|
|
|
شاعر و زندگی
مهدی عاطف راد (منتشر شده در ماهنامه نافه- شماره ۳۰- فروردین و اردیبهشت٥۸)
"مردی پیشاپیش روان بود، مردی که گاه به گاه سرودی خوش می خواند. آن گاه که شور رهنوردی به سوی خویشتن و شوق گذر کردن از خویشتن در وجودش همسنگ می شدند، او سکوت می کرد و خاموش پیش می رفت. ساکت تماشا می کرد تا ببیند کدامیک در او پیروز می شوند. اما هرگاه یکی از این دو نیرویی بیشتر می یافتند و در او انگیزه ای قوی تر می شدند او سرود سر می داد و خنیاگر می شد. ما از او دور بودیم و جز آوایی گنگ از دور نمی شنیدیم. چنان غرق جزئیات پیش پا افتاده و محسوسات فریبنده بودیم که به معنای سرودش توجه نداشتیم. اما آواز او در آن بی کرانه ها که از ما بسی دور بود می دمید و افق های دوردست را روشنی می بخشید، و آن روشنی ناخواسته و نادانسته ما را به سوی خویش جذب می کرد، همچنان که میدان مغناظیسی مقاومت ناپذیر عشق عاشقان را، همچنان که دریا رودخانه را و خورشید گیاهان بالنده را. او به راهی می رفت که مرگ از آن می گریخت. او به راه زندگی می رفت و اگر سرودش آن همه تابناک بود از آن رو بود که زندگی آن سرودها را به او آموخته بود." راینر ماریا ریلکه "شاعران روشنایی بخشندگان تاریکی های وهمند و پیام آوران وادی بی خبری. در آوای گنگ شان دعوت به بیداری است حتا اگر خود در خواب باشند. رویاهای شبانه شان سرچشمه حقیقت است و حتا اگر دروغگو باشند دروغ های فریبنده شان سرشار از صداقت است. شاعران پیام آوران زندگی اند حتا اگر خود به ظاهر زنده نباشند، آنان در شعرهای شان زنده اند و شعرهای شان جهان را به زندگی و جوانی و روشنایی دعوت می کند. شاعران هرگز به مرگ نمی اندیشند حتا اگر کهنسال ترین آدم های روی زمین باشند. آنان به زندگی می اندیشند و به آواهایی که از قلب زیستن آنان را به خود می خواند." گیوم آپولینر
در یکی از غروب های اندوهبار تنهایی، در خزانی برگریزان، رابیندرانات تاگور جوان یکی از این کهنسال ترین شاعران سرزمین زندگی را دید که بر کناره راه نشسته، گوش به آواهای راه سپرده بود. با آن که گیسوان شاعر به سپیدی برف بود و گرد پیری بر چهره اش نشسته بود اما هنوز در نگاهش برق جوانی می درخشید. با کنجکاوی به اطراف نگاه می کرد و به زندگی امیدوار می نمود. تاگور جوان از او پرسید: - ای کهنسال ترین شاعر شاعر، شبانگاه عمرتو نزدیک می شود و این برف زمستانی که بر گیسوان تو نشسته است تو را به سفر واپسین فرا می خواند، آیا در این لحظات فرجامین تفکر و تنهایی، پیام مرگ را نمی شنوی و نمی خواهی پاسخی شایسته به آن بدهی؟ شاعر کهنسال لبخندی زد و گفت: - آری شب فرا رسیده، و هر چند دیرگاه است و مرگ به من نزدیک، اما من به زندگی بسی نزدیک ترم تا به مرگ، و هنوز گوش به راه دارم تا مگر از آبادی های اطراف کسی مرا به خویش بخواند و آنان که عاشقان جوانی اند فرایم بخوانند برای سرودن ترانه ای در ستایش زندگانی. چشم انتظار نشسته ام، در انتظار آن که دو قلب نورس سرگردان یکدیگر را بیابند و با چشمانی مشتاق، نغمه ای طلب کنند که سکوت شان را بشکند و برای شان سخن از مهر بگوید. چشم انتظار نشسته ام ، در انتظار آن که در ژرفای دل نومیدی از زندگی بریده یک دم شعله امید سر بکشد و آرزوی سرودی کند که او را به زندگانی دعوت کند و از شادی های زیستن برایش سخن بگوید. چشم انتظار نشسته ام، در انتظار آن که در بغض آدمی بی کس و تنها بشکنم و بشکفم، و در او آوازی شوم در تمنای یاری و همراهی. در انتظار همخوانی دلدادگان جوانم که با من سرود عشق بخوانند و سپاسگزار مواهب زیستن باشند. تاگور جوان شگفت زده کهنسال ترین شاعر سرزمین خود را نگریست و با شگفتی گفت: - تو دیگر عمر خودت را کرده ای، و شاید بسی بیشتر از آن چه می بایست عمر می کردی برزمین زیسته ای. تو تمام آن چه می بایست می سرودی، در ستایش زندگی و در سپاس از زیبایی های بی کران آن، سروده ای. سخنان پیوند ساز و وصلت آفرین به کمال گفته ای، هر چه در باره عشق و جوانی و کام و وصل می دانستی سروده ای و هر نغمه ای که در باره شور جوانی و سرزندگی در دل داشتی خوانده ای، آن طور که شایسته و بایسته تو بوده دین خود را به زندگی ادا کرده ای . آیا دیگر وقت آن نیست که به مرگ بیندیشی و آواز او را که تو را به خویش می خواند پاسخی شایسته و خوش آهنگ بدهی؟ کهنسال ترین شاعر آن سرزمین گفت: - اگر من بر ساحل عمر خاموش بنشینم و در اندیشه همکلامی با مرگ باشم، اگر به او بیندیشم و در این فکر باشم که سرود واپسینم را در پاسخ به ندای او بسازم، اگر من نیز به زندگی بدرود بگویم و به فکر وداع با آن باشم، آن گاه چه کسی نغمه های شور انگیز عشق آفرین را برای عاشقان و دلدادگان خواهد خواند و دوستداران زندگی و شیفتگان جوانی را با سروده های خویش به نشاط خواهد آورد؟ ستاره شامگاهی کم کم ناپدید می شود، و برکنار آن رود آرام، فروغ آتشی که مردگان را بر آن می سوزانند اندک اندک خاموش می شود، آتش زندگی در خاکستر مرگ می میرد و در خانه ویرانه و متروک گورستان، در پرتو مهتاب رنگ پریده دل مرده، شغال های مرگ زوزه می کشند و قربانی های تازه می طلبند. اگر من در کنج انزوا دل به اندیشه مرگ بسپارم و خود را از بندهای زندگانی رها کنم، پس چه کسی در این گوشه دورافتاده متروک، چونان آواره ای سرگشته در امواج تاریکی که خاموش به زمزمه های ظلمت گوش فرا داده است، اسرار و رموز نا گفته زندگی را به نجوا باز گوید؟ تاگور جوان گفت: - آخر تو مویت به سپیدی گراییده و وقت واپسین بدروت است. چرا به فکر سرودن ترانه بدرود خویش با بانگی حزین و مرثیه وار نیستی؟ کهنسال ترین شاعر دیار زندگی خندید و گفت: - بیهوده مگو که موهای من به سپیدی گراییده است. جوان ترین جوانان و پیرترین پیران این دهکده با من همسال و همزادند. من با تولد هر یک از شما از نو متولد شده ام اما در مرگ تان نمرده ام و مشعل شعله ور زندگی را اجازت نداده ام خاموش شود و فرو بیفتد. آن را بر شانه های رنجور خود حمل کرده و از یکی به دیگری سپرده ام تا هرگز فرو نیفتد و راه بی مشعل نباشد. همه گونه آدم در درازنای مسیر عمر خویش دیده ام. هم آنان که لبخندی شیرین و بی ریا بر لب دارند، هم آنان که برق تزویر و مکر در دیدگان شان می درخشد. هم آنان را که آشکارا سرشک فرو می بارند، هم آنان که در ظلمت سینه آن را پنهان می سازند. هم آنان که نیاز به یاری و همراهی دارند تا کوره راه های دشوار زندگی را بپیمایند، هم آنان را که رهنمای دیگران هستند و دستگیر ایشان تا نلغزند و به سراشیب نیستی سقوط نکنند. هم آنان که پیروزمندانه قله های کام و عشق را فتح می کنند، هم آنان که شکست خورده و در هم شکسته در آستانه از پای درآمدند. همه و همه را دیده ام و همه گونه آدمی را با سروده های خود تسکین و تسلا داده ام. اگر من نباشم تا بسرایم چه کسی برای ایشان سرود خواهد خواند و به این راه گم کردگان سرگشته امید خواهد بخشید؟ اینان همگی نیازمند منند و مرا مجال آن نیست که به ایشان نیندیشم و به فکر برآورده کردن نیازشان نباشم ، به همین سبب مرا مجال این نیست که به جای اندیشیدن به زندگی و زندگان، به مرگ بیندیشم. من با همه کس هم سن و سالم و در تولد هر نو تولد یافته ای بار دیگر از مادر زندگی متولد می شوم، چه باک اگر مویم به سپیدی گراییده است و گرد پیری بر چهره ام نشسته است؟ من عمری جاودانه دارم همان گونه که عشق و امید عمری جاودانه دارند. در هر شعله ای از نو زبانه می کشم و در هر لبخندی از نو زاده می شوم. در هر نو بهاری می شکوفم و در هر نوجوانه ای می بالم. در آواز هر بلبلی ترانه می سرایم و در اشک ها و شادی ها جاری می شوم. من کهنسال ترین شاعر جهانم و با این وجود جوان ترین قلب جهان را دارم. در هر عشقی از نو عاشق می شوم و در هر پیوندی جانی تازه می یابم. فرزند وصلم و کام و شادی، زاده امید و آرزو و آرمان. من هدیه خورشید به تاریکی ام، هدیه آسمانم به زمین.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |