|
|
|
باور کنم هنوز؟
مهدی عاطفراد
تنها روانه ام در کوره راه تنگ و نفس گیر بیکسی راهی که مه گرفته و محو است راهی بدون راهسپاران رهگشا راهی بدون راهنمایان آشنا یک راه ناشناس سرشار از سکوت متروک و منزوی خالی زهمسرایی یاران همنوا راهی که بسته است پوشیده در کدورت حسرت آکنده از نحوست بن بست.
تنها عبور میکنم و مینهم به جا خود را تنهاتر از رهی که در آن رهنورد نیست تنهاتر از شبی کز شبروان تهیست خالی ز روشنیست در زیر بار غربت بیرحم سنگدل خم گشته روح من دلسرد و خستهام افسرده است خاطرم و دلشکستهام
تنها به پیش میروم و دور میشوم از خویش در جستُجوی آنکه مرا رهنمون شود دستم به دست گیرد و همراهیام کند در تنگنای این ره باریک لبریز پرتگاه در کوره راه این شب تاریک دمسرد و دلسیاه در آرزوی آنکه برافروزد در من دوباره شعلهی رخشندهی امید روشن کند چراغ شبافروز عشق را بار دگر در این دل خاموش با هم سرود مهر بخوانیم درهای بسته را بگشاییم و بگذریم از تنگنای تیرهی تردید بنبست یأس را بگذاریم پشت سر آوازه خوان شویم روانه راهی به سوی چشمهی خورشید اما دریغ و درد که بیهوده است و هرز این جستُجوی من باد هوا و نقش بر آب است این آرزوی من در من نمانده است دریغا دیگر توان گام سپردن ایمان روحپرور و بارآورم که بود نیروی رهسپاریام از او از من گریخته بر باد رفته است خاموش گشته باور روشنگرم که بود در شامگاه تیرهی تردید مشعلم
باور کنم هنوز که در راه است فردای تازه ای سرشار روشنی؟ باور کنم هنوز که یک شب از راههای دور سرانجام میرسد فردای همنوایی و همراهی؟ باور کنم هنوز که شبهای بیکسی با آن که دیرپا و دراز است بیصبح دلفروز رفاقت نیست؟ باور کنم هنوز که در دوردستها دنیای تازهای چشم انتظار ماست؟
ای یار مهربان من ای آفتاب عشق راهی که میرود به سوی صبح مهر را با من شروع کن فردای تازه باش و از آفاق دوستی بر من طلوع کن بنمای رخ به من تا از فروغ روی فروزانت نیروی تازه گیرم و نو گرددم نفس تا در پناه طلعت تابانت یأس سیاهکار را تردید نابهکار و تباهیتبار را از سر به در کنم از تنگنای تیرهی فرقت گذر کنم بنگر به چشم من با دیدگان روشن و خندانت تا هر چه را که هست باورنکردنی با یاری نگاه یقین آفرین تو ای چشمهای راستگویت اعتمادبخش باور کنم آبان ٨٦
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |