|
|
|
جشن نوروزی شاعران از رابعه تا ژاله و از رودکی تا سایه
مهدی عاطف راد
در خجسته بامداد بهارین، در نخستین روز فروردین، در گلشن شعر، جشن شکوهمند نوروز برپا ست، و شاعران هزار سال شعر پارسی به دور خرمنهای گل و غنچه و درختان پر شکوفه حلقه زده اند و جمعشان جمع است، از رابعه تا ژاله، و از رودکی تا سایه. برای میمنت بخشیدن به نوروز و فرخنده ساختن فروردین قرار است هر کدام چند سطری از شعرهایشان را در وصف بهار و نوروز بخوانند. آغازگر جشن پدر شعر پارسی و مهتر شاعران، رودکی کهنسال است. او همانطور که نشسته، چنگش را به بر می گیرد و همراه با نوای دلنشین چنگ، بزم بهاری شاعران پارسی را با این بیتها آغاز می کند: آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار نزهت و آرایش عجیب شاید که مرد پیر بدین گه جوان شود گیتی بدیل یافت شباب از پی مَشیب اکنون خورید باده و اکنون زیید شاد کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب ساقی گزین و باده و می خور به بانگ زیر کز کشت سار نالد و از باغ عندلیب
پس از آنکه شاعران فراخوان نیای خود را اجابت می کنند و ساقیان جامهای عقیقی سرشار از خون دل دختران تاک را بین آنان می گردانند و با گل و مل و نقل و شیرینی از ایشان پذیرایی می کنند، نوبت رابعه قزداری می شود و او در وصف بهار چنین می خواند: ز بس گل که در باغ مأوی گرفت چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت مگر چشم مجنون به ابر اندر است؟ که گل رنگ رخسار لیلی گرفت سر نرگس تازه از زّر و سیم نشان سر تاج کسری گرفت چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت؟
پس از رابعه، دقیقی که در کنار فردوسی جا خوش کرده، از جا برمی خیزد و چنین لب به سخن می گشاید: پریچهره بتی عیار و دلبر نگاری سرو قّد و ماه منظر بپوشیده لباس فرودینی بیفگنده لباس ماه آذر گل اندر بوستانان بشکفیده به سان گلبنان باغ پُر بر تو گویی هر یکی حور بهشتی ست به دست هر یک از یاقوت مجمر نگار اندر نگار و لون در لون هزاران در شده پیکر به پیکر
اینک نوبت حکیم توس، فردوسی شیرین سخن، است که در وصف بهار چند بیتی از شاهنامه اش را به بانگ خوش بخواند: چنان تا بیامد مه فرودین بیاراست گلبرگ روی زمین هوا پرخروش و زمین پر ز جوش خنُک آن که دل شاد دارد به نوش همه بوستان زیر برگ گل است همه کوه پر لاله و سنبل است
پس از فردوسی، عنصری بر می خیزد و در ستایش بهار چنین سخن ساز می کند:
باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود تا ز صُنعش هر درختی لعبتی دیگر شود باغ همچون کلبه بزّاز پر دیبا شود باد همچوم طبلهﻯ عطار پر عنبر شود سوسنش سیم سپید از باغ بردارد همی باز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود روی بند هر زمینی حلهﻯ چینی شود گوشوار هر درختی رَستهﻯ گوهر شود
آنگاه منوچهری دامغانی که در کنار عنصری نشسته، از جا برمی خیزد و چنین سخن آغاز می کند: آمد نوروز هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده باد باز جهان خرم و خوب ایستاد مُرد زمستان و بهاران بزاد زابر سیه روی سمن بوی راد گیتی گردیده چو دارالقرار باز جهان خرم و خوش یافتیم زی سمن و سوسن بشتافتیم زلف پریرویان برتافتیم دل ز غم هجران بشکافتیم خوبتر از بوقلمون یافتیم بوقلمونیها در نوبهار
سپس نوبت اسدی طوسی می شود که ابیاتی حماسی در توصیف بهار بخواند: تو گفتی بهار از پی دین به کین سپه کرد و آمد برون از کمین کمان آژفنداک شد، ژاله تیر گل و غنچه، ترک و زره، آبگیر شکوفه چو بر رشته کرده گهر درختان چو طاووس بگشاده پر بنفشه به بالای یکی درفش به بر برگ هر یک چو جامی درفش همه لاله بُد رُسته بیراه و راه دو چندان که باشد عقیقین کلاه
پس از او مسعود سعد سلمان که تازه از اسارت در حصار نای آزاد شده، چنین می خواند: ز فردوس با زینت آمد بهاری چو زیبا عروسی و تازه نگاری بگسترده بر کوه و بر دشت فرشی کش از سبزه پود است وز لاله تاری به گوهر بپیراست هر بوستانی به دیبا بیاراست هر مرغزاری میی خواه بویا چو رنگین عقیقی بتی خواه زیبا چو خرم بهاری همه کارها را میامیز با هم ز هر پیشکاری همی خواه کاری ز مطرب نوایی، ز ساقی نبیدی ز معشوق بوسی، ز دلبر کناری
سپس نوبت ناصر خسرو ست که عبوس و اخمو گوشه ای نشسته و لب به جامش نیز نزده است. او با ترشرویی چنین می خواند: چند گویی که چو هنگام بهار آید گل بیاراید و بادام به بار آید؟ روی بستان را چون چهرهﻯ دلبندان از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید این چنین بیهده ها نیز مگو با من که مرا از سخن بیهده عار آید شصت بار آمده نوروز مرا مهمان جز همان نیست اگر ششصد بار آید!
ابوالفرج رونی شاعر بعدی ست که پس از نشستن ناصرخسرو برمی خیزد و، بر خلاف او، شاد و خنده رو چنین می خواند: جشن فرخندهﻯ فروردین است روز بازار گل و نسرین است آب چون آتش عود افروز است باد چون خاک عبیرآگین است باغ پیراسته گلزار بهشت گلبن آراست حورالعین است برج ثور است مگر شاخ سمن که گلش را شبه پروین است گرد بستان ز فروغ لاله گویی آتشکدهﻯ بُرزین است
شاعر بعدی حکیم عمر خیام نیشابوری است که با نوایی دلنشی، یکی از رباعیهایش را تقدیم دوستان می کند: بر چهرهﻯ گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
شرف الدین شفروه شاعر بعدی ست که برمی خیزد و در وصف بهار چنین می سراید: نوروز بین که توبهﻯ ما چون تباه کرد سبزی نگر که نامهﻯ ما چون سیاه کرد در سوی باغ رفتم و ساغر بخواستم نرگس عجب بماند چو در من نگاه کرد گفتم: عجب مدار اگر پاک دامنی روی بهشت دید چو آدم گناه کرد در وقت گل هرآن که نه می خورد و عیش کرد وقت عزیز بر خود و بر گل تباه کرد
آنگاه نوبت به جلال الدین بلخی می رسد که سرشار از شور و هیجان برخیزد و ابیاتی در وصف بهار بسراید: نوبهارا، جان مایی، جانها را تازه کن باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن گل جمال افروختهﺴت و مرغ قول آموختهﺴت بی صبا جنبش ندارد، هین! صبا را تازه کن سرو سوسن را همی گوید: زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید: وفا را تازه کن شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان فاخته نعره زنان، کوکو عطا را تازه کن جمله گلها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق، تو باری، عهد عذرا تازه کن
سپس سعدی رشته سخن در دست می گیرد و نوروز را چنین وصف کند: برخیز که می رود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می کند گل افشان خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان
آنگاه نوبت به حافظ شیرین سخن می رسد و او با لحنی رندانه و شوخ طبعانه، بهار را چنین مژده می دهد: رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید صفیر مرغ برآمد، بط شراب کجا ست؟ فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که کشید؟ ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد؟ هرآنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید بهار می گذرد دادگسترا دریاب که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید
صبای کاشانی شاعر دیگری ست که در وصف بهار ابیاتی چند می خواند:
از کوه برشدند خروشان سحابها غلتان شدند از بر البرز آبها باد بهاری آمد و بر بوستان گذشت بگرفت زلف سنبل از آن باد تابها یکباره بلبلان همه در بوستان شدند یک سر برون شدند ز بستان غرابها دوشینه بادهای تر از سوی بوستان بر روی ما زدند سحرگه گلابها
پس از صبا، محمد تقی بهار برای خواندن شعرش برمی خیزد و چنین می سراید: هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ گویی بهشت آمده از آسمان فرود دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود
پس از نشستن بهار، پروین اعتصامی که کنار او نشسته از جا بلند می شود و چند بیتی از یکی از شعرهایش به نام "نوروز" را می خواند: سپیده دم، نسیمی روح پرور وزید و کرد گیتی را معنبر تو پنداری ز فروردین و خرداد به باغ و راغ بُد پیغام آور به رخسار و به تن مشاطه کردار عروسان چمن را بست زیور مبارکباد گویان درفکندند درختان را به تارک سبز چادر
آنگاه نوبت به فرخی یزدی می رسد و او نیز با بانگ رسایش، چند بیت از یکی از غزلهایش را در وصف بهار می خواند: شد بهار و مرغ دل افغان چو بلبل می کند عاشقان را فصل گل گویا جنون گل می کند آنچه از بوی گل و ریحان به دست آرد نسیم صرف پا انداز آن زلف چو سنبل می کند کی شود آباد آن ویرانه کز هر گوشه اش یک ستمکاری تعدی یا تطاول می کند
نیما یوشیج شاعر بعدی ست که یکی از رباعیهایش را که در آن با ابر بهار گفتگو کرده، می خواند: با ابر بهار گفتم: ای ابر بهار بر خاربنان بهر چه بگشایی بار؟ خندید و گریست ابر و گفت: ای غمخوار در پیش عطای ما چه گلزار، چه خار
سپس احمد شاملو از جا بلند می شود و آمدن بهار را چنین وصف می کند: به صد امید آمد، رفت نومید بهار- آری،بر او نگشود کس در در این ویران به رویش کس نخندید کسش تاجی ز گل ننهاد بر سر
بهار آمد، نبود اما حیاتی در این ویران سرای محنت آور بهار آمد، دریغا از نشاطی که شمع افروزد و بگشایدش در!
آنگاه نوبت به فریدون مشیری می رسد که برخیزد و چند سطر از یکی از بهاریه های زیبایش را بسراید و حاضران را به باور کردن بهار فرا خواند: باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده است. باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن
آنگاه نوبت به فروغ فرخزاد می رسد که تکه ای کوتاه از یکی از شعرهای دلنشینش را بخواند: پرنده گفت: چه بویی، چه آفتابی، آه! بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...
بعد از فروغ، ژاله اصفهانی که کنار اونشسته، از جا بلند می شود و برای حاضران تکه ای از یکی از بهاریه هایش را می خواند: بهار تازه نفس آمد و پرستوها به سوی لانهﻯ خود شادمانه برگشتند پرندگان سفر کرده از گلستانها برای ساختن آشیانه برگشتند
بهار مژده رسان، ای بهار مژده رسان به بزم و سنگر آزادگان گل افشان باش پیام تازهﻯ پیروزی و امید آور برای منتظران بهترین بهاران باش
سپس نوبت سیاوش کسرایی می شود که از کنار رفیق صمیمی اش، سایه، برخیزد و بهار آرزو را چنین بسراید: گر بهار آید گر بهار آرزو روزی به بار آید این زمینهای سراسر لوت باغ خواهد شد سینه ی این تپه های سنگ از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد
سرانجام سایهﻯ هشتاد ساله، از جا بلند می شود و به عنوان حسن ختام، چند بیت از مثنوی "بهار غم انگیز"ش را می خواند: بهارا، زنده مانی، زندگی بخش به فروردین ما فرخندگی بخش بهارا، شور شیرینم برانگیز شرار عشق دیرینم برانگیر بهارا، شور عشقم بیشتر کن مرا با عشق او شیر و شکر کن بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام بده کام گل و بستان ز گل کام دگر بارت چو بینم شاد بینم سرت سبز و دلت آباد بینم به نوروز دگر، هنگام دیدار به آیین دگر آیی پدیدار...
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |