|
|
|
مرگ: حریف شبهای تار زندگی ( پژوهشی دربارهی موضوع مرگ در داستانهای کوتاه هوشنگ گلشیری )
مهدی عاطفراد
خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست... آدم راحت می شود، کابوس نمی بیند. - نیمه تاریک ماه
هوشنگ گلشیری مرگ را چگونه می بیند و آن را در داستان های کوتاهش چگونه توصیف می کند؟ زنده های داستان های او چگونه می میرند؟ بازماندگان این مرده ها در برابر مرگ شان چگونه واکنش نشان می دهند؟ از دیدگاه شخصیت ها و راویان داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری مرگ چه مفهومی دارد؟ آنها چه برداشتی از مرگ دارند و با آن چگونه رو به رو می شوند؟ در این پژوهش به بررسی مقوله مرگ در داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری می پردازم و می کوشم به این پرسش ها پاسخ بدهم. مرگ حریف شب های تار زندگی است؛ نقطه پایان تردید ها و تشویش هاست؛ و پاسخ تمام پرسش های دغدغه زا و معماهای اضطراب انگیز؛ نقطه رسیدن به کمال آرامش است و آسودگی کامل تن و روان؛ غوطه ور شدن است در دریای بی موج خوابی بدون رویا و کابوس. مرگ کاتب داستان "خانه روشنان" است. سرتاسر این داستان سرشار است از حضور تلخ و تاریک و وهمناک مرگ، با بوی خاک خیس، با بوی کافور: "بوی کافور بود. این را از پیش بوییده بودیم، اما رانده بودیمش به دورترین حفره هایی که در این حلقه هاست، از ترس آن حفره مبادا که همیشه همسایه اوست... بوی سنگین خاک خیس بود و همان کافور که بر تیره پشت ما نیز- اگر پشتی مان بود- عرقی سرد می نشاند." نیمه تاریک ماه- ص 410 و برگ هایی که می افتند، و شمع هایی که خاموش می شوند: "مثل برگ که بیفتد. کاتب می گفت. دست دراز کرد و هر چهار شمع را به دو سر انگشت تر کرده خاموش کرد. شعله ها همه در ما بود. به چشم چپ آن ساقه کوتاه و سیاه را که جای شعله می ماند به خانه خیال برد... کاشی ها را به دست برمی داشت و بر هم می چید. از بوی کافور مدد می جست. نمی خواستیم ما. چیزی می خواند زیر لب. همسایگان خاک را به نام صدا می کرد، یاران رفته را. بر لبه سیاهی نشسته بود. گفت: همتی بدرقه ما کنید که کاری است کارستان." نیمه تاریک ماه- ص 427
و گور که واپسین آرامگاه است و آشیانه مرگ. حفره ای پر نشدنی حتا با هوار سنگین خاک بر گودال: "همهمه کنان از آن سوی ظلمت لنگان و خمیده پشت برمی آمدند، با بوی روغن سوخته. دست نبود دست هاشان، ریشه بود، دل ما را ریش ریش می کردند و هوار سنگین خاک را بر کناره گودال می ریختند. نمی خواستیم ما. حفره ای می شود در ما. پرش نمی توانیم بکنیم. نه به مشت که به چنگال خاک را دست به دست می دادند و به ریشه پا نگه می داشتند. توده نمی شد خاک. غلتان باز می گشت. مربع نشسته بود کاتب، دو دست بر سینه و بسته چشم سر می جنباند و بر لوح هوا می نوشت: گور" نیمه تاریک ماه- ص 427
اختر- زن راوی داستان "حریف شب های تار"- مرگ را چیزی ظالمانه و باورناپذیر می داند. از دیدگاه او مرگ بدترین قسمت ماجرای زندگی است: "وقتی قهوه اش را خورد، گفت: چرا بچه دار شدیم؟ این دو تا چه گناهی کرده اند که باید مرگ ماها را ببینند؟ گفتم: زندگی که فقط مرگ نیست. گفت: بدترینش همین است. فکرش را هم نمی توانم بکنم که نباشم. وقتی بیرون می آمدیم، گفت: خیلی ظالمانه است، برای بچه ها خیلی سخت است." نیمه تاریک ماه- ص 511
برای راوی همین داستان، مرگ حریف شب های تار زندگی ست، حریفی مزاحم، نّرادی سمج و بدپیله که نمی گذارد راوی شب ها راحت بخوابد؛ روزها هم مدام نگاهش می کند؛ قدم هایش را می شمارد و نفس هایش را؛ یک دم دست از سرش بر نمی دارد و آسوده اش نمی گذارد. خاطره احمد میرعلایی، در گفت و گویی ذهنی با هوشنگ گلشیری- در داستان "گنج نامه"- مرگ را نه گسستن از هستی و نابود شدن، بلکه پیوستن به ابدیت بی زمان و مکان می داند، و جوهر همه جا بودن و در همه جا و همه چیز و همه کس حضور داشتن. او مرگ را همان الف الفبای زندگی می داند که با دگرگون نمودن شکلش سایر حرف ها و کلمه های زیستن را می سازد و به وجود آدمی سیالیتی ابدی و ابدیتی سیال و جا به جا شونده در تمام وجود ها می بخشد: "اگر الف الفبای ما همه حروف باشد و همه کلماتی که هستند یا خواهند بود، پس اینجا یا هر جا که باشم همه جاست؛ من هم تو هستم یا هر کس که نوشته است یا خواهد نوشت." نیمه تاریک ماه- ص 532 مرگ و میر کودکان
مرگ و میر تکان دهنده کودکان، که از رقت انگیزترین گونه های مرگ است، نه تنها شخصیت های داستانی گلشیری را تکان می دهد بلکه دل خواننده را نیز می لرزاند. مرگ کودکان بی گناهی که به دنیا می آیند تا در نخستین گام های زیستن قربانی فاجعه های اجتماعی یا طبیعی شوند، بس دلخراش است. شروع داستان "دهلیز" توصیفی از فاجعه مرگ سه کودک است: "فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم که همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه کردند." نیمه تاریک ماه- ص 41 در داستان "مثل همیشه"،هنوز مدت کوتاهی از تولد سه قلوها نگذشته، هر سه با هم می میرند و فرهاد فرهادی- کارمند اداره آمار و ثبت احوال- را که آن همه از ثبت تولد آن ها دلشاد شده، دچار بحران روحی شدید و درهم شکننده می کنند. بچه راوی داستان "دخمه ای برای سمور آبی" هم، قبل از پا گرفتن، می میرد و در گودال سیاه و عمیق و خالی توی گورستان که برای او کنده اند به خواب ابدی فرو می رود: "می دانستم که اصلاً زندگی مان نمی شود، که بچه باید هزار کوفت و زهرمار بگیرد. و توی مطب دکتر باید نشست تا نوبت مان برسد. تازه بچه پا نمی گیرد و آن گودال سیاه و عمیق و خالی توی گورستان را برای او کنده اند." نیمه تاریک ماه- 108 قتل های سیاسی
قتل های سیاسی همیشه فاجعه آمیز اند و بهت آور و تکان دهنده. قربانیان جنایت های سیاسی اغلب مرگی مبهم و رازآمیز دارند. در داستان "مثل همیشه" با دو نمونه از این گونه قتل ها رو به روییم. اولی حضور مرموز جنازه بوی گند گرفته مرد ناشناسی ست که یک هفته است، پشت خاکریز در حال پوسیدن است. راوی داستان در کودکی شاهد آن جنایت هولناک بوده و در جوانی می کوشد تا خاطره فراموش نشدنی و دل آشوب آن را در داستانی نوستالژیک زنده کند: "من و فرج سرک کشیدیم. فقط ردیف نخل ها بود با پنگ های زرد خارک، بعد ما دو تا رفتیم روی دیوار و شروع کردیم به رفتن. اصغر و یدو از پای دیوار می آمدند و هی می پرسیدند: - توپو دیدین، توپو دیدین؟ اول لنگ را دیدیم و بعد دست های مرد را و بعد تنه اش را که توی شیب نهر دراز به دراز خوابیده بود. فرج گفت: - دیدین گفتم یکی را باس کشته باشن. من گفتم: تو گفتی بابات اینو گفته. فرج گفت: خب چه فرقی می کنه؟" و سپس صحنه رقت بار و تکان دهنده برداشتن لنگ از روی صورت جسد است: "بالای سر مرد که رسیدیم من شیار گل را روی لنگ دیدم و دست ها و مچ پاهای سفید سفید مرد را. وقتی لنگ را برداشت صدای کنده شدن را شنیدم که مثل صدای پارچه ای بود که یکدفعه از روی زخمی بکنند و آدم داد بزند: آخ! صورت پوست کنده مرد سفید سفید بود و من کرم ها را که توی گوشت صورت مرد خانه کرده بودند، دیدم و دل پیچه ام بیشتر شد و بعد صدای پای یدو را که فرار می کرد شنیدم. وقتی من و فرج پای دیوار رسیدیم، من همانجا افتادم و استفراغ کردم. فرج هی از بالا دیوار می گفت: - فرهاد، دستتو بده من، دستتو بده من! توی راه که می دویدیم، اصغر هی پرسید: - چیطو شده بود، چیطو شده بود؟ فرج گفت: - پوست صورتشو کنده بودن تا کسی نشناستش. من باز پای خاکریز استفراغ کردم." نیمه تاریک ماه- ص 92
در همین داستان، فرهاد فرهادی به مبارزین سیاسی می پیوندد و پس از مخفی شدن، به طرزی نامعلوم کشته می شود؛ و پدر پیرش خبر مرگ او را در روزنامه می خواند. در داستان "عکسی برای قاب عکس خالی من"، سرداری- یکی از سه رهبر گروه سیاسی نود و دو نفره، پس از مدتی زندان کشیدن، اعدام می شود. خودکشی از دیگر گونه های مرگ در داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری مرگ بر اثر خودکشی است. محمد محبی- مشهور به محمد کلن- همسر مریم- از شخصیت های داستان « خانه روشنان»، در غربت دچار بحران روحی می شود. این بحران روحی زندگی مشترک او و مریم را گرفتار بحران می کند و به بن بست می کشاند. مریم از محمد می خواهد که به زندگی مشترکی که در عمل به آخر خط رسیده پایان بدهند و هر کدام بروند دنبال زندگی خودشان: "نمی دانم چرا آمدیم اینجا، شاید خواستیم همان جایی که شروع کرده بودیم تمامش کنیم. معقول نشستیم و حرف هامان را زدیم، یا من زدم، گفتم به خاطر بچه ها باید تمامش کنیم. فقط گفت، یک ماهی فرصت می خواهد تا برود. خوب، نرفت، بدتر هم شد. دیگر حتا نمی رفت روزنامه اش را بخرد. اگر مثلاً مشروب می خورد یا رفیقه ای چیزی داشت دلم نمی سوخت، از صبح تا شب مثل روح سرگردان، لباس خواب به تن، توی خانه می چرخید، توی صد متر فضا." و پرده پایانی این زندگی تراژیک خودکشی و مرگ است، مرگی دردناک و دلخراش: "کلی قرص خورده بود، بعد هم رگش را زده بود، همان روز اول همسایه ها از بوی گاز فهمیده بودند." نیمه تاریک ماه- ص 429
در داستان "حریف شب های تار" خبر یک خودکشی را در صفحه حوادث روزنامه می خوانیم: "روزنامه هنوز روی میز بود. کنار چادری که بالاخره دیروز عصر دوخته بود. جدولش را حل کرده بود و در صفحه حوادث دور خبری را خط کشیده بود. بچه ها که رفتند بخوابند برایم خواند. پدری زنش را به خانه پدر و مادر زن می فرستد که مثلاً برود دیدن مادرش که مریض بوده. زن می بیند که مادر باکیش نیست. شب را ناچار می ماند. نزدیکی های ظهر که به خانه می رسد، می بیند شوهر و پسر و دخترش مرده اند. تتمه آبگوشتی هم روی سفره بوده." نیمه تاریک ماه- ص 505 فاجعه آنقدر دردآور است که دل "حریف شبهای تار" را که خود به تعبیری پیک سرنوشت یا مرگ است، به درد می آورد و او را به اعتراض وا می دارد: "صدای بچه ها می آمد. گفت: شما آدم ها چه دلی دارید! گفتم: مقصود؟ گفت: مثلاً همان بابا که مرگ موش ریخته توی آبگوشت و بعد هم نشسته با بچه هاش خورده. گفتم: اگر فقط خودش را می کشت چی؟ گفت: اقلاً قرص خواب به شان می داد، که توی خواب بروند." نیمه تاریک ماه- ص 513 جنایت
تنها مورد قطعی جنایت در داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری، در داستان "دخمه ای برای سمور آبی" رخ می دهد؛ و راوی پس از کشمکش های طولانی با همسرش، سرانجام در حالتی هیستریک و در حالی که به نقطه اوج جنون رسیده او را می کشد: "او عریان بر آن تخت وسیع خوابیده بود. و بوی شیر تازه پستان بندش اتاق را می انباشت، و بوی پستان های پر شیر او که می خواست تمام دخمه ها را از خور خور توله هایش پر کند... آن حجم گوشت و رگ و پی و استخوان بر دوش من بود و در کنار من. با بوی کتاب های دعا و دود سیگار و عطر و لیقه و... می دانستم که باید گردن او را بچسبم و آن قدر فشار بدهم تا چشم های سرخش از حدقه بیرون بیاید. و دست های من به جستجوی گردنش در تاریکی پیش رفت. چشم های آبیش را دیدم و پنجه سنگینش را که می خواست فرود بیاید. و کارد فرود آمد... پوست را شکافت و در میان دنده هایش نشست. و خون گرم دستم را تر کرد." نیمه تاریک ماه- ص 131,132 مرگ بر اثر پیری، بیماری، سانحه یا دق مرگ شدن
مرگ های دیگری هم هستند. مرگ بر اثر پیری، بیماری، سانحه یا دق مرگ شدن. مرگ بابا بزرگ در داستان "عروسک چینی من" بر اثر پیری است. تصویری کوتاه از صحنه تدفین او از دیدگاه مریم- دخترک کوچولویی که شخصیت اصلی داستان است- روایت می شود: "یادته مامان بزرگ چه گریه ای کرد؟ گفتم برات. با لباس سیاش افتاد رو قبر بابا بزرگ و گریه کرد. من هم گریه کردم. بابا گریه نکرد. شاید هم می کرد، مث عروسک ها، مث تو که نه اشکتو می شه دید، نه صدات در می آد. من که نمی تونم. همچین گریه کردم که نگو. آخه فهمیدم که بابا بزرگ دیگه هیچ وقت عصاشو دراز نمی کنه." نیمه تاریک ماه- ص 240 در داستان "حریف شب های تار" مرگ شمسی، در بیمارستان، بر اثر بیماری رخ می دهد. در داستان "نیروانای من" علت حقیقی مرگ "دکتر حقیقی"- قاضی عالی رتبه سابق- دق مرگ شدن است بر اثر غم حرمان و فراق و تنهایی. ماتم دوری از لیلی یا لی لی یا لیلایش او را دق مرگ می کند. علت مرگ "عبدالله"- در داستان "معصوم اول" سانحه ای است که برایش اتفاق افتاده و پایش با ضربه بیل خودش قلم شده: "دو تا انگشت عبدالله به پوست بند شده بود. فقط توانستیم خون پایش را بند بیاوریم. دکتر هم که آمد زخمش را دید و بست. اما دیگر کار از کار گذشته بود. پای راستش شده بود مثل یک متکا. بعد هم صورتش باد کرد، آنقدر که دیگر نمی شد شناختش. دکتر گفت، باید ببریمش شهر تا پای راستش را ببرند... دیشب تمام کرد. صبح بردندش صحرا و همان نزدیکی های حسنی، اصلاً پهلوی همان قبر، قبر که نه، همان دو تا بیل خاک خاکش کردند." نیمه تاریک ماه- ص 195 مرگ های مرموز یا مشکوک
اثر گذارترین و جالب ترین مرگ های داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری، مرگ های مرموز یا مشکوک اند، مرگ هایی که روشن نیست رخ داده اند یا نداده اند، و اگر رخ داده اند قتل بوده اند یا خودکشی یا مرگ عادی؛ مرگ های مبهم و مه آلودی که روشن نمی شود چرا و چگونه اتفاق افتاده اند و علت یا انگیزه آن ها در هاله ای از ابهام و گنگی نادیده می ماند. جالب ترین آن ها مرگ "آقای صلواتی" در داستان "شب شک" است. میهمانان او مدعی هستند که آقای صلواتی- در همان شبی که آن ها برای آخرین بار میهمانش بوده اند- خودش را کشته؛ البته هر کدام از سه نفر رفیق آقای صلواتی صحنه خودکشی او را به گونه ای خاص و متفاوت با دو نفر دیگر تعریف می کند. یکی می گوید او خودش را حلق آویز کرده، دیگری می گوید با برق خودش را راحت کرده، سومی تردید دارد که او خودش را چطوری کشته: " - داداش، من به چشم خودم نعش حلق آویز شده آقای صلواتی را از پشت شیشه تار اون اتاق دیدم، اما به روی خودم نیاوردم که مبادا جمالی زهره ترک بشه." " - ممکن است، یعنی احتمال دارد که آقای صلواتی خودش را با برق کشته باشد." "- حتماً خودش را توی اون اتاق رو به رو حلق آویز کرده بود. - من چه می دونم، اما حالا که رفقا اصرار دارند پس حتماً تو آشپزخونه... - با برق، با برق خودشو نفله کرد." نیمه تاریک ماه- ص69,70
اما روای ماجرا این ادعاها را باور ندارد و فکر می کند شاید هنوز آقای صلواتی زنده باشد: "برای این که از آن شب تا حالا که دارم قضیه آن شب را سرهم بندی می کنم، درست هفت بار او را دم دکان کله پزی اول خیابان حکیم قاآنی دیده ام که با وسواس عجیبی به مجسمه کوچک آن فرشته چوبی نگاه می کند که هر دو پاش شکسته است." نیمه تاریک ماه- ص 70
و مشکوک است که "نکند همه این ها بازی بوده؟ و آقای صلواتی می خواسته است رفقاش را چنان بترساند که تا یک ماه از سر حل جدول روزنامه های عصر بگذرند، تا مبادا در ستون تسلیت ها و مرگ های نا به هنگام و یا خبرهای داغ قتل و خودکشی، عاشقی و فاسقی، چشم شان به عکس حلق آویز شده یا جسد جزغاله شده نیفتد." نیمه تاریک ماه- ص 71
مرگ پیرمرد کهنه مبارز داستان "هر دو روی یک سکه" نیز مرگی مشکوک و مرموز است. راوی داستان بر این باور است که او خودش را به قصد خودکشی انداخته توی گنداب آن طرف حیاط زندان، پهلوی درخت ها که خیلی وقت پیش مستراح ها را توش خالی کرده بودند: "وقتی می رسد کنار گنداب عصا و کلاهش را زمین می گذارد و بی آن که به کسی نگاه کند یا حرفی بزند خودش را با سر می اندازد آن تو. نگهبان ها می گفتند:« آن قدر سریع عمل کرد که مجال هیچ کاری نبود.» یکی از هم اتاقی ها هم دیده بودش که با سر..." نیمه تاریک ماه- ص 228,229
ولی برخی از رفقای دیگر چنین باوری ندارند و بر این نظرند که مرگ پیرمرد در اثر سوء قصد بوده و او قربانی توطئه دشمنانش شده: "برای یکی از همان رفقا که همه چیز را تعریف کردم، گفت: برو بابا، خل شده ای. کلاه و عصاش را پیدا کرده اند. سوء قصد بوده." نیمه تاریک ماه- ص 213
یکی از مرموز ترین و مشکوک ترین مرگ های اتفاق افتاده در داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری، مرگ "احمد میرعلایی" در داستان "گنج نامه" است: مرگی ابهام آمیز و سوال برانگیز، بدون هیچ گونه پاسخ و توجیهی. او را ساعت ده و نیم بعد از ظهر دوم آبان هفتاد و چهار، نشسته، تکیه داده به دیوار، پیدا کردند، در حالی که تمام کرده بود، و دلیل مرگش نیز هیچ وقت روشن نشد: "کجاها رفته که رسیده به این آخر کار؟ از صبح شروع کرده، ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه. و ساعت ده یا بگیریم نه و نیم بعد از ظهر رسیده به این کوچه و تمام کرده. پرش باید بکنم. می نویسم تا پر کنم این خالی را، همه این خالی ها را. یکی ش همان فاصله صبح دوم آبان ۷۴ است تا ده و نیم بعد از ظهر که در کوچه، تکیه داده به دیوار، پیدایش کرده بودند. باید بنویسم." نیمه تاریک ماه- ص 518
و چقدر این مرگ شبیه است به مرگ خورخه گیلرمو بورخس- پدر خورخه لوئیس بورخس- که احمد میرعلایی مترجم چند کتاب او از جمله "ویرانه های مدور" و "الف و داستان های دیگر" بوده- و درست به همان مرموزی و مشکوکی مرگ او. شباهت شگفت انگیز است و بهت آور. جسد بورخس پدر را نیز درست مشابه جسد احمد میرعلایی در کوچه ای پیدا کرده بودند: "ده و نیم بعد از ظهر. تا به پلیس خبر بدهند، و پلیس خانه پدر و بعد پسر را پیدا کند، می شود نیم بعد از نصف شب. بالاخره هم می روند و جنازه را تحویل می گیرند. می نویسد: "نشسته، به دیوار آجری تکیه داده بود. کتش همچنان روی دستش بود، و کیفش کنارش. طرف چپ هم یک بطر نصفه بود. گفتم: - سرکار، این بطر دیگه چیه؟ گفت: من نمی دانم. - پدر من که الکلی نبود، تازه ویسکی نمی خورد، قبل از شام اگر هوس می کرد، تکیلا می خورد." ... بعد هم وصف پدرش را می آورد، با خط سرخ بر سینه هم شروع می کند تا می رسد به وصف دست راست: انگشت دست راست که روی دو انگشت نشانه و وسطی خم شده بود، انگار که مدادی را گرفته باشد." نیمه تاریک ماه- ص 519,520
مرگ استاد گچبر داستان "معصوم سوم" نیز از مرگ های مرموز است. علت این مرگ نیز روشن نیست. آیا پیرمرد از کوه پرت شده پایین؟ آیا بر اثر ابتلا به نوعی خاص و مرموز از جنون ادواری، خودش را از کوه پرت کرده پایین؟ آیا او را از کوه پرت کرده اند پایین؟ یا شاید اصلاً از کوه پرت نشده پایین و مرگش دلیل و سبب دیگری داشته. کشته شده یا خودش را کشته یا به قتل رسیده؟ روشن نیست: "لش استاد را آورده بودند. صورتش له شده بود. نمی شد شناختش. گفته اند:"از کوه پرت شده است." تا بلند شدم و لباس پوشیدم و خودم را به قبرستان رساندم، نزدیکی های غسالخانه روی دوش اهل محل بود. نتوانسته بودند بشویندش. با همان لباس خون آلود کفن پیچش کرده بودند. می گفتند خون نشت کرده به کفن." نیمه تاریک ماه- ص 209
آنچه درباره رفتنش به کوه گفته یا شنیده می شود نیز مبهم و گنگ است. کجا بایست می رفته؟ کی کار دستش داده؟ کدام طلسم را می خواسته بشکند؟ چرا و چطور شده که مرده؟ چه بلایی سر تیشه اش آمده؟ اصغر یا اکبر گفت: "خودش می دانست که این طورها می شود. اما نمی توانست. آمده بود به خوابش. شاید هم توی بیداری بوده. فکر می کرد اگر برود، اگر نمی دانم، همت کند، می تواند طلسم را بشکند. می گفت: هر صد سال این طور است. باید یکی برود." گفتم: کجا؟ آن یکی گفت: به کوه دیگر. با هم گفتند: به کوه صفه رفته بود. و یکی اشاره کرد به قله، یا شاید به کتیبه ای که تازگیها کنده اند. گفتم: آخر برای چی؟ گفت: تیشه اش نیست. توی اثاثیه اش نبود. خیلی گشتیم." نیمه تاریک ماه- ص 210,211
سرنوشت "اختر"، زن دکتر داستان "گرگ" نیز به درستی روشن نیست، و مشخص نمی شود چه اتفاقی برایش می افتد و چه بلایی سرش می آید که ناپدید می شود، و آیا طعمه گرگ ها می شود یا اتفاق دیگری برایش می افتد: "یادش بود که تا آمده بود خبر شود اختر بیرون بوده. دکتر ندیده، یعنی برف نمی گذاشته. حتا صدای جیغش را نشنیده بود. بعد انگار از ترس در را بسته، یا اختر بسته بود. خودش که نگفت. صبح جمعه باز راه افتادیم، ده واری. دکتر نیامد. نمی توانست. برف هنوز می بارید. هیچ کس انتظار نداشت چیزی پیدا کنیم. همه جا سفید بود. هر جا را که به فکرمان رسید بیل زدیم. فقط کیف چرمی را پیدا کردیم." نیمه تاریک ماه- ص 238
در داستان "معصوم اول"، رویدادی که سرانجام منجر به مرگ "عبدالله" می شود، رویدادی ست مرموز و مشکوک و پر از علامت سوال. چرا کفش های عبدالله پایش نبوده؟ چرا زیر دامن پالتوی حسنی بوده؟ چرا عبدالله با پای چپ بیل زده؟ چرا دو تا انگشت پای راستش قلم شده؟ کی بیل را روی پایش زده؟ چرا دست های حسنی تکان می خورده؟ مرگ های مبهم و نامشخص دیگری هم هستند که علت شان روشن نمی شود و مبهم می مانند. از جمله مرگ "رحمت حاجی پور"- محقق مردم شناس، معلم باسواد، و نبّاش کفن دزد- در داستان "دست تاریک، دست روشن"، و این که چرا جنازه اش از سردخانه بیمارستان شریعتی سر در می آورد. دلیل مرگ "نقاش باغانی" نیز مشخص نمی شود. همچنین سبب مرگ مادر زن راوی داستان "حریف شب های تار" و مادر راوی داستان "دخمه ای برای سمور آبی" نامعلوم می ماند.
واکنش بازماندگان در برابر مرگ درگذشتگان
واکنش بازماندگان در برابر مرگ درگذشتگان داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری- نیز موضوعی جالب توجه است. در آخرین بخش این متن- نگاهی گذرا و کوتاه می کنیم به این موضوع و از زاویه دید بازماندگان به مرگ درگذشتگان نظر می اندازیم. در داستان "دهلیز" مادر و پدر سه کودک خفه شده در آب حوض، واکنش های متفاوتی در برابر مرگ جگرگوشه های شان نشان می دهند. واکنش زن عادی است، ولی واکنش مرد شگفت انگیز است: "مادر بچه ها داشت ساقه های نازک لاله عباسی و اطلسی باغچه را می شکست و خاک باغچه را می ریخت روی سرش، بابای بچه ها مثل هر شب آمد. از میان زن ها که بچه به کول ایستاده بودند توی حیاط و تازه کوچه می دادند رد شد، از جلو اتاق اولی که بچه هاش را کنار هم، دراز به دراز خوابانده بودند گذشت و رفت توی اتاق دومی و در را روی خودش بست. همه دیدند که صورتش مثل یک تکه سنگ شده بود، همان طور گوشه دار و بی خون و از چشم هایش هم چیزی نمی شد خواند، نه غم و نه خبری را." نیمه تاریک ماه- ص 41
در داستان "مثل همیشه"، مرگ سه قلوها، فرهاد فرهادی، کارمند اداره آمار و ثبت احوال، را که از آن جوان های حساس و آگاهی است که خوش ندارد سر خودش کلاه بگذارد، و ثبت کننده تولد و مرگ آن سه در فاصله زمانی بسیار کوتاهی بوده، چنان منقلب و زیر و رو می کند و او را گرفتار چنان بحران روحی درهم شکننده ای می کند که کارش را ول می کند و به راه مرگ کشیده می شود: "- کارشو ول کرد؟ - بله، اما نه، تنها این نبود، از فردا صبح یه آدم دیگه ای شد. یه ماه بعد کسی ندیدش. - می خواستین اقلاً عکسشو بدین تو روزنامه چاپ کنن، بلکه... - خواستم همین کارو بکنم، اما اونا زودتر چاپ کردن. می دونین، من حالا پدر یکی از همین شهدای تاریخی روز فلان و بهمانم." نیمه تاریک ماه- ص 86
در همین داستان، دیدن جسد یک هفته مانده و بوی گند گرفته و در حال پوسیدن مرد ناشناس پشت خاکریز، با پوست صورت کنده شده و گوشت صورت کرم گذاشته، راوی را، که در آن زمان نوجوانی کم سن و سال بوده، دچار دل آشوبه و غثیان می کند. آفاق خانم، همسر استاد گچبر بر مزار شوهرش ضجه می زند و مویه می کند و التماس می کند که او را هم پهلوی همسرش خاک کنند. او خودش را در مرگ شوهرش مقصر می داند: "زنش سر خاکش نشست و ضجه زد... زنم زیر بازویش را گرفته بود که بلندش کند. می گفت: آفاق خانم، بلند شو، فکر بچه هات باش. می گفت: ترا به خدا من را هم پهلوش خاک کنید. خودش گفت، آخرش همین طورها می شود... خودم کردم، تقصیر خودم بود. از بس گفت، از بس عجز و لابه کرد در را برایش باز کردم." نیمه تاریک ماه- ص 209,210
اختر، زن راوی داستان "حریف شب های تار"، با شنیدن خبر مرگ مادرش شوکه می شود و جیغ می کشد: "نگاهم کرد، بعد دهان باز کرد و هی نفس نفس زد تا بالاخره جیغ زد، بلند، مثل همان صدای اعماق غار." نیمه تاریک ماه- ص 511
مریم، زن محمد محبی، در داستان "خانه روشنان"، از مرگ شوهرش چندان ناراحت و متاسف نیست و واکنشش در این حد است که "خوب، من این طوری نمی خواستم تمام بشود." نیمه تاریک ماه- ص 429
در داستان "شب شک" توهم مرگ "آقای صلواتی" رفیقانش را وادار به فرار می کند تا گرفتار قانون و مردم محل و کلانتری و دادگستری و سین جیم هایی که پاسخی برای شان نداشتند نشوند و آبروی شان نریزد: " - به شرافتم قسم، علت فرار ما از اون مخمصه فقط و فقط برای آبرومون بود. اگه نه، آقای صلواتی را که همه مون دوست داشتیم، اما وقتی این فکر توی کله مون تخم گذاشت که نکنه خودشو نفله کرده باشه، پاک کلافه شدیم. نمی دونستیم فردا به مردم محل، کلانتری محل، دادگستری محل و هزار چیز محلی دیگه چه جواب بدهیم." نیمه تاریک ماه- ص 69,70
در داستان "عکسی برای قاب عکس خالی من"، با تمام دلخوری ها و بدبینی هایی که راوی داستان نسبت به "مرحوم سرداری" دارد و او را خیانت کار و لو دهنده تمام اعضای گروه نود و دو نفره شان می داند، اما با شنیدن خبر اعدام او دچار حزن و اندوه می شود: "مهندس را هم که دیدم- تهران دیدم، توی خط واحد- خبر نداشت. جزو ۹۲ نفر نبود. هشت سالش را کشیده بود. رفتیم کافه. خودش دعوت کرد. و من گفتم و گریه کردم. مست بودم. گفت: - عرقت را بخور، به سلامتی سرداری." نیمه تاریک ماه- ص 182
در داستان "معصوم اول"، مرگ ناگهانی و مرموز عبدالله چنان نویسنده نامه را منقلب می کند که گرفتار اوهامش می کند و او مدام صدای دو تا کفش ورنی عبدالله را توی هوا می شنود که مثل دو تا کنده بزرگ به زمین می خورد و این صدا باعث تپش غیرعادی قلبش شده است: "اما مساله تپش لعنتی قلب من است و هوا، تن هوا، برای این که او توی هواست که هست. و من حالا، همین حالا، صدای آن دو تا کفش ورنی عبدالله را می شنوم و می دانم که تو، حتا تو، صدایش را می شنوی، صدای دو تا کنده بزرگ را که به زمین می خورد. پیری هم حتماً می شنود که صدایش در نمی آید و حالا روی دو تا دستش نیم خیز شده و گوش هایش را تیز کرده و آن بوی عجیب اما آشنا را با شامه تیزش حس می کند." نیمه تاریک ماه- ص 196
مرگ "نقاش باغانی"، راوی این داستان را وا می دارد تا ماجرای ملاقاتش را با او، که بر ذهنش اثری شدید و ماندگار گذاشته، در قالب داستانی روایت کند. در داستان "خانه روشنان"، کاتب مرگ شاعر را به یاد می آورد و آن را در ذهنش مجسم می کند: "بر سکو که خواباندندت، به این پهلو، چه آرام بود صورتت. با سر و صورت خیس و دو چشم بسته انگار خوابیده بودی، لبخند بر لب. دو خط کنار لب هات عمیق تر از حالا بود، سایه دار بود. لب پایینت را غنچه کرده بودی، انگار بخواهی کلمه ای را بگویی اما یادت نیاید." نیمه تاریک ماه- ص 412 "نبودش دیگر، بر سکویی خفته بود، با دو چشم بسته. دو خط کنار سبیل خیسش سایه می خورد... لته ای بر شرمگاه و دو دست بر سینه خفته بود شاعر." نیمه تاریک ماه- ص 415
و سرانجام مرگ "احمد میرعلایی" در داستان "گنج نامه" که اثری تکان دهنده و زجرآور بر هوشنگ گلشیری، راوی این داستان، به جا می گذارد: "نیمه شب که از خواب پریدم، دیدم که همین آن و دم است که خفه شوم. هراسان به اتاق نشیمن دویدم، پنجره را باز کردم و چند بار هوا را بلعیدم. ماه نبودش. سیگار را بایست ترک می کردم. باز همین تصویر آخری یادم آمد. پشت به دیوار آجری کوچه نشسته بود، و سرآستین های پیراهنش را دو بار بالا زده بود. پیراهنش سفید بود. کیف چرمی را خم شده بر ران راستش دیدم." نیمه تاریک ماه- ص 517 "نامه هاش را هم پیدا کرده ام. دیروز صبح که یکی را خواندم، چنان به هق هق افتادم که از صدای خودم به وحشت افتادم. همه اش می گفتم: "وای، ای وای!" و هق می زدم." "دو هفته است که کارم همین شده است. شب ها هر به دو ساعتی از خواب می پرم و از اتاق خواب می زنم بیرون و توی تاریکی گوشه ای می نشینم و یا می روم از پنجره بیرون را نگاه می کنم. چراغ های شهر تا دامنه کوه ادامه دارند. احمد دیگر نیست که ببیند. روزها از صبح زود به اتاقم می آیم و پشت میزم می نشینم. تصاویر تدفین را به ترتیب نمی توانم ببینم، اما به همراه هر کدام جیغ دختر احمد، لیلی، می آید. اگر نقاش بودم، عکس ها را با خطی سرخ می دراندم، مثل خراش نوک چاقویی بر پوست. با آن خط عمودی بر سینه چه آرام بود صورتش، انگار که خواب باشد، بی هیچ رویایی. آدم راحت می شود، کابوس نمی بیند، مثل همین کابوس که دیشب دیدم... از خواب پریدم. صورت آرام احمد یادم آمد. خوبی اش این است که دیگر کابوس نمی بیند." نیمه تاریک ماه- ص 518 "ساکت نگاهش می کنم. قالب صورتش همان قالب ابدی است که احمد داشت، خفته در حوضچه غسالخانه با آن خط سرخ بر سینه، مثل الفی بر سفیدی کاغذ." نیمه تاریک ماه- ص 521
نه. او نمی تواند مرگ "احمد" را باور کند. نمی تواند "احمد" را مرده انگارد. برای او"احمد میرعلایی" زنده است و او در داستان "گنج نامه" از زندگی او می گوید و با روایت زندگی او دارای سهمی در ابدیت زندگی او می شود: "می بینم که زنده است و هست، حتا وقتی دیده بودندش که ده و نیم بعد از ظهر دوم آبان هفتاد و چهار نشسته، تکیه داده به دیوار، تمام کرده بود." نیمه تاریک ماه- ص 532
در پایان، بر مبنای برداشتی شخصی از نوشتار بورخس در باره مرگ و قالبی که مرگ روی صورت مرده ها ثابت می کند، بر این باورم که "مرگ" قالب "زندگی" را بر چهره داستانهای کوتاه هوشنگ گلشیری می نشاند و به شخصیت ها و ماجراهای این داستان ها زندگی می بخشد.
اردیبهشت 85
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |