|
|
|
چرا کلاغها آسمان ادبیات داستانی ما را پوشاندهاند؟
مهدی عاطفراد
قلب دریا از طپش باز ایستاد موج مُرد و جنب و جوش از دست داد گشت دریا خالی از آب روان غرقه در گنداب شد کشتی جان
اگر کلاغها آسمان ادبیات داستانی ما را پوشاندهاند و این آسمان دیگر نه آبی و آفتابیست نه ابری و توفانی، شاید نشانهای باشد از زلزلهای که در راه است، زیرا کلاغها گیرندههای حسی بسیار حساسی دارند و امواج درونی زمین را پیش از آن که به لحظهی انفجار برسد، حس میکنند و سراسیمه و وحشتزده میشوند و از شدت هیجان درآمیخته با نگرانی آرام و قرار از دست میدهند و به پرواز درمیآیند تا بیخبران و ناهشیاران زمینی را از فاجعهای شوم که در راه است خبردار کنند. اگر هم زلزلهای در راه نباشد بههرحال چیزی شوم در پرواز کلاغها هست و در غارغار بدآوایشان حسی از نحوست و نکبت و بدفرجامی که در آسمان سرنوشت ما پر و بال میزند و سر آن دارد که آذرخشوار بر ما فرود آید، حسی از تباهی و سیاهی و میرایی، حسی که در مرگ ریشه دارد، و فراموش نکنیم که غارغار کلاغها پیامآور مرگ نیز هست.
اختناق هرگز بستری برای رشد خلاقیت نبوده و هرگز اندیشه، هنر و ادبیات نیافریده است. اختناق در هر کجای جهان که بوده و به هر شکل که درآمده همیشه ریشهی خلاقیت را خشکانده، ساقهاش را سوزانده، گلبرگهایش را پژمرانده و بر و بارش را یا کال و نارسیده فروافکنده یا لهیده کرده و گندانده. اختناق در هر کجای جهان که بوده و به هر شکل که درآمده همیشه نرمی و روانی و جاری بودن را از ذهن گرفته و نه تنها "یبوست روایت" که "یبوست فکر" و "یبوست ذوق" و "یبوست خلاقیت" آورده. اگر هم گاهی دیده شده که همراه با اختناق خلاقیتی رشد کرده و هنر و ادبیات راستینی آفریده شده، علت بنیادی آن اختناق نبوده بلکه جنبشی روشنفکرانه و روشنگر بوده که در واکنش به اختناق و در مبارزه با آن به وجود آمده و ریشهی اصلی شکوفایی خلاقیت و رشد قریحهی آفرینندگی بوده. بدون وجود چنین امواج جوشان پرجنبوجوشی و بدون وجود بستری برای تکاپو و جاری شدن و جریان یافتن پویههای اجتماعی هرگز خلاقیت رشد نکرده و نمیکند و نخواهد کرد، و اگر هم هرازگاهی نطفهای ببندد یا در دوران جنینی سقط خواهد شد، یا مرده به دنیا خواهد آمد یا ناقص و نارس و علیل و بیمار. اگر در دوران اختناق رضاشاهی (سالهای ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰) شخصیت خلاق و باروری چون صادق هدایت به ثمر رسید و آثار ادبی درخشانی چون بوف کور، علویه خانم، مجموعه داستانهای سه قطره خون، زنده به گور، سایه روشن، و نمایشنامههای پروین دختر ساسان و مازیار را آفرید، درست به دلیل وجود جنبش روشنفکری زنده، قوی، پرجنبوجوش و پویای آن سالها بود. جمالزاده، نیمایوشیج و پروین اعتصامی هم فرزندان برومند دیگر همین جنبش روشنفکری بودند. یا اگر در دوران اختناق سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد، به ویژه سالهای۱۳۴۶ تا ۱۳۵۶، ادبیات داستانی ما شاهد رشد و باروری نویسندگانی چون احمد محمود، محمود دولتآبادی، غلامحسین ساعدی، سیمین دانشور، هوشنگ گلشیری، محمدعلی افغانی، جمال میرصادقی، بهرام صادقی، علی اشرف درویشیان و دیگران بود، درست به دلیل وجود جنبش اجتماعی پرشور و پویای این سالها بود که در واکنش به اختناق حاکم بر جامعه روشنفکران را با امواج پرتلاطمش در بر گرفت و آنان را به تکاپو درآورد. آن دریایی که باید به آن پیوست و از آن جان گرفت و عطشان جان در آن فرونشاند، چنین دریای مواج و پرجنبوجوشیست. بدون وجود چنین دریایی هر گنداب دیگری مردابی کاهنده و باتلاقی فروکشنده است. اگر چنین دریایی نباشد و در بر نگیرد، اگر جز مرداب آبی نباشد، و جز باتلاق پناهگاهی، سرنوشتی جز غرقه شدن در گندنای گل و لای نیز نخواهد بود. اگر نشانهای از زیبایی جریان پویای زندگی در چشمانداز نباشد، آنگاه زشتی زوال و مرگ چشمانداز را پر خواهد کرد و کلاغها که نماد زشتیاند آسمان را خواهند پوشاند. اختناق در هر کجای جهان که باشد و به هر شکل که درآید میکوشد تا دریای مواج و پر تلاطم فکر و اندیشه را از موجهای حقیقی درونی خالی کند و در آن، با گلآلود کردن آب، موجهای ظاهری و سطحی فریبنده و دروغین ایجاد کند. و میکوشد تا دریاهای جوشان و مواج را بخشکاند و به جای آنها سرابها و مردابها و گندابها و باتلاقهای تباهیآور و فاسد کننده و میراننده را جانشین سازد. اگر داستاننویس جوان امروز جز در فضای زندگی آپارتمانی دور نمیزند و جز از دعواها و خیانتهای زن و شوهری و کشمکشهای خانوادگی نمینویسد، برای این است که کشمکش جاندار دیگری ندیده و کشاکش بنیادین دیگری را تجربه نکرده. مگر مرغ و خروس خانگی قادرند جنگل و بیشهزار و دریا و توفان و ماجراهایشان را حس کنند و از آن ها خبر دهند؟ پس گناهی ندارند اگر تنها از پر و بال زدنهای بیحاصل و خالی از پرواز مرغ و خروسهای خانگی و کشمکشهای آنها میگویند. بدون پویهی زنده ی فکری- اجتماعی، جریان روشنفکری اخته میشود و نیروی زایندگی و باروریاش را از دست میدهد، در نتیجه جریانهای ادبی که اندامی جداییناپذیر از پیکر این موجود زنده و پیرو پویشهای زیستی آنند سترون و نازا میشوند و قدرت خلاقیت و آفرینندگیشان و نیروی رشد و بالندگیشان نابود میشود. آنوقت است که نوبت کلاغهای پیر عقیم میرسد که آسمان گورستان زندگی را پر کنند و با غارغار شومشان خبر از مرگی فرارس و فراگیر، مرگ دردناک اندیشه و احساس و عاطفه، دهند.
اردیبهشت ۸۶
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |