|
|
|
حافظ و محتسب
مهدی عاطف راد
۱ در یکی از شب های دل انگیز بهاری، پاسی از شب گذشته، حافظ با دوستانش کنار آب جان پرور رکن آباد نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنفتند. ناگاه قامت نکره ی امیر مبارزالدین، پوشیده در خرقه ای سیاه، با سیاه دستاری بر سر و دراز رشته ای دوار در دست، از دور پیدا شد. می آمد و با تمام هشیاری خشک دماغ خود مراقب بود که مبادا گناهی رخ دهد و ساز آیین از قانون بیرون شود. چشمش به حافظ و دوستانش افتاد که سرگرم عیش و نوش بودند و دست افشان می سرودند. به جانب ایشان آمد. اخم های حافظ و یارانش در هم رفت. آنان نیز همانند تمام زنده دلان و اهل حالان شیراز از او منزجر بودند، و بیشتر از همه رندی چون حافظ از او بیزار بود. محتسب ناهنجار و ناهموار راه می رفت. حافظ در گوش دوستانش چنین زمزمه کرد: ای دل طریق مستی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد یاران حافظ قاه قاه خندیدند. محتسب متوجه ی زمزمه ی حافظ در حلقه ی رفیقان و قهقهه ی ایشان شد و فهمید که دارند ریشخندش می کنند. پیش آمد و چون نزدیک بساط حافظ و دوستانش شد، خشمگنانه رو به حافظ فریاد کشید: ای نا به کار! آهسته چه نجوا کردی که همه چنین از ته دل خندیدند؟ حافظ نگاهی به گوشه ی همیان زری که از زیر خرقه ی امیر مبارزالدین بیرون آمده بود، انداخت و گفت: بیتی تازه سروده بودم، برای دوستانم خواندم. خوش شان آمد. خندیدند. امیر مبارزالدین با تغیر پرسید: چه بیت تازه ای سروده ای؟ بخوان ببینم. حافظ با شاخه گل سرخی که در دست داشت به همیان امیرمبارزالدین اشاره کرد و با صدای دلنوازش چنین خواند: احوال گنج قارون کایام داد بر باد با غنچه بازگویید تا زر نهان ندارد
امیر مبارزالدین نیم نگاهی به جایی که حافظ به آن اشاره می کرد انداخت و چون گوشه ی همیان را نمایان دید، با دستپاچگی آن را به زیر خرقه راند و گلگون از خشم فریاد کشید: داری دروغ می گویی. تو این بیت را برای دوستانت نجوا نکردی. چیز دیگری برای شان خواندی، و با آن مرا ریشخند کردی. اگر نمی خواهی زیر شلاق مرگبارت بیفکنم به گناهت اعتراف کن، و حقیقت سخنی را که به زبان آوردی فاش ساز. حافظ خواند: گر خود رقیب شمع است، اسرار از او بپوشان کان شوخ سر بریده بند زبان ندارد سپس چنگ را از رفیقش گرفت و همراه با نواختن آهنگی خوش، با آوازی دلنشین چنین سرود: چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد: ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد ۲
روزی حافظ و رفیقانش، در خانه ی یکی از یاران، گرد هم آمده بودند و مجلس عیش و نوشی بر پا کرده بودند. یکی از رفیقان چنگ می نواخت و دیگری با آوازی خوش بیت های غزلی از او را می خواند: صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل توانی دانست قدر مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کاو ورقی خواند معانی دانست ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست می بیاور که ننازد به گل باغ جهان هر که غارتگری باد خزانی دانست آن شد اکنون که ز افسوس عوام اندیشم محتسب نیز در این عیش نهانی دانست
هنوز این بیت از شعر به انتها نرسیده بود که صدای وحشیانه کوبش در بلند شد. چنان با مشت و لگد به در می کوبیدند که انگار می خواستند در را از پاشنه درآورند. صاحبخانه نگران به سوی در دوید و سراسیمه آن را گشود. محتسب و گزمگانش بودند. محتسب بی اجازه به درون خانه هجوم آورد، و چون بساط عیش و نوش گسترده دید به گزمگانش دستور داد آن بساط را زیر و رو کنند، خودش نیز چنگ خوش آواز را زیر پا انداخت و وحشیانه لگدمالش کرد. اهل مجلس بزم را نیز ناجوانمردانه زدند و کوفتند و لت و پار کردند. هنگامی که سرانجام محتسب و گزمگانش آن خانه ی زلزله زده را ترک کردند، حافظ شیرین سخن در حالی که از درد به خود می پیچید، نالان و با نوایی حزین این چند بیت را خواند: اگرچه باده فرح بخش و باد گلبیز است به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است صراحی یی و حریفی گرت به چنگ افتد به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است در آستین مرقع پیاله پنهان کن که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است ز رنگ باده بشوییم خرقه ها در اشک که موسم ورع و روزگار پرهیز است مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است عراق و پارس گرفتی به شعر خوش حافظ بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است ۳
امیر مبارزالدین پس از چیره شدن بر فارس، بر مردم بس سخت گرفت و همگان را به تنگنا افکند. هر جا بساط عیش و نوش گسترده دید، آن را سنگدلانه برچید. در خانه ی زهد و ریا گشود و در میخانه ها ببست و هزاران خم و سبو شکست. او که به قول پسرش بی می مست باده ی قدرت و خشونت، و به بیان حافظ مست باده ی ریا، بود، مردمان پاکدل و با صفای شیراز را از خود رنجاند و اهل حالان را آزرده خاطر ساخت. روزی امیرمبارزالدین از گلگشت مصلا می گذشت. حافظ را نشسته بر درگاه بنایی ویرانه دید، سر در گریبان و افسرده دل. این بنا در دوران شاه شیخ ابواسحاق اینجو میخانه ای آباد و با رونق بود و مشتریان فراوان از مردم کوچه و بازار شیراز داشت. امیرمبارزالدین پس از چیره شدن بر شیراز حکم به ویرانی آن داد و گزمگانش به ساعتی آن را با خاک یکسان کردند. چون حافظ را نشسته بر درگاه آن ویرانه اندوهگین دید دلش به رحم آمد و پیش رفت تا از او دلجویی کند. حافظ که متوجه نزدیک شدن او شده بود، بس که از او بیزار و رویگردان بود سر بلند نکرد تا چشمش در چشم او نیفتد. امیر مبارزالدین پیش تر آمد و با لحنی دلجویانه به حافظ گفت: شاعر، سر در گریبانت می بینم. انگار افسرده خاطری. حافظ گفت: آری. بس افسرده دل و ملولم. امیرمبارزالدین گفت: چرا؟ حافظ با رندی گفت: چون آرزویی دارم که روزگار ناموافق مانع برآمدنش می شود. امیرمبارزالدین گفت: چه آرزویی؟ بگو برش آورم و به کام دلت رسانم. حافظ گفت: نمی توانی. امیرمبارزالدین گفت: می توانم. تو آرزویت بگو. به آنی برآورده اش می کنم تا ببینی چقدر توانایم. حافظ گفت: حال که چنین می گویی باشد. آرزویم بر تو فاش می کنم. آن را در بیتی چند سروده ام، اگر اجازت دهی برایت به آواز خوش بخوانم. امیرمبارزالدین گفت: اگرچه خواندن مکروه است ولی شعرت بخوان و آرزویت بخواه. حافظ رندانه شروع به خواندن کرد: بود آیا که در میکده ها بگشایند؟ گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند؟ اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند به صفای دل رندان و صبوحی زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند امیرمبارزالدین بور شده و مچل گشته، خشمگین و اخم کرده، لگدی به سوی حافظ پراند و دشنامی زشت به او داد و بابت این گستاخی به کیفری سخت تهدیدش کرد؛ آنگاه غضبناک از او دور شد و، در حالی که خنده ی ریشخندآمیز حافظ بدرقه اش می کرد، دنبال کار همیشگی اش، مردم آزاری، رفت.
۴
شبی حافظ و یارانش در مجلس بزمی، گرداگرد ساقی سیه چشمی حلقه زده، سرگرم شادمانی و نوشخواری بودند. نیمه شبانگاهان، در آستانه ی بامدادان، ناگهان گزمگان محتسب ریختند و مجلس عیش و نوش شان وحشیانه بر هم زدند و ساز و ساغرشان بشکستند، و همگی را، به فرمان محتسب، به جرم شادمانی کردن و دست افشاندن و پای کوبیدن هماهنگ با آوای دف و نی، دست بسته به دیوان حساب بردند، تا به حکم محتسب، شلاق زنند و تنبیه کنند. حافظ منتظر نوبت شلاق خوردن، زنجیر بر دست، در صف دوستان ایستاده بود و شاهد شلاق خوردن یاران گرامی اش بود. برای دلداری دادن و قوت قلب بخشیدن به ایشان، با نوایی رسا و دلکش، چند بیت زیر را خطاب به محتسب، که بر کرسی حکمفرمایی نشسته بود و میزان کیفر را حکم صادر می فرمود، آواز سر داد: مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد
۵
مجلس انس و الفتی شبانه بر پا بود و در آن حافظ و رفیقانش گرد هم حلقه زده بودند و از زهد دروغین زاهدان خام اندیش که منکر کرامت بخشی می بود، و دورویی مزورانه ی محتسب ریاکار که شراب می خواران صاحب کرامت را می خورد و از سر ناسپاسی سنگ بر ساغرشان می زد و جام بلورین شان درهم می شکست، بد می گفتند و آن تبه کاران را نکوهش می کردند. ساقی پیاپی ساغرهای خالی یاران را پر می کرد و دمی جام آن دلسوختگان را خالی از خام تلخ وش نمی گذاشت. یکی از رفیقان رباب در دست داشت و خوش می نواخت. از حافظ خواستند که همراه با بانگ رباب غزلی خوش بسراید. حافظ به بانگ خوش چنین سرود: ساقی ار باده ازین دست به جام اندازد عارفان را همه در شرب مدام اندازد ور چنین زیر خم زلف نهد دانه ی خال ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد ای خوشا حالت آن مست که در پای حریف سر و دستار نداند که کدام اندازد زاهد خام که انکار می و جام کند پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد باده با محتسب شهر ننوشی حافظ بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد ۶
چون حکومت قهار امیرمبارزالدین در اوج قهاریت خود بر مردم شیراز بس سخت گرفت و بازار تزویر و ریا و زهد دروغین رواج داد و دروغ و دورویی و نیرنگ و فریب را مجاز شمرد و شادنوشی و دست افشانی و عشق ورزی و بزم و طرب و عیش و نوش را یکسره ممنوع کرد و نافرمانان و نادیده گیران آن حکم های شدید و غلیظ را به کیفری سخت تهدید کرد و بر آنان سخت گرفت و شلاق شان زد و فراوان آزارشان داد، ناچار حافظ و رفیقانش به پستوهای تنگ و تاریک پناه بردند و سفره ی عیش و نوش با ترس و لرز در آن تاریکناهای زیر زمینی گستردند. شبی، در یکی از این محفل های عیش و نوش مخفی، دو تن از یاران چنگ و عود برگرفتند و شروع به نواختن نغمه ای حزین کردند. حافظ را شور و حالی خوش پدید آمد و همراه آهنگ خوش یاران، در وصف حال اوضاع تیره و تار زمانه ی پر ادبار غزلی سرشار از شکوه و گلایه سرود: دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟ پنهان خورید باده که تعزیر می کنند گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند ناموس عشق و رونق عشاق می برند منع جوان و سرزنش پیر می کنند جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می کنند ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند تشویش وقت پیر مغان می دهند باز این سالکان نگر که چه با پیر می کنند فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ای ست که تغییر می کنند می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند.
۷
پس از چندی، حکومت امیر مبارزالدین دچار ضعف و ناتوانی شد. درگیری های دیرپا با امیران جلایری و چوپانی و اینجو از نفسش انداخته بود. مردم شیراز هم از سختگیری ها و تنگ نظری ها و بگیر و ببندهایش به تنگ آمده و آماده ی شورش بودند و هر آن بیم نافرمانی همگانی و قیام عمومی می رفت. به همین سبب امیرمبارزالدین تصمیم گرفت که مدتی سختگیری ها را کمتر کند و از تنگ نظری ها بکاهد و با مردم به مدارا و نرمی رفتار کند. در راستای این تصمیم، به مأموران حکومتی دستور داد که مانع مجالس عیش و نوش مردم نشوند و آنان را برای شادی و طرب و عشرت آسوده بگذارند و کاری به کارشان نداشته باشند. حافظ که این مژده ی نشاط انگیز از یکی از رفیقان شنیده بود بی درنگ کوزه ای نبید ناب از پستوی خانه برداشت و برای برپایی مجلس عیش و نوش و محفل انس و الفت با دوستان روانه شد. در راه این غزل دل انگیز را به زمزمه با خود نجوا کرد: دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد آمد از پرده به مجلس، عرقش پاک کنید تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد جای آن است که در عقد وصالش گیرند دختری مست چنین کاین همه مستوری کرد نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آنچه با خرقه ی زاهد می انگوری کرد حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
در راه محتسب را همراه صوفی و زاهد و در بین ایشان دید که سرگرم قیل و قال می رفتند. حافظ با دیدن آن سه که شانه به شانه می گذشتند، چنین سرود: وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی کام بخشی گردون عمر در عوض دارد جهد کن که از دولت داد عیش بستانی زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی محتسب نمی داند اینقدر که صوفی را جنس خانگی باشد همچو لعل رمّانی پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم حال درد پنهانی .
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |