|
|
|
توپ تحویل سال
مهدی عاطفراد
همه دورتادور سفرهﻯ هفت سین نشسته بودیم و منتظر در رفتن توپ تحویل سال نو بودیم. فقط خانومبزرگ که پاهاش مثل دو تا چوب خشکیده بود و نمیتوانست روی زمین بنشیند، بالای سفرهﻯ هفتسین، روی صندلی چوبی لهستانی نشسته بود، تسبیح میانداخت. پدرم قرآن دست گرفته بود، داشت آخرین سورههای جزو سیام را با صدای خوش میخواند. همیشه دورهﻯ قرآنش را طوری تنظیم میکرد که همزمان با تحویل سال آن را ختم کند. مامانم دیوان حافظ را باز کرده بود، برای یکییکیمان از ریز و درشت نیت میکرد، بعد چشمهایش را با حالتی عارفانه میبست و زیر لب خواجه حافظ شیرازی را به جان شاخهنباتش قسم میداد که فالمان خوب بیاید. بعد برای یکییکیمان فال میگرفت؛ برای خودش، برای بابا، برای من که پسر بزرگش بودم و سمت راستش نشسته بودم، برای داداشم بهزاد که سمت چپش نشسته بود، برای دوقلوها، نسرین و نسترن، که روبهروی ما، دو طرف بابام نشسته بودند، برای خانومبزرگ که مادر بابام بود، و برای نجمه خدمتکار خانه که پایین سفره نشسته بود، دست آخر یکی هم برای کل خانواده. برای من این فال آمد: روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد. مامانم معتقد بود فالم خیلی خوب آمده و سال آینده سال پرخیروبرکتی برای من است. من فال همه را یکییکی توی دفترچه صدبرگی که مخصوص این کار درست کرده بودم و رویش عکس گلوبلبل داشت، مینوشتم تا یادگاری داشته باشم. از سه سال پیش که رفته بودم کلاس دوم دبستان این کار را شروع کرده بودم و امسال سومین سالی بود که فالها را با شوقوذوق فراوان، با خط خرچنگ قورباغهام یادگاری مینوشتم. مامانم فال هرکداممان را با آب و تاب فراوان خواند. فال همه خوب آمد جز فال خانومبزرگ. یعنی خودش معتقد بود که فالش بد آمده و کلی سر این موضوع به مامانم اخم و تخم کرد و سگرمهاش رفت تو هم که "تو عمداً فال من را بد آوردی". هرچی مامانم قسم خورد که والله بالله هیچ غرضومرضی در کار نبوده، فال او را هم مثل بقیه با نیت خیر گرفته، خانومبزرگ زیر بار نرفت که نرفت. البته مامان هیچ قبول نداشت که فال خانومبزرگ بد آمده، بلکه معتقد بود که فالش خیلی هم خوب آمده؛ ولی خانومبزرگ به هیچ صراطی مستقیم نبود و جفت پایش را کرده بود توی یک کفش که الّاوبلّا مامانم از روی بدجنسی فالش را بد گرفته. فالش این آمده بود: نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد من درحالیکه تند و تند داشتم فال خانومبزرگ را مینوشتم، به کلکل کردن او با مامانم گوش میکردم. خانومبزرگ از این بیت بخصوصش خوشش نیامده بود: گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد غرولندکنان میگفت: - استغفرالله! مگه من خراباتیام که آخر عمری از مسجد به خرابات برم؟ خراباتی خود کوفتی و هفت جد و آبادشه. گور باباشم کرده، خودش بره بتمرگه گوشهﻯ خرابات، من پیرزن آخر عمری جام گوشهﻯ مسجد و هیأته، نه مث آدمای خراب گوشهﻯ خرابات! از این بیتش هم شاکی بود: این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپردهﻯ گل نعره زنان خواهد شد غر میزد که: - خود گوربهگورشدش نعره بکشه، من واسه چی نعره بکشم؟ مگه من لات چالهمیدونم که نعره بکشم! خلاصه بیخود و بیجهت سر فال نوروزیاش چنان المشنگهای به پا کرد که خر بیار باقالی بار کن. نزدیک بود کار به جاهای باریک باریک بکشد که پدرم میانجی شد و گفت: - صلوات بفرستید بر محمد و آل محمد. همه صلوات فرستادیم. صلوات خانومبزرگ از همه غراتر بود. بعدش پدرم گفت: - این دم سال تحویلی لعنت بفرستین بر شیطون، غائله رو ختم کنین. همه بلند گفتیم: - لعنت بر شیطون. مال خانومبزرگ از مال همه غلیظتر بود. بالاخره با دخالت بابام اوضاع کمی آرام شد و صلحی نیمبند جانشین کلکلکردن و ارهدادن تیشهگرفتن خانومبزرگ و مامان شد. ولی همچنان اوقات خانومبزرگ تلخ بود و بدون اینکه با کسی حرف بزند با اخمهاﻯ تو هم و لبهای ورچیده صماً بکم نشسته بود روی صندلیاش، بالای سفرهﻯ هفتسین، تسبیح میانداخت و ذکر میگفت، به کسی هم محل سگ نمیگذاشت. اما برخلاف خانومبزرگ، ما بچهها پر بودیم از شوقوذوق. از شدت هیجان سر جامان بند نبودیم. از شادی در پوست نمیگنجیدیم. حمام رفته و ترگلورگل، لباسهای عیدمان را پوشیده و با چشمهای پر از انتظار سر سفرهﻯ هفتسین نشسته بودیم. من پر از بیقراری هی ساعت شماطهدار آلمانی سر سفره را نگاه میکردم و هی دلم شور میزد. حالم دست خودم نبود. بهزاد بدتر از من، هی وول میخورد و عقب جلو میرفت. ثانیهشماری میکردم که سال نو کی تحویل میشود. هنوز یک ساعتی به ترکیدن توپ سال نو مانده بود. ولی من دلم غنج میزد برای خوردن سمنو و سنجد و تخممرغ رنگی پای سفرهﻯ هفتسین. بعدش خوردن نقل و شکرپنیر و شیرینی بادامی و نان نارگیلی و قطاب و باقلوا و گز و سوهان عسلی و پولکی و راحتالحلقومی که مامان هرکدام را توی ظرف مخصوصش گذاشته بود، با نظم و ترتیب خاصی چیده بود دورتادور سفره. بعدش هم دشت کردن عیدی از دستهای پر خیر و برکت خانومبزرگ و مامان و بابا و نجمه. خلاصه بدجوری هیجانزده بودم. بهزاد بدتر از من. هی وول میخوردیم و میجنبیدیم. هی پا میشدیم مینشستیم. هی عقب جلو میرفتیم. هی چپ و راست میشدیم. آنقدر وول خوردیم که مامان کلافه شد، یکی زد روی پای من، یکی روی پای بهزاد و با عصبانیت داد زد: - چرا اینقدر وول میخورین ورپریدهها؟ مگه دست به آب دارین؟ بهزاد با هیجان گفت: - نه، مامان. از ذوقه. من گفتم: - شوقوذوق بد جوری بهمون تنگ آورده. داریم ذوقترک میشیم. نجمه با تعجب پرسید: - ذوقترک واسه چی؟ مگه چی شده؟ خانومبزرگ با عصبانیت گفت: - چی میخواستی بشه، خنگ خدا؟ سال داره تحویل میشه. من هی به عقربههای ساعت نگاه میکردم و خداخدا میکردم زودتر عقربههایش برسند به ساعت پنج و سی و هشت دقیقه و توپ تحویل سال بترکد، ولی عقربهها انگار با من لج کرده بودند، از روی لجبازی یا سرتقی، خیلی آرام و کُند جلو میرفتند. انگار هیچ عجلهای برای تحویل سال نو نداشتند و دلشان نمیخواست سال کهنه به این زودیها تمام شود. نجمه، بعد از شستن ظرفهای ناهار، آمده بود سفرهﻯ ترمهﻯ هفت سین را با دنگوفنگ تمام انداخته بود و یکی دو ساعتی را صرف چیدن و مرتب کردن آن و اجرا کردن خردهفرمایشهای ریز و درشت خانومبزرگ و "این را نگذار آنجا بگذار اینجا، آن را نگذار اینجا بگذار آنجا"ی او کرده بود. تمام آن خردهفرمایشها را هم با خوشرویی تحسینانگیزی تحمل کرده بود، به هر سازی که خانومبزرگ زده بود رقصیده بود، حالا خسته و از نفس افتاده نشسته بود پایین سفره، دستهایش را گذاشته بود گوشهﻯ سفره، چشمهایش را بسته بود، حالتی عارفانه به خودش گرفته بود و با نوک انگشت سبابهی دست راستش مدام میزد لبهﻯ سفره و زیر لب ورد میخواند. نمیدانم از خدا چیچی میخواست و چه چیزهایی آرزو میکرد. گمانم سفرهﻯ هفتسین را با سنگ قبر اشتباه گرفته بود، چون همان حالتی را به خودش گرفته بود که معمولاً آدمبزرگها توی قبرستان، وقتی سر قبری مینشینند، به خودشان میگیرند و با انگشت اشاره روی سنگ میزنند و زیر لب حمدوقلهوالله میخوانند. شاید داشت برای سال مرحوم شده دعا میخواند. در بالاترین قسمت سفره، جلوی پای خانومبزرگ، روی سفرهﻯ مخمل نقرهکوب گردی که توی مجمعهﻯ بزرگ نقرهکاری شدهﻯ مخصوص هفتسینش پهن شده بود، وسایل هفتسین مخصوص خانومبزرگ از سیر و سماق و سنجد و سرکه و سمنو و سیب سرخ و سبزه چیده شده بود. دورتادور سفرهﻯ اصلی که به شکل مربع بود، با بشقابها و کوزههای سبزه تزیین شده بود. گلدانهای سنبل هم با نظم و ترتیب مخصوصی لابهلای سبزهها چیده شده بود و سفرهﻯ هفتسین را به باغچهﻯ باصفای زیبایی تبدیل کرده بود که روح آدم را تازه میکرد. کاسهﻯ بلور لبطلایی پر از سکههای نقرهای و طلایی رنگ، ساعت شماطهدار آلمانی، آینه و شمعدان و قرآن و دیوان خواجه حافظ، کاسهﻯ بلور پر از تخم مرغهای رنگی و تنگ بلور ماهیهای قرمز از دیگر چیزهایی بودند که گوشه و کنار سفرهﻯ هفتسین چیده شده بودند. تمام اینها را هم نجمه تهیه کرده و زحمت تمام این کارها را خودش یک نفری کشیده بود، آن هم با چه شوقوذوقی! دوقلوهای وروجک، نسرین و نسترن، سرگرم شیطنت بودند و یک لحظه آرام و قرار نداشتند. یا با سبزهها ورمیرفتند. یا به بلور ماهیهای قرمز تقه میزدند و آن زبانبستهها را میترساندند، یا به کاسهﻯ گلسرخی سمنو ناخنک میزدند، خلاصه یک لحظه سر جایشان بند نمیشدند. اگر هم برای مدتی به ضرب توپ و تشر مامان کمی دست و پایشان را جمع می کردند و عقب مینشستند، بعد از چند دقیقه دوباره یواشیواش جلو میخزیدند و آرامآرام مشغول آتش سوزاندن میشدند. نمیدانم چرا اینقدر از دم تحویل سال خوشم میآمد. برای من یکی که بهترین دقایق تمام طول سال همین دقایق دم تحویل سال بودند که همه دور سفرهﻯ هفتسین مینشستیم و پر بودیم از شور و شوق. هرکداممان توی حال خودمان بودیم و خوشی مخصوص خودمان را داشتیم. من حسابی خوش خوشانم میشد. حس میکردم چیزی دارد توی دلم میجوشد و پلقپلق میکند، میآید بالا. از آن تهمههای اندرونم. حال غریبی داشتم که فقط مخصوص این یکی دو ساعت دم سال تحویل بود و با ترکیدن توپ سال نو دود میشد، میرفت هوا، تا سال بعد. حال عجیبی بود. شاید به این خاطر بود که عمرش یکی دو ساعت بیشتر نبود و در سال بیشتر از یک بار تکرار نمیشد. دربارهﻯ علت تحویل سال نو هرکدام از افراد خانوادهﻯ ما نظر مخصوص خودش را داشت و هرسال، مدتی مانده به سال تحویل در این باره بحث داغی بین اعضای خانواده درمیگرفت که تا لحظهﻯ سال تحویل ادامه پیدا میکرد. در طول این بحث داغ هرکس با حرارت و تعصب شدید تلاش میکرد نظر خودش را به کرسی بنشاند و دیگران را مجاب کند. تلاشی که هیچ سالی به نتیجه نرسیده بود، با این وجود هر سال تکرار میشد. خانومبزرگ معتقد بود که در این دقیقههای آخر سال کهنه، گاو نر غولپیکری که زمین روی شاخهایش جا خوش کرده، بعد از اینکه یک سال تمام زمین را روی یک شاخش نگه داشته، خسته میشود و برای اینکه خستگی در کند، زمین را میاندازد روی شاخ دیگرش، و همین جابهجایی زمین از روی این شاخ گاو به آن شاخ گاو است که باعث تکان خوردن زمین و تحویل سال میشود. نجمه ولی عقیدهﻯ دیگری داشت. او میگفت زمین پشت نهنگ عظیمالجثهای قرار دارد که توی اقیانوسی با آبهای سیاه در زیر زمین جای دارد و این نهنگ سالی یکبار زمین را بر پشتش قل میدهد تا پشتش را که میخارد با قل دادن زمین بخاراند و بر اثر این حرکت آن نهنگ است که سال تحویل میشود. بهزاد معتقد بود که در لحظهﻯ تحویل سال "زورو" به دنیا میآید و اوست که با پریدنش از آن دنیا به این دنیا زمین را تکان میدهد و سال را تحویل میکند. بس که بهزاد کشتهمردهﻯ "زورو" بود هر اتفاقی را محصول قهرمانبازی او میدانست. ولی من شک نداشتم که این عقیدهﻯ او هم مثل تمام عقاید عجیبغریب دیگرش از بیخ باطل است. خودم عقیدهام این بود که از بس زمین چشمانتظار رسیدن عمونوروز است، مثل ما بیآرام و قرار است و مدام سر جایش وول میخورد، بر اثر همین تکانخوردنهای پر از هیجان اوست که سال تحویل میشود. مامان معتقد بود که در لحظهﻯ تحویل سال نو طبیعت یکی از شعرهای بهاریاش را در گوش زمین میخواند و شعر بهاری او آنقدر زیبا و هیجانانگیز است که زمین را تکان میدهد و بر اثر این تکان سال تحویل میشود. اما بابام معتقد بود که اینها همه قصه است و لحظهﻯ تحویل سال هیچ فرقی با لحظههای دیگر ندارد و درست مثل بقیهﻯ لحظههاست، تنها تفاوتش این است که شروع فصل بهار و اعتدال طبیعت است و لحظهایست که در آن روز و شب هر دو هم اندازه میشوند و از شبانهروز دوازده ساعتش روز میشود، دوازده ساعتش شب. هیچ تکان خاصی هم توی این لحظه زمین نمیخورد. خلاصه توی خانهی ما هرکسی دربارهی تحویل سال نظر مخصوص خودش را داشت. هیچکس هم به هیچقیمتی حاضر نبود زیر بار نظر دیگران برود. سی و هشت دقیقه مانده بود به سال تحویل. با ضرب عدد سی و هشت در شصت حساب کردم که اگر تا دو هزار و دویست و هشتاد بشمرم سال تحویل میشود. هیجانم به اوج خودش رسیده بود. دیگر تاب انتظار کشیدن نداشتم. شروع کردم به شمردن. تندتند میشمردم و میشمردم. تازه به سیصد و پنجاه و پنج رسیده بودم که یکدفعه صدای زرپی از طرف بهزاد بلند شد. هیچکس غیر از او نمیتوانست باشد، به این دلیل ساده که غیر از بهزاد هیچکس آنقدر بیتربیت نبود که سر سفرهﻯ هفتسین از این صداهای رکیک دربدهد. درثانی من صدای زرپهای بیادبانهﻯ بهزاد را خوب میشناختم. شک نداشتم کار کار خودش بود. معلوم بود زیادهروی در خوردن آبگوشت و گوشت کوبیدهﻯ پرنخودلوبیای ناهار کار دستش داده، تلنگش در رفته. بیچاره رنگش شده بود مثل شاتوت قرمز. هی رنگ میداد رنگ میگرفت. سرش را از خجالت زیر انداخته بود، زیر چشمی بقیه را نگاه میکرد ببیند چه عکسالعملی نشان میدهند و آیا به روی مبارکش میآورند یا بزرگوارانه صدای زنندهاش را زیر سبیلی در میکنند و نشنیده میگیرند. اما صدا بلندتر از آن بود که بشود زیر سبیلی درش کرد. آنقدر رسا بود که خانومبزرگ هم که گوشش سنگین بود و باید بلندبلند حرف میزدیم تا صدایمان را بشنود، آن را شنید، بعد یک مرتبه اخمش باز شد و با شوقوذوق فراوان گفت: - این هم توپ تحویل سال. مباراکا باشد. صد سال به این سالها. عید همگی مبارک. ما همه زدیم زیر خنده. حالا نخند کی بخند. نجمه از زور خنده، دستش را گذاشته بود روی دلش، به خودش میپیچید. من غش کرده بودم از خنده. بابا مامان خیلی زور میزدند تا جلوی خودشان را بگیرند، نخندند، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. خانومبزرگ که از خندهﻯ ما حسابی عصبانی شده بود با غیظ گفت: - هر هر هر.... یککاره، واسه چی میخندین؟ رو آب بخندین. مگه صدای ترکیدن توپ سال نو خنده داره؟ بابام درحالیکه به خودش فشار میآورد تا نخندد، ولی معلوم بود مقاومتش مذبوحانه است، گفت: - نه خانومبزرگ، اشتباه شنیدین. هنوز سی و دو سه دقیقه مونده به تحویل سال. بعد نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، زد زیر خنده، حالا نخند کی بخند. خانومبزرگ با غیظ گفت: - تو دیگه واسه چی میخندی بچه ریشدار؟ تو هم تنهات خورده به تنهﻯ این وروجکا؟ بابام برای اینکه خندهﻯ گستاخانهاش را رفعورجوع کند گفت: - آخه هنوز خیلی مونده به سال تحویل، خانومبزرگ! و دوباره قاهقاه خندید. خانومبزرگ با چهرهای غضبناک گفت: - نخیرا. ساعتتون اشتباست... بدینش خروس قندی بگیرین. من خودم با جفت گوشای خودم صدای ترکیدن توپ سال نو را شنیدم. کر هم نیستم. شماهام رو آب بخندین. نسرین با شنیدن خبر تحویل سال نو حملهور شد به کاسهﻯ تخممرغهای رنگی، تخممرغی را که معلوم بود از قبل نشانه کرده و از تمام تخممرغها خوشنقشونگارتر بود- و من کلی برایش نقشه کشیده بودم- برداشت، زد به لبهﻯ کاسه، شکست، هولهولکی مشغول پوست کندنش شد. نسترن با تعجب به ما که میخندیدیم نگاه کرد و گفت: - ولی این که صدای گوز بهزاد بود، توپ سال تحویل نبود! و بعد برای اینکه از نسرین عقب نماند، حمله کرد به طرف کاسهی تخممرغهای رنگی و تخممرغ رنگی سهم خودش را برداشت، زد به کاسه بلور، شکست و مشغول پوست کندن شد. خانومبزرگ با زحمت زیاد از جا بلند شد تا بیاید با یکییکیمان روبوسی کند و دست تیمم و تبرک بر سرمان بکشد و عیدمان را مبارک کند. درست در همین موقع بوی گندی فضای اتاق را پر کرد. بهزاد با عجله از جا بلند شد و دوید بیرون. نسرین و نسترن درحالیکه مشغول پوست کندن تخممرغهای رنگیشان بودند، با هم گفتند: - پیف پیف! چه بو گندی میاد! خانومبزرگ درحالیکه عصازنان و دولادولا میآمد تا ما را ببوسد و عیدمان را مبارک کند، داد زد: - نخورین اون تخممرغها رو. گندیدهست. بعد طبق معمول که هر اتفاقی میافتاد، کاسه کوزهاش را سر نجمهﻯ بختبرگشته میشکست، سرش داد زد: - باز ذلیل مرده، تخممرغ مونده رنگ کردی؟ خدا از رو زمین ورت داره! نجمه با قیافهای مظلوم گفت: - ولی خانومبزرگ این که بو تخممرغ نیست، بو چسه! خانومبزرگ که از این حرف نجمه آتش گرفته بود، گفت: - اگه بو چسه پس حتماً خودت چسیدی ذلیلمرده، ای چس به اون ریخت نحست! ای چس به بخت و اقبالت! و کلی بد و بیراه بار نجمهﻯ فلکزده کرد. بالاخره هم هرچی بابا مامانم سعی کردند قانعش کنند که هنوز خیلی مانده به تحویل سال، قانع نشد که نشد. جفت پایش را کرد توی یک لنگه کفش که الّاوبلّا خودش با جفت گوشهای خودش صدای ترکیدن توپ تحویل سال را شنیده، و او هر صدایی را نتواند درست تشخیص بدهد صدای ترکیدن توپ سال تحویل را درست تشخیص میدهد و این یک فقره صدا را محال است اشتباهی بشنود. بالاخره هم به زور ماها را وادار کرد با هم روبوسی کنیم، نیم ساعت مانده به سال تحویل، مراسم سال تحویل را برگزار کنیم. ما هم به ضرب سیخونکها و وشکونهای آبدار و زیرزیرکی مامان، برای اینکه باز خانومبزرگ قهر نکند و اوقاتش تلختر از آنچه هست نشود، ناچار حرفش را قبول کردیم و درحالیکه خونخونمان را میخورد، پذیرفتیم که سال تحویل شده است. بگذریم از اینکه برخلاف تمام آن فالهای خوبی که مامان برایمان گرفته بود و پیشبینی تمام خوشیهایی که باید در آن سال پر از خیر و برکت به سراغمان میآمد، آن سال یکی از بدترین و نحسترین سالهای عمرم شد. سال منحوسی که در آن من یکضرب رفوزه شدم؛ بهزاد افتاد توی حوض خانه، نزدیک بود خفه شود، اگر نجمه به دادش نرسیده بود، نجاتش نداده بود تا حالا هفت کفن پوسانده بود؛ نسرین و نسترن یکیشان آبلهمرغان گرفت یکیشان سیاه سرفه گرفت؛ شکم نجمه را نمیدانم کدام خیرندیدهﻯ ازخدابیخبری آورد بالا؛ بابام از بالای نردبان افتاد پایین پایش شکست، چند ماه آزگار خانهنشین شد؛ خانومبزرگ عمرش را داد به ما، دارفانی را وداع کرد و با آن پاهای خشکیده، دولادولا و لنگلنگان به سوی عالم باقی شتافت؛ مامانم هم سر هیچوپوچ از بابام قهر کرد، سه ماه تمام رفت منزل پدرش؛ و این بدشگونترین و نحسترین سال زندگی من بود.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |