ماندلشتام مگس مرمرین شعر روسی

 

مهدی عاطف راد

 

(منتشر شده در مجله بخارا- ویژه نامه ی اوسیپ ماندلشتام- شماره ۴۹- بهار ٨٥)

 

 

برای آرام شادی نفس کشیدن و زیستن

به من بگو، سپاسم را باید تقدیم کدامین کس کنم؟

 

من هم باغبانم هم گلم

در سیاه چال دنیا غریب و تنها نیستم

 

به سوی تنفس  زلال دم ابدی

هم اینک زوال یافته گرمای وجود و نفس زندگی بخشم

 

کف باره فرو نشسته و لحظه شفاف شده

هیچ کس نمی تواند پشت سر بگذارد چنین دلبند نقش و نگاری را

 

اوسیپ ماندلشتام از دیدگاه مادی یکی از کم کار ترین، و از دیدگاه معنوی یکی از پردستاوردترین شاعران روسی است. طرفه شاعری است کم گوی و گزیده گوی، نادره گوی و بهینه گوی، با فرهنگی بس گسترده و ژرف. زبانهای روسی و فرانسوی و لاتینی را  به طور کامل می دانست. با تاریخ و فرهنگ جهانی، به ویژه تاریخ و فرهنگ سده‌های کهن و دوره‌های اساطیری یونان و مصر باستان آشنایی همه جانبه داشت. این آشنایی آنقدر اثرگذار بود که بیشتر سروده‌هایش درباره موضوع‌های ادبی- هنری است. از او شعرهایی یادمان درباره ادیبان و هنرمندانی چون دیکنز،اوسیان و باخ به یادگار مانده است. آیین تدفین در کیش لوتر، کشتی های هومر در ایلیاد و ادیسه، نتردام و سنت سوفیا، و درام فدر اثر راسین نمونه‌هایی از موضوع‌های جذابی‌ست که شعر او به آن‌ها پرداخته است.

درون‌مایه‌های شعرش نه نقش آرایه دارند و نه به عنوان نماد به کار می‌روند. او از نشانه‌گذاری در شعرش دوری می‌کند، و به جای آن موضوع‌های مورد علاقه اش را با نگرشی تاریخی- انتقادی، و در مقام درون‌مایه‌هایی مشخص که جایگاه معین واقعی در جریان تاریخ دارند، وارد شعرش می‌کند و گرایش‌های ذهنی‌اش را بستری عینی و موج‌های درونی  تخیلش را پویشی بیرونی می‌بخشد.

تلفیق و ترکیب کلامش گاه آنقدر فخیم می‌شود که به فخامت و کمال کلام لاتینی والایش می‌یابد و مطنطن و پرشکوه می‌شود. شعرش جلال و جبروتی سرشتی دارد که بری از هر گونه زرق و برق روبنایی و شکوه ساختگی است. آنچه در شعرش بیش از هر چیز دیگر چشمگیر است بیان غیرمنتظره اش و رستاخیزی‌ست که واژگان و انگارها در نهایت سادگی و شفافیت به اوج آن می‌رسند و ابهتی جبلی می‌یابند.

شعرش فضایی سرمدی و سرشتی ازلی- ابدی دارد. چیزی فارغ از زمان و مکان در شعرش هست که به آن وقاری جاودانه و نامیرا می‌بخشد. انگار سروش غیب‌دانی است که از بی‌کرانه های بیرون از زمان و مکان برای ما پیش گویی می‌کند و آنچه قرار است در مکانی ویژه و در زمانه ای مقدر اتفاق افتد را، از جایگاه فراکیهانی خویش می‌بیند و در شعرش می‌سراید.

 

پشته ای از سرهای انسانی سرگردان اند در آن دوردست‌ها

من در میان آن‌ها گم شده ام. هیچ کس نمی بیندم. اما در کتاب ها

به من مهر می ورزند، و در بازی های کودکانه بر خواهم خاست

از خواب مرگ، تا بگویم خورشید چه تابناک می درخشد!

