|
|
|
آن ِ اجتماع باور ِ نیما ( نقدی بر "آنی که نیما دارد"- نوشته خانم فرشته مولوی)
مهدی عاطفراد
خانم فرشته مولوی در نوشته ای با عنوان "آنی که نیما دارد" کوشیده اند تا "آن" نیما یوشیج را دریابند و پاسخ این پرسش را بیابند که "آن" نیمای شاعر از کجا می آید؟ واژه "آن" را هم نه به معنای حافظانه اش( = زیبایی و خوبی توصیف ناپذیر- جذابیتی که با کلام قابل بیان نیست) که به معنایی خاص و خودساخته، معادل مفهوم "شاعر درون"، گرفته اند. پاسخ ایشان به پرسش مطرح شده، چنین است: سرچشمه "آن" نیما "همسازی سرشت و شخصیت فردی او با پاره ای از ویژگیهای اساسی مدرنیته بود" و این همسازی "به نیما یاری رساند تا زودتر و بیشتر و بهتر از دیگر شاعران گوهر روزگار نو یا مدرنتیه را بیابد و دریابد و بتواند نفس آن را در شعر خود بدمد." ایشان عقیده دارند که "فردباوری" نخستین و مهمترین ویژگی مدرنیته بود که نیما را جلب و جذب خود کرد و شاخکهای گیرنده نیما را به سوی خود کشاند: "در میان ویژگیهای نام برده بی گمان فردباوری بیش و پیش از دیگر ویژگیها توانست شاخکهای گیرنده نیما را به سوی خود بکشاند." فرد باوری بنا به تعریف ایشان "اصطلاحیست که در متن مدرنیته معنای رایج خود را می یابد و مراد از آن نگرشی- خواه سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، یا شخصی- است که تکیه را بر استقلال انسان و اعتبار اختیار و آزادی و اتکا به خویشتن خود می گذارد. این نگرش خواسته و هدف و گزینش فرد را مقدم می شمرد و به او مجال و میدان می دهد تا بی دغدغه پایبندی به بایدها و نبایدهای تحمیل شده از سوی اجتماع در پی تحقق خواسته و هدف و گزینش خود باشد." به گمان ایشان " فردباوری سرشت سرکش و بیقرار نیما، روحیه گریزان از اجتماع، و خوی نافرمان و عصیانگرش که در خلوت و تنهایی و تکروی آرامش و قرار می جست، جز پناه بردن از جمع به فرد و تکیه به خود چارهای نمییافت." مطابق نوشته ایشان "نیما، به ناگزیری سرشت خود و پیرو دلخواستههایش و نیز به یاری ژرف بینی شاعرانهاش، کنه فردباوری ارمغان مدرنیته را دریافت و توانست به مدد خلوص و خودرایی خود آن را در زندگی و کار خود پیاده کند." ایشان "روی آوری به آزمایش و تجربه گری"، "نگریستن به جهان از دریچه احساس و اندیشه و عاطفه و خیال" و "روح ناآرام و توان دریافت حسی و بینش شاعرانه" نیما را که سبب می شد "ناپایداری، دودلی، و دلهره زیستن در زمانه نو را با پوست و گوشت خود حس کند و این زیستن پر تشویش را در شعر خود بازآفریند"، " از دیگر نشانه های مدرنیسم" می دانند که "با برجستگی تمام در شعرهای نیما نمود می یابد." به نظر ایشان "برد و ژرفای همخوانی نیمای شاعر با ویژگیهای بنیادی مدرنیته تا آن اندازه است که نیمای عزلت گزین یوشی را سزاوار عنوان شاعر مدرن می کند" و " ارزش نیما برای زبان و فرهنگ فارسی نه از شکستن طلسم اوزان عروضی که از سرسپردگی تمام عیار او به شاعر مدرن درونش برمیخیزد. شعر نیما گواه آن شاعر مدرن درون اوست. شعری که تشویش و رنج و ناآسودگی و بی قراری روان به مخمصه افتاده آدمی را در سیلاب تند زمان و زمانه تصویر میکند. شعری که با نحو نامأنوس و ایماژ بدیع و ایجاز بارز طبیعت و انسان را درهم می آمیزد و تعریفی نو از رابطه شاعر با شعر و جهان و انسان و طبیعت می دهد. شعری که "آنی" به نیمای زبان فارسی می بخشد و حساب او را از دیگر شاعران جدا می کند." من هم با خانم مولوی همنظرم که نیما شاعری مدرن است و "برد و ژرفای همخوانی نیمای شاعر با ویژگیهای بنیادی مدرنیته تا آن اندازه است که نیمای عزلت