سیاهی لشکرهای صحنه‌ی زندگی

 

(نقد داستان بلند "اندوه رهگذران مرده")

 

 

مهدی عاطف‌راد

 

 

 

 

داستان بلند "اندوه رهگذران مرده" آخرین داستان منتشر شده از فتح الله بی‌نیاز است که چاپ نخست آن در سال 83، توسط انتشارات قصیده سرا منتشر شده است.

یکی از اندیشمندان بزرگ سینما می گوید: "بدون بازیگران نقش های فرعی و سیاهی لشکر ها هیچ یک از فیلم های بزرگ تاریخ سینما ساخته نمی شد."

با این توصیف می توان به اهمیت بازیگری این بازیگران فرعی به ظاهر بی اهمیت پی برد. نگاهی از نزدیک به وضعیت زندگی این بازیگران می تواند آموزنده و در عین حال تکان دهنده باشد.

داستان اندوه رهگذران مرده نگاهی است کلوزآپ به زندگی این بازیگران و داستانی است تراژیک و اندوه بار در باره فاجعه دردناک زندگی هنرپیشگان درجه سه و چهار سینما؛ آنان که عاشق سینما و هنرپیشگی هستند و با هزار شوق و ذوق و رویا و آرزو به طرف سینما می آیند تا بازیگر نقش نخست فیلم ها باشند و از این طریق به شهرت و محبوبیت و افتخار و ثروت برسند، اما به دلایل مختلفی که در این داستان با مهم ترین شان آشنا می شویم در رسیدن به آرزوها و آمال خود ناکام می مانند و مجبور می شوند با هزار خواهش و التماس از کارگردان ها و تهیه کننده ها نقش های سوم و چهارم را گدایی کنند و قانع باشند به بازی در نقش های منفی و کم اهمیت چند دقیقه ای؛ نقش هایی که خیلی هم ساده به دست نمی آیند و برای گرفتن شان باید کلی زور زد و کلی رو انداخت و سگ دو زد و التماس کرد :

"بدبختی رو می بینی؟ باید برای نقش نعش هم منت کشید!" ( ص- ١۶)

"این روزها خیلی ها هستن که حاضرن پول بدن تا نقش نعش رو بازی کنن... اگه دیدید فردا پس فردا از درجه سه ها پول خواستن تا بازی شون بدن، تعجب نکنین." ( ص- ۳٨ )

مراد، اسماعیل، رحیم، اعتمادی و سیمین بازیگران نقش های درجه سه و چهاری هستند که هر کدام با هزار امید و آرزو و با کلی خیال پردازی و رویا بافی به طرف سینما آمده اند؛ اما همگی پس از مدتی کوتاه فهمیده اند که سراب را با آب اشتباه گرفته اند و آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

مراد در این باره در دفتر خاطراتش، که پس از خودکشی اش به دست راوی افتاده، چنین نوشته است: "تا وقتی به طور مستقیم با مسائل حرفه سینما درگیر نشده بودم، تصور دلنشین، ساده و بدون دردسری نسبت به آن داشتم، اما از مدتی پیش که زندگی ام با این حرفه گره خورد، فهمیدم سختی ها و دغدغه های زیادی در این کار هست که پیشتر حتی یکی شان هم به فکرم نرسیده بود. مسائل جنبی و رابطه و نفوذ، بیشتر از حرفه بازیگری، خسته و ناراحتم می کردند. گاهی حتی اعصابم را خرد می کردند. با هزار زحمت یک کارگردان گیر می آوردم، ولی یا وقت نمی داد یا سرسری حرفی می زد و می رفت." (ص- ١۶)

در جایی دیگر از دفتر خاطراتش، مراد چنین می نویسد: "من به جای این که از همان اول یک هنرپیشه درجه اول باشم، از شروع کار تا آن زمان یک درجه سه باقی مانده بودم. چه کسی می توانست این مدت زمان از دست رفته را جبران کند؟ چه چیزی می توانست این شکاف عذاب آلود را پر کند؟" ( ص- ۴۰ )

اسماعیل- معروف به گوریل نق نقو-  خطاب به مراد که خودش را با این خیال خام دلداری می دهد که "خیلی از هنرپیشه های بزرگ با همین نقش ها شروع کردن" می گوید: "اشتباه تو همین جاس آقا مراد! توی دنیای خراب شده سینما هیچ درجه سه ای نمی شه درجه یک. توی اداره جات، ارتش و هر کوفت و زهرماری ترقی هس، ولی توی سینما نیس. انگار ناف من و تو را بریدن که از همون روز اول درجه سه باشیم! بهترین بازی ها رو هم که بکنیم، باز درجه سه می مونیم." ( ص- ۲۷)

 مراد معتقد است که اگر آدم به کارش علاقه داشته باشد، نباید برایش فرقی کند که نقش اول را داشته باشد یا دوم و سوم. مهم علاقه و پشتکار است. اما اسماعیل می گوید:

"علاقه و پشتکار به چه امیدی؟ آدم چقدر باید از خودش مایه بذاره؟ آخرش چه؟ نقش رئیس دزدها رو بهش می دن. دستمزدش هم این قدر کمه که آدم شرمش می شه به زنش بگه بابت هر فیلم چقدر می گیره." ( ص- ۲٨)

وضع او هم، مثل بقیه بازیگران نقش های فرعی، تراژیک و غم انگیز است: "الان شش ساله که نقش من شده تجاوز به زن ها. از بس این نقش رو بازی کردم، کم کم خودم هم خیال می کنم راس راسی آدم پست و نامردی ام. از شما چه پنهون بچه های محل هم به غیرت شون برخورده. دایماً می گن اسمال آقا! این نقش ها باعث سرشکستگی اهل محله، اقلاً یه دفه رل آدمای خوب و نجیبو بازی کن." (ص- ۲۷ )

تمام این بازگران درجه سه و چهار با هزار عشق و امید به سوی سینما آمده اند. آمده اند که نقش های اول را بازی کنند و خیلی زود مشهور و محبوب شوند و به ثروت و بیا برو و افتخار برسند. آن ها هزاران خیال خوش و شیرین طلایی در سر پرورده اند در باره آینده و سرنوشت شان در سینما. مراد آمده تا به شهرت و محبوبیت برسد. او به دوستان دوران تحصیلش می گفته: "اون طور که من فهمیدم  هنرپیشگی به استعداد خاصی نیاز نداره؛ بدون زحمت و مشقت زیاد می شه روی پرده سینما ظاهر شد و شهرتی دست و پا کرد." ( ص- ١۷)

 او درست به همین جنبه هنرپیشگی علاقه داشته:

"برای من هیچ چیز لذت بخش تر از این نبود که اسمم همه جا ورد زبان ها باشد و هر جا می روم با استقبال خیل عظیمی از مردم، مخصوصاً دخترها، رو به رو شوم. چه زیبا و پر شکوه می شد اگر مردم در خیابان به پهلوی یکدیگر می زدند و به هم می گفتند: " اون جا را باش! ببین کی اون جاس! مراد اکبر زاده." و چه قشنگ بود اگر مردم شیراز، همان هایی که مرا در سنین کودکی، نو جوانی و جوانی دیده بودند و اهمیتی به من نداده بودند، حالا حرفم را می زدند: " باورت می شه تونسته باشه به اینجا ها برسه؟ دیدی چه جوری یه شبه راه صد ساله رو پشت سر گذاشت و به اینجا رسید؟" " ( ص- ١۷)

او از سینما برای خود سرابی خیالی ساخته است و آن را در رویاهای خواب و خیال پرورده خود چون بهشتی برین می بیند. به همین دلیل سعی می کند با این جملات پوچ و بی پایه پدر و مادرش را قانع کند که با بازیگری او مخالفت نکنند:

"تمام حقوقی که یه کارمند لیسانسیه توی یه سال می گیره، به اندازه دستمزد بازی توی یه فیلم هم نمی شه. بفرمایین این روزنامه رو بخونین تا بفهمین من چی می گم و شماها کجای دنیا ایستادین!" (ص- ١۹)

و برای اثبات حرفش، روی مال و منال عده ای از هنرپیشه های وطنی انگشت می گذارد و می گوید:

"تا پیش از هنرپیشگی نون شب نداشتن، ولی حالا ویلا و ماشین و کلی پول دارن." ( ص- ١۹ )

اما واقعیت بی رحم و سنگدل خیلی زود رویاهای او را به کابوس تبدیل می کند و کاخ پوشالی آرزوهایش را ویران می کند، طوری که مجبور می شود به رویا بافی و اوهام شیرین  دروغین پناه ببرد:

"روی هم رفته از مشهور نشدن رنج می بردم و خود خوری می کردم. شناخته شدن، مطرح بودن و به طور خلاصه شهرت برای من یک مسأله اساسی و حیاتی بود: " اگه قراره انسان گمنام زندگی کنه، همون بهتر که بمیره!" تصور این که زنده باشم، اما مردم با دیدنم نایستند، نگاهم نکنند و بغل گوش هم حرف نزنند، برایم دردناک و عذاب آور بود. جدا از این، عجول هم بودم. توقع داشتم با اولین فیلم به اوج شهرت برسم؛ و چون حتی دومین فیلم هم مرا در ردیف هنرپیشه های مشهور قرار نداد، به شدت افسرده شدم. از این بابت درد می کشیدم، اما کسی را نداشتم که رنج و غمم را با او در میان بگذارم... در همان حال که از مشهور نشدن رنج می کشیدم، در دنیای شیرین تخیلاتم غرق می شدم.... " در قله شهرت قرار می گرفتم و مثل هر مرد مشهوری منبع هزاران خبر و شایعه بودم. روزنامه ها می نوشتند آیا حقیقت داره که مراد می خواد برای همیشه مقیم هالیوود بشود و در فیلم های کمپانی یونیورسال بازی کند؟ و مجله های زنانه با آب و تاب قلم فرسایی می کردند: بالاخره مراد اکبرزاده کدام یک از این سه زن را به زندگی خود راه می ده: فروزان، ایرن یا سهیلا را؟ جوایز اسکار، کن و بقیه فستیوال ها هم نصیبم می شد و از دست مادر شهبانو... جایزه بهترین هنرپیشه ایران را می گرفتم... اما در واقعیت کمتر کارگردانی حاضر می شد به من وقت ملاقات بدهد؛ در حالی که در دنیای تخیلاتم با آنتونی مان و ویلیام وایلر به این طرف و آن طرف می رفتم." ( ص-  ۷۴ و ۷۵)

و سرانجام در طی مسیر زندگی به یک دو راهی می رسد که هر دو راه آن بن بست است و منتهی به پرتگاه نابودی. نه می تواند از سینما دل بکند و در بیرون از آن برای خود به کاری بپردازد و هدفی و معنایی تعریف کند، که عاشق بی قرار و سودایی سینما و بازیگری است؛ نه در سینما جایی و پناهگاهی و آینده ای روشن دارد. او بر سر این دو راهی دچار نومیدی می شود و از پیش رفتن باز می ماند:

"مراد از نیم ساعت پیش دست ها را در جیب  شلوار کرده بود و محزون و بی هدف به آرامی در خیابان ها پیش می رفت. وضع روحی اش خیلی بد بود؛ با دنیا و روزگار سر قهر داشت و نسبت به همه چیز و همه کس احساس بیگانگی می کرد. دوست داشت همچنان راه برود، خیلی دیر به مسافرخانه برسد تا مجبور نباشد با دیگران حرف بزند. حوصله رو به رو شدن با مردم و حرف زدن نداشت. دلش می خواست با خودش باشد؛ تنها و دور از مردم.

هرگاه که با عدم موفقیت رو به رو می شد یا از موضوعی رنج می برد، نتیجه گیری اش از کل زندگی در کلمه شکست خلاصه می شد. حالا، در این روز تلخ که در ادامه چهل- پنجاه روز پیش، باز هم جواب منفی یا مبهم از فیلمسازها شنیده بود، خودش را یک شکست خورده تمام عیار و ابدی می دانست و همچون بیشتر شکست خورده ها، مردم و دنیا را مقصر می شمرد. احساس بدبینانه و نومیدانه عمومی اش باعث شده بود که از همه چیز آزار ببیند: ساختمان ها، اتومبیل های در حال حرکت، سر و صدا، بویی که از ساندویچ فروشی ها به مشام می رسید و مردمی که در حال خرید، صحبت و رفت و آمد بودند.

باسردی مطلق و گاه با نفرت به مردم نگاه می کرد. هر لبخندی که بر لبی می دید، همچون خاری به قلبش می رفت و چهره شاد این یا آن رهگذر عذابش می داد. خود را بدبخت و دیگران را خوشبخت می دانست؛ زرق و برق مغازه ها و رونق و شلوغی را به معنای سعادت مردم و تیره روزی خود می دید.این حس در او بود که زیبایی ها به دیگران تعلق دارند و زشتی ها، رانده شدن از اتاق صفاری و بی توجهی های کریمی و عنوان هنرپیشه درجه سه به او؛ اوج این تلخکامی و احساس تیره بختی وقتی بود که چشمش به سینماها و پرده های تبلیغاتی آن ها می افتاد. چند بار هم با دیدن زوج های جوان دلش به شدت گرفت؛ فکر کرد که از زندگی عادی، از عشق و خانواده هم محروم شده بی آن که در عالم سینما موفقیتی کسب کند. و وقتی از جلوی یک طلا فروشی عبور کرد، برق خیره کننده چراغ ها و ویترین وسوسه انگیز مغازه متأثرش کرد. با خود گفت: "نه عشقی، نه پولی، نه اسم و رسمی توی سینما... راستی من کی ام؟ چه کاره ام؟" چند قدم بعد به خود جواب داد: "هیچ! آدمی که برای سیاهی لشکری هم باید التماس کنه." و نتیجه گرفت که در تمام دنیا هیچ کس بیشتر از او ظلم و اجحاف ندیده و استعداد و توانایی هایش پایمال نشده است. به این ترتیب، قلب لبریز از شوق و شور هنرپیشگی اش، حالا در برابر چشم هایش، زیر پاهای فیلمسازهای بی رحم و رهگذرهای بی مهر و عاطفه له می شد؛ و دنیا در منتهای ستمگری بر سر او فریاد می زد که یا سینما را رها کند یا با درجه سه بودن، با زندگی نکبت بار در مسافرخانه و با فقر و گمنامی بسازد، و از تمام این ها بدتر همه روزه با قیافه خواهشمندانه ای با کارگردان ها و تهیه کنندگان رو به رو شود؛ به حرف های بی سر و ته شان گوش دهد و ژست ها و تحقیرهای شان را تحمل کند تا بالاخره پس از مدت ها معطلی و سرگردانی، با هزار و یک منت نقشی را از آن ها بگیرد که برازنده یک درجه سه ناموفق است. این، احساسی بود که در آن دقیقه ها او را از درون می فرسود و تصویر تیره و خزان زده ای از زندگی را در برابرش به نمایش می گذاشت." ( ص- ۹۷ تا ۹۹ )

وضعیت سیمین هم مشابه وضعیت مراد است. او هم با هزاران امید و آرزو به سوی سینما آمده است و در این مسیر همه چیز خودش را فدا کرده است: فرزندش، همسرش، زندگی خانوادگی اش، رفاه و آسایش و آرامشش، همه و همه چیز را، در راه سراب فریبنده و باطل سینما و بازیگری پایمال کرده و پشت سر گذاشته است:

"حدود نه سال پیش از آن روز، زمانی که سیمین می خواست هنرپیشه شود، اگر کسی به او می گفت که در عالم سینما به جایی نمی رسد و برای کسب شهرت و وجهه باید کنار دیگران بایستد و عکس بگیرد، زیر بار نمی رفت. آن زمان به حدی شیفته بازیگری بود که مطمئن بود همه اشتباه می کنند جز خودش. اعتقاد داشت که قیافه و اندام، استعداد و اطلاعات و بالاخره حامیانش در وضعیتی اند که موفقیت تمام و کمالش را تضمین می کنند. و البته موفقیت از نظر او فقط یک معنا داشت: ظاهر شدن روی پرده سینما." ( ص- ۴۵و ۴۶)

 در این دوره او این طور فکر می کرد که: "نمی تونم مثل زن های دیگه زندگی کنم." یا "خوشم نمیاد عمرم رو توی آشپزخانه تلف کنم."

وقتی هم شوهرش تشویقش می کرد که به جای فکر کردن در باره نمایش دادن برود دانشگاه، زیر بار نمی رفت. از نظر او: "هزار مدرک تحصیلی به یک دقیقه نمایش نمی ارزید." ( ص- ۵۴)

بالاخره هم در راه رسیدن به این سراب فریبنده دروغین، فریب کارگردانی ناموفق را می خورد که او را بازی می دهد و با نشان دادن در باغ سبز، از او سوء استفاده می کند:

"از یک طرف "استعداد خارق العاده" و "تیپ فتو ژنیک" او را ستایش می کرد و اطمینان می داد که از او یک "سیلوا کوشینای ایرانی" بیافریند و از طرف دیگر ظرافت ها و مهربانی های حساب شده ای به خرج می داد تا او را پای بند خود کند." ( ص- ۵۵ )

 و سرانجام سیمین ساده دل و خوش خیال فریب این در باغ سبز را می خورد و از شوهرش طلاق می گیرد تا برای تسخیر قله های شهرت و ثروت و افتخار راهی دنیای بازیگری شود؛ غافل از آن که در این دنیای پر از نیرنگ و فریب و وسوسه و اغوا؛ خودش زودتر از آن که چیزی را فتح و تصاحب کند، فتح و تسخیر و تصاحب می شود:

"بالاخره شوهرش به طلاق رضایت داد. مدتی بعد، با این خیال که قله شهرت و ثروت و افتخار سینمای فارسی را به سادگی فتح خواهد کرد، به بازیگر ها پیوست. اما خودش زودتر فتح و تسخیر شد. هنوز در اولین فیلم در برابر دوربین ظاهر نشده بود که پشت صحنه کاملاً برهنه شد." ( ص- ۵۵)

زمانی که سیمین می خواهد وارد دنیای سینما شود و قله های رفیع آن را فتح کند، کوچکترین تصوری از دشواری های این راه و محیط آلوده و پر از فریب و دو رویی و نیرنگ، و زرق و برق های دروغین، و زد و بندها و تنگ نظری ها و حسادت ها و کارشکنی ها و از پشت خنجر زدن ها و ترس ها و دلهره های زودرس ناشی از نبود امنیت شغلی و نگرانی های آینده ندارد؛ و جز به موفقیت و کامیابی در رسیدن به محبوبیت و شهرت و افتخار به چیز دیگری نمی اندیشد:

"سیمین وضع عجیبی داشت؛ زمانی که در آتش اشتیاق می سوخت و برای ظاهر شدن روی پرده لحظه شماری می کرد، تصور نمی کرد بازیگری اش فقط بخشی از فعالیت سینمایی اش باشد و کنار آن محتاج انواع و اقسام رایطه ها و زد و بندها خواهد بود. تصوری هم از ترس، عدم امنیت شغلی و نگرانی آینده نداشت. اما چند ماهی که از فعالیتش گذشت، دلواپسی برای از دست ندادن فلان نقش و تقلای آمیخته با چاپلوسی و صمیمیت ریاکارانه برای به دست آوردن نقشی دیگر، جزو لاینفک زندگی هنری اش شد." ( ص- ۵۹)

و خیلی زود، پیش از آن که به خودش بیاید، به سراشیب سقوط و انحطاط و تباه شدگی فرو می غلطد. سیمین نه حامیان ثابت قدم و قیافه فوق العاده ای دارد و نه بازی اش آن قدر ها درخشان است که امنیت حرفه ای اش را تضمین کند و خیالش از بابت آینده آسوده باشد. به همین دلیل روز به روز ترس و نگرانی اش بیشتر می شود و اعتماد به نفسش کمتر:

"دخترها و زن های تازه به میدان آمده ای که با قیافه و هیکل خود غوغایی در سکس و جاذبه جنسی راه می انداختند، در این قضیه بی تأثیر نبودند. هر چه عده این هنرپیشه ها بیشتر می شد، موقعیت او بیشتر از پیش در معرض خطر قرار می گرفت، نقش هایش کم اهمیت تر و کوتاه تر می شد و او برای حفظ موقعیتش تقلای بیشتری به خرج می داد. حالا که در سالن نشسته بود، پس از حدود نه سال و نیم، وضعش شبیه گذشته بود؛ با این تفاوت که دیگر خریدار چندانی در میان کارگردان ها و تهیه کننده ها نداشت. پیری زودرس، جای پای شب زنده داری ها و شهوت رانی ها، زیاده روی ها و رنج ها چنان بر چهره ملیح و جذابش نقش بسته بود که دست کم پنج سال پیرتر به نظر می رسید." ( ص- ۶۰ )

سیمین در انتهای راه تبدیل می شود به یک هنرپیشه درجه سه آواره و بی پناه که هر از گاهی با یک کارگردان یا تهیه کننده یا هنرپیشه مرد روی هم می ریزد و به خاطر شیوه زندگی بی بند و بار و ولنگارانه اش مدام از محل سکونتش توسط همسایه ها رانده و طرد می شود و به خفت و خواری از این خانه به آن خانه اسباب می کشد. بالاخره هم همسایه ها در اتاقش را در غیابش می شکنند و جل و پلاسش را توی کوچه می ریزند و هیچ کدام از آن همه دوست و آشنای دروغین مدعی صمیمیت و یکرنگی حاضر نمی شود او را برای چند روز به عنوان میهمان بپذیرد یا حداقل برای مدتی اسباب اثاثیه اش را به عنوان امانت نگه دارد:

"ساعت از هفت غروب گذشته بود که بی هدف و غمگین از تلفن عمومی بیرون زد. اشک از چشم هایش جاری بود و بغضی قوی گلویش را می فشرد." (ص – ۹۹)

و مجبور می شود شب را به حالت حبس در پستوی یک مغازه عکاسی بگذراند و تا ساعتی مانده به نیمه شب بی صدا اشک بریزد و به شکلی خفه هق هق کند:

"دلش به حال خودش سوخت و گریه کرد. حین گریه احساسی دقیق و مشخص، عاملی که گویی با مرزهای عریانی از تمام عوامل دیگر جدا شده، سراپای وجودش را در بر گرفت: تنهایی، وحشت و درد تنهایی- بی اختیار زیر لب نالید: " خدایا! چرا این قدر بدبخت شدم؟" در همین حال بود که یاد گذشته اش افتاد. در گذشته فکر می کرد که یک هنرپیشه زن، اسم و رسمی پیدا می کند و با پولی که از بازیگری می گیرد، استقلال مالی به دست می آورد و به این ترتیب به راحتی سر پای خود می ایستد. اما حالا مدت ها بود که این طور توهمی نداشت." ( ص- ١۰١ و ١۰۲)

 و سرانجام بر سر این دو راهی وحشتناک قرار می گیرد: یا باید صیغه موقت صاحب خانه کریه و وحشتناکش بشود تا سر پناهی داشته باشد، یا باید باز آواره کوچه و خیابان گردد و از واپسین سر پناهش نیز رانده شود.

وضع رحیم و اسماعیل و آقای اعتمادی هم بهتر از مراد و سیمین نیست. آقای اعتمادی- این بازیگر درجه سه که دارای غرور و عزت نفس بسیار است و حاضر نیست در هیچ زد و بندی وارد شود و برای به دست آوردن نقش، به خواهش و التماس متوسل شود یا به کارگردان ها و تهیه کننده ها امتیاز و رشوه بدهد- در اثر فقر بیش از حد، نمی تواند دختر ده ساله بیمارش را از مرگ نجات دهد و چون دخترش می میرد، برای برگزاری مراسم ختمش، مجبور می شود دستگاه رادیو- ضبط و تنها فرشش را بفروشد.

رحیم هم بازیگری درجه سه است که به او عنوان مطیع و پادو داده اند و مشهور است که "رحیم با نوکری و خر حمالی بازی می گیره." ( ص- ۵١) او از آن موجودات مفلوک و توسری خوری است که حاضر است نه تنها پولی بابت حق الزحمه بازیگری دریافت نکند بلکه چیزی هم دستی بدهد تا نقشی داشته باشد. او حاضر است برای به دست آوردن نقش، خودش را ذلیل کند. رحیم از آن هاست که شیفته و دلباخته بازیگری و عالم سینماست:

"خیلی متوقع نبود، به درجه یک شدن فکر نمی کرد و از شهرت و شهرت طلبی تصور دقیقی نداشت، اما جدایی از سینما برایش تحمل ناپذیر بود. هجده سال پیش، زمانی که اولین بار به صورت آماتور جلوی دوربین ظاهر شد، شعله عشق بازیگری در وجودش زبانه کشید. آن زمان شاگرد یک قهوه خانه بود. چند دقیقه ای از یک فیلم در آن قهوه خانه فیلمبرداری شد. رحیم جلوی دوربین کاری بیشتر از کارهای عادی اش نکرده بود، اما چنان شیفته حرفه بازیگری شد که دو ماه بعد قهوه خانه را ترک کرد. از آن پس زندگی اش به طرزی مومنانه و مخلصانه به سینما گره خورد. فقر، نداری و خستگی را تحمل می کرد، به نوکری تن می داد و گاهی چند تومانی از پولش را خرج دیگران می کرد تا علاقه اش را از دست ندهد. حتی تعریف عامیانه ای از هنر نداشت، اما همچون هنرمندی اصیل به کارش عشق می ورزید و از آن لذت می برد. او از یک لحاظ به سیمین شباهت داشت. پول، خانه، ماشین و چیزهایی از این قبیل خوشبختش نمی کرد. در واقع این جور چیزها برای او جاذبه ای نداشتند... گرچه گاهی از راهی که رفته بود، رضایت نداشت، اما به طور کلی پشیمان نبود. اگر قرار بود بین هنرپیشگی توأم با فقر و پادویی و یک شغل پول ساز و کم درد سر، یکی را انتخاب کند، حتماً اولی را انتخاب می کرد." ( ص- ۵۵ و ۵۶)

سرانجام هم جانش را روی خوش خدمتی و حمالی برای یکی از کارگردان های سینما می گذارد و در راه بارکشی برای او زیر ماشین می رود و می میرد.

اسماعیل مجبور به بازی در نقش منفی و زننده مردهای تجاوز کار و بی ناموس است. او می داند که سینمای لعنتی خوش قلبی بر نمی دارد:

"اگر لوطی گری نشون بدی خیال می کنن تو سری خوری، مردونگی کنی از پشت بهت خنجر می زنن، روراست باشی زیر پاتو می روفن." ( ص- ۵۷)

او هم از ناچاری و "از سر بدبختی" به طرف سینما کشیده شده است. برای این که کارگری نکند و هر روز پیش افسرها گردنش را خم نکند کارگر و پاسبان و ژاندارم نشده و آمده به طرف سینما، سینمایی که "اصلاً حساب و کتاب نداره. عاقبتش نامعلومه. آدم نمی دونه آینده اش چه می شه." ( ص-  ۵٨ )

او دلش برای وضع بد خودش و دوستانش می سوزد: "وضع ماها خیلی بده مراد! خیلی! بعضی وقتا دلم برای خودم، راستش دلم برای خودمون، تو، سیمین، اعتمادی، رحیم و دیگرون می سوزه." ( ص- ۵٨)

داستان بلند اندوه رهگذران مرده تصویری دلنشین و جذاب از زندگی اندوهبار این بازیگران درجه سه و چهار، و ناکامی ها و بدبختی ها و فلاکت های دلخراش آن ها است؛ و در آن، نماهایی گویا و اثرگذار از عشق آمیخته با حرمان و تلخ کامی این بازیگران به سینما و مصیبت هایی که در راه به دست آوردن نقشی ناچیز در فیلمی و جای پای محکمی در پرتگاه سینما متحمل می شوند، به نمایش می گذارد. هم چنین تصاویری دلکش از طرز زندگی و شخصیت و منش کارگردان هایی چون جواد زاده، کریمی و رضا پور؛ و کم محلی ها و بی اعتنایی ها و تحقیر هایی  که از جانب این گونه افراد تازه به دوران رسیده نصیب این بازیگران بیچاره می شود، ارائه می دهد.

داستان از سه زاویه دید مختلف نگارش یافته و در آن با ترکیبی از سه روایت رو به رو هستیم. زاویه دید نخست، زاویه دید راوی است که از منظر دانای کل محدود به صحنه داستان نگاه می کند و روایت خود را از زندگی بازیگران درجه سه و چهار و کارگردان ها و تهیه کننده هایی که این بازیگران با آن ها سر و کار دارند و روزی شان به دست آن ها است بیان می کند. زاویه دید دیگر زاویه دید مراد است که با آن از طریق یادداشت های دفتر خاطراتش به ماجرا نگاه می کنیم، و با خاطراتی از زندگی او، در کنار برش هایی از شخصیت و طرز تفکر و آرزوها و ایده آل ها و رنج ها و حرمان هایش، در بازخوانی برگ هایی از این دفتر خاطرات توسط راوی آشنا می شویم. زاویه دید سوم زاویه دیدی ترکیبی خبرنگار- سیمین است و در آن با آمیزه ای از نگاه خبرنگاری که با سیمین مصاحبه کرده و نگاه خود سیمین به قضایا، به گونه ای ترکیبی آشنا می شویم. این مصاحبه را خبرنگار به طور شفاهی برای راوی تعریف کرده است و ما از طریق بازگویی راوی در جریان آن قرار می گیریم.

نخستین صحنه داستان صحنه دلخراش خودکشی مراد است در مسافرخانه مشعل. جسد او که از سقف آویزان  است رهگذران کنجکاو را در مقابل در مسافرخانه جمع کرده است. در صحنه بعد مراد را می بینیم که با حالتی اضطراب آلود  روانه استودیو پارس است تا با صفاری- دستیار کارگردان- در باره حذف نقشش صحبت کند و اگر امکان دارد نگذارد که نقش ناچیزش حذف شود. پس از شکست مذاکراتش با صفاری و یقین پیدا کردن به حذف نقشش، با حالتی گرفته و مکدر به استودیو ستاره می رود تا با کارگردان دیگری به نام کریمی که برایش پیغام فرستاده که به سراغش برود، ملاقات کند. بخش عمده ای از داستان در سالن انتظار این استودیو می گذرد و بازیگران درجه سه و چهاری که در آن جا جمع هستند در باره بدبختی هایشان درد دل می کنند. در همین حال با ماجراهایی از زندگی و ناکامی های مراد و سیمین و رحیم و اسماعیل و آقای اعتمادی و دو سه نفر دیگر آشنا می شویم و از عشق مومنانه و مخلصانه  این بازیگران به سینما و بازیگری، و سراب هنرپیشگی در نظر آن ها، قبل از ورود به سینما، و شکست ها و ناکامی های بعدی و به بن بست رسیدن ها و رنج بردن ها و فرو ریختن ها و تحقیر شدن های شان در مسیر بازیگری در نقش های بی اهمیت آشنا می شویم. در پایان داستان نیز فرجام کار برخی از آن ها به طور واضح نشان داده شده است: رحیم در راه حمالی برای کارگردان با ماشین تصادف می کند و جا به جا می میرد. مراد خودش را از سقف اتاق مسافرخانه حلق آویز می کند. اعتمادی دختر ده ساله بیمارش را از دست می دهد. سیمین و اسماعیل هم به طور مسلم سرنوشتی بهتر از دیگران ندارند و پایان کار آن ها یا خودکشی است، یا خود فروشی و تبهکاری، یا از هم گسیختگی روانی و جنون.

نخستین نکته قابل بحث در نقد داستان اندوه رهگذران مرده رابطه- یا بهتر است بگویم فاصله- بین صحنه نخست و صحنه پایان داستان است. این دو صحنه مثل پرانتزی است که در آغاز داستان و با صحنه نخستین آن که تصویری از جسد حلق آویز از سقف مراد است باز می شود و در انتهای داستان با صحنه ای که مراد را در فضایی نیمه تاریک، در سکوت و سکون نشان می دهد که در غرقاب نومیدی و شکست و بیچارگی به پنجره اتاق مسافرخانه روبرو نگاه می کند و تصویر پنجره از ورای قطره های اشکی که در چشمانش حلقه زده است، لرزان و شکسته به نظر می رسد؛ بسته می شود.

 و کل داستان بین این پرانتز قرار دارد. چنین به نظر می رسد که صحنه پایانی داستان صحنه ای است که درست چند دقیقه یا چند ساعت پیش از صحنه آغازین رخ داده است و صحنه آغازین نمایی مقدم بر آن است؛ یعنی مراد دقایقی یا ساعاتی پس از نگاه کردن اشک آلود از پنجره به بیرون،غرقه در ورطه بیچارگی و نومیدی، خود را حلق آویز کرده است؛ و مسیر زمانی داستان که از صحنه بیرون آمدن مراد از ساختمان بسیار کهنه مسافرخانه مشعل آغاز می شود، بدون هیچ وقفه ای، به طور خطی، تا پایان ادامه می یابد و بالاخره در صحنه ابتدایی، که جسد حلق آویز مراد از سقف به نمایش گذاشته شده، به انتها می رسد. نشانه هایی نیز دال بر چنین برداشتی وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنم:

١- مراد همان پیراهن خاکستری و شلوار طوسی را که در صحنه پایانی پوشیده است، در صحنه حلق آویز بودن از سقف بر تن دارد.

۲- صحنه های پایانی ، از آن جا که مراد را نشسته در دفتر مسافرخانه می بینیم تا انتها به هم پیوسته و بدون وقفه زمانی هستند:

"حالا مراد در دفتر مسافرخانه نشسته بود. پیراهن خاکستری و شلوار طوسی پوشیده بود. بند فلزی ساعت وستندواچش زیر نور چراغ دیواری برق می زد. یکی از کارکنان مسافرخانه و دو مسافر خوش مشرب هم آنجا بودند و مراد حالا ناراحتی ساعت پیش را از یاد برده بود و با خلقی خوش گرم صحبت بود."( ص- ١۰۹)

این صحنه در امتداد زمانی صحنه های پیشین است که در استودیو پارس و ستاره گذشته، و وقفه ای از نظر زمانی بین آن ها نیست. جمله "مراد حالا ناراحتی ساعت پیش را از یاد برده بود." و جمله ای از کریمی در مکالمه تلفنی با مراد و در پاسخ او که می پرسد: "کجایی؟"، می گوید: "توی استودیو... هنوز نرفتم خونه. یه کم کار داشتم." ( ص- ١١۲) به روشنی ثابت می کند که صحنه های انتهایی داستان همگی به طور خطی در ادامه صحنه های پیشین که در استودیو های پارس و ستاره می گذرد، پیش می روند. خود این صحنه ها نیز در ادامه صحنه خروج مراد از مسافرخانه نموده شده است. از مجموع این نشانه ها می توان چنین نتیجه گرفت که صحنه ابتدایی داستان که از بیرون مسافرخانه و از پنجره آن، جسد مراد را حلق آویز از سقف می بینیم؛ بلافاصله پس از صحنه پایانی که مراد را با چشمان اشک آلود مقابل پنجره مسافرخانه می بینیم رخ می دهد و فاصله زمانی قابل ملاحظه ای- بیش از دو سه ساعت- بین این دوصحنه وجود ندارد. اگر این استدلال را بپذیریم آن گاه، آن نوشته هایی که راوی از دفتر خاطرات مراد در باره حوادث این روز سگی می خواند، غیر حقیقی به نظر می رسد و ساختگی؛ زیرا در این فاصله مراد نه فرصتی برای نوشتن خاطرات این روز داشته و-  با توجه به تصمیمش برای خودکشی-  نه انگیزه و نیازی برای ثبت رویدادهای واپسین ساعات زندگی در او بوده است. از جمله این روز نوشته ها: "در دفتر خاطرات مراد آمده است: همه منظور اسماعیل را فهمیدند...." ( ص- ۳۹ و ۴۰)

"مراد در یادداشت هایش نوشته بود: عده ای فردین و فروزان را دوره کردند..." ( ص- ۴١ و ۴۲)

"در دفتر خاطرات مراد آمده است: حرف سیمین در رابطه با رحیم..." ( ص – ۵۵ و ۵۶)

و پذیرش این فرض که بین صحنه پایانی و صحنه آغازین فاصله ای دراز مدت- در حد چند روز- وجود دارد و مراد این نوشته ها را در این فاصله در دفتر خاطراتش نوشته؛ بسیار دور از ذهن و دشوار است زیرا هیچ نشانه ای در راستای پذیرش چنین فرضیه ای وجود ندارد و تمام نشانه ها درست در جهت فرض خلاف آن هستند.

در روایت خبرنگاری که، سال ها بعد از مرگ مراد، برای نگارنده داستان ماجراهای زندگی سیمین را تعریف می کند و اطلاعاتی مفصل و دقیق از زندگی او می دهد، توصیفی از سیمین در همان روز آخر زندگی مراد، در استودیو ستاره وجود دارد که فقط یک شاهد عینی می تواند چنین توصیفی از چهره و وضعیت سیمین بدهد؛ و  با توجه به این که خبرنگار در این صحنه حضور نداشته، این توصیف چندان طبیعی به نظر نمی آید:

"حالا که در سالن نشسته بود، پس از نه سال و نیم، وضعش شبیه گذشته بود؛ با این تفاوت که دیگر خریدار چندانی در میان کارگردان ها و تهیه کننده ها نداشت. پیری زود رس، جای پای شب زنده داری ها و شهوت رانی ها، زیاده روی ها و رنج ها چنان بر چهره ملیح و زیبایش نقش بسته بود که دست کم پنج سال پیرتر به نظر می رسید." ( ص- ۶۰)

نکته قابل نقد دیگر این است که در داستان اندوه رهگذران مرده نوعی نگاه سفید- سیاه به آدم ها وجود دارد. در این داستان تمام بازیگران درجه سه و چهار آدم هایی هستند با فضیلت های اخلاقی قابل تحسین؛ خوش قلب، مظلوم، دلسوز و دارای صفات اخلاقی ممتاز: آقای اعتمادی مردی است صاحب عزت نفس و غرور؛ رحیم خوش قلب است و ساده دل؛ اسماعیل با همه نق نقو بودنش دلسوز دیگران است و مددکار در هنگام سختی ها؛ مراد هم آدمی است پاک طینت و بی شیله پیله. در مقابل تمام کارگردان ها فرصت طلبند و عیاش و و حق ضایع کن و پر از غل و غش.چنین تصویری از آدم ها کمی رمانتیک و احساسات گرایانه است.

داستان اندوه رهگذران مرده از غلط های چاپی فراوان آسیب دیده است و ناشر در غلط گیری نهایی آن مرتکب سهل انگاری شده است. برخی از غلط ها نیز- به نظر می رسد- ناشی از شتابزدگی نویسنده و بی دقتی او در تصحیح نهایی داستان است. مانند:

"مراد به پچ پچ آن ها و بی توجهی شان به فیلم پی برد." ( ص- ۹)

"در کوچه و خیابان ژست ها و حرکات عجیب می گرفتم..." ( ص – ١۶)

"مثل بیشتر کاشف ستاره های عالم سینما به تصاحب جسم "کشف" خود قناعت کرد." ( ص- ۵۵)

"با این وجود حالا هم از جا بلند شد و سینی چای را که مستخدم با اکراه روی میز پذیرایی گذاشته بود، دور می گرداند."( ص- ۶۲)

"بهترین وقتی که سرگرم کار می شد، موقعی بود که از اطرافیانش دور می افتاد و به نقش هایش فکر می کرد." ( ص- ۶۵)

"طی این مدت موفقیت و به شهرت زیادی رسید..." ( ص- ٨۵)

"رضا پور و کریمی می خوان یه استودیو را بندازن." ( ص- ۹١) ( این جمله را سیمین خطاب به رضاپور می گوید.)

"کمی پیش رفته بود، اما وقتی متوجه زیاده روی خود شد، ادامه نداده بود." ( ص- ١۰۶)

داستان اندوه رهگذران مرده از نظر کنش داستانی، فضا سازی، شخصیت پردازی، ایجاد موقعیت عمل، القای حس و حال عاطفی- روحی، رنگامیزی رویدادها و موقعیت ها داستانی، تلفیق و ترکیب زاویه دید های مختلف و زبان های روایی متفاوت، دیالوگ سازی و سایر جنبه های تکنیکی و صناعات ادبی- داستانی، موفق و حساب شده است و به روشنی نشان می دهد که نویسنده روی آن کاری دراز مدت و پر حوصله انجام داده و آن را به زیبایی تمام پخته و پرورده است. ممنون از فتح الله بی نیاز که ما را از موهبت لذت بردن از خواندن چنین داستان جذابی برخوردار کرده است.

 

 

 

 

                                                                                                                                                                               

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.