 

دیدگاه های تاریخی او با وجود این که بسیار جالب توجه است اما عنصر مسلط بر شعرش نیست. عنصر  اساسی شعرش همانا درهم آمیزه شکل- قالب- فرم است، در تلفیقی یگانه و تفکیک ناپذیر. شیوه کارش شیوه ای تأکیدی- تأویلی است که از طریق آن می کوشد بیان اندیشه هایش را حسی تر و جوهر آن را محسوس تر جلوه دهد. او برای رسیدن به این هدف از واژگانی استفاده می کند که اندیشه ها و حس ها و عاطفه های متناقضی را در ذهن شنونده یا خواننده شعر القا می کند. تعبیرهایی که به کار می برد با شکوه اما مهجور هستند. این تعبیرهای ادیبانه و واژگان فخیم ترکیب شده اند با کلمات رایج روزمره که هنوز در شعر جا نیفتاده و جای خود را باز نکرده اند. ترکیب کلامش درهم آمیزه ای است از قطب های عالی- عادی و پیچیده- ساده، و در آن جمله های فصیح با گفت و گوهای عامیانه در کشاکش و تعارض است؛ و همین کشاکش به شعرش صلابتی خیره کننده و جوهری جادویی بخشیده است، و چنان ساختمان شعرش را برجسته کرده که این ناهمواری های رونمایی و فراز و نشیب های قالبی را در آن همچون فرازگاه قوت و مزیت بارز و نمایان ساخته است.

سطرهای شعرش پل هایی باریک و نازک هستند بر رودخانه ای خروشان با امواجی بلند خیز و جریانی توفانی؛ رودخانه ای که از سرچشمه احساس های سرکش و خیزاب گون او جاری شده است. این ترد پل های شکننده در نامنتظره ترین مکان های مسیر مستقیم خویش به ناگاه مارپیچی تند می خورند و تغییر جهت ناگهانی می دهند، پس آن گاه با پیچ و خم های تند و پر فراز و نشیب خود شعرش را به دنبال خویش به تلاطم و جهش وا می دارند، و مخاطب را با قوی ضربه های تکان دهنده و ناگهانی خود رودررو می کنند. بارقه های فصاحتش بر زمینه ای شگفت و نامنتظره بروز می کند و در هنگام تجلی چون آذرخشی مهیب، بس با شکوه و بی نهایت خیره کننده، می درخشد. سخنش بسیار با شکوه است و اساس آن بر تلفیق و ترکیب و توازن عناصر ناهماهنگ و نامتجانس، بلکه متناقض کلامی و قطب های متضاد معنوی و لفظی، استوار است. هماهنگی های شعرش از ناهماهنگی های آن سرچشمه می گیرد. شعرش به گونه ای خود ویژه درونی و شخصی است و حس ها و تصویرهای آن چنان در تارو پود کلمات و زبان آن تنیده شده اند که ترجمان آن بسیار دشوار است و ترجمه را بر نمی تابد. شعرش شعری بلندپایه است و سرکش، به بلندپایگی برج ها و همچون پرستویی سبکبال بر اوج ها:

احساس هراس می کنم از ناتوانی ام در نافرمانی

در حضور آن وجود مرموز فرازین

همانند پرستویی غرق شادی ام در آسمان

و مهر می ورزم به بلندپایگی برج ها

 

شبیه باستانی پلی هوایی دیده می شود

بر فراز ورطه ای، بر خمیده تیری غژغژ کنان

می شنوم آوای آن گلوله برفی را که هر دم متورم تر و متراکم تر می شود

نواهای ابدیت را برخاسته از ساعت سنگی

 

ماندلشتام نه تنها شاعری پر احساس و ژرف نگر بلکه اندیشمندی نازک اندیش و فکور نیز بود و مقالاتش در کتاب "تمبر مصری" در بر گیرنده جالب ترین و منصفانه‌ترین و مبتکرانه‌ترین نوشته هایی است که درباره فرهنگ و تمدن جدید روسیه و فن شعر در این سرزمین نوشته شده است. نقد هایی که از او به جا مانده است بسیار عالی و در والاترین سطح ممکن است و نمونه عالی تیزبینی و ژرف اندیشی منتقدانه است. از این دیدگاه، او یک سر و گردن بالاتر از تمام منتقدان هم دوره اش ایستاده است و اگر چه نقد های به جا مانده از او اندک شمارند اما همین اندک نوشته به جا مانده از او نشان دهنده  نبوغ والا و بی همتای او است.

ماندلشتام از آن گونه آزاد انسان هایی است که خود درباره شان چنین داوری کرده است: "چنین می پندارم که اگر کشور و ملتی بتوانند حتی یک آزادانسان کامل در دامن خود بپرورند که آرزومند آزادی بوده و دانسته باشد از این آزادی چگونه استفاده کند، علت وجودی خود را به خوبی توجیه کرده اند".

او چنین انسانی بود: انسانی از درون آزاد و وارسته، انسانی فرهیخته و رها از قید و بندهای بیرونی و تنها وابسته به درون مایه ها و گوهر های بنیادی روان گنج آگین خود، آزادمردی که آرزومند رهایی بود و می دانست که از آزادی اش- که با نهایت افسوس تنها دربخش کوتاهی از عمر شهاب وارش از آن برخوردار بود- چگونه استفاده کند.

فیلسوفی بود پیرو فلسفه غنیمت شمردن دم. مردی بود نامتعارف که چون دیگران پیرامون خودش  تارهای یک زندگی متعارف با تعلقات دست و پاگیر زیستن نتنیده بود. مردی بود بس فراتر از اشیا و مادیات. نه حصار آشیانه محصورش می کرد، نه محبس دلبستگی های زمینی محبوسش می ساخت. بدون هر گونه چارچوب خارجی می زیست. هر "آن" از عمرش برایش بادبادکی بود اوج گیر که او را در آسمان بی کران وارستگی و رهایی، در اوج گرفتن و سبکبال پرواز کردن همراهی می کرد.

رهگذری بود در گذرگاه تاریخ، در سیر و سلوکی نرم پو و آرام خو، که گام زنان و تفرج کنان از کرانه های زمان می گذشت و به سوی ابدیت بی کرانه گام بر می داشت. هیچ کرانه ای محدودش نمی کرد. در هیچ افقی نمی گنجید. از هر مرزی فراتر بود.آواره ای بود پرسه زنان در بی راهه های زمانه:

"اگر چه مغرور اما افتاده حال، غریب احوال- شرمنده از فقرش- دود بنزین استنشاق می کرد و بر سرنوشت شومش لعنت می فرستاد."

در تمام طول زندگی پر فراز و نشیبش همیشه همین ساده رهگذر غریبه و ناشناس،اما مغرور و سرفراز باقی ماند. او روشن فکری بود بی طبقه، بدون هرگونه وابستگی خانوادگی،صنفی و طبقاتی. هیچ گذشته ای نداشت جز کتاب هایی که خوانده بود. چندی پس از پایان جنگ داخلی درباره خود چنین نوشت:

"مسافری هستم ایستاده در اتوبوس زمان، در مسیری بس وحشتناک، که به تسمه ای آویخته از سقف اتوبوس آویزان شده ام تا در پیچ و خم راه تعادلم را از دست ندهم و همچنان سر پا بمانم."

اما آیا چیزی بود که قادر باشد تعادل او را که از ژرفاهای عمیق روحش سرچشمه می گرفت و بنیادی درونی داشت، بر هم بزند؟ نه.هیچ چیز. نه وحشت محدود زیستن، نه دلهره تحت تعقیب بودن، نه سختی های ناشی از جنگ، نه محرومیت های شکنجه بار زندان و تبعید، نه قلب بیمارش که هر آن ممکن بود از تپش بازایستد، و نه حتی خطر مرگ که چون کرکسی جان اوبار همیشه شوم سایه پهن بال هایش را بر فراز زندگی او گسترده بود، هیچ کدام قادر نبودند تعادل درونی بس استوارش را به هم بزنند.

خودش این گونه خود را توصیف کرده است:

"شهابی بودم دنباله دار و غیرمجاز، با درخششی آنی و زودگذر، که در میان ستارگان آسمانی بی مرگ، در گریز از مرگ، ناهنجار و بی ترتیب می خرامیدم".

 

سرانجام زمان ایفای نقش من فرا خواهد رسید، اما نقش من این نیست

رقصیدن بر روی برگ های پژمرده و غش غش خندیدن و سوت کشیدن

واین آوازهای اندوهناک که خارج از فرمان من جاری می شوند.

 

احساس هجوم سیل وار سعادتی آسمانی در من است

و در ناقوس برج می توانید بیابید روحم را

اما نوایش نجاتم نخواهد داد از ورطه مرگ.

 

شعرش که گاه سرور انگیز و گاه اندوه بار است مایه بهجت و لذت هر دوستدار شعری است. شعرش سر آن دارد که بن مایه های کارش را بی جان و منجمد کند. تمام هنرش در همین سنگ کردن پایه های کارش است. همچون سنگ تراشی چیره دست هر دستاورد تخیل آفریننده اش را در کارگاه پویای ذهن خلاقش به سنگ تبدیل می کند و این سنگ های بس خوش تراش و هنرمندانه برش خورده را در ساختمان رفیع و باشکوه شعرش در جایی بس مناسب می نشاند، آن چنان که نمایی چشمگیر و خیره کننده می یابد و هر کس آن را می بیند فکر می کند که این پاره سنگ های صخره بنیاد درست برای همان جایی که در آن نشسته آفریده شده اند و مناسب چنان جایگاهی هستند، گویی هیچ توجیه وجودی دیگری ندارند جز نشستن در همان جایی که در آن جا خوش کرده اند. زندگی در شعر او وجودی سنگین و منجمد می یابد، شاید نه همیشه چون سنگ بلکه گاه نیز چون بلوری خوش تراش  اما شکننده و از فرط خوش برشی شفاف و نادیدنی. برش های بی نهایت ریز تراش این بلورهای الماسین سرشت شعر او چنان هنرمندانه اند که باور کردنی نیستند که تراش خورده ذهن شاعری هنرمند باشند. شاید بیشتر چنین به نظر رسد که یکی از ایزدان هنردان آن ها را تراشیده و برش داده باشد. در اوج زیبایی ساختمان سنگی شعر صخره گونش نوعی نازک طبعی و شکنندگی موج می زد که صلابتش را بی اعتبار و ناماندگار می کند. ماندگاری و اعتبار شعرش درست در همین حالت های متناقضی است که دارد. غروری که پرتوهای تابشی را در خود می شکند و کج تاب می کند بر شعرش سایه افکنده و به آن فخامتی والا بخشیده است. بر این اوج هرگز نمی توان دسترسی یافت. کمتر شاعری در جهان بر این اوج رسیده و خواهد رسید. و آن که شعرش را می خواند یا می شنود احساس صعود و عروج می کند.  انگار دارد اوج می گیرد و نرم رفتار و سبکبار به سوی بامگاه این برج بلنداوج می رود. انگار دارد از پلکانی بسیار سخت گذر با پله های سنگی بلند ارتفاع نفس گیر و پر پیچ و خم بالا می رود، و در هنگام بالا رفتن غرق این دلهره است که آیا خواهد توانست بر این پلکان فایق آید و بر اوج آن، بر آن بام والا قرار بگیرد؟ همین نگرانی دلهره ای در او به وجود می آورد که تکان دهنده و در عین حال مجذوب کننده است؛ و راز ماندگاری و جذابیت شعر او در ایجاد همین دلهره و تنش است.  می دانیم که اگر بر بام این بنای رفیع قرار بگیریم مناظری خواهیم دید بس رنگارنگ و بدیع، و چشم اندازهایی بر گستره بینش مان گسترده خواهد شد که زیباتر از دلارا ترین چشم اندازهای جهان است. همین دانش به ما شوق بالارفتن می بخشد و ما را قادر به صعود از این فراز راه دشوار می کند و این همان چیزی است که شعر مندلستام را اشتیاق آفرین و هیجان زا کرده است.

"ویکتور اشکلوفسکی" ماندلشتام را در مقام شاعری سنگ تراش به عنوان "مگسی مرمرین" توصیف کرده است. منتقدی دیگر او را در عرصه شعر سوارکاری دانسته سوار بر سمند تندتاز قریحه ای سرکش و تیزرو،  سوارکاری که تاخت و تاز بشتاب را خوشتر دارد از نرم پو رفتن، و هرگز نخواسته است توسن سرکش نبوغش را رام و دست آموز کند و بر ضرورت لحظه های سرکش و نا به فرمان نبوغ و خلاقیت هنری چیره شود.

 

اینک در حال مطالعه دفتر خط خطی شده یادداشت های روزانه ام هستم

نوشته بر سنگ لوح تابستان

در آن می خوانم گفت و گوی سنگ آتش زنه را با هوا

یک لایه تاریکی، یک لایه روشنی

خوش دارم فرو کنم دستم را

درون مسیری که سنگ آتش زنه در ترانه ای قدیمی ترسیم می کند

انگار فرو کرده ام درون زخمی، و نگه داشته ام در کنار هم

 سنگ آتش زنه و آب را، نعل اسب و حلقه انگشتری را

 

اوسیپ ماندلشتام نماد نابی و روشنی در ادبیات روسی، در دوران ناسرگی ها و کدورت ها بود. شوربختی اش این بود که هنرمند یک دوران سیاسی بود؛ هنرمند دورانی که در آن سیاست هنر را زیر نفوذ و سلطه خود و گوش به فرمان خویش می خواست. اقتدارگرایی سیاست در دورانی که او می زیست هنر و شعر را می پژمرد و پژمرش ادبیات روح شاعرانه او را پژمرده می کرد. با این وجود گل های گلبن شعرش تر و تازگی همیشگی دارد. شعرهایش گل های همیشه بهاری هستند که فارغ از پژمرش و میرش خزانی اند. زمانه اش چون جانوری وحشی بود که او را با غرش های تهدید آمیز می ترساند و قصد خاموش کردنش نوای جادویی شعرش را داشت؛ اما او بی باکانه تا زنده بود سرود و هرگز مرعوب زمانه نشد و نوای خوش آهنگ شعرش هرگز خاموش نگردید. در سال ۱۹٢۳ نوشت:

"چه کسی قادر است در چشمان درنده خوی تو بنگرد؟ "

او خود از معدود شاعران این زمانه بود که با شهامتی بی نهایت به طور مستقیم در چشمان مرگبار و جنایت کار زمانه نگریست. او نماد شهادت شعر در دوران سلطه سیاست بر ادبیات بود.

طبق نظر ژوزف برودسکی، یکی از همراهانش در ایجاد جنبش آکمیسم، آنچه ماندلشتام در شعر روسیه انجام داد نه ایجاد بنیان های تازه بلکه تجدید بنای بنیان های کهن بود. او با نمایه های قدیمی چشم اندازهایی تازه به شعر روسی بخشید. چند دهه پس از مرگش، داستان فاجعه بار زندگی اش به وسیله همسرش "نادژدا خازینا"، در کتاب خاطراتش با عنوان "امید در برابر امید" منتشر شد. فاجعه زندگی او در این بود که چند دهه دیر به دنیا آمده بود. اگر چند دهه زودتر به دنیا آمده بود می توانست پوشکین یا لرمانتوف زمان خودش بشود. او در دورانی به دنیا آمد که محکوم بود به پذیرش سرنوشت شوم سلطه سیاست بر ادبیات و فرمانروایی بی چون و چرای اجتماعی گری بر فردیت خلاق هنرمند:

 

زمانه گرگ صفتانه بر کولم می پرد

اگر چه قطره ای از خون گرگ در رگ من جاری نیست

 

ماندلشتام از شاعران روسی بیش از همه به پوشکین،باتیوشکف و باراتینسکی مهر می ورزید. از دیدگاه او شعر روسی از نقطه نظر روح و جوهر خود هلنیستی بود و تنها راه پالایش و والایش در آمیخته با تلطیف آن بازگشت به هلنیسم اصیل کهن بود. او خود روحی هلنیستی داشت و عاشق یونان باستان و اندیشه و ذوق فیلسوفان و هنرمندان آن بود. آن هنگام که در شبه جزیره کریمه زندگی می کرد به واسطه تأثرات دریافتی اش در آن سرزمین، حس کرده بود  که در آنجا همه چیز دارای روح باستانی یونان است. به فرهنگ هلنیستی، به ویژه افسانه های پر شر و شور اساطیری عشق می ورزید. هم چنین عشقش به شعر روسی، به ویژه شعر و شخصیت پوشکین بیش از حد بود و می کوشید تا  نمای ظاهرش را هر چه بیشتر شبیه او بیاراید. به شیوه پوشکین لباس می پوشید و تیره کلاه بلندی به سبک او بر سر می گذاشت و ریش عاریه ای اطراف صورتش قرار می داد تا هر چه بیشتر شبیه پوشکین شود.

 بر طبق گزارش دوست و مریدش نیکلای چوکوفسکی، در آخرین دهه عمر خلق و خوی خوشش را از دست داده و بد خلق شده بود. زود رنج  شده بود و حساسیت شدیدی نسبت به رویدادهای ناگوار پیرامونش نشان می داد. نازک طبعی و شکننده ای اش بیش از حد شده بود. اغلب عصبی بود و برای هر چیز کوچک و کم اهمیت به خشم می آمد. افسردگی و زودخشمی اش تکان دهنده بود. پر حرف شده بود و وقتی شروع به صحبت می کرد هیچ نیرویی قادر نبود او را از حرف زدن بازدارد. ناآرام و بی قرار بود. در نگاهش تب و تابی پر التهاب موج می زد. گاه بر می خاست، گاه می نشست. گاهی ناگهان سرش را روی میز می گذاشت و وقتی سر بر می داشت، اشک در چشمانش حلقه زده بود. بیشتر وقتش به سیگار کشیدن می گذشت و تمام روز سیگار از لبش جدا نمی شد. عادت داشت که خاکستر سیگارش را روی شانه چپش می تکاند. بر شانه چپش همیشه توده کوچکی از خاکستر سیگار کپه شده بود.

در واپسین دهه عمر و بعد از گذراندن دوران زندان، ماندلشتام از نظر روحی درهم شکسته بود. او آنقدر از زندگی خسته شده بود که یک بار در اوج خستگی روحی و تب و تاب افسردگی به قصد خودکشی خواست از پنجره ای از فراز ساختمانی بلند ارتفاع خود را به بیرون پرتاب کند، اما حضور به موقع همسرش او را از انجام این عمل بازداشت و جانش را نجات داد. در یکی از شعرهایش این حالت خستگی روحی اش را که او را تا پای مرگ کشاند به زیبایی توصیف کرده است:

 

فقط کتاب های کودکانه خواندن

فقط افکار کودکانه داشتن

به دور افکندن هر آنچه بزرگ سالانه است

و سرانجام بیدار شدن از این اندوه ژرف

 

من به حدی مرگبار از زندگی خسته شده ام

هیچ چیزش را نخواهم پذیرفت

اما به سرزمین بیچاره ام عشق می ورزم

زیرا آشیان دیگری برای عشق ورزیدن ندارم

 

غرقم در تکانه در باغی دوردست

روی ساده تابی چوبی

زیر دراز سایه درختان صنوبر

غرقه در هیجانی مه آلود به انتظار مرگ

 

در سه سالی که به همراه همسرش نادژدا خازینا به حالت تبعید در ورونژ به سر برد آثاری ارزشمند آفرید که بعدها با عنوان "یادداشت های ورونژ" شناخته شدند و همسرش موفق شد این یادگارها را برای انتشار در چند دهه پس از مرگ او حفظ کند. در این واپسین شعرهای موجز پراکنده و ناقص که اغلب پاره پاره اند و بریده بریده، ماندلشتام سروده هایش را با حالت روحی یک محکوم به مرگ که هنوز مقدر است سختی های بسیار دیگر را تحمل کند و شاهد شکنجه های روحی بی شمار باشد، سروده است.

در واپسین نامه به همسرش که آن را در آخرین سال تبعید، حدود دو ماه قبل از ایست قلبی در یک اردوی کار اجباری، در دسامبر۱۹۳۷، نگاشته و برای همسرش ارسال کرده، چنین نوشته است:

"نادیای دلبندم، آیا تو زنده ای، عزیزم؟

من به اتهام فعالیت های ضد انقلابی در دادگاه ویژه به پنج سال دیگر تبعید محکوم شده ام. نهم سپتامبر از "باتیرکی" منتقل شدیم و ۱٢ اکتبر به اینجا آمدیم. وضع جسمی من بسیار خراب است و سلامتی ام در معرض خطر جدی قرار دارد. بی نهایت فرسوده شده و در آستانه از پا درآمدن ام. چنان لاغر و نحیف شده ام که اگر ببینی نمی شناسی ام. نمی دانم آیا امکان فرستادن پوشاک، خوراک و پول برایت هست یا نه، اگر امکانش هست می توانی تلاشت را بکنی. راستش را بخواهی من تن پوش مناسب ندارم و از سرما سخت در عذابم. من در "ولادی وستک" هستم. اقامتم در اینجا موقتی است اما ممکن است تمام زمستان را همین جا بگذرانم."

ماندلشتام بهترین شعرهایش را در نیمه نخست دهه چهارم زندگی اش- در سال های ۱۹۲۰ تا ۱۹٢٥- سرود. نمونه هایی از این شعرهای درخشان عبارت اند از چکامه‌ی سنگ لوح، اول ژانویه۱۹٢۴، آن که نعل اسبی یافت، باران نرم مسکو. این شعرها که اغلب دارای فضایی  هولدرلینی هستند و دیدگاه جهان بینانه‌ی هولدرلین، شاعر بزرگ آلمان در سده نوزده، را به یاد می آورند، بسیار با شکوه و وقار اند و گاه ابهت و عظمت آثار باستانی هنر مصری و یونانی را تداعی می کنند.

 

بازگشته ام به شهرم. این ها اشک های کهن سال منند

ردپاهایم، عقده های برآماسیده کودکی ام.

 

پترزبورگ! من هنوز قصد مردن ندارم

تو شماره تلفنم را می دانی.

 

پترزبورگ! من هنوز در تو نشانی دارم

می توانم بنگرم در چشم خنیاگر مرگ.

 

خرداد ۸۴

                                                                                                                                                                               

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

زورق اندیشه

ساحل اندیشه

تازه‌های موسیقی کلاسیک

آرشیو موسیقی کلاسیک

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.