فیلسوف کوتوله

مهدی عاطف راد 

  

 كوتوله بود و به زحمت قدش به  پنج وجب مردانه می رسيد، اما افكاری بلند داشت و می كوشيد تا كوتاهی قدش را با بلندی افكارش جبران كند. بزرگ مردی بود از راسته ی فلسفه بازان سفسطه پرداز. سری بيش از حد بزرگ و كدو تنبل شكل داشت كه وسطش تمام و کمال طاس شده و فقط در جناحينش، دور و بر بلبلی گوشهای  فيلوارش، موهای انبوه وز كرده و سياهش توی ذوق می زد. عينکی ته استكانی  چشمهای ريزش را كه به چشمهای براق موشی موذی می مانست، در پس خود ريزتر و موذی تر نشان می داد. گردنی كوتاه داشت كه قيافه اش را کمی توسری خورده نشان می داد. شکمی برجسته- چون شكم زنی هشت ماهه آبستن- بلافاصله از  زير گردنش شروع می شد  و قوزی به همان برجستگی بر پشت داشت. پاهای خپله اش را كه به دو مخروط وارونه بی شباهت نبودند، با چابکی غیر قابل تصوری، چست و چالاك، روی زمين می كشيد و چندين و چند رساله و كتاب زير بغل، تند و تيز از اين كتابخانه به آن كتاب فروشی می رفت و تند و تیز برمی گشت. او كه مردم شهر كوچك و دور افتاده ما نامش را "فيلسوف بلند پايه" نهاده بودند،  یکی از مشاهير نامدار و یکی از معاريف بلندآوازه ی شهر از ياد رفته و گمنام مان بود- و شايد هم  بسی مشهورتر از گاو پيشانی سفيد معروف بود- به طوری كه از مهم ترين جاذبه های توریستی شهر پرت افتاده و بی اصالت ما شناخته شده بود و دسته دسته جهانگردان از اقصا نقاط جهان برای زيارتش به شهرك ما می آمدند و فيلسوفان و فلسفه دوستان نامدار و بی نام از گوشه كنار جهان برای بحث و فحص با فيلسوف بلند پايه ی ما و خوشه چینی از خرمن معلومات آن عالم عليم و آن فاضل فضیل گروه گروه به ديار ما می شتافتند.

 فيلسوف بلند پايه ساعت شش صبح، زمانی كه هنوز عيال و هفت فرزندش در خواب ناز سحرگاهی به سر می بردند، از خانه خارج می شد، ناشتایی را در كله پزی "بره ی  فكور" واقع در ميدان مركزی شهرك، به نام ميدان "حقيقت های مجازی"، پاچه و زبان و بناگوش مفصلی نوش جان می كرد، سپس با باز شدن كتابخانه ی عمومی شهرك، واقع در جنب كله پزی، به آن جا می رفت و تا ظهر در اتاقك شيشه ای مخصوصی كه برايش ساخته بودند، به كار تدوين و تبويب و تنظيم و تحریر نظريات فلسفی خويش می پرداخت، و  در همان حال جهانگردان و فلسفه دوستان دسته دسته می آمدند و  پشت  ديواره های شيشه ای دو جداره ی اتاقك ازدحام می كردند. فيلسوف بلند پايه را با شگفت زدگی آميخته به تحسين و اعجاب نگاه می كردند و او نيز هر گاه فرصتی برای رفع خستگی و تمدد اعصاب می يافت، بی آن كه سر از روی رسائل و مکتوبات و یادداشتهایش بلند كند، برای تماشاگران حيرت زده دستی تكان می داد. پيش از ناهار دو ساعتی در خيابانهای پارك مركزی شهرك می دويد و از اين نظر بايد او را فيلسوفی نو-ارستویی یا پُست-مشایی به حساب آورد كه چندین و چند گام بلند اين مكتب را به پيش رانده و به جلو هل داده بود و معتقد بود كه برای رفتن به استقبال الهامات و اشراقات فلسفی، تاتی کردن و تفرج کنان قدم زدن كافی نيست و بايد دويد و يورتمه رفت و چهار نعل تاخت تا سريع تر به دنیای عقايد حكمت آميز رسید. پس از آن كه حسابی یا هندسی خسته می شد و عرق از جسم و روح و ذهنش شرشر سرازير می گشت، می رفت  كباب سرای پشت ميدان، پنج شش سيخ كباب داغ همراه دو دانه نان سنگك كنجدی می لمباند و رويش سه چهار ليوان دوغ گازدار تگری سر می كشيد، سپس می رفت در گوشه ای دنج ، زير درختهای بيدمجنون پارك دو ساعت تمام چرت می زد و خستگی در می كرد. عصر را  با خوردن   ليوانی كاپوچينو یا هات چاکلات، در كافی شاپ نبش ميدان، به نام "پیلوسوفی کافی شاپ"، همراه با  مقدار مبسوطی كاهو سكنجبين، یا سرکه شیره و خیار آغاز می كرد. سپس  ساعتی برای شاگردانش كه در گوشه ی ميدان "حقيقت های مجازی" دور هم گرد آمده بودند در باب مقوله های فلسفی و جوهر و عرض و بود و نمود و ذاتی و عارضی سخن می راند. ساعتی هم به پرسشهای بی پاسخ فلسفی و معماهای لاينحل حكمی كه از طرف هواداران و سرسپردگان دانش مطرح می شد با جملاتی قصار و موجز، گزيده گويانه و چکیده چکانه، جواب های مقنع می داد و شبهات نظری را رفع و رجوع می كرد، و البته ناگفته پيداست كه بين اين دو ساعت پر از تلاش ذهنی و فكری برای رفع خستگی و تجديد قوا، سری هم به ديگ سيرابی پزی كنار ميدان می زد و با كاسه ای سيراب شيردان لذيذ تمام خستگیهای حاصل از بحث و فحص را از جسم و روح و معده خويش بيرون می راند. ساعتهای بين غروب تا آخر شب را به مطالعه اقوال حكيمان سترگ و احوال  فيلسوفان بزرگ و غور در كليات آثار ايشان و تحقيق و تفسير و تنقيد و تصحيح  و تحشيه ی متون فلسفی می پرداخت و صد البته كه در اين بين شام شب را نيز فراموش نمی كرد و  با چند سيخ جگر و دل و قلوه اعلا بر جوع مفرط و معذب كننده ی شبانه فائق می آمد. پاسی از شب گذشته خسته و خواب آلوده به خانه برمی گشت و نيمه مدهوش با كفش و كت و شلوار و پاپيون، مسواك نزده و دهان شویه قرقره نکرده و شب به خير نگفته، ريق رويا را سر می كشيد و غرق خواب و خرناسه می شد.

 اس و اساس فلسفه ی فيلسوف بلند پايه ی ما نظريه بغرنج "وارون نمایی هستی در ذهن" بود. لب لباب اين نظريه اين بود كه هر آنچه ما از جهان هستی می بينيم و حس يا درك می كنيم و درمی يابيم، درست وارونه و برعكس آن چيزی ست كه در عالم واقع وجود دارد، به زبان فلسفی تر، واقعيت  ذهنی درست وارون حقيقت عينی متناطر آن است. به عنوان مثال اگر ما چيزی را به رنگ سياه می بينيم، در حقيقت آن چيز سفيد است و اگر چيزی به نظر ما سفيد می رسد، در حقيقت آن چيز جز سياهی رنگ ديگری ندارد. آنچه خوب و زيبا و والا به نظر می رسد در اصل بد و زشت و پست است. آنچه مهرش می پنداريم جز كين نيست و آنچه عشقش می انگاريم جز نفرت نمی باشد. دوست در حقيقت دشمن است و دشمن دوست. خادم در اصل خائن است و خائن خادم. شادی در حقيقت اندوه است و اندوه شادی. خوش بختی ظاهری جز بدبختی باطنی نمی باشد و بدبختی بیرونی چيزی غير از نيك بختی درونی نيست. آنچه بيداری می پنداريم در حقيقت خواب است و آنچه فكر می كنيم داريم در خواب می بينيم در اصل بيداری محض است. پير را جوان می بينيم و جوان را پير. زنده را مرده می انگاريم و مرده را زنده، و همین طور اين خط را بگير و برو تا نهایت بی نهايت...

 فيلسوف بلند ی پايه ما ده ها و صدها رساله و مقاله و جزوه و كتاب در شرح و بسط و تفسير و تاًويل و تعبير نظريه ی فلسفی خود نوشته و هزاران ورق كاغذ سفيد را سياه، يا مطابق نظريه دوران سازش، هزاران ورق كاغذ سياه را سفيد كرده بود، و با اين همه رنجی كه برده و زحمتی كه متحمل شده بود، هيچ كس به درستی به كنه و عمق نظريه اش پی نبرده و اغلب آنهایی كه نظريه ی فلسفی او را می خواندند يا می شنيدند، با حيرت و ناباوری سر تكان می دادند و در  صحت و حقانيت آن با بدگمانی ترديد می كردند.

 و يکی از مهم ترين منكران و سرسخت ترين منتقدان فلسفه ی فيلسوف بلند پايه، و یکی از آشتی ناپذيرترين دشمنان نظريات او، عيال صاحب كمال نيكو خصال همين حضرت اجل بود، و بر سر همين نظريه بين اين زن و شوهر يك جان در دو قالب اختلافی اساسی و رفع نشدنی ايجاد شده بود كه  شيرينی زندگی مشترك زناشویی را به كام هر دوشان تلخ تر از زهر مار و زقوم كرده بود. 

 اختلاف اساسی بر سر اين بود كه عيال فيلسوف بلند پايه- كه بر خلاف او، قد و بالایی برازنده و بلند بالا، چونان سرو سهی، و متناسب و موزون داشت و درازای قدش به تقریب دو برابر شوهرش بود- به هیچ وجه حاضر به پذيرش نظریه ی فلسفی ابداعی شوهرش، به ویژه تعمیم آن به اين يك مورد به خصوص- يعنی حقيقت پنهان پشت قد و بالای خودش و شوهر جليل الشاًنش نبود. فيلسوف می گفت كه تو اگر بلند می نمایی و من كوتاه، اين ظاهر قضيه است و حقيقت قضيه درست برعكس اين است و در اصل من بلندم و تو كوتاه. ولی عيال مربوطه هيچ جوری حاضر نبود زير بار اين نظريه كه به نظرش ناعادلانه، بلكه ظالمانه، توهين آميز و فاقد دليل و برهان مستدل و مقنع بود، برود و بپذيرد كه در حقيقت از شوهر كوتوله اش كوتاه قد تر است و بالا بلندی سروناز قدش ظاهرين و دروغين است، به همين دليل در دقايق بسيار كوتاهی از شبانه روز كه با هم و نه در كنار هم كه در مقابل هم و آماده گرفتن يقه ی هم يا پريدن به هم بودند، یا با هم جر و بحث داشتند و كل كل می كردند، یا توی سر و كله هم می زدند، یا مثل سگ و گربه به هم می پريدند.

 عيال فيلسوف بلند پايه، از هر نظر، درست نقطه مقابل زوج شخيص و شريفش بود. بر خلاف آن اسوه ی حكمت و عقلانيت كه پير و فرتوت و كريه المنظر و كج و كوله بود، عليا مخدره بانویی بود بس جوان، چونان گلی نو شكفته، و به غايت  زيبا  و فريبا و مه لقا. بر خلاف مردش كه به ديو كور يا جن بو داده می مانست، خانم  فرشته ای بود پری چهره، بلند قامت و سرو قد، خوش اندام، با خرمنی گیسوی زرین، با لب های قرمز قلوه ای و دهانی غنچه و دماغی قلمی و خوش تركيب، و سيمایی مليح و جذاب و هوشربا.

 از نظر خلق و خو نيز اين حوری بهشتی قطب مقابل همسر جليل الشاًنش بود. هر چه فيلسوف شكم چران و خوش اشتها بود، خانم كم خوراك تشريف داشت. فيلسوف گوسفند بلع و گوساله خوار بود، خانم گیاه خوار، به طوری كه تمام روز را با ظرفی سالاد ميوه و بشقابی سبزيجات می گذراند و سد جوع می كرد. فيلسوف مرد انديشه و نظر بود، عيالش زن عمل. فيلسوف اهل صلح و صفا بود، زنش اهل رزم. و ميدان اصلی نبرد اين زن زيبا رو، جبهه ی جنگ با نظرات فلسفی شوهرش بود. آخر چطور می توانست زير بار اين حرف زور برود كه او با آن قد و بالای سهی و سرو صفت، كوتاه قد تر از شوهر كوتوله و كج و كوله اش باشد؟ آيا اين جز دروغی وقيحانه و ياوه گویی لافزنانه چيز ديگری می توانست باشد؟ و زن هميشه و همه جا با صدای بلند، طوری كه همگان بشنوند، می گفت:

 - شاهرگ گردنمو بزنند، زير بار اين حرف زور نمی رم. بهش ثابت می كنم حرفش مزخرف و جفنگه.

 مردم شهرك هم خواسته يا ناخواسته به دو دسته تقسيم شده بودند. مردها طرفدار فيلسوف بلند پايه بودند و حق را به او می دادند، زنها طرفدار عيال فيلسوف بلند پايه بودند و او را محق می دانستند. و چنين بود كه به تدريج  تضاد عقيدتی بين فيلسوف بلند پايه و عيالش به  ساير خانه ها و خانواده های شهرك ما كشيده شد و باعث  دو دستگي عظيم و تفرقه و تشتت باورنكردنی شد. همه جا بحث بر سر اين موضوع حياتی بود كه از فيلسوف بلند پايه و عيالش كدام در حقيقت و در پس پرده  پندار و ظاهر بلند قدتر است و كدام كوتاه قدتر. كار بحث و اختلاف نظر چنان بالا گرفت كه منجر شد، نخست به يك انقطاب پيش درآمد انقلاب، سپس به يك جبهه گيری و سنگر بندی همراه با مخاصمه و  منازعه مسلكی آشتی ناپذير. زنان طرفدار عيال فيلسوف بلند پايه، و مردان زن دوستی كه  هوادار ايشان بودند، در "انجمن زن گرايان" گرد هم آمدند  و به گروهی قدرتمند تبديل شدند. مردان هوادار دوآتشه ی فيلسوف نيز كه تركيب نامتجانسی بودند از مرد سالاران، پدرسالاران، حكمت دوستان نرگرا، نظريه پردازان منفی باف و فلسفه بافان لا ادری گرا در "انجمن حقيقت گرايان" گرد هم آمدند و حزب خود را تشكيل دادند.

 كار مبارزه ميان دو انجمن بالا گرفت و به چند ميتينگ داغ پر تلاطم بر ضد يكديگر و حمله به نشست ها و ضرب و شتم فعالان دو انجمن كشيده شد و متعصبان و غيرتمندان و چماقداران دو گروه تا توانستند يكديگر را زدند و كوبيدند و دندانها و سرها و دستها و پاها و دنده ها و دماغها شكستند و يكديگر را لت و پار و آش و لاش كردند. اوج مبارزه ی ميان دو انجمن، هنگام انتخابات شورای شهر بود كه در آن "انجمن زن گرايان" به دليل اتحاد محكم تر و تفوق مادی و معنوی، توانست برنده ی مبارزه انتخاباتی شود و شورای شهر به دست اين انجمن افتاد و عيال فيلسوف بلند پايه شد رئيس شورای شهر و حاكم بلا منازع بر جان و مال و آبرو و ناموس شهروندان شهرك ما.

 چند روز پس از آن كه جابجايی قدرت انجام گرفت و زنان شورای شهر را كردند حمام زنانه و محل حرف های خاله زنكانه، يك روز عصر كه عيال فيلسوف بلند پايه داشت،