دینگ دانگ

 

 

سرانجام، پس از بیست و چند سال انزوا، خموشی، بی پناهی، آوارگی و در به دری، شعر موزون نیمایی  صاحب سرپناهی شد و

 آشیانه ای برای خود فراهم کرد تا هم فرودگاهش باشد، برای بارآوردن و به بر نشستن، هم فرازگاهش باشد برای پروازهای

 بلنداوج عاطفی و پر و بال گشودن بر فراز آسمان شعر و شور، و اوج گرفتن به سوی آفاق الهامهای شاعرانه.

 این آشیانه که دینگ دانگ نام گرفته، دارای این نشانی است:

www.dingdaang.com

 شعر زیر که سخنی با دینگ دانگ است به او تقدیم می شود.

 

 

دینگ دانگ

مهدی عاطف راد

 

دینگ دانگ!

دیری ست ای دریغ

گلزار شعر رنگ بهاری ندیده است

غرق است در خزان غم انگیز برگ ریز

این باغ زرد چهره ی پژمرده دل که بود

روزی و روزگاری

لبریز از بهار دل آویز

سرشار از ترانه ی مرغان خوشنوا

افسوس

اینک چه بینواست!

محروم از قناری و قمری ست

خالی ست از شکوفه ی نورس

از میوه های نوبر و خوشاب

از غنچه های دلکش شاداب

پرپر ز بادهای خزانی ست

ویران ز زمهریر زمستانی ست

در هم شکسته اند درختان باردار و برومندش

در خاک خفته اند هَزاران قصه گوی خوش الحانش

خاموش گشته اند نواهای دلپسند و خوشایندش

 

دینگ دانگ!

دیریست ای دریغ

نازا شده ست مادر الهام شعر و شور

خوابیده در سیاهی دمسرد بی کسی

آکنده از کدورت محنت

بر بستر سکوت

مدهوش و مست، خسته و دلسرد

لبریز ناامیدی و حسرت

قلبش تهی ز عاطفه ی مهربانی است

سنگی ست یخ زده

دیگر ز عشق نطفه نمی گیرد

سرچشمه ی سرود نمی گردد

روح همیشه پر بر و بارش

از یأس گشته یائسه ای بی بار

جان عقیم او

ابری ست خشک خو و سترون

از آب زندگی

دردا دگر نمی شود آبستن

بار و بری ز مهر ندارد

باران شعر و شور نمی بارد

 □

دینگ دانگ!

دیریست ای دریغ

آزاد راه عاطفه متروک مانده است

بی رهرو است راه نواهای رهگشا

راه سرودهای خوش آوا

راه ترانه های دل آرا

خاموش شد چراغ فروزان شعر و شور

عشق و امید گشت فراموش

بی رهنماست راه سرودن

غرق است در سکوت و سیاهی سردسیر

لبها تهی ز بانگ صفابخش دوستی ست

از عشق نیست هیچ نشانی

دیگر کلام عاطفه مندی

یا بانگ دلنواز خوشایندی

کمتر شنیده می شود ای یار

ای روشنی تبار

و بیشتر

آنچه به گوش می رسد از هر سو

هذیان و یاوه گویی بی معناست

یا حرف های بی سر و ته، پوچ، مبتذل

یا جیغ های گوش خراش کریه بانگ

یا زوزه های زشت که بس چندش آور است

افسوس

رویای روشنی و رهایی از او گریخت

شد خواب شعر غرقه ی کابوس

 □

دینگ دانگ!

قلبم گرفت و گشت کسل روحم

از این همه کلام بدآهنگ زشت بانگ

گشتم ملول از این همه غوغا

زین هرزه حرفهای پریشان نارسا

آغاز کن دوباره  سرودی رسا و گرم

چیزی بخوان که ریشه در اندیشه باشدش

سرچشمه گیرد از

آفاق بی کرانه ی احساس و عاطفه

حسی درون ذهن برانگیزد

خونی درون رگ بدواند

شوری درون دل بنشاند

مهر و امید را به هم آمیزد

چیزی بخوان که مایه ز جان گیرد

روح لطیف عشق در آن باشد

نام شریف شعر برازنده اش بود

الهام شاعرانه سازنده اش بود

اینک که روزگار تو شد ای بلندبانگ

با بانگ دینگ دانگ

شعری بخوان که بار دگر دل را

با آب و آفتاب

با آینه، ستاره، سپیده

با روز و روشنایی و رویش

با آسمان و دریا

با دشتها و کوهها

با زندگی و صلح و صفا آشتی دهد

شعری بخوان قشنگ و خوش آهنگ و گرم بانگ

شعری که خفتگان را

بیدار باش باشد و هشیارشان کند

شعری که خستگان را آرامشی دهد

شعری رسا که باشد تفسیر دینگ دانگ

 

 

                                                                                                                                                                               

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

زورق اندیشه

ساحل اندیشه

تازه‌های موسیقی کلاسیک

آرشیو موسیقی کلاسیک

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.