سخنی از سر سودا گفته ست زان روی که هست کس نمی داند گفت خیام عالم را فانوس مجازی خیال می داند، و آدمیان را صوری گردان و سرگردان در آن: این چرخ فلک که ما در او حیرانیم فانوس خیال از او مثالی دانیم خورشید چراغ دان و عالم فانوس ما چون صوریم کاندر او گردانیم ندانم گرایی و لا ادری گری که از ژرفای همین حیرت ها و پرسش های فلسفی خیام بر خاسته است، خودش را به صورت شک عمیق فلسفی در برخی از رباعی های خیام به روشنی نشان می دهد. خیام در قالب این ندانم گرایی و شک فلسفی، می خواهد نشان دهد که رازهای هستی ناگشودنی و فهم و درک آن ها بسیار بغرنج و دشوار است، و به این آسانی ها نمی توان بر این راز ها وقوف یافت و گره کور این اسرار را گشود: دل سر حیات اگر کماهی دانست در مرگ هم اسرار الهی دانست امروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست؟ یا: دوری که در آمدن و رفتن ماست او را نه نهایت نه بدایت پیداست کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟ از دید خیام، آن چه اندیشمندان و خردمندان و مدبران و صاحب نظران درباره ی اسرار هستی و رازهای وجود گفته اند، چندان مقرون به حقیقت و مجاب کننده نیست و تا حق و حقیقت فاصله بسیار دارد. خیام این اندیشمندان را گمراه و سرگدان می داند: اجرام که ساکنان این ایوانند اسباب تردد خردمندانند هان تا سر رشته خرد گم نکنی کانان که مدبرند سرگردانند یا: آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند به روز گفتند فسانه ای و در خواب شدند یا: آن بی خبران که دّر معنی سفتند در چرخ به انواع سخن ها گفتند آگه چو نگشتند بر اسرار جهان اول زنخی زدند و آخر خفتند یا: آنان که ز پیش رفته اند ای ساقی در خاک غرور خفته اند ای ساقی رو باده خور و حقیقت از من بشنو باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی "زندگی و مرگ" که خیام از آن با تعبیر "آمدن و رفتن" یاد می کند، از مهم ترین و جوشان ترین سرچشمه های حیرت و پرسش خیام است، و او را غرق شگفتی و اعجاب می کند. به ویژه مرگ و نابودی انسان، او را چنان به افسوس و حیرت وا می دارد که آه حسرت و دریغ، و فریاد خشمناک اعتراضش به آسمان بلند می شود. در این باره، خیام پرسش های بی پاسخ بسیار دارد و به هیچ وجه نمی تواند مسئله بغرنج و متناقض نمای مرگ و زندگی را برای خود حل کند و برای این پارادکس دشوار فلسفی پاسخی شایسته و مجاب کننده بیابد. خیام بر این باور است که از آمدنش گردون دون را سودی نبوده و از رفتنش هم نه چیزی بر عظمت هستی افزوده شده و نه چیزی از آن کاسته شده، و نه او می داند و نه هیچ کس دیگر که آمدن و رفتن او از برای چه مقصودی بوده و چه فایده یا نتیجه ای داشته است: از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود او دوری را که در آمدن و رفتن آدمی است بی آغاز و بی پایان می داند و غرق حیرت است که معنی این آمدن و رفتن چیست و آمدن از کجاست و رفتن به کجا؟ دوری که در آمدن و رفتن ماست او را نه نهایت نه بدایت پیداست کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟ خیام بر این باور است که هر چه از عمر آدمی بیشتر می گذرد و هر چه بر فهم و دانش و معرفت او از جهان افزوده می شود، به همان نسبت حیرتش نیز افزون تر می گزدد و آدمی به هیچ وجه نمی تواند بداند که از "مرگ و زندگی" و "آمدن و رفتن" او چه منظور و مقصودی بوده است: آورد به اضطرارم اول به وجود جز حیرتم از حیات چیزی نفزود رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن مقصود یا: از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ وز تار وجود عمر ما پودی کو؟ در چنبر چرخ جان چندین پاکان می سوزد و خاک می شود، دودی کو؟ یا: یک قطره آب بود و با دریا شد یک ذره خاک و با زمین یکتا شد آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد! بیش از زندگی، این مرگ است که خیام را به شگفت وامی دارد و دچار حیرت و حسرت و معما می کند، حتی به عصیان و اعتراض و پرخاش وامی دارد و او تا آن جا پیش می رود که مرگ را غیر منطقی و نادرست می شمارد، و آن را بازی ظالمانه وغیر منصفانه ای می داند که بازیگر ستمکار چرخ با آدمی می کند. همان بازیگری که گاه در نقش کوزه گر دهر جام لطیف وجود را می سازد و بر زمین می زند: جامی ست که عقل آفرین می زندش صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش این کوزه گر دهد چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین می زندش شکستن اجزای پیاله وجود خیام را بس شگفت زده می کند. او معتقد است که حتی مستان نیز شکستن چنین پیاله گرانقدر و شریفی را روا نمی دارند و بنابراین، متحیر است که این پیاله لطیف وجود آدمی از کدامین مهر به هم پیوسته، و کدامین بد مستش چنین کین توزانه در هم می شکند: اجزای پیاله ای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمی دارد مست چندین سر و ساق نازنین و کف دست از مهر که پیوست و ز کین که شکست؟ یا: دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست؟ گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود؟ ور نیک نیامد این صور، عیب که راست؟ آنچه در مرگ بیش از هر چیز سبب حیرت و حسرت خیام می شود، بازگشت ناپذیر بودن راه زندگی و یک طرفه بودن جاده مرگ است و او افسوس می خورد که چرا در پای اجل بسیار جگر ها خون می شود و بس سرمایه های گرانقدر عمر از کف صاحبان آن سرمایه ها بیرون می گردد، و کسی نیز از جهان واپسین باز نمی گردد تا از او احوال مسافران رفته پرسیده شود و معلوم گردد بر سر اموال مسافران دنیا چه آمده و ایشان خود به کجا رفته اند: افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد در پای اجل بسی جگر ها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاموال مسافران دنیا چون شد؟ خیام به زندگان نصیحت می کند که بر سر دو راهه زندگی و مرگ چیزی جا نگذارند که هرگز باز نمی گردند و این سفر را باز آمدنی در کار نیست: از جمله ی رفتگان این راه دراز باز آمده ای کو که به ما گوید راز؟ هان بر سر این دو راهه از روی نیاز چیزی نگذاری که نمی آیی باز و با آنکه بسیار گرد در و دشت جهان گشته و همه آفاق وجود را با پای تعقل و تدبر پیموده و با چشم بینش و نگرش در تمام چشم اندازهای هستی نگریسته و از همه پرسیده، اما نشنفته کسی از رفتگان راه زندگی و مرگ باز گردد: بسیار بگشتیم به گرد در و دشت اندر همه آفاق بگشتیم به گشت کس را نشنیدیم که آمد زین راه راهی که برفت راهرو، بازنگشت نه تنها خیام که فاخته ها و مرغان هوا و کوزه ها و سبزه ها هم در مرگ و نابودی جسم لطیف و وجود شریف آدمی حیران و سرگران و پرسان و افسوس خورانند: آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگه آن شهان نهادندی رو دیدیم که برکنگره اش فاخته ای بنشسته همی گفت که: کوکو؟ کوکو؟ یا: مرغی دیدم نشسته بر باره توس در چنگ گرفته کله کیکاوس با کله همی گفت که: افسوس افسوس! کو بانگ جرس ها و کجا ناله کوس؟ یا: در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش هر یک به زبان حال با من گفتند: کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟ یا: هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری تا چند کنی بر گل مردم خواری؟ انگشت فریدون و کف کیخسرو بر چرخ نهاده ای، چه می پنداری؟ همه چیز رو به فنا ونابودی دارد و به سوی قهقرای تباهی و ویرانی پیش می رود. قصر بهرام جایگه روبهان و آهوان می شود و بهرام گور گیر خود طعمه گور می گردد: آن قصر که بهرام در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟ سبزه زاری که امروز تماشاگه ماست، بر خاک مردگان دیروز رسته و معلوم نیست که آن سبزه که فردا بر خاک ما می روید، تماشاگه کدام نامدگان است: ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست بی باده گل رنگ نمی شاید زیست آن سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست و در این فرصت و مجال کوتاه و گذرا ، از حاصل عمر هیچ در دست آدمی نمی ماند. جام جم وجود آدمی چون می شکند، هیچ می گردد، و شمع طربش چون خاموش می شود و شعله اش فرو می نشیند، دوباره روشن نمی گردد: بنگر ز جهان چه طرف بربستم؟ هیچ! وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ! شمع طربم، ولی چو بنشستم هیچ! من جام جمم، ولی چو بشکستم ، هیچ! و در نهایت، از دید خیام، این زندگی گذران بی اعتبار و این عمر سپنجی ناپایدار بی نتیجه است و بی فایده، و در بستر رنج ها و شادی های آن چه صد سال زنده باشیم و کام برانیم، چه دوصد سال، آخر کار یکی است و هر دو بی ثمر است وبی حاصل : دنیا به مراد رانده گیر، آخر چه؟ وین نامه عمر خوانده گیر، آخر چه؟ گیرم که به کام دل بماندی صد سال صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟ چه دغدغه ای رنج بار تر از این که، روشن نیست از عمر چه اندازه باقی مانده است و چه پرسشی بی پاسخ تر از این؟ این همان پرسشی ست که خیام را در حالی که از او تنها رمقی به سعی ساقی مانده، و آکنده اش ساخته از رنج بی وفاقی صحبت خلق، بس می آزارد و مکدرش می دارد: از من رمقی به سعی ساقی مانده ست وز صحبت خلق بی وفاقی مانده ست از باده ی نوشین قدحی بیش نماند از عمر ندانم که چه باقی مانده ست؟ در چنین شرایطی که ما- خیام و مخاطبانش- جز راهیان و راهگذران موقت جهان نیستیم و میهمانانی هستیم چند روزه که در مقام میهمان سرای جهان، اقامتمان موقتی و غیر دائمی ست، پس ما را چکار به کار جهان و این که جهان محدث است یا قدیم؟ و تا کی باید از حادث و قدیم بودن جهان دچار بیم و امید بود؟ بهتر نیست که به جای این فکر و خیال های بیهوده و این بحث و فحص های بی نتیجه میهمانانی باشیم خوش گذران و عیش جو، و با می و معشوق روزگار سپنجی را به خوشدلی بگذرانیم؟ چون نیست مقام ما در این دهر مقیم پس بی می و معشوق خطایی ست عظیم تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟ چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم! و باید دم را غنیمت شمرد و دریافت و نیکو دریافت و حق ناپایداری آن به جا آورد، باید پیاله پیش آورد که شب عیش و بزم کوتاه عمر است و زودگذر، و نمی توان غم فردای حریفان خورد و خود را با این فکر و خیال ها آزرد: این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی، غم فردای حریفان چه خوری؟ پیش آر پیاله را که شب می گذرد یا: تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟ وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه؟ پر کن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه در نهایت خیام را می بینیم، نشسته چون رندی بر خنگ زمین، فارغ از دنیا و کفر و دین، و حقیقت و شریعت و یقین، سرگرم خوش گذراندن لحظه های بی دوام عمر و شادباشی و شادخواری، چرا که نیک می داند دقایق وجودش گذرا و سپنجی ست و فرصت و مجال زیستنش محدود و کوتاه: رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق، نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان که را بود زهره ی این!؟ او آن رند بیزار از بت پرستان و کنشت نشینان و معتکفان در دیر ها و معابد است، رندی ست فارغ از شر و شور و سودای دوزخ و بهشت: تا چند زنم به روی دریاها خشت؟ بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟ که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟ رندی ست با اندیشه ای قدرگرایانه و جبری، پر از چون و چراهای دغدغه آمیز و پرسش ها و حیرت های دردانگیز و حسرت ها و افسوس های رنجبار، اما فارغ از سود و زیان بهشت و سوداهای خام آن جهانی: تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟ رو بر سر لوح بین که استاد قضا اندر ازل آن چه بودنی بود نوشت
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |