|
|
|
پس از آرش ( شعر بلند نمایشی)
مهدی عاطف راد
راوی:
چو سالی هفت ز جانبازی آرش- آن دلاور مرد مانا زنده ی آزاده جان- بگذشت بلایی سخت دیگر بار بر ایرانیان از سوی اهریمن فراز آمد که از آن مانده غافل شاهنامه نیز بس افسوس و اینک من در اینجا شمه ای زان ماجرا را باز می گویم.
جهان از تشنگی می سوخت چونان عاشقی در سوز عشق بی قرار خویش به خود چون مار می پیچید از درد عطشمندی جان اوبار زمین خشکیده، تفتیده، فرو بلعیده بغض دردناکش را ز فرط نا امیدی دست و پا می زد میان ورطه ی کابوس های رنجبار خویش تمام آب ها خشکیده، حتا اشک چشم تشنگان از عطش در احتضار مرگ و خون وامانده از جوشش درون قلب دلخون مردم چشم انتظار مرگ و دریاها فرو خشکیده و بی آب تمام چشمه ها و رودها خاموش تمام بیشه ها و باغ ها، همچون کویری سوخته، بی حاصل و نازا تمام دشت ها و کشت ها سم کوب دیو و دد تمام آریایی های نیکوکار همه له له زنان از تشنگی نکبت آور سراسر سوگوار و داغدار این سرزمین پر پر بی بر در آتش شعله ور این مهد جان پرور سرای روشنی های روان پرور و مهد دانش و اندیشه و فرهنگ سرای بخردان آرمان پرور جهان آکنده از آلودگی های زیان آور زمین و آسمان گم گشته در تاریکنای دود و خاکستر هزاران دیو از هر سو هجوم آور دروجان و ددان از هر کران تازان هزاران کرکس مردار خوار فربه منحوس و خفاشان خون آشام گشوده بال های خویش را بر آسمان شهر در پرواز به این امید که با بلعیدن مردارها گردند فربه تر تمام مردم ایران زمین افسرده و غمگین همه دلخسته و دلتنگ بسی بر خاک افتاده، بسی مرده، بسی چشم انتظار مرگ و بر جا ماندگان همه آزرده جان و دردمند همه مویه کنان در ناله و شیون همه مرثیه خوان در ضجه و افغان و با این فاجعه طی گشت سالی چند...
چو جان زندگان را در خطر دیدند و آبادی و شادی را ز پا افتاده و بی جان بر آن گشتند رادان خردمند بلند اندیش به همراه شریفان بهی کردار نیکوکار که روی آرند به درگاه آناهیتا از آن بانوی بی همتا از آن دوشیزه ی زیبا و از آن مادر روشن روان آب های زندگانی زا مدد جویند به درگاهش نیایش ها کنند و خواهش خود را از او خواهند و دستان دراز آرزوها را به سوی آسمان گیرند سراسر کرنش و خواهش نیاز آریایی ها از او خواهند پس آن گه مردم ایران زمین همراه و هم پیمان روان گشتند سرود آرزو خوانان به سوی بارگاه آسمان افروز ایزد بانوی باران به بالای بلندای رفیع قله ی البرز و بر اوج چکاد آرزوها نیایشگاه آن بانوی تابان جان دل روشن لبالب گشت از انبوه مرد و زن.
نیایشگران:
آناهیتا، الاهه ی والای آب ها ای مادر همیشه فداکار مهربان ای روح روشنی ای نور جاودان ای مایه ی شکفتن و آبادی ای روح بخش خنده و شادی ای بر بهار خرم آینده رهگشا خشکید این زمین سترون ز تشنگی آبی به جا نماند در هیچ جا مردیم از عطش همگی، رحم کن به ما.
باران در این دیار نباریده سال هاست نه رویشی، نه رشد و نموی نه سبزه ای، نه برگی و باری مرغان خوشنوا از باغ های مرده ی ما کوچ کرده اند این سرزمین سوخته دیری ست بینواست تاریکی پلید زمین را فرا گرفت روشن نماند هیچ چراغی پژمرده گشت و خشک به هر جا گیاه بود بر جا نماند گلشن و باغی افسوس، ناامیدی و اندوه پا گرفت خشکید ریشه های شکفتن جوشان نه چشمه ای ست جاری نه جویباری و رودی دریا ز آب گشت تهی، ای دریغ و درد دیگر در این زمانه ز شادی نشان نماند نه خنده بر لبی نه سروری نه بانگ دلکشی نه سرودی از روشنی نشانه دگر در جهان نماند از فرط غصه حال همه زار از فرط رنج روی همه زرد مردیم از عطش همگی، رحم کن به ما آناهیتا، الاهه ی والای آب ها.
دیوان زشت خوی زمین را پر کرده اند از نفس مرگبار خود آلوده اند خانه ی ما را با گندنای نحس وجود پلید خویش بیماری و تباهی و اندوه و درد و مرگ بیداد می کند تیره شده جهان آکنده از تلاطم و طغیان لبریز از تهاجم توفان دیوان پر گزند با صد هزار حیله و ترفند در هر کرانه غصه و غم می پراکنند ایران زمین ز محنت و ماتم می آکنند از قلب مردمش گل امید می کنند پر پر کنان به خاک هلاکت می افکنند از فرط نا به کاری آن نکبت آوران شد تیره روی روشن خورشید خاوران تن ها همه نزار جان ها همه نژند مردیم از عطش همگی، رحم کن به ما آناهیتا، الاهه ی والای آب ها.
ای دادرس بیا و به فریاد ما برس درمانده ایم ناجی ما باش بی چاره ایم چاره ی ما شو ایمان خویش را به رهایی امید خویش را به عدالت از دست داده ایم در قلب ما فروغ حقیقت در حال خامشی ست ما را از این بلای جهان سوز وارهان در قلب ما ستاره ی آمال را نشان گرد و غبار یأس بپالا از چهره ی مکدر امید بر قحطسال مرده ی اندوه در ببند در را به روی رویش لبخند باز کن در این شب سیاه غم انگیز در این سکوت سرد این سرزمین تب زده، این شهر سوخته چشمان اشتیاق به سوی تو دوخته با او سرود عشق بخوان گرم و پر توان سر ده سرود روشن باران از مشرق همیشه فروزان برخیز ای ستاره ی تابان آرمان از شب عبور کن اندیشه های شب زده را غرق نور کن مردیم از عطش همگی، رحم کن به ما آناهیتا، الاهه ی والای آب ها.
راوی:
چو نالیدند و موییدند مرد و زن ز مکر و فتنه ی بد خوی اهریمن شبی تا صبحدم در آن نیایشگاه همه لبریز از اندوه همه غرقه در اشک و آه همه در ناله و شیون آناهیتا دلش بر دوستدارانش به رحم آمد برآن افتادگان خاکسار خویش دل او سوخت و بر آن شد که ایشان را کند یاری دهد آن خستگان را با نوای دلنواز خویش دلداری پس آن گه او سروش ایزدی را خواست و او را گفت:
« تو ای پیک پیام آور تو ای هرمزد را یاور تو ای روح روان پرور چراغ مهر و شادی را فروغ جان تابان تو روشنگر نخست این تشنگان بینوا را آزمایش کن به دشوار آزمونی سخت بی رحمانه، همچون بی امان توفان هراسان ساز و هول آور توان فرسا و طاقت سوز اگر دیدی تو ایشان را ز نستوهان و از آن پاکبازان و فداکاران جان بر کف وگر از صادقان راستین بودند و بیرون آمدند از آزمونت روسپید و سر بلند به یاری شان شتاب و یاوری شان کن و از این تنگنای تشنگی بیرون شان آور از این ترفند آن اهریمن بدکار حیلت ساز رهاشان کن بشارت ده به ایشان بارش باران رحمت را شکوفایی گلزار مودت را و سرسبزی بستان رفاقت را بشارت ده به ایشان جوشش بس چشمه ساران را و جاری گشتن بس جویباران را فرود آبشاران را و دریاها و اقیانوس های لب به لب از آب های صاف و نوشین را بشارت ده به ایشان فصل آبادی و شادی را و طالع گشتن خورشید زرین را و در دوزخ فرو افتادن دیوان پر کین را و ناکامی آن اهریمن پتیاره کردار بدآیین را طلوع صبح شیرین را حلول نوبهاری دلنشین، سرشار از گل های عطرآگین رنگین را.»
پس آن گه در فضای آن نیایشگاه سرشار از غم و ماتم نوایی بس روان پرور طنین افکند نوایی روشن و شفاف نوایی بس رسا و صاف نوایی گرم و مهرآکند نوایی روح افزاینده و جان بخش نوایی آرمان افروز و ایمان بخش چه زیبا بود این بانگ لطیف دلنشین آواز امیدانگیز آوای سروش ایزدی بود این نوای آرزو پرداز.
سروش ایزدی:
ای شما افتادگان بر خاک در رنج و تعب ای شما بی چارگان، ای خستگان تشنه لب ای شما مفلوک مردان و زنان دردمند ای شما درماندگان و تیره بختان نژند ای جوانانی که از رنج گران گشتید پیر ای شما در بند حیلت های اهریمن اسیر من سروش ایزدی هستم، سفیری خوش خبر پیک شادی آفرین مژده آور پیک ایزد بانوی روشن روان دادگر بهرتان دارم پیامی مژده ی بس نیک فرجامی از آناهیتا، از آن بانوی پاک آب ها که شمایش دوست می دارید و از او چشم مدد دارید و نیاز خویش از او خواهید آن پیام جان فزا این است بشنوید آن را که شادی بخش و شیرین است گر شمایان برگزینید از میان خویشتن یک نفر وارسته جان، آزاده دل، پاکیزه تن عاشقی در راه عشقش جان سپار پاکبازی جان نثار و فداکار پاکدل پوینده ای روشن روان تا تن خود را به راه همرهان قربان کند جان فدای مهر ایزد بانوی باران کند آن دلاور یار دریادل آن بهی دلدار بی همتا خویشتن را از بلند ایوان این والا نیایشگاه از فراز قله ی البرز افکند نا ترس و بی پروا به آن خشکیده دل دریا پس تنش در راه این ایثار می گردد بخاری ابرزا پر کند آن ابرهای باردار آفاق را دیو خشکی را بمیراند وفاداری او اهرمن را خوار گرداند فداکاری او آن گه از آن ابرها باران پرباری ببارد هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت کام دل ها را برآرد تشنگان جان به لب را بارشش سیراب سازد باغ های تشنه و پژمرده را شاداب سازد می رسد آن گاه فصل گل فشانی های جاویدان فصل شادی، فصل آبادی و آزادی فصل بیداری دریا، فصل باران بوستان سرشار از گل های عطرآگین شود از او نوبهاری دلکش و شیرین رسد از او این پیامی بود از بانوی من، آناهیتای مهربان برگزینید از میان خویشتن یک تن فداکار ای شمایان تا فداکاری آن آزاده یار جان فشان راه بر باران گشاید تا دهد یاری تان آن بانوی نوشین روان و شمایان را به سوی رستگاری و رهایی ره نماید.
راوی:
چو بشنیدند مرد و زن نوای روح افزای سروش ایزدی را و گردیدند آگه از پیام زندگانی بخش آن بانوی بی همتا آناهیتا همه گشتند لبریز از معماهای بی پاسخ همه در حیرت و تردید همه در وحشت و تشویش کدام آزاده خود را می کند قربانی یاران؟ کدامین نیکدل از جای بر می خیزد و با عزم راسخ پیش می آید؟ کدامین کوه نستوه چنین بار گرانی را کشد بر دوش؟ و سازد خویشتن را با لبانی خشک فدای تشنگان از عطش نالان؟ کدامین جنگل انبوه رادی کند خود را فدای خرمی، سرسبزی، آبادی؟ کند جان را نثار روشنی، شادی و آزادی؟ کدامین کس چنین دریادل و بی باک؟ کدامین کس چنین وارسته و دل پاک؟ کدامین کس چنین جانباز می باشد؟ نفس از هیچ کس بیرون نمی آمد نمی جنبید نه دستی و نه پایی و نه اندامی نه کس را صبر و آرامی فقط چشمان آن جمعیت پر درد سراسر انتظار خیزش جانی رهایی بخش به هر سو بی قرار و پر تمنا، سخت دلواپس، نظر می کرد همه در جست و جوی چاره و تدبیر همه در آرزوی یاری آزاده جانی از تبار آرش، آن بی باک شیواتیر در این بیم و امید سخت جانفرسا در این هول و ولای خستگی افزا گرفتار پریشان حالی و درماندگی بودند که ناگه دختری برخاست پری رویی کمان ابرو گل اندامی چو برگ گل لطیف و نازک و خوشبو دلش دریا و رخسار آسمان، چشمان او خورشید و در لبخند او تابنده صد ناهید فروزان تر ز خورشید جهان افروز شکوفان تر ز باغ آرزوها دلارامی روان بخش و نشاط انگیز فروغی پاک از آفاق رویا تنش سیمین، لبش شیرین بهارین رو و زرین مو خرامان پیش می آمد و چشم همرهان بر گام های او نسیمی نرم بود او یا که رویایی سعادت زا؟ سرودی گرم بود او یا که آوایی امیدافزا؟ گلی خوشبو و عطرآگین بهاری دلکش و زیبا به ایوان نیایشگاه آمد، با نگاهی مهربان نظر بر آسمان افکند و بر دود و دم بدکار اهریمن که در آن گم شده بود آرزوها، شادمانی ها، طراوت ها و در آن بود ناپیدا حقیقت ها، صداقت ها، سعادت ها پس آن گه رو به روی مردم خویش ایستاد آرام و بی تشویش نظر بر چهره ی محزون یاران کرد بر آن افسرده دل مردم بر آن دلخستگان مضطر مسکین به سیماهای بس غمگین پریشان حال و آشفته که می بارید از آن محنت و می بارید از آن اندوه و ادبار و فلاکت پس آن گه با کلامی دلکش و شیوا نوایی روشن و گویا سرودی زندگانی زا سخن را این چنین آغاز کرد آن نازنین دوشیزه ی زیبا.
آزاده:
ای آریایی های نیک آیین درود گرم و پاکم بر شما بر همدمان و همرهانم در مسیر تنگناهای مصیبت زا بر دوستان و آشنایانم در این دوران محنت بار جان فرسا بر خستگان تشنه و افتادگان از پا آزاده ام، آزاده ی بی باک و سرکش دخت دلاور آرش، آن گرد کمان کش و دوستدار زندگانی و جوانی پر شور و شر چون رود جوشان و خروشان دریای آتش.
در پاکی روحم کسی آیا کند تردید؟ شک می کند آیا کسی در نیکی طبعم؟ در صافی قلبم در جان رخشانم در تابناکی و دل افروزی ایمانم؟
یاران شما بهتر ز هر کس می شناسیدم و نیک می دانید و آگاهید کی هستم فرزند آن دریا دل جاوید فرزند آن وارسته ی والا فرزند آن جانباز نستوه و قوی دستم از نسل دریا، از تبار روشن خورشید از نسل فردا، از تبار روشن امید و دوستدار خنده ها و شادمانی ها و دوستدار بوسه ها و مهربانی ها و دوستدار هر چه زیبا هست و نیکوهست و والا
اینک که این سان تیره و تاریک گردیده چراغ زندگی اینک که اینسان خشک گردیده زمین اینک که پژمرده نهال خرم بالندگی اینک که آبی نیست در رودی اینک که این سان کشت ها و دشت های سرزمینم تشنه و تفتیده جان هستند اینک که این سان همرهانم از عطش پرپرزنان هستند اینک که این سان دردمند و خسته دل هستیم اینک که باید آزمونی سخت را با سربلندی پشت سر بگذاشت و رو سپید از آن برون آمد تا مهربان گردند با ما ابرهای پاک باران زا اینک که دارویی ندارد دردمان جز تن فدا کردن و مرهمی بر زخم های مرگبار قلب هامان نیست جز ایثار اینک که راهی نیست سوی رستگاری و رهایی جز نثار تن اینک که باشد روزگار جان فشانی از جان گذشتن در سرآغاز جوانی اینک که باید تن به راه آرمان و آرزوها کرد قربانی با آن که هستم عاشق شادی و شور زیستن اما آماده ام من تا تن خود را به راه آریایی ها آماده ام من تا تن خود را به راه روشن و بهروز فردا آماده ام من تا تن خود را به راه ابرهای پاک باران زا کنم قربان آری ای آریایی ها غم از رخساره های خود بر |