دکترسلین: دوستدار زندگی صلح تبار، بیزار از جنگ مرگبار    

مهدی عاطف‌راد

 

 

( منتشر شده در نشریه بخارا- شماره 51- خرداد 85- ویژه نامه لویی فردینان سلین)

 

این متن پژوهشی‌ست کوتاه و گشت‌وگذاری شتابزده در اندیشه‌های ضد جنگ  لویی فردینان سلین، در نخستین رمان و یکی از مشهورترین آثارش، رمان  "سفر به انتهای شب."

 "من به جنگ و تمام چیزهایش نه می‌گویم ... به هیچ‌وجه نمی‌خواهم ریخت نحسش را ببینم؛ نمی‌خواهم تسلیمش بشوم... هم به جنگ و هم به تمام آنهایی که می‌جنگند، نه می‌گویم. نه کاری با این آدمها دارم نه کاری با خودش. حتا اگر آنها نهصد و نود و پنج میلیون نفر باشند و من یکه و تنها باشم، باز هم آنها هستند که در اشتباهند و منم که حق دارم... چون فقط منم که می‌دانم چه می‌خواهم؛ می‌خواهم نمیرم."

 - سفر به انتهای شب

 

 

 سلین را متهم کرده اند به خشونت و تند خویی، به عصبیت و پرخاشگری، به بی رحمی و سنگ دلی، به  تند و تیز زبانی، به هتاکی و هرزه بیانی، به نفی آیینی و نیست انگاری، به ترویج افکار سیاه، منحط، نومیدانه و بدبینانه. او را متهم کرده اند که تلخ نگار ترین نویسنده فرانسه است، و شاید یکی از تلخ گوترین و تلخ خوترین نویسندگان تمام دنیا.

 پروفسور بتینا ناپ در کتابش "سلین: مرد نفرت"، اگرچه به ظاهر درباره شخصیت فردینان باردامو- ضد قهرمانِ رمان  سفر به انتهای شب- اما در باطن، درباره شخصیت خود سلین، چنین نوشته است:

 "او از توهّم دور است. نمی خواهد آن چیزهای نادرستی را که در پیرامونش می بیند، درست جلوه دهد. هر چه را لمس می کند، در چنگالش می پژمراند، و آن را مچاله کرده و از سر تحقیر، در آشغالدانی پر از کثافتِ نومیدی، منفی گرایی و نیست انگاری فرو می اندازد".

جیم نیفل درباره همین رمان، چنین می نویسد:

 "نخستین بار، در بیست سالگی خواندن رمان های سلین را آغاز کردم. در آن دوران اغلب در کتاب هایی که می خواندم، می دیدم که نویسندگان محبوبم از او نقل قول می کنند و خوانندگان شان را به آثارش ارجاع می دهند. به همین دلیل کنجکاو شدم که آثارش را بخوانم. من جوانی تندخو بودم، و در جوانی زندگی بحرانی خشونت آمیزی را می گذراندم؛ و آن طور که شنیده بودم، از نظر خلق و خو خیلی با سلین جور بودم. با این وجود، وقتی رمان  سفر به انتهای شب را دست گرفتم و شروع به خواندنش کردم، انگار سیلی بنیان کن یا بهمنی مهلک از هرزگی، خشونت، دل به هم خوردگی، انزجار، دلهره، نگرانی و نومیدی بر من فرود آمده باشد، به سختی شوکه شدم، و از درون فرو ریختم، و در منجلابی هولناک غرق شدم".

 سپس می افزاید:

 "سلین نویسنده ای خوشایند نیست؛ و آثارش، برای خیلی از خوانندگان و منتقدان، تجربه های خوانشی دلپذیری فراهم نمی کند. سلین در آثارش پرخاشگر است، خشن است، عصبی است، با عصبانیت نعره می کشد و زوزه سر می دهد و جیغ می زند، با خشم شعار می دهد و از شدت عصبانیت کف می کند. چشم انداز رمان هایش پر از غرقاب های غرق شده زیر سیلاب های خون و زجر و رنج، و باتلاق های دلهره و تشویش و درد است، پر از کثیف ترین و دل آشوبنده ترین فراورده های ژرفای رنج های انسانی ست، و چیزی که در آنها به ندرت دیده می شود، نشانه های آرامش و تسکین و رهایی است. نه اراده صلح جویانه  وجود دارد، نه راه حل مسالمت آمیز، نه هیچ دست نوازشگری که ضربه هایی را که چون شلاق بر گرده ذهن و روان خواننده فرود می آید و شکنجه اش می دهد، ملایم و تحمل پذیر کند. نومیدی توقف ناپذیر ستمگرانه ای بر تمام آثارش حکم می راند و انحطاط بیداد می کند".

 اما آیا به راستی سلین طرفدار خشونت و پرخاشگری ست؟ آیا مروج انحطاط و تباهی ست؟ آیا دوستدار خشم و کینه است؟ آیا تندخویی و بد زبانی او از بد سرشتی اوست؟ آیا خشونت و نفرت از نهادش بر می خیزد؟

 نگاهی گذرا به آثار ادبی او به روشنی ثابت می کند که چنین نیست، بلکه درست وارون این است. خشم و خشونت آثار او بازتاب خشم و خشونت جهانی است که در آن زندگی می کند، واکنشی در برابر آن است، ابزاری برای مبارزه با این خشم و خشونت و نابود کردن آن است. اگر او خشن است به این سبب است که در جهانی زندگی می کرده، که مسالمت آمیز ترین قانونش قانون خشونت است و تجاوز و جنگ. خشونت او خشونتی کور و بی هدف نیست، خشونت جنگنده ای خویش آگاه است که بر ضد جنگ می جنگد، خشونت مبارزی بیزار از خشونت است که برای نابودی خشونت مبارزه می کند. بی رحمی و سنگ دلی اش بی رحمی و سنگ دلی بر ضد درنده خویی و ددمنشی است. اگر در آثارش به وجدان ناهشیار و در اغما فرو خفته خواننده تجاوز می شود، از این روست که شاید این وجدان به خواب فرو رفته را بیدار کند. اگر خواننده را با رفتار هزل آمیزش ریشخند می کند، اگر روانش را نیش می زند و می گزد، اگر طعنه می زند و مسخره می کند، برای هشدار دادن و هشیار کردن است. زبان تند و تیز و هجوآمیزش آگاهاننده است. تند زبانی ها و هتاکی های او ظاهری است، بسیجاننده وجدان ها و برانگیزاننده جان هاست، بیدارکننده روان هاست. تلنگر زننده و تکان دهنده است، هشیار کننده است.

 خود سلین درباره این اتهامات چنین پاسخ می دهد:

 "من همان جوری می نویسم که حرف می زنم، بدون هیچ گونه بازی درآوردن و ادا و اصولی. به نظر من این تنها شیوه صادقانه بیان حس و عاطفه است... من همان جوری می نویسم که حس می کنم... بر من خرده می گیرند که بد دهنم، زبانم بی ادبانه است، از بی رحمی و خشونت نوشته هایم مدام انتقاد می کنند. چه کنم؟ این روش را دنیا به من یاد داده ، دنیا روشش را عوض کند، من هم سبکم را عوض می کنم".

در ابتدای رمان سفر به انتهای شب، در گفت و گویی بین فردینان باردامو و دوستش آرتور گانات، چنین می خوانیم:

 "- باردامو، اجداد ما به خوبی خودمان بودند، ازشان بد نگو.

 - حق داری، آرتور، در این یک مورد حق با تست، کینه ای، رام، بی عصمت، درب و داغان، ترسو و نامرد، حقا که به خوبی خودمان بودند! اشکالی ندارد، بگو. ماها عوض نمی شویم. نه جوراب مان عوض می شود، نه ارباب هامان و نه عقایدمان. وقتی هم می شود، آنقدر دیر است که دیگر به زحمتش نمی ارزد. ما ثابت قدم به دنیا آمده ایم، ثابت قدم هم ریغ رحمت را سر می کشیم. سرباز بی جیره و مواجب، قهرمان هایی که سنگ همه را به سینه می زنند، بوزینه های ناطقی که از حرف هاشان رنج می برند. ماها آلت دست عالی جناب نکبتیم. او صاحب اختیار ماست. وقتی بچه های حرف شنویی نیستیم، طناب مان را سفت می کند. انگشت هایش دور گردن ماست ... سر هیچ و پوچ آدم را خفه می کند... این که نشد زندگی..." 

 سفر به انتهای شب رمانی ست تمام و کمال ضد جنگ، و در دفاع از صلح و زندگی؛ رمانی ست آکنده از کینه و نفرت و بیزاری از جنگ، و افشاگر سیاهی ها و تبه کاری هایش. اگر زشت و خشن و بی رحم می نماید از آن روست که جنگ زشت و خشن و بی رحم است. اگر نفرت انگیز است از آن روست که جنگ  نفرت انگیز است. اگر مفتضح کننده است، از آن روست که جنگ افتضاح آمیز است. سلین بی دلیل کسی را مفتضح نمی کند. او بی انصاف نیست، اما در مورد چیزهایی که از آنها متنفر است بی رحم و خشن است، در باره آنها هیچ گونه ملاحظه ای سرش نمی شود، با کسی هم تعارف یا شوخی ندارد.

 سلین در سال ١۹١۴، در بیست سالگی، و در آغاز جنگ جهانی نخست، وارد ارتش شد و با اعزام به خط مقدم جبهه، در جنگ شرکت کرد. در سنگرهای خط نخست، او با چشمان خویش بخش هایی از فاجعه ها و زشتی ها و سیاهی های نفرت انگیز و تهوع آور جنگ را دید و با پوست و گوشت و خون، و با تمام جان و وجدان خود آنها را حس کرد.  چند بار در طول جنگ زخمی شد. سردردهای مداوم از یادگارهای ماندگار جنگ در او بود که تا آخر عمر مزاحمش بود و آزارش داد. سر و صداهای گوشخراش جنگ در گوشش پیچیده و دچار سرسامش کرده بود. درباره این سر و صداهای آزارنده چنین نوشته است:

 "همانند ترومبون ها هستند، که در همراهی با ارکستری کامل می نوازند و صدای گوش آزاری دارند".

 نتیجه این شرکت مستقیم و تجربیات عینی دست اولش این بود که با تمام وجود از جنگ بیزار شد و با عزمی راسخ مصمم شد که زشتی ها و فاجعه های جنگ را در آثارش، در تکان دهنده ترین تصویرها بازسازی و بازنمایی کند. رمان سفر به انتهای شب آیینه تمام نمایی از این تصویرهاست.

 از دیدگاه سلین جنگ مردم را هیولا می کند، هیولای کوچک مردم آزاری. حیوان های آدم نماشان می کند:

 "هیولای کوچک مردم آزاری بود که قوز دیگری شده بود بالای قوز جنگ. همه جا حیوان آدم نما بود، رو به رو، پهلو، پشت سر، همه جا، و ما محکومین به انواع مرگ ها بودیم".

 به باور سلین، کسانی که جنگ را می پذیرند، زیر بار آن می روند و تسلیمش می شوند، نه انسانند، نه ملت، نه قوم، و نه برخوردار از خلق و خوی انسانی. آنها "فقط یک توده گندیده، کرم خورده، شپشو، بی حال و دست و پا چلفتی اند". هم چنین تمام آنهایی که آتش جنگ را می افروزند و در آن می دمند، جنگ جویان و جنگ خواهان و جنگ آوران، درنده خویند و دد منش، وحشی اند و خونخوار. جنگ جویی از دیدگاه سلین مرض است، مرض عجیب غریب و غیرقابل فهم فرستادن دیگران به کام مرگ؛ و جنگ از دیدگاه او دریایی توفانی ست و کشورها کشتی هایی هستند شناور بر آن که می کوشند همدیگر را غرق کنند:

 "همگی مان روی یک کشتی نشسته ایم و به نوبت پارومان را می زنیم. تو که نمی توانی بگویی نه. روی سیخ هایی نشسته ایم که به همگی مان فرو می رود. آنوقت چی گیرمان می آید؟ هیچ. فقط دوز و کلک. فلاکت، چاخان و مشنگ بازی هم بالای همه این ها. می گویند کار می کنیم. این یکی از همه گندتر است. با آن کارشان! پایین کشتی هن و هن می زنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند می دهیم، و همین. آنوقت، آن بالا، روی عرشه، توی هوای آزاد، ارباب ها وایستاده اند، با زن های ترگل ورگل عطر زده روی زانوهاشان و کک شان هم نمی گزد. به عرشه احضارمان می کنند. کلاه های سیلندرشان را روی سرشان می گذارند و بعد سرمان عربده می کشند و می گویند: "پفیوزها، جنگ است. باید به این بوگندوها که در " کشور شماره ٢" سوارند حمله کنیم و دمار از روزگارشان در آوریم. زودتر. بجنبید. هر چه که لازم است روی عرشه داریم. همه یک صدا! صداتان دربیاید: زنده باد "کشور شماره ۱". بگذارید از آن دور دورها صداتان را بشنوند. کسی که بلندتر از همه فریاد بزند، نشان افتخار و خروس قندی و قاقالی لی نصیبش خواهد شد. بی همه چیزها، آنها که نمی خواهند روی دریا قالب تهی کنند، هر وقت دل شان خواست می توانند بروند روی خشکی تا خیلی سریع تر از اینجا غزل خداحافظی را بخوانند"..."

 به گمان سلین جنگ چیز هجوی است، دلقک بازی عالمگیری ست آن سرش ناپیدا، ماجرای ابلهانه ای ست که سرتاسرش اشتباهی عظیم است. دشمنی بی دلیل با مردم غریبه ای که  آدم هرگز ندیده و نمی شناسدشان، یا دوستانی که می شناسد و با ایشان روابط خوب و صمیمانه دارد، تیراندازی کردن به آنها و کشتن شان، بی خود و بی جهت، و بدون هیچ گونه توجیه عقلانی، کاری جنون آمیز است، عملی شرم آور و ننگین است که در خلوتی پنهانی صورت می گیرد، آنگاه که مردم صحنه را ترک می کنند و به پشت جبهه ها می گریزند:

 "به خودم گفتم: اما کاش جای دیگر نرفته بودند! اگر هنوز هم این طرف ها آدم پیدا می شد، مطمئناً همچو رفتار شرم آوری از ما سر نمی زد. رفتاری به این زشتی! مطمئناً جلوی آنها جرأتش را نداشتیم".

 "به خودم می گفتم... کاش مام میهن که این همه حرفش را به من زده اند اینجا بود و برایم توضیح می داد که وقتی گلوله ای درست وسط خیک آدم فرو می رود چه خاکی باید به سرش بریزد".

 از دیدگاه سلین جنگ چیز کثیفی است. کثافت کاری مبسوط عجیبی است. آدم ها را کینه توز می کند. نفرت می پرورد، کینه بار می آورد. آدم های آرام خو و صلح جو را تبدیل می کند به درنده های خونخوار، بدل می کند به دیوانه های زنجیری. نوعی جنون هاری خطرناک است، هزاران بار خطرناک تر از خطرناک ترین هاری ها، که آدم ها را از هزاران سگ هار هارتر و خبیث تر می کند:

 "عین زندانی های بند دیوانه های زنجیری، و هدف شان خراب کردن همه چیز و همه جا، فرانسه، آلمان، اروپا و هر چه که نفس می کشید... هارتر از سگ های هار، کشته مرده هاری خودشان( خصلتی که در مورد سگ ها صدق نمی کند)، صدها و هزارها بار هارتر از هزارها سگ و همان قدر خبیث تر!"

 جنگ تله ای ست که آدم ها را مثل موش گرفتار می کند، سکه ای است که پشت و رویش دیوانگی است:

 "ما توی افکار پوچی دست و پا می زدیم، ابتذال ستیزه جویانه و ناعاقلانه ای ما را احاطه کرده بود، ما را که موش هایی بودیم دود گرفته، در کشتی شعله وری، و می خواستیم دیوانه وار بیرون برویم، اما نه نقشه  مشترکی داشتیم و نه اعتمادی به یکدیگر. در پریشانی از جنگ به نوع دیگری دیوانه شده بودیم: دیوانه از ترس. پشت و روی سکه جنگ این بود".

 دنیایی که به پیشواز جنگ می رود و با آغوش باز عفریت جنگ را در آغوش می کشد، دنیای دیوانگان است، دنیای دیوانگی ست، و در آن هر که بپرسد چرا باید بجنگد و بمیرد، دیوانه پنداشته می شود:

 "وقتی که کار دنیا وارونه می شود و چون می پرسی چرا باید کشته شوی، دیوانه ات می دانند، معلوم است که دیوانه بودن آسان می شود. البته کمی هم باید دیوانه بشوی، ولی وقتی پای خودداری از چهار شقه شدن به میان می آید، در بعضی از مخیله ها بارقه های فوق العاده ای زیرکانه بروز می کند".

 "فقط جنگ بین ما بود، این دیوانگی بزرگ نکبتی که نیمی از آدم ها را خواهی نخواهی وامی داشت تا نیم دیگر را به طرف کشتارگاه بفرستند".

 به نظر سلین جنگ ترویج دهنده دروغ و نیرنگ و تزویر و ریاکاری هم هست. جنگ حقیقت را نابود و دروغ را رایج می کند:

 "دروغ، جماع، مرگ. هر کار دیگری غیر از این قدغن بود. در روزنامه ها، در دیوار کوب ها، پیاده و سواره، با افسار گسیختگی تمام، ورای هر گونه تصوری، ورای مسخرگی و پوچی، دروغ می گفتند. همه هم در این دروغ گویی شرکت داشتند. همه سعی می کردند دروغی شاخدار تر از دیگران بگویند. چیزی نگذشت که در سرتاسر شهر اثری از حقیقت نماند. هر چیزی که به آن دست می زدی، قلابی بود... هر چیزی که خوانده می شد، بلعیده می شد، مکیده می شد، ستوده می شد، اعلام می شد، رد می شد یا پذیرفته می شد، همه و همه یک مشت شبح نفرت آور بود، همه ساختگی و مسخره، حتا خائن ها هم ساختگی بودند. مرض دروغ گفتن و باور کردن عین جرب واگیردار بود".

 و بوی کلاشی عظیمی از آن کشتارگاهی که جنگ بر پا می کند و آن گورستان جهنمی که راه می اندازد، بلند است:

 "من که دوره نقاهتم را تا آنجا که می شد کش می دادم و ابداً حاضر نبودم به گورستان جهنمی خط اول جبهه برگردم، با هر قدمی که در شهر بر می داشتم، پوچی کشتار ما برایم روشن تر می شد. بوی کلاشی عظیمی از همه جا بلند بود".

 سلین روزهای جنگ را روزهایی می بیند پر از شلیک توپ و مسلسل که آدم را در حلقه تنگ خود محاصره می کند و آدم باید به سختی زور بزند تا از وسط آن بگذرد و جان سالم به در برد:

 "روز نزدیک بود. یک روز دیگر. یک روز کمتر. باید زور بزنیم که از وسط این یک هم، مثل بقیه، بگذریم. حلقه روزها تنگ تر می شد و همه شان پر بودند از گلوله توپ و شلیک مسلسل".

 به نظر سلین آدمی که جنگ را از نزدیک، و با چشم های خویش، ندیده، نادان است و خام و بی تجربه، و در برابر دهشت جنگ باکره. در رو در رویی با جنگ و قتل عام ها و بیدادگری های سفاکانه آن است که عمق روح کثیف و مهمل آدم ها آشکار می شود:

 "همه مان در مقابل دهشت باکره ایم، درست مثل کسی که در مقابل لذت باکره است... چه کسی می توانست قبل از درگیری رو در رو با جنگ، درون روح کثیف و قهرمانانه و مهمل آدم ها را ببیند؟ من در این هجوم دسته جمعی به طرف قتل عام و به طرف آتش گیر افتاده بودم... در یک چشم به هم زدن به معنی جنگ پی بردم. بکارتم را برداشته بودند. برای دیدن این جنگ کثیف، باید تقریباً تنهایی، رو به رو و چشم در چشمش ایستاد، همان طور که من در این لحظه ایستاده بودم. آتش جنگ را بین ما و آن رو به رویی ها روشن کرده بودند و حالا داشت گر می گرفت. درست مثل جریان وسط دو زغال در چراغ های زغالی. زغالش هم خیال خاموش شدن نداشت. نزدیک بود همگی مان به این آتش بیفتیم.... آخر هذیان این هیولا ها چقدر باید طول بکشد که بالاخره از رمق بیفتند و از پا در بیایند؟ یک چنین دیوانه بازی تا کی می تواند ادامه داشته باشد؟ چند ماه؟ چند سال؟ تا کی؟ شاید تا مرگ تمام آدم ها، مرگ تمام دیوانه ها، تا مرگ آخرین نفر".

 به گمان سلین هر کس از جنگ سهمی دارد. سهم سربازان خط مقدم جبهه و مردم بی دفاع زخم است و اسارت و ویرانی و مرگ، و سهم اربابان جنگ و صحنه گردانندگان و آتش بیاران معرکه اش غارت و چپاول و تقسیم سرزمین ها و غنیمت ها و بهره برداری از بازارهای سود آور سوداگری ست. و چون سرباز به این آگاهی می رسد- به این آگاهی گران قیمت که به بهای زخم خوردن ها و ترس ها و تشویش های حاصل از احتضار تدریجی حاصل می شود- و از جنگ تجربه زندگی کسب می کند، دیگر برایش مهم نیست که در میدان جنگ کدام طرف پیروز می شود. هیچ کدام از دو طرف برایش خودی نیستند. حتا آرزو می کند دشمن پیروز شود و همه جا را نابود کند بلکه جانش نجات پیدا کند. وقتی خانه از آن او نیست، بلکه از آن صاحب خانه ای زور گو و پست فطرت است، بگذار آتش بگیرد و بسوزد:

 "من تا گردن در واقعیت غوطه می خوردم و می دیدم که مرگم به اصطلاح قدم به قدم دنبالم در حرکت است. فکر کردن به هر چیزی در نظرم دشوار بود به جز سرنوشتی که از نظر همه بسیار طبیعی است، یعنی مرگ تدریجی... در این احتضار دراز مدت... هیچ چیز غیر از حقایق مطلق را نمی شود فهمید. کسب چنین تجربه ای لازم است تا انسان برای همیشه به ماهیت گفته های خودش پی ببرد".

 "به این نتیجه رسیدم که حتا اگر آلمانی ها بتوانند به اینجا برسند، بکشند، غارت کنند و همه چیز و همه جا را آتش بزنند... و آتش جهنم را به این آشفته بازار گند زده ای که از هر جنایتی لبریز بود باز کنند، من چیزی از دست نخواهم داد، تازه برنده هم خواهم بود. وقتی که خانه صاحب خانه آتش بگیرد، از تو چیزی کم نمی شود. اگر این صاحب خانه نشد، یکی دیگر پیدا می شود، آلمانی یا فرانسوی، انگلیسی یا چینی، رسید کرایه ات را به طرفت دراز می کند... چه مارک باشد چه فرانک، چندان فرقی ندارد..."

 از دیدگاه سلین جان باختگان میدان جنگ قربانی هایی هستند که برای هیچ و پوچ مرده اند. چند دهه که از مرگ شان بگذرد، چنان برای بازماندگان گمنام و بی اهمیت می شوند که انگار خرد ترین اتم های جسمی  دور انداختنی و بی ارزشند. "از لقمه صبحانه هم بی اهمیت ترند". هر قدر هم الان مهم باشند، چند سال بعد از یادها خواهند رفت. هیچ کس دیگر به حساب شان نمی آورد. "فقط زندگی است که به حساب می آید".

 دکتر سلین که در تمام عمر پزشکی دلسوز و مدد رسان برای فرودستان و بینوایان بود، و با تمام کج خلقی و ترش رویی ظاهری اش، با بیماران تنگ دستش با مهربانی و بزرگواری رفتار می کرد، نه تنها درمانگر دردهای جسمی بیمارانش بود، بلکه دردشناس اجتماعی و جراح زخم های چرکین جامعه بود. در آثار ادبی اش نگرانی عمیقی برای بشریت نهفته است. اگر در رمان هایش بی رحم و سنگدل می نماید، و آثارش پر است از گزش و نیش و زهر و زخم، از آن روست که پزشکی جراح است و پزشکان جراح باید در برایر زخم ها و جراحت های عفونی اجتماعی، از جمله قانقاریای جنگ، بی رحم و سنگدل باشند؛ و برای نجات دادن جان جامعه بیمار و ریشه کن کردن بیماری های مسری و مرگبار آن، با بی رحمی مبارزه و جراحت های جسم و جان شان را جراحی کنند. خشونت آثار ادبی دکتر سلین را چنین باید ارزیابی کرد.

تیر 85

                                                     

                                    

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.