|
|
|
هرمان هسه و سفر به شرق
مهدی عاطفراد
( بخشهای اول و دوم این پژوهش در فصلنامهی سمرقند 8- ویژه نامهی هرمان هسه منتشر شده است.)
١- جایگاه " سفر به شرق" در آثار هرمان هسه
در میان آفریده های ادبی هرمان هسه " سفر به شرق" شخصی ترین یادگار و پر رمز و راز ترین آفریده ی اوست، و از این دیدگاه، جایگاهی بس ویژه در کارنامه ی ادبی این شاعر و نویسنده ی نامدار آلمان و جهان دارد. هرمان هسه سفر به شرق را در سال 1932 و در سن پنجاه و پنج سالگی آفرید. پیش از آن، هسه مشهورترین آثار ادبی خویش را خلق کرده بود و رمانهایی چون " پتر کامن تسیند" ، " روسهالد" ، " دمیان" ، " گرگ بیابان" ، " نارسیس و گلدموند" ، و هم چنین داستان های بلند مشهوری چون " گرترود" ، " کنولپ" ، " واپسین تابستان کلینگزور" ، " کلاین و واگنر " را منتشر کرده بود و در اوج پختگی فکری – فلسفی و کمال آفرینندگی ادبی خود قرار داشت. در چنین شرایط آرمانی و ایده آلی، که هرمان هسه از همه نظر در اوج شکوفایی و رفعت خلاقیت بود و برقله های توانایی و استعداد خویش قرار داشت، به سراغ "سفر به شرق" - این شخصی ترین اثر خویش- که سالیانی دراز آن را در ذهن و روان بارور خویش پرورده بود ، رفت و این گوهر شبچراغ را از اعماق گنجینه ی قریحه و معرفت خویش بیرون کشید و آن را بس نیکو و زیبا ساخت و خوش پرداخت، پخت و پرورد، و هم چون هدیه ای گرانقدر، به جهان و جهانیان ارمغان بخشید. سپس انگار بار خود را به مقصد و مقصود رسانده و رسالت تاریخی خویش را انجام داده، آسوده خاطر، به استراحت پرداخت و کار مهم دیگری به جز نگارش وصیت نامه ی پر حجم ادبی- فلسفی- عقیدتی خویش، " بازی مهره ی شیشه ای"- که پر حجم ترین رمان فلسفی اوست- و نوشتن چند داستان کوتاه کم اهمیت و سرودن مقداری شعر نکرد. برای مشخص شدن جایگاه " سفر به شرق" در میان آثار هرمان هسه، باید به این نکته توجه کرد که این اثر متعلق به سومین دوره از دوره های چهارگانه ی خلاقیت ادبی اوست. دوره ی نخست بین سال های 1899 تا 1911 را در بر می گیرد که دوره ی آغاز فعالیت ادبی هسه است تا سال سفر یک ساله اش به هندوستان. در این دوره هرمان هسه، اشعار رمانتیک، و داستان های بلند و کوتاهی چون " لولو – گریز جوانی" ، " پتر کامن تسیند" ، " اعجوبه"، " شیفتگی جوانی" ، " گرترود" را خلق کرد. یادگارهای یادمان این دوره به طور کلی بیانگر روحیات و مسائل دوران جوانی خود او و جوانان هم نسلش و به ویژه طراح مشکلات پرورشی و آموزش خودش و جوانان دیگر، در خانواده های مذهبی و در محیط های تحصیلی دینی- کلیسایی است، به علاوه، همچون آثار سایر دوره ها، هسه جنبه های مهمی از زندگی نامه خود را نیز، در آثار این دوره، ارائه کرده و تصاویری تکان دهنده از شخصیت و خلق و خوی خود و مسائل ومشکلاتش را بازنموده است. دوره ی دوم فعالیت ادبی هرمان هسه مربوط است به دوران پس از بازگشت از سفر هند تا سال 1992. در این دوره ی ده ساله، هرمان هسه که در چهارمین دهه ی زندگی خویش به سر می برد و دوران پر التهاب جوانی را پشت سر گذاشته بود و در حال رسیدن به سنین پختگی و کمال بود، آثاری چون " روسهالد" ، " کنولپ" ، " دمیان" ، " قلب کودک" ، " کلاین و واگنر" و " واپسین تابستان کلینگزور" را تصنیف کرد. در آثار این دوره ی خویش، هرمان هسه بیشتر به خود پرداخته و آثار این دوره، بیش از هر دوره ی دیگری چنبه ی اتوبیوگرافیک دارد. در این آثار جلوه های مهم و سایه روشن های رنگارنگ بارزی از کاراکتر هسه، به روشنی تجلی یافته است. سومین دوره ی پویش ادبی هرمان هسه با " سیذارتا" در سال 1922 آغاز می شود و با " سفر به شرق" در سال 1932 پایان می یابد. و جالب این است که هم اثر آغازگر این دوره در ارتباط با شرق و عرفان شرقی است و هم اثر پایان بخش آن، که نشانگر سیر و سلوکی عرفانی به سوی شرق است. با این تفاوت که در اثر آغازین منظور از شرق، شرق جغرافیایی- مکانی است و در اثر پایانی منظور، شرق جان و وجدان و آرمان است. از مهم ترین آثار دیگر هرمان هسه در این دوره، باید به " گرگ بیابان" ، " نارسیس و گلدموند"، " کودکی شعبده باز" ( شرح حال هرمان هسه از زبان خودش)، " دگردیسی پیکتور" ، " پرنده " و مجموعه اشعار " تسلی شب" اشاره کرد. ویژگی اساسی آثار این دوره، رنگ عرفانی تند آثار و گرایش به شرق و آموزه های عرفان شرقی در هم آمیخته با آموزه های عرفان غربی- مسیحی و پانته ایسم ژرمنی است. فلسفه ی جستجوگر، تفکر پوینده ، روحیه ی پرسنده و پژوهنده، و انسانیت عمیق هسه، به طرز بارزی در آثار این دوره آشکار و نمودار است. چهارمین دوره نیز، آثار سی سال واپسین عمر هرمان هسه ( از 1932 تا 1962) را در بر می گیرد که تعداد این آثار نسبت به سایر دوره ها کمتر است و در بخش عظیمی از این دوره هرمان هسه به فعالیت های غیر ادبی ، از قبیل نوشتن مقالات اجتماعی و پژوهش های فلسفی و تاریخی و نقد سیاسی – اجتماعی و فعالیت ضد جنگ جهانگیر سرگرم بود، هم چنین به کار نگارش عظیم تریم یادگار و میراث خود – رمان بازی مهره ی شیشه ای- که در حقیقت وصیت نامه ی سیاسی – ادبی- فلسفی اش بود می پرداخت، و این اثر عظیم را به تدریج و با شکیبایی بسیار در طول سالیان دراز در بطن خود می پروراند تا سرانجام در سال 1943 آن را منتشر ساخت. و در بیست سال پس از آن اثر چندان مهمی از هرمان هسه منتشر نشد. پس با این حساب "سفر به شرق" در پایان سومین دوره ی خلاقیت ادبی هرمان هسه و بین دوره ی سوم و چهارم پویش ادبی او جای دارد و اثری است مربوط به دوران اوج پختگی و پروردگی فکری – روحی هرمان هسه ، در سال هایی که تفکر عرفانی در او به نهایت اعتلا و والایش رسیده بود، و هسه در قله های رفیع بینش و نگرش خود قرار داشت، و انسانگرایی عرفانی او به عالی ترین شکل بروز و تجلی ارتقا یافته بود. هم چنین " سفر به شرق" واپسین آفریده ی مهم هرمان هسه، پیش از وصیت نامه ی ادبی- فلسفی – عرفانی اش به شمار می رود. حال پس از روشن شدن جایگاه "سفر به شرق" در میان آثار ادبی هرمان هسه، نیم نگاهی شتابزده و موجز می اندازیم به موضوع و مضمون و درونمایه ی ماجرایی "سفر به شرق". "سفر به شرق" ماجرای سیر و سلوک عرفانی- معرفتی ناموفق و روایت سفری ناتمام و نیمه کاره است که به وسیله ی یکی از همسفران به نام مستعار " ه . ه " ( که در حقیقت کسی جز خود هرملن هسه نیست) بیان و روایت شده است. " سفر به شرق" روایت سفری بس پر پیچ و خم و شگفت انگیز، سرشار از بن بست ها و بیراهه های غلط انداز است ، برای عبور از فراز و نشیب تردیدهای گمراه کننده و رسیدن به آزادراه یقین و ایمان. در روزگار پر دغدغه و پرآشوب، اما بارور و خلاق پس از جنگ جهانگیر نخست، سرنوشت راوی چنین مقدرش می کند که در تجربه ای بزرگ و منحصر به فرد شرکت جوید، و راوی سعادت این را می یابد که به عضویت در یک " مجمع" مرموز و شگفت انگیز در آید و پس از کارآموزی فشرده ی یک ساله و گذراندن آزمون های دشوار به عضویت مجمع پذیرفته شده و همراه اعضای دیگر مجمع، راهی سفری مرموز و عجیب به سوی شرق شود. سفربه شرق ، سفری است بسیار شگفت انگیز و باور نکردنی، شگفت انگیز تر از هر سفر دیگری، به سوی کشف سرزمین های نامکشوف عرصه ی جان و روان و ایمان و آرمان. سفری به سوی سرزمین های حماسی و جادویی، بدون هیچ گونه ابزار متداول و رایج این گونه سفرها، بدون مرکب و خودرو و کشتی و راه آهن و اسب بخار و هیچ وسیله ی ضروری دیگر. سفر در بیراهه ها یا آزاد راه های وجود و هستی. سفر از مسیرهای سخت گذر رویا ها و کابوس ها، به سوی امتدادهای ناشناخته ی وهم انگیز در این سفر راوی با گروه های کوچک و بزرگ بسیاری هم سفر می شود، این گروه ها گاه به هم می پیوندند و در هم ادغام می شوند، گاه از هم جدا می شوند، و هر یک به راه خود می روند. راوی گاه همراه این یا آن گروه می رود و گاه از گروه ها جدا می افتد و یکه و تنها می رود. در این سفر، علاوه بر هدف های مشترک و عالی گروهی که مجمع برای همه ی مسافران تعیین کرده و همه ی زایران شرق باید در تحقق آن بکوشند، هر یک از مسافران نیز باید هدف شخصی و انگیزه ی خصوصی خویشتن را داشته باشد و شرط پذیرفته شدن در گروه مسافران، علاوه بر پایبندی به اهداف عالیه ی گروه، همین داشتن انگیزه ی شخصی است. و همانگونه که هر مسافری باید زیر پرچم یگانه ی مجمع برای آرمان ها و هدف های همگانی پیکارکند، همراه آن باید در قلب خود رویایی شیرین را چونان سرچشمه ی توانمندی و تسلایی درونی، به عنوان هدفی فردی، در برابر خود داشته باشد. هدف یکی جستجو و کشف گنج شایگانی است که آن را " تائو" می نامد. دیگری در پی یافتن و صید مار خاصی است که او را " کندالینی" می خواند و به گمانش دارای نیروی جادویی خاصی است. اما انگیزه ی خصوصی راوی برای سفر، هدفی بس ساده است- مهم ترین هدف و سوزان ترین آرزوی تمام زندگی اش- آرزویی آتشین که از روزگار نوجوانی به رویاهایش رنگ شاد امید و بهروزی پاشیده، نایل شدن به سعادت دیدار شاهدخت فاطمه و اگر دست دهد و کام یارش باشد ، خوش بختی به دست آوردن دل او. راوی در میان همسفران مسئول موسیقی گروه است و جز نواختن ویولن و داستان سرایی همراه با موسیقی یا سرودن شعر و ترانه و نغمه، بار دیگری بر دوشش نیست. او که در آغاز تنها ساز می نوازد و گروه موسیقی را رهبری می کند، به تدریج دست به گردآوری آهنگ هایی می زند، تا آنجا که برای شش یا هشت آوای گوناگون، آهنگ ها و نغمه هایی می سازد و می پردازد ، او در این سفر این نکته را نیک در می یابد که پذیرش مسئولیت های کوچک، و دیرزمانی استمرار و پیگیری در انجام وظایفی هر چند ناچیز، چگونه در انسان نیروی بالندگی و توانمندی به بار می آورد و او را به سعادت و نیک بختی می رساند. در ادامه ی سفر به شرق، گروه زایران به زیارت عبادت گاه ها می پردازند، نماز خانه ها و شبستان ها را با گل می آرایند، آثار باستانی را با آهنگی خوش یا سکوتی فروتنانه گرامی می دارند، بر مردگان با نغمه و دعا فاتحه می خوانند. به زیارت تمام کانون های مقدس، کلیساها و سنگ نوشته های وقف شده و مکان های متبرکه ای که بر سر راهشان قرار دارد و به تاریخ باستانی و به باورداشت های همگانی مجمع مربوط می شود، می روند و به احترامشان سر فرو می آورند. راه آن ها راهی ست بس شگفت انگیز و غریب. این همان راهی ست که در روزگاران کهن، زائران، فرماندهان و جنگاوران دوران جنگ های صلیبی، برای رهایی مرقد مقدس منجی خویش، پیموده اند، همان راهی ست که شهسواران اسپانیایی، اندیشه ورزان آلمانی، راهبان ایرلندی و شاعران فرانسوی از آن گذشته اند. سفر به سوی شرق، سفری است اگر چه به ظاهر شبیه زیارت رفتن گروهی زایر، ولی در اصل و به حقیقت، سفری نیست که تنها به خاطر پیمودن راهی و رسیدن به مقصد و مقصودی شکل گرفته باشد. سفر به سوی شرق، سفری است همیشگی و ازلی- ابدی، که قدمتش شاید به قدمت تاریخ زندگی بشر بر روی زمین باشد، یا حتی از آن هم قدیمی تر باشد و به آغاز آفرینش انسان باز گردد. سفر به شرق، سیر و تکاپوی مشتاقانه ی این گوهر جدا افتاده از دریای وجود است، برای رسیدن به اصل حقیقی خویش، و واصل شدن به سرچشمه ی نهانی جان. این سفر، سفری است به سوی شرق معرفت و عرفان، به سوی فواره های نور و چشمه های روشنایی بخش روان و جان، ایمان و آرمان. روندی است جاودانه، همیشگی و فنا ناپذیر. سفری است همواره جاری و ساری، با رهنوردانی در سیران و سریان و سیلان ابدی، رهروانی پویان و جویان و پژوهان، تکاپوگرانی پرتلاش و پر کنکاش. رهروانی در آمد و شد بی توقف و تکاپوی جاودانه، و در کوشش بی پایان روحی برای رسیدن به قبله ی نور در شرق. در میان راه به تدریج آزمون های دشواری بر سر راه رهروان قرار می گیرد که آن ها را می هراساند، و به شگفت وا می دارد، احساس می کنند که زیر فشار نیروهایی مرموز و در هم شکننده قرار گرفته اند و دارند خرد می شوند یا از هم می گسلند، نیروهایی که روشن نیست از کجا سرچشمه می گیرند و نیروهایی یاری رسانند یا ستیزان. دشواری های راه، به تدریج، برخی از رهروان را که ایمانی سست تر دارند، و به حد کافی ثابت قدم و استوار اراده نیستند، دچار تردید ، بدگمانی و تزلزل می کند و آن ها از گروه جدا می شوند، یا گروه را گم میکنند، و دیگر هر چه می کنند، نشانی از گروه نمی یابند. در میانه ی راه، راوی و همراهان در جشن عمومی مجمع در " برم گارتن" شرکت می نمایند و بزمی شگفت انگیز را تجربه می کنند. و دراین جشن جادویی، راوی با بسیاری از شخصیت های باستانی یا اساطیری، و نویسندگان و شاعران و هنرمندان محبوب خود، و هم چنین برخی از شخصیت های آفریده خویش - که در آثار ادبی اش نقش های مهمی برعهده داشته اند- دیدار می کند و تجربه ای حیرت آور را پشت سر می گذارد. پس از پایان یافتن جشن مجمع در "برم گارتن"، رهروان به سفر خود به سوی شرق ادامه می دهند و هنگامی که به تنگه ی خطرناک " موربیوی فرودین" می رسند، راوی ماجرای " سفر به شرق" در برابر دشوار ترین آزمون سفر قرار می گیرد. او که ناگهان چنین می پندارد که " لئو" ی وفادار، خدمتگزار و کمک رسان و همه کاره ی گروه همسفران، به طرزی ناگهانی گم شده، یا بی دلیل تصمیم به ترک سفر گرفته و مسافران را گذاشته و با حیاتی ترین وسایل سفر- از جمله منشور مجمع- رفته است، دچار تردید و نومیدی عمیقی می شود و احساس می کند که گروه همسفران از هم پاشیده شده و سفر ناموفق و ناتمام نیمه کاره مانده است. این تردید که باعث متزلزل شدن ایمانش می شود، او را از ادامه ی سفر باز می دارد و از گروه همسفرانش جدا می کند، و پس از آن با تمام تلاشی که می کند نشانی از مجمع و گروه همسفران و لئوی خدمت گزار نمی یابد. بقیه ی ماجرا، تلاش بی وقفه ی راوی برای نوشتن خاطرات سفر ناتمام به شرق و جستجوی بی وقفه ی او برای یافتن نشانی از مجمع و " لئو" و پیوستن دوباره به آن جمع پراکنده از هم است. تلاشی که سرانجام به ثمر می نشیند و او " لئو" را – با راهنمایی یکی از دوستانش- باز می یابد و با شرکت در دادگاه عمومی مجمع، متوجه می شود که ناپدید شدن لئو آزمونی بیش نبوده برای سنجش عیار ایمان او، و مجمع هم چنان به راه خود به سوی شرق در حال ادامه دادن و پیش رفتن است، و این او بوده که به دلیل تردید و بدگمانی و بی اعتمادی به مجمع و گروه رهسپاران، از ادامه ی سفر باز مانده و گروه زایران مجمع را گم کرده است.
٢- نگاهی به اندیشه های عرفانی هرمان هسه در "سفر به شرق"
"همیشه به خاطر خواهم داشت که ایمان از واقعیت نیرومند تر است." - هرمان هسه
سفر به شرق سفری است برای گذر کردن از پیچ و خم های تردید و تشوش، و بن بست ها و بیراهه های بی اعتمادی و بدگمانی، به سوی آزاد راه بی انتهای یقین و ایمان. در تمام طول سفر این دو گرایش متناقض، در ره پویان سالک و ره جویان مسافر، در حال ستیزه ای سخت و کشمکشی هولناک است. خود هرمان هسه ، که در " سفر به شرق" رهرو اصلی این سفر است، همیشه از تعارض این دو قطب متضاد در وجودش رنج می برد. او از یک سو به ایمان عشق می ورزید و دوست داشت که غرق در ایمانی یقین بخش و اعتماد آفرین شود، از سوی دیگر سرشار بود از ناباوری و تردید به همه ی آن چیزهایی که در اطراف خود می دید یا به آن ها می اندیشید. هرمان هسه در سال 1930 – دو سال پیش از انتشار " سفر به شرق" - در پاسخ به نامه ی یکی از خوانندگانش چنین می نویسد: "من به سیاستمان، طرز تفکر و باورهایمان که خود را با آن ها سرگرم کرده ایم، معتقد نیستم، و در هیچ یک از ایده آل های زمانه مان سهمی ندارم ده سال بعد، در نامه ای دیگر، چنین می افزاید: " آشکار شده است که واقعیت تکنولوزیست ها، ژنرال ها و مدیران بانک ها ، هر روز غیر واقعی تر، سست تر و نامحتمل تر می شود." از نشانه های بارز نوشته های هرمان هسه، که در " سفر به شرق" نیز به خوبی مشهود است، این است که جملات را به صورت نقل قول بیان می کند تا به آن ها جنبه ای از عدم اطمینان و مشکوک بودن بدهد. نثرش اغلب نثری لغزان، دو پهلو و چند جانبه است و بیانش بیانی دارای ایهام و عدم یقین است، تا حسی از تردید و عدم اعتماد را القا کند. این طرز بیان نا مطمئن و سرشار از بدگمانی و بی اعتمادی در تمام طول زندگی ادبی هرمان هسه و در تمام آثار مشهورش هویدا است و به ویژه در " سفر به شرقی" رنگ آمیزی تند و سایه روشنی بارز یافته است: "می دانم که نباید در شناخت دشواری هایی که پیشاروی نوشتن این داستان دارم، خودم را بفریبم. دشواری ها بسیارند، آن هم نه تنها دشواری های ذهنی، هر چند که این گونه دشواری ها نیز، به نوبه ی خود، دشواری های بزرگی هستند، زیرا نه تنها دیگر، یادداشت ها، یادگارها، اسناد و دفتر خاطرات آن سفر را در دست ندارم، بلکه در پی سال های سختی و بیماری و تیره روزی، بخشی از حافظه ام را نیز از دست داده ام. ضربات سرنوشت و دلسردی مداوم، حافظه ام را در هم ریخته و دیگر به خاطراتی که زمانی بس روشن می نمود، باور چندانی ندارم." " اگر خاطراتی که این نویسنده، با چنان ایمان، راستکاری و درست خواهی نوشته بود، می توانست چنین گمراه کننده و نادرست باشد، پس نوشته های من دیگر چه ارزشی می توانست داشته باشد؟ به گمانم اگر ده نوشته ی گوناگون از ده نویسنده ی دیگر در باره ی " موربیو" ، " لئو" و خودم در دست بود، همه با هم ناخوان و ناسازگار می بود. نه ... نوشتن داستان شرق بی فایده بود.هیچ انگیزه و سببی یرای پیگیری در نوشتن یا خواندن آن در میان نبود. پس همان به که در بایگانی، غرق خاک و غبار، بر جای بماند. با این گمان، چیز دیگری به اندیشه ام تابید، که به سراسیمگی دچارم کرد. آن نوشته ها، همچون آینه ای بود که همه چیز را در هم، دستکاری شده و برآشفته بر می تابانید. آن نوشته ها، به گونه ای تحمل ناپذیر، چهره ی حقیقت را در لفافه ی واژگان افسانه وار خویش پنهان می داشت. پس حقیقت چه بود؟ پس به چه می توان باور داشت؟" در همین زمان، هرمان هسه، اعتراضش به واقعیت های غیر واقعی موجود را با اقرار به شکست برای دست یابی به حقیقتی برتر و ایمان یافتن به برتری آن اعتراف می کند و در نامه ای در سال 1930 چنین می نویسد: "من عاری از شکست نیستم. من به قوانین بشریت که هزاران سال قدمت دارند، اعتقاد دارم و معتقدم که آن ها به راحتی در طی این دوران پرآشوب ما پا بر جا خواهند ماند." این قوانین، در اصل همان آرمان ها و هدف های همگانی و اصول مشترکی است که پذیرفته شدگان در " مجمع" و برگزیدگان برای سفر به شرق ، آن را با تمام وجود و از جان و دل می پذیرند و پیمان می بندند که در راه تحقق آن ها از هیچ گونه تلاشی دریغ نورزند و حتی اگر لازم شد از جان و زندگیشان هم در راه آن بگذرند. هرمان هسه معتقد بود که : "از تاریخ جهان نمی توان چنین نتیجه گیری کرد که بشر موجودی ست شریف، نجیب، دوستدار آرامش و خالی از خود پرستی، اما این را می توان ادعا کرد که در میان تمام امکاناتی که او در پیش روی خود دارد، این امکان عالی و والا، و این توانایی تحسین برانگیز تلاش برای رسیدن به شایستگی، آرامش و زیبایی نیز در او هست و در صورت وجود شرایطی مساعد و مناسب ممکن است رهگشای او باشد و راهش را به سوی سعادتی زمینی بر او بنماید و باز کند. من به این باور با تمام وجودم ایمان دارم و از آن مطمئنم." و این امکانات خصوصی، همان انگیزه های شخصی و رویاهای تحقق نیافته زندگی هستند که زایران سفر به شرق، باید داشته باشند تا مکمل اهداف عمومی و همگانی شان باشد و به آن ها نیرو و تسلای کافی برای تحمل دشواری های راه و گذشتن از سد بن بست ها و موانع عطا فرماید. هرمان هسه سرشار بود از تردیدها و تشویش ها و ناباوری ها، با این وجود دوست داشت که به یقین و ایمانی تسلی بخش و اعتماد آفرین برسد و ایمان رویای همیشگی او بود، رویای تحقق نیافته اش، به همین دلیل " سفر به شرق" را نوشت تا در آن راه رسیدن به ایمان را نخست خود جستجو کند و در صورتی که نشانی از آن یافت، به خوانندگانش نیز نشان دهد. هرمان هسه کوشید تا دشواری هایی را که در چنین راهی ممکن است بر سر راه رهروان، سد و بن بست بیافریند، با تخیل خلاق و بارور خود پیش بینی کند، و جنگ سخت و بی امان بین تردید و یقین، از یک طرف، و ناباوری و ایمان را، از طرف دیگر، در این سفرنامه، نشان دهد. ناموفق بودن سفر و ناتمام ماندن آن نشان می دهد که هرمان هسه نتوانسته راه رسیدن به ایمان را بیاید، یا در خوش بینانه ترین نگاه، می توان این برداشت را از این ناکامی بزرگ کرد، که از نظر هرمان هسه ، اگر هم راه رسیدن به ایمان و یقین، محال و غیر ممکن نباشد، دور دست و دیریاب است و به دشواری می توان به سوی آن گرایید. هسه معتقد بود که " ما در دنیایی زندگی می کنیم که در محاصره ی ماشین های قدرت و زور قرار گرفته ایم، اغلب از زور خشم دندان هایمان را به هم می ساییم، احساس می کنیم که حق این را که زور را با زور جواب گوییم نداریم... تشنه ی آرامش، زیبایی، آزادی و پرواز بلند روح هستیم." و "سفر به شرق" سفری است برای رها شدن از بار فشار های محیط، آسوده خاطر و سبکبار گام برداشتن، و سبکبال پرواز کردن به سوی ایده آل ها و آرمان های آسمانی، که در سرزمین روشنایی های نامیرای ابدی، در شرق نورباران، قرار دارد. در اغلب داستان های کوتاه و بلندش، هرمان هسه، وجود خودش را در دو یا چند قالب متناقض- مکمل نشان می دهد. او معتقد است و این اعتقاد را در " گرگ بیابان" با صراحت و وضوح تمام بیان کرده است، که در وجود هر آدمی هزاران خرده موجود – یا ریزه وجود- در کنار یکدیگر و در تعارض و ستیز با هم قرار دارند و علت تمام جدال های درونی آدمی همین کشمکش دائمی بین این خرده وجود های متعارض و متخالف است که هر یک در درجه ای معین از رشد کمال و باروری به سر می برد و زندگی مرموز و خاص خود را دارد. هرمان هسه، علاوه بر این، معتقد بود که این خرده وجود ها، پیرامون چند محور متناقض اصلی گرد هم می آیند و قطب های اصلی تضاد درونی فرد را تشکیل می دهند. به همین دلیل هم ، هرمان هسه، در آثار کوچک و بزرگش، اغلب از دو شخصیت متضاد و متعارض، اما مکمل، که در عین ناسازگاری کامل کننده ی هم نیز هستند، استفاده می کند. او در "گرگ بیابان"، هاری هالر را از یک طرف در مقابل هرمینه قرار می دهد، و از سوی دیگر در برابر پابلو ی نوازنده. در " دمیان" ، دمیان را در برابر سینکلر یا حوا قرار می دهد. در " واپسین تابستان کلینگزور"، کلینگزور نقاش و هرمان شاعر را در برابر هم قرار می دهد. در " نارسیس و گلدموند"، نرگس و زرین دهان را در برابر هم می گذارد و به کنش و واکنش متقابل وا می دارد. در "سفربه شرق" هم وضع به همین منوال است و در این سفرنامه ، او، راوی ماجرای سفر ناکام - ه . ه ( که خود هرمان هسه است)- را در برابر " لئو" قرار می دهد. راوی نماد تردید و تشویش است، لئو نماد یقین و ایمان. راوی نماد ناباوری ست، لئو نماد باور. راوی نماد ترس و سرخوردگی ست، لئو نماد اعتماد به نفسی بی باکانه. راوی نماد حزم اندیشی ست ، لئو نماد دل به دریا زدن. هرمان هسه، خود را با نام های گوناگون و در قالب شخصیت های دوگانه متقابل و دو قطبی های متضاد، در آثار خویش، نمایانده است و هر یک از این شخصیت ها، نمادی از یکی از چهره های درونی خود او هستند. هم هاری هالر خود اوست، هم هرمینه و هم، حتی، پابلو. هم دمیان خود اوست، هم سینکلر. هم نارسیس خود اوست هم گلدموند، هم کلینگزور خود اوست، هم هرمان، و بالاخره هم ه . ه خود اوست هم لئو. این ها همگی خود او- یا جلوه های گوناگونی از وجود او- هستند، بعضی شان، جنبه هایی از خود تحقق یافته اش هستند و برخی دیگر، جنبه هایی از خود هنوز تحقق نیافته اش ، که او به دنبالشان و در جستجویشان در " سفر به شرق" سرگردان و مضطرب بوده است. این چهره های متضاد- و در عین حال به طور کامل شبیه هم- در حقیقت هیچ کس جز خود او نیستند. این ها نه یک روح در چند تن، بلکه چندین و چند- و بلکه بی شمار- روح در یک تن اند که چنین با هم ستیزان و در عین حال به هم وابسته و شاید هم دلبسته اند. این چند گانگی جاودان، و مبارزه ی بی امان ناسازگاران، زیر بنای بنیادی ترین اندیشه عرفانی هرمان هسه را تشکیل می دهد. سفر به شرق آخرین دستاورد مهم سیر و سلوک های عرفانی هرمان هسه، پیش از وصیت نامه ی مشهورش - بازی مهره شیشه ای - است. این اثر شرح سیر و سلوک عرفانی او به مشرق اندیشه ها و آرمان ها را باز می گوید و سفرنامه ی سفر ناموفق او به شرق ایمان است. ایمانی که روشن ترین چراغ بر سر راه تاریک سیر و سفر به این سرزمین ناشناخته است. ایمانی که جز به یاری آن نمی توان به شرق جان رسید. ایمانی که به قول هرمان هسه، حتی از واقعیت نیز نیرو مند تر است. ایمانی که هر گاه سست شود یا پایه هایش بلرزد، رهرو راه شرق از رفتن باز می ماند و گمراه می شود. و هرگاه به تردید و تشویش و انکار آلوده شود رهرو را دچار بن بست های عبور ناپذیر و وهم های فریبنده می کند. سفر به شرق بیان ادبی این اندیشه و حقیقت عمیق است که هرمان هسه با تمام وجود به آن اعتقاد داشت، هر چند که خود به کمال از آن بهره مند نبود و همین بزرگترین رنج زندگی او بود: " همیشه به خاطر خواهم داشت که ایمان از واقعیت نیرومند تر است."
3. ریشه های عشق به شرق در هرمان هسه
آشنایی با شرق و عشق به شرق در هرمان هسه سابقه ای بس طولانی داشته و او از کودکی با این آشنایی و عشق پرورده شده و بار آمده، و سرشار بود از شور و شوق سفر به شرق، و سر در آوردن از راز و رمز های شگفت انگیز و باور نکردنی مشرق زمین. مادرش دختر یک مبلغ مذهبی بود که در "تالاجری" هندوستان به دنیا آمده بود. پدر و اجدادش از مبلغین پرتستانی بودند که در هندوستان، مرکزی عظیم برای تبلیغات مذهبی و آموزش مسیحیت به هندیان، و هم چنین بنگاه های خیریه و موسسات آموزشی همگانی متعددی بنیاد نهاده بودند و خدمات شایان توجهی به هندی های مستمند و بی چیز کرده بودند، به همین دلیل، بسیار مورد احترام و ستایش مردم هند بودند. هرمان هسه دوران کودکی خود را در محیطی گذرانده بود، سرشار از روح شرقی و پر از دیده ها و شنیده ها و داستان های شگفت انگیز و افسانه های باور نکردنی شرق. و اگر چه خانواده اش مسیحیانی خشک اندیش، جزم گرا و متعصب بودند، ولی به شرق عشق می ورزیدند و روحشان ملهم بود از اندیشه های شرقی و دلبستگی به شرق. در چنین محیطی ، هرمان هسه چنان پرورش یافت که شیفته ی طرز زندگی و طرز تفکر شرقیان، به خصوص هندی ها و چینی ها شد و دلبسته ی عرفان شرق گردید. او شیوه ی زندگی را از خردمندان باستانی چین آموخت، ولی شیوه ی تفکر را از فرهیختگان و فرزانگان هندی فرا گرفت. هرمان هسه در باره ی تاثیر پذیری عمیق دوران کودکی اش از شرق چنین نوشته است: " پدر بزرگم هند بزرگ را نیک و ژرف می شناخت. او از آنجا مجسمه ای کوچک از کریشنا آورده بود، مجسمه ای که برای من همیشه بس گرامی و عزیز بود و خاطرات کودکی من از آن روشن است." خود هرمان هسه هم قرار بود به سنت خانوادگی و به دنبال پدر بزرگ و پدرش به جرگه ی مبلغین پرتستان بپیوندد و پس از گذراندن دوره های آموزش، راهی شرق شود، و راه و رسم خانوادگی را در آن دیار ادامه دهد. به همین دلیل – و سرشار از شوق تحقق چنین رویایی- از همان سال های نوجوانی، تحت راهنمایی و هدایت پدر خود، آموختن اصول و شعایر مذهبی را آغاز کرد و به پژوهش و بررسی آموزه های دینی پرداخت.هم چنین خانواده اش کوشیدند او را با منش یک مبلغ تمام عیار مذهبی- خوش خلق و خوش رو و خوش برخورد- با شخصیتی والا و سیرتی نیک بپرورانند و او را هر چه سریع تر آماده ی سفر به شرق سازند. هسه ، پس از آموزش های خانگی، در سن چهارده سالگی، بنا به سنت خانوادگی، رشته ی الهیات را انتخاب کرد و پس از گذراندن آزمونی دشوار – که در داستان " زیر چرخ" تصویرهایی زیبا و گویا از این امتحان و جلسات آزمون ترسیم کرده است - وارد صومعه ی " مال برون" گردید. یک سالی هم در آن جا ماند و تعالیم خشک مذهبی آن مدرسه را آموخت ، ولی این آموزه های خشک و منجمد و انعطاف ناپذیر، با روح سراسر شوریدگی و التهاب او سازگار نبود و روح پرشور و شر و سراپا تردید و پرسش و کنجکاوی اش را افسرده و پژمرده گرداند. یاد زادگاهش که در طبیعت زیبا و وحشی آن چونان مرغی آزاد بال و بلند پرواز، سرگرم گشت و گذار بود، او را سخت می آزرد و این احساس که در آن کنج غربت همچون کبوتری اسیر و پربسته، با بال های شکسته و مجروح، گرفتار قفسی تنگ شده، به سختی شکنجه اش می داد، تا این که بالاخره در سن پانزده سالگی – یک سال پس از ورود به صومعه - تصمیم به ترک آن جا گرفت و به جانب زادگاه خود – در میان جنگل های سیاه – به شهر کوچکشان " کالو" با طبیعتی زیبا، با شکوه و سحرانگیز برگشت ( یا بهتر است گفته شود گریخت!) و پس از این گریز عصیانگرانه و نافرمانانه، هر چه پدر و مادرش کوشیدند او را دوباره به صومعه بازگردانند، موفق نشدند و هرمان هسه هرگز دیگر به صومعه بازنگشت. پس از آن، سالیانی دراز، هرمان هسه غرق در عصیان و شورش نسبت به تعالیم خشک و خشونت آمیز و متعصبانه ی مذهب خانوادگی و سنتی بود و با آن مذهب منجمد خشک اندیش و جزم گرا به حالت قهر به سر می برد و از آن روی برگردانده بود. اما در تمام این سال ها هرگز از عشق به شرق دل نکند و ذره ای از دلبستگی او به شرق و عرفان شرقی کاسته نشد، بلکه می توان به جرات ادعا کرد، که عشق و دلبستگی به عرفان و اندیشه های شرقی بود که مانع از گسستن کامل او از مذهب خانوادگی و بی ایمانی یا کفران مطلق او شد، و همین دلبستگی، رشته هایی هر چند نازک و سست را میان او و مسیحیت متعارف سنتی – با قرائت پرتستانی آن همچنان- برقرار نگاه داشت. در این سال ها، او فرصت کافی یافت که در کتابخانه ی خانوادگی پدر و پدر بزرگش بیشتر و عمیق تر با اندیشه ها و اصول عرفان شرقی آشنا شود و در آن ها به تعمق و تفحص بپردازد. هم چنین یک چند به شغل کتابداری و کتاب فروشی سرگرم شد و در این مقام نیز مجال و فرصتی استثنایی یافت که آموزه های بس ژرفتری از عرفان و فلسفه و راه زندگی شرقیان کسب کند. بنابراین، این مرحله – یعنی سال های بین هفده تا بیست و سه چهار سالگی- سال های آشنایی عمیق تر و همه جانبه تر هرمان هسه با اندیشه های شرقی و دلبستگی شدید تر او به شرق بود. این دلبستگی عمیق باعث شد که او از مسیحیت به طور کامل پیوند نگسلد، بلکه به سوی برداشت های عرفانی و عمیق تر مسیحیت و گرایش های وحدت وجود گرایانه و یکتا شناسانه ی آن بگراید. دلبستگی به خاطرات کودکی مانع آن شد که عصیان هرمان هسه به گسست کامل و ویران کردن پایه های تربیتی کودکی اش بیانجامد و به هرج و مرج گرایی و آنارشیسمی کور و بی هدف تبدیل شود. دلبستگی به شرق، به طغیان هرمان هسه سمت و سویی تعالی طلبانه داد و او را بر انگیخت تا به سوی حقیقت هایی والاتر و علوی تر بپوید و مرغ روح خویش را بلند اوج تر پرواز دهد، بدون این که بخواهد معیارها و باور های گذشته را به طور کامل رد کند و زیربنایی را که اندیشه هایش بر مبنای آن شکل گرفته بود به طور کامل ویران گرداند. عشق به عرفان شرقی و گرایش به سوی حقیقت مطلق، تحت تاثیر این عشق، گاهی در نوشته های هرمان هسه چنان رنگ تند و غلیظی به خود می گیرد که این حس را در خواننده ایجاد می کند که شاید او با طی طریق و سلوکی دشوار و ریاضتی سختگیرانه، در عالم خلسه یا سکر و مستی، به حقایقی دست یافته و چیزهایی دیده است که همگان را قدرت دید و درک و باور آن ها نیست، و سپس کوشیده تا این یافته های مرموز و شگفت انگیز خود را با قدرت قلم جادویی اش به خوانندگان القا نماید. عشق به شرق، احساس و اندیشه ی هرمان هسه را بس بالاتر از اصول و رسوم جزم گرایانه و خشک مذهب رسمی قرار می داد و در او نرمش و انعطاف پذیری عمیقی برای درک و پذیرش تازه ها و غرایب شگرف و باورنکردنی به وجود می آورد. او در همان حال که به برخی از اصول بنیادین اعتقادی خانوادگی خود احترام می گذاشت، اما تحت تاثیر آموزه های عرفان شرقی، روحش تشنه و جویای کشف نامکشوف ها و درک اصولی از جنس دیگر و دارای رنگ امیزی و بافتی دیگر بود، و همین تمایل عمیق قلبی، او را به اندیشه ها و آموزه های شرقی نزدیک تر و دلبسته تر می کرد. گویا حس می کرد که در میان این آموزه ها و باور ها طبیعی تر و راحت تر است و با آن ها بهتر می تواند کنار بیاید و بینشان می تواند انس و الفتی صمیمانه تر برقرار شود. او دیگر کافی نمی دید که در محدوده ی اصول بدیهی و از پیش قبول همگانی یافته ی مسیحیت، تبلیغ و ترویج انسانیت کند، بلکه در اثر آشنایی با آموزه های فکری شرق و خو گرفتن با این آموزه ها، خود را در حالتی فراتر از آموزه های رسمی و دارای دیدی جهان بینانه و تفکری جهان وطنانه می دید و چشم اندازهای بینش و معرفت و تلقی اش چنان گسترش یافته بود که به جهان، به طرزی دیگر و با قضاوت و سنجشی آزادتر می نگریست و در جستجوی راه های نزدیک تر ، اگر چه پر پیچ و خم تر و پر فراز و نشیب تر، و احیاناً دارای بن بست ها و بیراهه های بیشتر، به سوی حقیقت خویش و جهان بود. روح عشق به شرق در برخی از آفریده های ادبی دوره ی نخست خلاقیت او ( سال های 1900 تا 1911) ، مانند " اعجوبه " ، " انسان ماهی" ، " گریز جوانی" و "شیفتگی جوانی" مشهود است. در پایان این دوره، هرمان هسه تصمیم گرفت تا به سوزان ترین آرزوی دوره ی نوجوانی خود جامه ی عمل بپوشاند و شیرین ترین رویای تمام زندگی گذشته اش را تحقق ببخشد و رهسپار شرق شود. او در سال 1911، در سن سی و چهار سالگی، پرونده ی نخستین دوره ی خلاقیت ادبی خویش را بست و پس از انتشار داستان بلند "گرترود" - در حالی که مجله ی ادبی " مارس" را منتشر می کرد- بار سفر بست و راهی هندوستان شد و یک سال در آن دیار شگفت انگیز که سرزمین عجایب و زادگاه شگفتی هاست، به مطالعه و تحقیق و تفحص در اندیشه های هندیان و شیوه ی زندگی آنان پرداخت. در این سفر، هرمان هسه از نزدیک آیین های بودایی و برهمایی و طریقت ریاضت کشی مرتاضان هند و نحله ها و صبغه های عرفانی و مشرب های فکری آن سامان را مطالعه کرد و با آیین ها و رسوم و سنت های زندگی اجتماعی و اعتقادی مردم آن دیار به طرزی عمیق و گسترده آشنا شد. سال ها بعد، در باره ی این سفرش چنین نوشت: " هندیان ملتی بزرگ هستند، مردمی هستند که گویی برای رنج کشیدن و زجر دیدن آفریده شده اند و با کمال رضا و رغبت به سوی این سرنوشت خویش گام بر می دارند. من سال ها پیش از این، آنجا بودم. هندیان نماد ها را تفسیر نمی کندد، بلکه زندگی شان را بر طبق آن ها تنظیم می کنند. من اغلب بی اعتنایی شگفت انگیز و تظاهر به غنای آنان را، گونه ای خاص از خودپسندی تلقی کرده ام، با وجود این، در این گرایش آن ها، گونه ای از قدرتمندی و توانایی نهفته است." در باز گشت از سفر هند، هرمان هسه درگیر جنگ جهانی اول و مشکلات ناشی از آن شد و سال های سخت و شکنجه باری را گذراند. مرگ پدرش، اختلال روانی همسر نخستش، مسئولیت وجدانی در برابر سه پسر خردسالش، احساسعذاب وجدان ناشی از کناره گیری از جنگ در سوییس، و تحمل انواع فشارهای در هم شکننده، بحران های روحی شدیدی را در هرمان هسه به وجود آورد، به طوری که تمام سال های 1914 تا 1917 را در گیر این بحران های در هم شکننده بود و سرانجام ناچار شد از روانکاوی کمک بگیرد و دست به دامن روان درمانی شود. روانکاوی که هسه را درمان می کرد از روش روان درمانی یونگ استفاده کرد و کوشید با تاکید بر رویاها و تعبیر آن ها تعادل روانی از دست رفته را به هرمان هسه برگرداند. همین روش نیز کارساز شد و هسه را قادر ساخت تا با تماس با رویاهای کودکانه اش، و در پیوند با دنیای تخیلی که او همواره می کوشید تا آن را پنهان نگاه دارد، بهبود یابد و تعادل از دست رفته اش را باز یابد. عشق به شرق و خاطرات دوران کودکی اش در باره ی شرق و رویاهای شرقی، عاملی بسیار موثر در بهبود هسه و از سرگذراندن این بحران وحشتناک روحی بود. با تمام عشق عمیقی که هرمان هسه به شرق داشت، در تمام سال های دوره ی دوم خلاقیت ادبی اش، هرمان هسه بنا به طبیعت پنهان کارانه و درون گرایانه ی خویش، در آثار این دوره چیز زیادی از عشق به شرق بروز نداد و آثار این دوره اش چندان رنگ و بوی شرقی ندارد. گویا هرمان هسه در این دوره در حال پروراندن و پخته ساختن میوه های عشق به شرق در اعماق روحش بود تا در دوره ی بعدی آفرینش ادبی اش، آن را در قالب آثاری ارزنده و یادمان تجلی ببخشد و برای ابد زنده کند. البته در برخی از آثار دوره ی دوم خلاقیت ادبی، رگه هایی از عشق به شرق دیده می شود. از جمله در " دمیان"، " کنولپ" و " روسهالد" بارقه هایی از آتش عشق شدید هرمان هسه به شرق نمایان است که به صورت شعله ای ناپایدار، لمحه ای زبانه می کشد و سپس خاموش یا محو می شود. این آثار دارای رنگ آمیزی های ملایم عرفانی هستند که در میان این رنگ آمیزی، رنگ شرقی نیز قابل تشخیص است. اما مهم ترین آثار ادبی هرمان هسه که دارای رنگ شرقی هستند و سرشارند از عشق او به شرق و عرفان شرقی، در دوره ی سوم خلاقیت ادبی او، در سنین بین چهل و پنج سال تا پنجاه و پنج سالگی (1922 تا 1932) آفریده شده اند. دوره ای که هرمان هسه در اوج سنین پختگی و کمال قرار داشت و درخت دیرپای عشق به شرق در او به شکوفه و میوه نشسته بود. دوره ای که با آفرینش " سیذارتا" – که داستان زندگی بودا است- آغاز می شود و با " سفر به شرق" که اوج عشق و دلبستگی هرمان هسه به شرق را نشان می دهد، پایان می یابد. سایر آثار این دوره نیز اغلب رنگ تند عرفانی دارند و آموزه های عرفان شرقی در آن ها به روشنی نمودار است . از جمله در " گرگ بیابان" ، " نارسیس و گلدموند" ، " شاه یو" و " دگردیسی هکتور" می توانیم رگه های نیرومندی از دلبستگی به شرق و تشریح و ترویج عرفان شرقی را دنبال کنیم و به سرچشمه های قوی ، اما، نهانی آن در روح و جان هرمان هسه برسیم. هسه که در " سیذارتا" می کوشد از طریق راهی که بودا پیمود به حقیقت دست یابد، با توجه بیشتر و عمیق تر متوجه می شود که جریان پانته ایسم ژرمنی و یکتا شناسی مسیحی نیز ارتباطی عمیق با اندیشه های شرقی دارد و از آن ریشه گرفته است. او، به تدریج، هر چه بیشتر و بیشتر معتقد می شود که تمام شکل ها و نمود ها و نمادهای عرفانی دارای یک اصل و ریشه اند و آن اصل و ریشه در جایی آرمانی و دوردست، در جایی دسترس ناپذیر، در شرق جان و ایمان قرار دارد. پس، تمام راه های عرفان و معرفت و کشف و شهود و دریافت بشری به سوی شرق می گرایند و تمام راه ها به شرق ختم می شوند. تحت تاثیر چنین دریافت و برداشتی است که اندیشه ی نوشتن داستان بلند "سفر به شرق" در هرمان هسه به وجود می آید و این گواراترین و خوشاب ترین میوه ی بالنده و پرورده ی درخت عشق به شرق و عرفان شرقی آفریده می شود. عشق به شرق، سرانجام، رازآمیز ترین و پیچیده ترین شکل بروز خود را در وصیت نامه ی ادبی- فلسفی- عرفانی هرمان هسه – بازی مهره ی شیشه ای می یابد و در آن به کمالی دست نیافتنی می رسد.
بهار 83
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |