ژاکت آبی

مهدی عاطف‌راد

 

 

نه... نه... نه.... هیچ جوری نمی‌توانم باور کنم. حتماً دارم کابوس می‌بینم. کابوس وحشتناک. محال است بیدار باشم. محال. ولی چطوری می‌شود از این خواب پر از کابوس بیدار شد؟...آخر چطوری می‌شود باور کرد؟ حتماً دیوانه شده‌ام. غرق توفانم. غرق تلاطم. غرق تب خیلی تند. مثل کوره‌ی آتش دارم گر می‌گیرم. سراپا شعله‌ام. نه، من توی دنیای واقعی نیستم. توی یک دنیای دیگرم. توی جهنم کابوسها. یک جهنم وحشتناک. کار خود لعنتیش است. شک ندارم. کار خود کثافتش. پست‌فطرت نامرد. می‌کشمش. با همین دو تا دستهای خودم خفه‌اش می‌کنم. رذل بی‌شرف.

 لعنتی!... دارم دیوانه می‌شوم. شاید هم شده‌ام. جمجمه‌ام دارد منفجر می‌شود. تمام وجودم شده نبضی که دارد گرمپ گرمپ توی شقیقه‌هایم می‌کوبد. انگار با پتک محکم می‌کوبند توی مغزم.

نشسته‌ام روی نیمکتی نزدیک دانشکده. با این کاغذ لعنتی مچاله شده توی دستم. مستأصل و مضطر. مچاله شده‌ام توی خودم. کز کرده. خسته و درهم‌شکسته. توی جهنم دارم دست و پا می‌زنم. توی شعله‌های آتش. زیر شکنجه. زیر ضربه‌های شلاق، زیر نیش مارها و افعیهای اعماق روح. توی سیاه‌چال وجود.

هیچ نمی‌دانم کی‌ام، کجام. فقط این را می‌دانم که خیس عرق از کابوسی درمی‌آیم، گیج و منگ می‌افتم توی کابوس دیگر، می‌افتم توی ظلمات محض، توی غرقاب یأس، گرداب اضطراب. هیچ جوری نمی‌توانم به خودم بقبولانم. باورکردنی نیست. اصلاً فکرش دیوانه‌ام می‌کند. لعنتی... نه... امکان ندارد. قلبم چنان تاپ تاپ می‌زند که صدای زدنش را می‌شنوم. حس می‌کنم دارد از جا کنده می‌شود. سکته نکنم خوب است. اما کاش سکته  کنم، از شر اینهمه کابوس خلاص شوم.

یک لحظه حس می‌کنم از دور داری می‌آیی. با همان ژاکت آبیت. دیوانه‌وار از جا می‌پرم. می‌دوم طرفت، اما، نه... تو نیستی، اشتباه کرده‌ام. دختر دیگری‌ست هم قد و قواره‌ات، با ژاکت آبی، شبیه ژاکت تو. "ژاکت آبی"! چه اسمی روت گذاشته‌اند! آن روز هم همین ژاکت آبی تنت بود. چند روز بعد از شانزده آذر...

تو سلف سرویس دانشکده نشسته‌ام، دارم ناهار می‌خورم. یک‌دفعه با صدای بلند دختری از تو خودم می‌آیم بیرون. صدایی روشن و رسا. بدون لرزش. سر بلند می کنم. دختری را می‌بینم که وسط سالن ایستاده، ژاکتی آبی‌رنگ تنش است، محکم و بی‌ترس خطاب به حاضرین می‌گوید:

- بچه‌ها، ببخشید مزاحمتون می‌شم. لطفاً یه دقیقه به حرفام گوش بدین. فقط یه دقیقه. آهای با شمام...

همه دست از غذا خوردن می‌کشند و بهت‌زده به تو خیره می‌شوند. ظرف چند ثانیه سلف‌سرویس غرق سکوت می‌شود. سکوتی ناشکیبا و پر از کنجکاوی. همه بی‌صبرانه منتظرند:

- اون کثافت رذلی که برداشته تو دستشویی نوشته من خبرچینم، الان هم عین موش کور تو شماها قایم شده...

یعنی ممکن است تو آنطوری که متهم و محکومت کرده‌اند، خبرچین باشی؟ جاسوس باشی؟ نه... نه... هزار بار نه... این انگها به تو نمی‌چسبد. کار خود ملعونش است. کثافت لعنتی!... تو نمی‌توانی این‌کاره باشی. هرگز. به تمام مقدسات عالم حاضرم قسم بخورم. تو از فرشته‌ها پاکتر و مقدستری.

 - ... اگر دلشو داره، پاشه، بیاد جلو، تو رو خودم بگه خبرچین، تا نشونش بدم خبرچین واقعی کی‌یه.

نفس از کسی درنمی‌آید. تو چند ثانیه منتظر می‌مانی، بعد با صدایی محکمتر از پیش ادامه می‌دهی:

- من که می‌دونم این رذالت کار کدوم حروم‌زاده‌ای‌یه، ولی می‌خوام خودش شهامت داشته باشه، بیاد تو روم، این تهمتو به خودم بزنه، به همه ثابت کنه من خبرچینم....

توی ظلماتم. توی سیاهی محض. دارم با سر سقوط می‌کنم توی یک چاه سیاه. چاه سیاه تباهی. آخر چطور ممکن است؟ حتماً اشتباهی پیش آمده. امکان ندارد. لعنتی. دیوانه نشوم خوب است. مخم جوش آورده. تمام محتویات جمجمه‌ام دارد توی کاسه سرم پلق‌پلق می‌جوشد.

- ... اگه تونست ثابت کنه، همگیتون تف بندازین تو روم، هر بلایی هم خواستین سرم بیارین، اصلاً از دانشکده بندازینم بیرون، اما اگه نتونست وای به حالش، من می‌دونم و اون، روزگارشو سیاه می‌کنم. درسی بهش بدم که تا عمر داره یادش نره. حالیش شد، کثافت عوضی؟

سکوت مطلق بچه‌ها...

- ... تازه مگه شما وراجای حرف مفت‌زن چیکار می‌کنین که کسی بخواد شما رو لو بده؟ مگه شما فلک‌زده‌ها کاری هم می‌کنین که ارزش خبرچینی داشته باشه؟ جز اینه که مث یه مشت کرم تو خودتون وول می‌خورین، یه مشت دری‌وری خاله‌زنکی بیخ گوش هم پچ‌پچ می‌کنین؟ بدبخت بیچاره‌ها، خبر شماها به درد کی می‌خوره؟

بعد چند لحظه سکوت می‌کنی. آن وقت با شهامتی باورنکردنی نگاهت یک دور کامل دور سالن می‌گردد و حریف می‌طلبد. توی چشم هر کی سرش بالاست با حالتی مبارزه‌جویانه مکثی کوتاه می‌کند، و از سر غرور تحقیرآمیز نگاهش می‌‌کند و رد می‌شود، آن وقت درازای سالن را با وقاری باورنکردنی طی می‌کنی و از در می‌روی بیرون، در را پشت سرت محکم می‌کوبی به هم.

تمام بچه‌هایی که توی سلف‌سرویس نشسته‌اند، مثل جادوشده‌ها غرق سکوت و سکون مطلقند. من با نگاهی طلسم شده مسیر حرکتت  را دنبال می‌کنم. نفس از کسی درنمی‌آید. همه شوکه شده‌اند.

دانشجویی که کنارم نشسته زیر لب می‌گوید:

- عجب آتیش تند و تیزی‌یه این ژاکت آبی! بنازم به این همه جربزه!

مات و مبهوتم. توی دانشکده زیاد تو را دیده‌ام، اما آشنایی خاصی باهات ندارم. فقط می‌دانم از دانشجوهای سال پایینی.

 گاهی از کنار هم رد شده‌ایم، توی کتابخانه، توی راهرو یا توی سلف سرویس. بی‌اعتنا نگاهی به چهره‌ات انداخته‌ام، با آن پوست گندمی آفتاب‌خورده، با آن لبخند نمکین پر از اعتماد به نفس، با آن عینک قاب صورتی با شیشه‌ی فتوکرومیک که از پشتش نگاه روشنت برق می‌زند. بعد بی‌اعتنا از کنارهم گذشته‌ایم.

 کنجکاو شده‌ام بیشتر بشناسمت. غذایم را نیمه‌کاره می‌گذارم. بلند می‌شوم. با عجله از سلف‌سرویس می‌زنم بیرون. می‌خواهم باهات صحبت کنم ولی پیدایت نمی‌کنم. همه جا را دنبالت می‌گردم. کتابخانه، تریا، انجمن فوق برنامه، اتاق کوه، راهروها و سرسراها، چمنهای جلو دانشکده. هیچ جا اثری ازت نیست. وقتی از پیدا کردنت ناامید می‌شوم، می‌روم طرف راهروی همکف ساختمان قدیم. روبه‌روی اتاق درس دکتر افشار. دستشویی اصلی ساختمان. معمولاً این جور دری‌وریها را روی درهای توالتهای این دستشویی می‌نویسند. اراجیف بی‌پایه‌اساسی که هیچ‌وقت صحتش بر کسی ثابت نشده. می‌روم توی اتاقک دستشویی. روی در یکی از توالتها، با خط درشت و با ماژیک قرمز نوشته شده:

 

توجه! توجه!

 طبق اطلاعات موثق "ژاکت آبی" خبرچین است

 بازداشتی‌های شانزده آذر را او لو داده

 مرگ بر خبرچین مزدور  

 زنده باد قیام خونین خلق

 اتحاد مبارزه پیروزی

 

 چه دروغ کثیف رذیلانه‌ای! تو و خبرچینی!؟ محال است. محال. تصمیم می‌گیرم روی نوشته‌ها را با رنگ بپوشانم. کمدم نزدیک دستشویی‌ست. می‌روم از تویش ماژیک قرمز کلفتی برمی‌دارم، می‌آورم تا روی نوشته‌ها را خط‌خطی کنم. سرگرم این کارم که در دستشویی باز می‌شود، تو با یک دختر دیگر و دو تا از دانشجوهای پسر وارد می‌شوید. دختر دارد هق‌هق می‌کند. نمی‌شناسمش. اما پسرها را می‌شناسم. یکیشان نماینده‌ی فوق برنامه است، آن یکی مسئول اتاق کوه. هر دو از کله‌گنده‌های دانشکده. دست آن یکی که نماینده‌ی فوق برنامه است یک سطل رنگ سفید است، دست دیگری قلم‌مو. تو همینکه مرا در حال خط‌خطی کردن نوشته‌ها می‌بینی، برافروخته می‌آیی به طرفم، خصمانه نگاهی به سرتاپایم می‌اندازی، بعد با تحکم می‌پرسی:

- چیکار دارین می‌کنین؟

با صدایی که می‌لرزد از خودم دفاع می‌کنم:

- دارم این مزخرفاتو از بین می‌برم.

- مگه شما نوشتینش که دارین خط خطیش می‌کنین؟

- نه. من ننوشتم.

- پس واسه چی دارین خط‌خطیش می‌کنین؟

- چون نوشتن این مزخرفاتو کار درستی نمی‌دونم. این کار ناجوانمردی‌یه، کار بی سروپاهای رذله.

با خشونت ماژیک را از دستم بیرون می‌کشی، بعد سرم  داد می‌زنی:

- لطفاً تو کاری که به شما مربوط نیست، دخالت نکنین. اون پست‌فطرتی که این اراجیفو نوشته خودشم باید پاکش کنه. من اگه مسبب این کثافت‌کاری رو به گه خوردن نندازم ازون پست‌فطرت‌ترم. پدرشو درمی‌آرم.

دختر همراهت در حال هق‌هق می‌گوید:

- من که گفتم غلط کردم گه خوردم، من که رو دس و پات افتادم، زار زدم، گفتم  از سگ پشیمونترم. التماس کردم منو ببخش.

تو با لحنی سازش‌ناپذیر می‌گویی:

- همین؟ هر غلطی دلمون خواست بکنیم، آبروی دیگرونو بریزیم، بعدم توقع داشته باشیم با یه ببخشید خشک و خالی همه چی به خیر و خوشی تموم بشه، طرف ما رو ببخشه؟ نه، جونم. از این خبرا نیست. اگه می‌خوای ببخشمت باید همین الان بیای کتابخونه، جلو تموم بچه‌ها، اونی رو که این مزخرفاتو بهت دیکته کرده...

بعد نگاهی به من می‌اندازی و جمله‌ات را نیمه‌کاره می‌گذاری:

- شما واسه چی هنوز اینجایین؟ لطفاً بفرمایین برید دنبال کارتون.

بعد در دستشویی را باز می‌کنی، دستت را می‌گذاری پشتم، از آن تو بیرونم می‌کنی، در را هم پشت سرم محکم می‌کوبی به هم.

خیلی دلم می‌خواهد بفهمم جریان از چه قرار است. یک لحظه به سرم می‌زند پشت در دستشویی گوش بایستم ولی زود پشیمان می‌شوم. ناچار می‌روم طرف کتابخانه تا بلکه آنجا سر از ته و توی قضیه دربیاورم. فصل امتحانات میان ترم است و کتابخانه پر از دانشجوست. به زحمت یک صندلی خالی گیر می‌آورم، همان نزدیک در ورودی پشت میزی می‌نشینم و به ظاهر خودم را با یکی از جزوه‌هایم سرگرم نشان می‌دهم، اما زیرچشمی با گوشهای تیز شده مراقب اوضاعم.

حدود یک ساعت بعد تو همراه با همانهایی که توی دستشویی باهات بودند، وارد کتابخانه می‌شوید. تو جلوتری از بقیه. پشت سرت همان دختری‌ست که داشت هق‌هق می‌کرد. حالا دیگر گریه‌اش قطع شده. پشت سرش آن دو پسر دانشجو هستند به اضافه‌ی پسری دیگر که وسطشان است و آنها از دو طرف دستهاش را گرفته‌اند. او را هم می‌شناسم. "خروس جنگی"ست. از آن دوآتشه‌های جیغ‌جیغوی نخود هر آش. آتش‌به‌پاکن معرکه‌ها. هیچ معرکه‌ای توی دانشکده راه نمی‌افتد که پای او تویش نباشد.

 با ورودتان سراپا گوش می‌شوم. تو هیس ممتدی می‌کشی، بعد چند بار محکم کف دستهایت را به هم می‌کوبی . وقتی سکوت کامل بر کتابخانه حاکم می‌شود، می‌گویی:

- بچه‌ها، لطفاً چند دقیقه ساکت باشین. این هم دانشکده‌ایمون می‌خواد چند دقیقه با شما حرف بزنه. لطفاً خوب به عرایضش توجه کنین، بعد خودتون قضاوت کنین.

بعد دست دختر را که خودش را پشت سرت قایم کرده، می‌گیری، می‌کشیش جلو، روبه‌روی بچه‌های سراپا گوش. دختر همینکه می‌آید جلو باز می‌زند زیر گریه. بعد از مکثی طولانی، درحالیکه بغض گلویش را گرفته، با صدایی بریده بریده می‌گوید:

- اون نوشته‌های تو توالت.... کار... من ... بود.... گه خوردم... غلط کردم.... از سگ پشیمونترم.... منو ببخشین.... ولی قسم به ارواح خاک پدرم... مقصر اصلی... من نیستم... مقصر اصلی اونه.

و برمی‌گردد طرف خروس جنگی که با حالتی مفلوک، شل‌وول ایستاده و رنگ‌پریده و زواردررفته در حال فرو ریختن است. هیچ وقت او را این طور خوار و ذلیل ندیده بودم. تمام آن ابهت ساختگی چهره‌ی اخم‌آلود عبوس و خشنش ریخته، دارد از پا درمی‌آید:

- ...  اون.. اون... اون منو وادار کرد... به من تلقین کرد "ژاکت آبی" خبرچینه... گفت برای فوقیها  ثابت شده جاسوسه، ازم خواست اون چیزارو رو در توالت بنویسم. گفت برای عضویت تو انجمن باید از اینجا شروع کنم.... منم خام شدم، اون خریتو کردم... گه خوردم... غلط کردم.... منو ببخشین...

 بعد یکدفعه بغضش می‌ترکد، های‌های می‌زند زیر گریه، بعد خودش را می‌اندازد روی پاهایت، آنها را بغل می‌کند و دیوانه‌وار شروع می‌کند به بوسیدنشان، درحالی‌که زار می‌زند، می‌گوید:

- گه خوردم... غلط کردم... منو ببخش... منو ببخش...  منو ببخش...

چند تا از دخترهایی که آن جلو نشسته‌اند از جا می‌پرند، می‌آیند، زیر بغلش را می‌گیرند، او را که دچار هیستری شده، از روی پاهایت بلند می‌کنند، کشان‌کشان می‌برند بیرون. تو خیلی خونسرد برمی‌گردی طرف پسرهایی که پشت سرت ایستاده‌اند، بدون کوچکترین لرزش صدایی خطاب به خروس جنگی فریاد می‌کشی:

- پس تموم این آتیشا از گور تو کثافت عوضی بلند می‌شه؟ آره، آشغال؟ دفاعی هم داری از خودت بکنی الدنگ؟ فقط چون به خواستگاریت جواب رد دادم، خواستی این‌طوری ازم انتقام بگیری، بی‌شرف؟

بعد تف می‌اندازی توی صورت خروس جنگی.

"خروس جنگی" مذبوحانه تقلا می‌کند دستهایش را آزاد کند، ولی دو همراهش از دو طرف محکم دستهایش را گرفته‌اند، به او اجازه نمی‌دهند. یکیشان با صدایی بلند و تحکم‌آمیز داد می‌زند:

- از جات تکون نخور عوضی! تکون بخوری، می‌گم  بریزن سرت، قیمه‌قیمه‌ت کنند.

آنوقت تو قدمی به طرف خروس جنگی برمی‌داری، یک جفت کشیده‌ی محکم چپ و راست می‌خوابانی دو طرف صورتش، پشت‌بندش تف دیگری می‌اندازی توی صورتش و با صدایی پر از  تحقیر می‌گویی:

- تف به روت کثافت بی‌شرف!

یکدفعه خروس جنگی هارشده و با تقلایی مهارناپذیر دستهایش را از توی دستهای همراهانش درمی‌آورد، به طرفت حمله می‌کند، و پیش از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان بدهد، خودش را می‌اندازد روی تو، گلویت را با دو دست محکم می‌گیرد و عربده می‌کشد:

- می‌کشمت... با همین دو تا دستام خفه‌ت می‌کنم... خرخره تو می‌جوم... تیکه تیکه‌ت می‌کنم...

به یک چشم به هم زدن بلوایی برپا می‌شود وحشتناک. کتابخانه می‌شود صحنه‌ی بزن‌بزن. پسرها از هر طرف می‌ریزند سر خروس جنگی، تو را هر جور هست از بین دستهایش که بی‌رحمانه دارند گلویت را فشار می‌دهند، می‌کشند بیرون. بعد به قصد کشت کتکش می‌زنند. مشت و لگد و سیلی و چک است که از هر طرف نثارش می‌شود. دوستانت از مهلکه بیرونت می‌برند. من هم به زحمت خودم را از معرکه می‌کشم بیرون.

بعد از ختم غائله، هرچی سعی می‌کنم پیدات کنم، سوء تفاهمی را که در دستشویی پیش آمد، رفع کنم و بابت دخالت بی‌جایم عذر بخواهم، موفق نمی‌شوم.

 چند روز بعد بالاخره توی کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه پیدات می‌کنم. توی اتاق مطالعه‌ی نشریات. نشسته‌ای، داری روزنامه‌ی صبح را ورق می‌زنی. آنقدر مترصد می‌مانم تا کارت تمام می‌شود، بلند می‌شوی از کتابخانه بیایی بیرون. من هم دنبالت می‌آیم. بیرون کتابخانه خودم را به تو می‌رسانم:

- ببخشید...

با تعجب برمی‌گردی و با حالتی جاخورده نگاهم می‌کنی. بعد لبخندی دوستانه می‌زنی :

- شمایین، جناب فضول باشی؟

و قاه‌قاه می‌خندی. از خنده‌ی شفاف و شادت به خنده می‌افتم:

- بله خودمم. می خواستم ازتون بابت فضولی اون روزم عذرخواهی کنم.

می‌خندی :

- اختیار دارین. من باید از شما به خاطر رفتار تندم عذر بخوام. امیدوارم عذر بدرفتاریمو بپذیرین. حمل بر جسارت یا بی ادبی نکنین، بلکه بذارین به حساب کلافگی و اعصاب‌خردی.

- خواهش می‌کنم. راستش حق با شما بود، من نباید تو کاری که به من مربوط نبود بی‌خودی دخالت می‌کردم. ولی قصد بدی نداشتم، از اون همه نامردی خونم به جوش اومده بود.

- متوجهم. کار شما از رو انسانیت بود، اینو می‌فهمم، ولی تو اون شرایط یه کمی بی‌موقع بود، چون من به نهایت عصبی بودم.

- اتفاقاً برعکس. شما تو تموم اون ماجرای کذایی خیلی هم بر خودتون مسلط بودید. برام این همه اعتمادبه‌نفس عجیب بود، اونقدر عجیب که باورم نمی‌شد یه دختر این همه به خودش مسلط باشه.

 باز با خنده‌ای شیرین دلم را می‌بری:

- پس چی خیال کردین؟ فکر کردین اعتمادبه‌نفس فقط مال آقایونه؟

- نه. این‌طوری فکر نمی‌کنم. ولی چون تو کمتر دختری این همه اعتمادبه‌نفس دیدم، یه کم برام عجیب بود. در هر صورت بهتون به خاطر این همه شهامت و  قدرت شخصیت تبریک می‌گم.

- ممنون. لطف دارین.

- عجب دوره زمونه‌ای شده! عجب نامردای رذلی پیدا می‌شن!

- این طوری‌یه دیگه.

-  دلم می‌خواد بدونم اون کثافت با این گندی که بالا آورده بازم روش می‌شه بیاد دانشکده، تو چش بچه‌ها نیگا کنه.

- از این پاچه‌ورمالیده‌ها هرچی بگین برمی‌آد. ولی این یکی دیگه نمی‌آد دانشکده، چون می‌دونه اگه بیاد روزگارشو سیاه می‌کنم. کاری می‌کنم از به دنیا اومدنش پشیمون بشه. واسه همین دیگه جرأت نمی‌کنه بیاد. شنیدم تقاضا داده منتقلش کنن دانشگاه شیراز.

- راست‌راستی که این روزا چه اتفاقایی می‌افته! باور کردنش سخته.

- همینه دیگه. اگه آدم بخواد  خودش باشه، اگه نخواد چش و گوش بسته تسلیم خواست هر بی‌شرفی بشه، باید چوبشو بخوره، آخرشم جون سالم درنمی‌بره.

- نه بابا، این چه حرفی‌یه؟ اینقدر بدبین نباشین.

- نه. بدبین نیستم. واقع‌بینم. می‌دونین؟ این نه اولین باری یه که من چوب سرکشیمو می‌خورم، نه مطمئناً، آخرین بارشه. اونقدر باید از این چوبا بخورم که یا تسلیم بشم یا بشکنم. این سرنوشت آدمای سرکشی مث منه. اما چه کنم؟ روحم این جوری‌یه. نمی‌تونم مطیع و تسلیم باشم. رام بودن برام از مرگ بدتره. واسه همینه که پیه تموم این چوبارو به تنم مالیدم.

بعد نگاهی به ساعت دیواری روی دیوار کتابخانه‌ی مرکزی می‌اندازی و می‌گویی:

- خوب من دیگه باید برم. چند دقیقه دیگه کلاسم شروع می‌شه. خداحافظ جناب فضولباشی.

آنوقت مرا پر از حسرت بر جا می‌گذری و می‌روی...

دارم از دلشوره قبض روح می‌شوم. گلوم چنان خشک شده که دارم خفه می‌شوم. به سختی می‌توانم نفس بکشم. قلبم تاپ‌تاپ می‌زند. حس می‌کنم تمام ارکان وجودم در حال پاره پاره شدن است. انگار صدها قوه‌ی مرموز مخالف مرا از هر طرف گرفته‌اند، هرکدام دارد به سمت خودش می‌کشد. افتاده‌ام توی ظلماتی بی‌انتها. دست و پا می‌زنم و فرو می‌روم توی گرداب ناامیدی، توی غرقاب دلشوره‌ای سیاه...

زیر سایه‌ی درختان بلوط، توی "جاده‌ی جوانی" داریم قدم می‌زنیم. همان ژاکت آبی تنت است. اواخر  آذر است. هوا بی‌رحمانه سرد است. مدتی به سکوت می‌گذرد. بعد تو سکوت را می‌شکنی و با صدای روشنت می‌گویی:

- یه موضوعی رو می خواستم باهاتون در میون بذارم.

جا می‌خورم. می‌گویم:

- بفرمایید.

- می‌خواستم بگم، من تو این یه سالی که از آشناییمون می‌گذره، با شناختی که از شما پیدا کردم فکر می‌کنم شما می‌تونید یه قسمت از نیازای روحی منو ارضا کنین، بعضی از ناقصیهامم کامل کنین. به همین خاطر فکر می‌کنم ما می‌تونیم واسه هم دوستای خوبی باشیم، می‌خواستم نظرتونو بدونم.

شوکه شده‌ام. هیجان‌زده و داغم. آنقدر هیجان‌زده که زبانم بند آمده. نمی‌توانم حتا یک کلمه حرف بزنم. چی باید بگویم؟ باید بگویم که با تمام وجودم عاشقتم و ماههاست که از شعله‌ی عشقت دارم مثل شمع می‌سوزم و ذوب می‌شوم؟ باید بگویم که بدون تو دنیا برایم هیچ معنا و مفهومی نداره، که بدون تو روزم از شب سیاهتره؟ ولی چطوری قدرت دارم اینها را به زبان بیاورم؟  اینها راز مگویی‌ست که ماههاست توی دلم مخفیش نگهداشته‌ام، قایمش کرده‌ام کنج پستوی مخفیترین گوشه‌ی قلبم. چطور می‌توانم افشایش کنم؟... نه... نه...نه...

تو که حال خرابم را می‌بینی، می‌گویی:

-  لازم نیست همین حالا جواب بدین. می‌تونین برید سر فرصت فکراتونو بکنین بعد جواب بدین.

 از پیشنهادت با خوشحالی استقبال می‌کنم. برای هفته‌ی بعد قرار می‌گذاریم. توی این یک هفته تمام مدت به این فکر می‌کنم که چطوری عشقم را بهت ابراز کنم و چه جوری باخبرت کنم که با تمام وجودم می‌پرستمت. تمام هفته را با اضطرابی نفس‌بر می‌گذرانم. غرق در گرداب هول‌وولا. پر از دلشوره و دلهره .

خیلی سر قرار منتظرت می‌شوم. بیشتر از دو ساعت. قرارمان ساعت یازده است. توی جاده‌ی کمربندی کنار پارک. جاده‌ی جوانی. این اسمی‌ست که تو رویش گذاشته‌ای. جاده‌ای دنج و خلوت، آرمیده در پناه درختان انبوه بلوط. درختانی با میوه‌هایی به رنگ چشمانت، با آن نگاه پر از روشنایی. میعادگاهمان. آنجا با هم قرار داریم. منتظرم که با همان ژاکت آبی همیشگیت از راه برسی. ژاکت  دست‌بافت خودت که عاشقشم. عاشق خودت و همه چیزت. عاشق سراتاپای وجودت. عاشق روح بزرگت که بزرگتر از تمام اقیانوسهای جهان است و بیکرانه‌تر از آسمان... خیلی بهت می‌آید. بیشتر روزهای فصل سرما همین ژاکت تنت است. سخت بی‌تابم . بی‌آرام‌وقرار. دل‌نگران. منتظرم هر دم از راه برسی. با آن لبخند شادی که همیشه مثل غنچه روی لبهایت در حال شکفتن است. با طراوت. ترد. تر و تازه.... آخ که عشق چه چیز مزخرفی‌ست! دست‌وپاگیر و مزاحم. وبال گردن. مثل زنجیری که به دست و پای زندانیهای محکوم به اعمال شاقه سنگینی می‌کند. دست و پایشان را زخم می‌کند و آزادی حرکت را ازشان می‌گیرد. مثل چشم‌بند به چشم متهمی زیر بازجویی. کورکننده. رعب‌انگیز...

هر چند دقیقه یکبار حس می‌کنم صدای قدمهایت را می‌شنوم. اما همه‌اش توهّم است. وقتی ساعت یازده و ربع می‌شود و تو نمی‌آیی، دلم شروع می‌کند به شور زدن. هرچی زمان بیشتر می‌گذرد دلشوره‌ام شدیدتر می‌شود. پرم از دلهره. پر از دلواپسی. قلبم از فرط اضطراب دارد از جا کنده می‌شود. چکار باید بکنم؟ نمی‌دانم. به دلم برات شده که اتفاق بدی برایت افتاده، اتفاقی وحشتناک. نمی‌دانم چه اتفاقی. شاید دستگیرت کرده‌اند. حتماً لو رفته‌ای. محال است هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و تو سر قرار دیر کنی. تو خوش‌قولترین آدمی هستی  که توی عمرم دیده‌ام. تا حالا نشده حتا یک دقیقه هم دیر سر قرار برسی. همیشه سر موقع. پس این تأخیر بی‌سابقه حتماً نشانه‌ی اتفاق بدی‌ست...

 ساعت یک، بعد از دو ساعت انتظار کشیدن کشنده، با حال نزار پارک را ترک می‌کنم. نمی‌دانم چه خاکی به سرم بریزم. هیچ آدرس و شماره تلفنی ازت ندارم. هیچ وسیله‌ی تماسی هم باهات ندارم. تو مدتی‌ست مخفی زندگی می‌کنی... دنیا مثل آوار روی سرم خراب شده. چشمهایم سیاهی می‌رود. پیلی‌پیلی می‌خورم. نمی‌دانم چه کار کنم. مستأصل و مضطرم. زلزله‌ای وحشتناک به جانم افتاده، چهارستون وجودم را می‌لرزاند. دارم له می‌شوم. دارم از درون منفجر می‌شوم... نه... نه... نه...

 تمام این روزها را توی جهنم واقعی دست و پا می‌زنم. پر از شکنجه و عذاب. هر روز از صبح زود می‌آیم جاده‌ی جوانی، زیر درختهای بلوط، منتظرت می‌مانم، ولی تو نمی‌آیی. تا ساعت سه و چهار بعد از ظهر انتظار می‌کشم، بعد که از آمدنت دلسرد می‌شوم، دیوانه‌وار راه می‌افتم توی خیابانهای شهر، جاهایی که توی این یک سال با هم رفته‌ایم، سینماها، کتاب‌فروشیها، تئاترها، پارکها، ولی هیچ کجا اثری از تو نیست. همه جا عطر تو هست، سایه‌ات هست، نشانه‌هایت هستند، اما خودت نه... هیچ  کجا... هیچ کجا...

بی‌حال روی نیمکتی بیرون دانشکده افتاده‌ام. له شده و داغان. اعلامیه توی دستم مچاله شده. آن را توی دستشویی دانشکده پیدا کرده‌ام. چسبانده بودند به دیوار. نه... نه...نه... این دروغ محض است. امکان ندارد راست باشد. بار دیگر آن کاغذ مچاله را باز می‌کنم و  به آن نگاهی می‌اندازم. چشمهایم سیاهی می‌رود.

اعدام انقلابی یکی از خطرناکترین جاسوسان رژیم جنایتکار

... (معروف به ژاکت آبی) به جرم همدستی با دشمن، خیانت، جاسوسی... محاکمه و به مرگ محکوم... این حکم.. توسط جوخه انتقام سازمان به اجرا... جسد پلید این مزدور منفور تکه تکه...

 

نه... نه... نه... هرگز... محال است تو باشی... امکان ندارد... دارم دیوانه می‌شوم... کار خودش است... خود کثافت رذلش... شک ندارم... می‌کشمش... مثل سگ می‌کشمش... با همین دو تا دست خودم خفه‌اش می‌کنم. قیمه قیمه اش می‌کنم. با همین دستهای خودم...

 

 

                                                                                              

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.