گزین یوشی را سزاوار عنوان شاعر مدرن می کند". حتا عقیده دارم که نیما نه تنها نخستین شاعر مدرن ادبیات معاصر ما، بلکه مدرنترین شاعر ما در هفتاد سال اخیر- از تولد "ققنوس" تا به امروز- است. اما اختلاف نظر عمیق من با خانم مولوی بر سر مشخصه های اساسی "آن" نیما، یعنی عناصر بنیادین سازنده ذهن و روان "شاعر درون" نیما و ویژگیهای بنیادی مدرنیته در شعر او ست. خانم مولوی بر "فردباوری" شعر نیما تأکیدی ویژه دارند و آن را قوی ترین و نخستین عنصر مدرنیته می دانند که نیما را به سوی خود کشانده است. ایشان ویژگی "فردباوری" را مهمترین مشخصه ای می دانند که به نیما و شعرش "آن" بخشیده است. اما به نظر من اصلی ترین عنصر مدرن در شخصیت و شعر "شاعر درون" نیما "اجتماع باوری" اش و بینش اجتماعی تعهد آفرین او ست؛ و به اعتقاد من آنچه به او "آن ِ جاودان" بخشیده و شعرش را برخوردار از آنی فنا ناپذیر کرده، همین عنصر "اجتماع باوری" است؛ و در این نوشته می خواهم نشان دهم که- بر خلاف نظر خانم مولوی- اصلی ترین عنصر مدرن در روان و شخصیت "شاعر درون" نیما نه عنصر "فردباوری" که عنصر "اجتماع باوری" است، و این عنصر در ذهن و بینش نیما نقشی به مراتب قوی تر و رنگی بسیار چشمگیرتر از عنصر "فردباوری" دارد، و جایگاهش بس بنیادین تر است. نیما، هم به عنوان روشنفکری اهل نظر و اندیشه و هم به عنوان شاعری اهل حس و عاطفه، به فردیت خود نیاز جدی و باور عمیق داشته و به شدت هم به آن وابسته بوده و هماره می کوشیده تا آن را غنی تر و پربار تر و خلوتگاه فردیتش را منزه تر و ژرفتر سازد، و از آلایه های گرانجان بپالاید و از آرایه های دست و پا گیر ِ پست بپیراید، و آن را در نهایت کمال بپرورد و بیاراید؛ ولی فردیت خواهی او نه فردیت خواهی فردمحورانه و فردگرایانه (اندیویدوالیستی)، بلکه فردیت خواهی اجتماعی ست. فردیت نیما فردیتی به شدت جمعی و "من" درونش در حقیقت "ما"ی اجتماعی ست. منش او منشی جامعه گرا ست. روحش روح اجتماع است. شاعر درونش شاعری جمع اندیش با بینشی اجتماعی، متعهد به جامعه و دارای رسالت مردمگرایانه است. اگر هم جمع گریز و خلوت گزین است، و "خوی نافرمان و عصیانگرش در خلوت و تنهایی و تکروی آرامش و قرار" می جوید و "جز پناه بردن از جمع به فرد و تکیه به خود چاره ای" نمی یابد، فقط و فقط برای این است که در تنهایی و در خلوت خود به دیگران و غمها و رنجهایشان بیندیشد و به بیان خودش "خیالش با دیگران" باشد و با بینش عمیقاً اجتماعی اش، در دنیای خلاق خیالش به جامعه بنگرد و حسها و دریافتها و اندیشه ها و عاطفه ها و هیجانهای اجتماعی اش را در قالب شعرهایش بریزد. در حقیقت، برای بده بستان معنوی با جامعه است که از جمع کناره می گیرد و به خلوت تنهایی پناه می برد، نه برای اندیشیدن به خود و در راستای خودباوری اش. برای رنج بردن با دیگران و "در غم انسان نشستن" و شریک اندوه مردم بودن است که از دیگران کناره می گیرد و انزوا می گزیند تا در خلوت خویش رنجها و اندوه های اجتماعی را به زبان شعر بیان و در تصویرهای شاعرانه ماندگار کند. جالب است که نیما هیچ شعری که به مفهوم خاص کلمه "فردباور" باشد، ندارد؛ و خانم مولوی حتا یک شعر هم به عنوان نمونه ارائه نداده اند که نشان از "فردباوری" نیما داشته باشد. اما در مقابل، به وفور شعر "اجتماع باور" دارد. در میان نوشته هایش هم مطالب زیادی درباره "اجتماع باوری" و بینش اجتماعی اش وجود دارد. نخست، و پیش از ارائه نمونه هایی از شعر "اجتماع باور"ِ نیما، به چند نمونه از نوشته هایش در این باره اشاره می کنم. "ما امروز شعر را مثل یک موضوع غنایی به کار نمی بریم، بلکه برای بیان مطالب اجتماعی است." ( منتخب اشعار- ص٢٦) "قطعاً اگر افکار و احساسات من به این شدت جنبه اجتماعی نداشت، سقوط می کردم و به عوالم صوفیانه و درویشی تقرب حاصل می کردم." (ستاره ای در زمین- نامه به ارژنگی- ص١٢٩ و ١٣٠) "این ناحقهایی را که انسان می بیند قسمتی از آنها راجع به حیات جمعیت است. شخص واقف و حساس نمی تواند به بی اعتنایی از آنها بگذرد. در این خصوص هم همیشه عقیده من این بوده است که آنچه مربوط به جمع است برای جمع گفته شود تا با دست جمع آن را اصلاح کرد." "اگر از این ساعت بدانم که شعر و ادبیات من مفید به حال جمعیت نیست و فقط لفاظی محسوب می شود، آن را ترک گفته، برای خودنمایی داخل بازیگران یک بازیگرخانه شده، به جست و خیز مشغول می شوم." (دنیا خانه من است- نامه به ارژنگی- ص ١٣٣ و ١٣٤) "برادر جوان که در اندیشه ی کار خوب کردن هستی! شاعر باید تنها باشد و خیال او با دیگران." (حرفهای همسایه- ص ٤٢) "شعر امروز به منظور رفع احتیاج در زندگانی اجتماعی امروز است... من می دانم که به کار مجلس شرب و رقص و غنا نمی خورد... ولی به منظور احتیاج مردم و ایجاد هیجان و برانگیختن احساسات با طرز مکالمه طبیعی، کوشش برای ایجاد این اوزان کرده ام." ( منتخب اشعار- ص ٢٧ و ٢٨) "شعر امروز جواب به طلبات ما ست و طبیعتاً باید این طور باشد. شما هر قدر استاد ماهری باشید چه می کنید و این استادی در کجا باید به کار رود؟ آیا برای خود شما یا برای کسانی دیگر؟ این است که شعر با مسائل اجتماعی و زندگی ارتباط دارد. حتماً هر شاعری که حس می کند و غیرتی دارد، تمایلی به زندگی مردم نشان می دهد... دوست عزیز! من برای شما خلاصه آنچه را که باید دانسته باشید و به درد شما می خورد بیان کردم: شعر از زندگی ناشی شده و میوه ی زندگی ست، ولی حتماً ثمره احساسات ما نیست، ولو اینکه با احساسات ما مربوط باشد و احساسات یا تأثرات ما را دستچین کند." ( ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمایش) " وضعیت کنونی با حاضر نبودن مبادی مادی،برای پیشرفت و تولید یک نتیجه و مقصود اجتماعی، بیش از هر چیز محتاج به اصلاح معنوی است. به اصطلاح تهیه نتیجه و مقصود از راه تبدیل افکاری که منظور است. در همچو دوره ای نویسنده می تواند به خوبی با قلم خود منفعت برساند." ( دنیا خانه من است- نامه به لادبن اسفندیاری- ص ١٣٨) در اغلب شعرهایش نیز این بینش و تعهد و رسالت عمیق اجتماعی به خوبی مشهود است. من در اینجا، به عنوان نمونه، بیست شعر ارزشمند از او را نام می برم که در آنها بینش اجتماعی شاعر درونش و جمع باوری اش آشکارا و به روشنی مشهود است: آی آدمها- من چهره ام گرفته- باد می گردد- در ره نهفت و فراز ده- بخوان ای همسفر با من- هاد- او به رویایش- آقا توکا- که می خندد، که گریان است؟- سوی شهر خاموش- مهتاب- کار شب پا- مادری و پسری- دل فولادم- روی بندرگاه- خونریزی- یک نامه به یک زندانی- ناقوس- پادشاه فتح- مرغ آمین. البته تعداد شعرهای اجتماعی او بسیار بیش از اینها ست و تقریباً کمتر شعر ارزشمندی از او می توان یافت که دارای بینش اجتماعی و اندیشه "جمع باور" نباشد. یکی از درخشانترین شعرهای نیما که در آن با زیبایی تمام ویژگیهای فردیت خواهی "جمع باور" خود را به تصویر کشیده و نشان داده که "شاعر درون" او چگونه شاعری ست و چه شخصیتی دارد، شعر "خونریزی" است. در این شعر "من" شاعر "ما"ی جهانی و "او"یش "او"ی همگانی ست. تنش تن تمام مردمان است. جانش جان جهانیان است. روانش روان بشری ست. روحش روح انسانی ست. فردیتش فردیتی اجتماعی ست. قلبش قلب جهان است و با قلب جهانیان می تپد. نبضش با نبض مردمان می زند. خونی که از تن جهانیان می ریزد خون او ست. رنج و عذاب جهانیان رنج و عذاب او ست. درد دیگران درد او ست. از این رو ست که مدام دچار ضعف و بیماری و ناخوش احوالی ست. در قسمتی از این شعر چنین می خوانیم: من به تن دردم نیست یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست که فرود آمده سوزان دم به دم در تن من تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند و به یک جور و صفت می دانم که در این معرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان با هم و می ریزد خون، لیک کنون به دلم نیست که دریابم انگشت گذار کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون. تبش از ضعف او ست، ضعفش از خونی ست که هر روز در گوشه ای از جهان از تنش فرومی ریزد، از توفانی ست که هر روز در گوشه ای از جهان وجودش را در می نوردد و بر او شلاق می زند: من به از هر کس سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست با تنم توفان رفته ست از تنم خون فراوان رفته ست تبم از ضعف من است تبم از خونریزی. شعر درخشان دیگری که به روشنی نشان دهنده بینش اجتماعی نیما و جمع باوری شدید او ست، شعر زیبای "مرغ آمین" است. در این شعر نیما در نقش "مرغ آمین" اگر چه موجودی ست تنها و بیکس و آواره که در تنهایی فرازمینی اش خلوت گزیده، ولی آشناپرورده ای ست که جوردیده مردمان را می شناسد و داستان آنان را می سراید و در خلوتگاهش با مردم زجردیده در ارتباطی عمیق و پیوندی نزدیک است، آنها را به هم پیوند می دهد، از نومیدی هایشان می کاهد و در دلشان آتش امید برمی افروزد: مرغ آمین دردآلودی ست کاواره بمانده رفته تا آن سوی این بیدادخانه بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه نوبت روز گشایش را در پی چاره بمانده.
می شناسد آن نهان بین نهانان( گوش پنهان جهان دردمند ما) جوردیده مردمان را با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشناپرورد می دهد پیوندشان در هم می کند از یأس خسران بار آنان کم می نهد نزدیک باهم، آرزوهای نهان را.
بسته در راه گلویش او داستان مردمش را رشته در رشته کشیده ( فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند) بر سر منقار دارد رشته ی سر در گمش را.
او نشان از روز بیدار ظفرمندی ست با نهان تنگنای زندگانی دست دارد از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته از درون استغاثه های رنجوران در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان. وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی که ندارد لحظه ای از آن رهایی می دهد پوشیده خود را بر فراز بام مردم آشنایی رنگ می بندد شکل می گیرد گرم می خندد بالهای پهن خود را بر سر دیوارشان می گستراند.
چون نشان از آتشی در دود خاکستر می دهد از روی فهم رمز درد خلق با زبان رمز درد خود تکان در سر وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش از کسان احوال می جوید چه گذشته ست و چه نگذشته ست سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید. ..... کلام آخر این که پیشنهاد می کنم خانم مولوی یکبار از سر حوصله و با دقت و تعمق کامل این شعر را از اول تا آخر بخوانند تا "آن" حقیقی نیما را که زاییده بینش اجتماعی و اندیشه جامعه باور او ست به درستی دریابند و پاسخ صحیح این پرسش را بیابند که "آن نیمای شاعر از کجا می آید؟"
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |