چند پرسش از گردانندگان محترم مجله‌ی الکترونیکی شعر وازنا

مهدی عاطف‌راد

 

 

"برای شکوفایی شعر و ادبیات،

هیچ راهی دشوارتر و در عین حال ثمربخش‌تر از راه گفتگوی انتقادی وجود ندارد."   

وازنا - "درباره‌ی ما"

 

 

دهمین شماره‌ی مجله الکترونیکی شعر وازنا، پس از چند ماه تأخیر، اول آذر ماه انتشار یافت. در بخش "شعر امروز ایران" این شماره نزدیک ۶۰ قطعه از حدود ۵۰ نفر منتشر شده است. این قطعات شامل چهار غزل (سه غزل سنتی و یک غزل پست مدرن)، فقط یک شعر نیمایی (از کامران جمالی) و بیش از پنجاه قطعه نثر است. بنابراین اگر بخواهیم درصدی حساب کنیم، سهم شعر نیمایی کمتر از ۲٪، سهم غزل حدود  ۷٪ و بقیه- یعنی حدود ۹۰٪ - سهم قطعات بی‌وزن است.

آیا این ترکیب با هدف مهمی که گردانندگان محترم مجله‌ی وازنا- در بخش "درباره‌ی ما"ی این سایت اعلام کرده‌اند سازگار و همخوان است؟ نخست نگاهی به بخش "درباره‌ی ما" بیندازیم و ببینیم این هدف مهم چیست:

"هدف دوم ما که باز هم بی هیچ تعارف مهم تر از هدف اول ما است این است که می‌خواهیم به سهم خودمان فضایی برای شعر و شاعران کشورمان فراهم کنیم .

ما می‌دانیم که شعر امروز فارسی طیف رنگارنگی از سلیقه‌ها را در بر می‌گیرد. ما هم سلیقه‌ی خودمان را داریم. اما معتقد ایم شکوفایی شعر و ادبیات‌مان در گرو تعامل همین سلیقه‌های رنگارنگ است.

بنابراین خواهیم کوشید سیمای واقعی شعر امروز ایران را- در حد خودمان- در وازنا نشان دهیم."

ولی آیا این ترکیبی که در شعرهای این شماره‌ی وازنا وجود دارد "نشان‌دهنده‌ی سیمای واقعی شعر امروز ایران" و بازتاب واقعی "سلیقه‌های رنگارنگ" آن است؟ و آیا با چنین ترکیبی، "سلیقه‌های رنگارنگ" وارد چنان تعامل سازنده و بالنده‌ای می‌شوند که به شکوفایی شعر و ادبیات‌مان بینجامد؟

پرسش مهم من از گردانندگان محترم مجله‌ی الکترونیکی شعر وازنا این است: آیا سهم شعر نیمایی در شعر امروز ایران فقط  در همین حد کمتر از ۲٪ است که در این شماره‌ی وازنا به آن اختصاص داده شده؟ و  اگر همین یک شعر نیمایی هم از سراینده‌ی دیگری جز آقای کامران جمالی بود- مثلاً از سراینده‌ای که فاقد شهرتی بود که آقای جمالی به عنوان مترجم دارند- آیا جایی در مجله‌ی وازنا می‌یافت؟ ( تجربه نشان داده که وازنا معمولاً در صورتی شعر نیمایی منتشر می‌کند که شاعرش فرد نامداری چون اسماعیل خویی یا کامران جمالی باشد، یعنی به اعتبار شاعر و شاید برای کسب اعتبار از آن است که شعر نیمایی منتشر می‌کند، نه به اعتبار خود شعر) و آیا سایتی که نام خود را از شعر نیما گرفته باید تا این حد بی‌اعتنا و بی لطف نسبت به شعر نیمایی باشد و سهم شعر نیمایی در آن این‌قدر ناچیز باشد؟

حال نگاهی می‌کنیم به سرمقاله‌ی این شماره‌ی وازنا که آن را آقای شمس لنگرودی نوشته و عنوانش چنین است: "شعر خوب نیز به پدیده‌ای همگانی بدل خواهد شد".

در این سرمقاله چنین می‌خوانیم:

"آیا انزوا و نخبه‌گرایی و پیچیده‌نویسی سرنوشت محتوم شعر بوده است؟ و دوره‌ی تاریخی شعر (چنان‌که خود من مدتی چنین تصور می‌کردم) به عنوان یک هنر مستقل و مؤثر سپری شده است؟ به‌نظرم نه، چنین نیست؛ به این وضعیت، تمکین نخبه‌گرایان به وضعیت پیش‌آمده دامن زده است. و می‌شود شعر را با پدیده‌های عمومی‌کننده‌ی روزگار جدید عمومی‌تر کرد. و لازمه‌ی نزدیک کردن شعر به جایگاه اولیه‌اش، جدی گرفتن انبوه مخاطب بالقوه‌ی شعر است و دوری از تفاخر به نخبه‌گرایی و ورود به زندگی واقعی. شعر برای نجات‌اش می‌باید به کارکرد جوهری‌اش که همانا جادوی نجات‌بخش است برگردد.

شعر می‌باید با حفظ تمامی معیارهای زیبایی‌شناختی ِ هر شاعر، همگانی شود. شعر هرگز به اندازه‌ی موسیقی همگانی نخواهد شد ولی این وضعیت‌اش نیز که از نوعی گنده‌دماغی ِ خودپسندانه‌ی بی‌ثمری آب می‌خورد که حق‌اش نبود... و سایت‌ها که ناخواسته عمل‌کردی هم‌چون عمل‌کرد رادیو در قرن گذشته (در عمومی کردن ِ موسیقی) به‌عهده گرفته‌اند راهی جز عمومی کردن شعر ندارند. سایت‌ها برای مخاطبان‌اند و خوانندگان در خدمت سایت‌ها نیستند. سایت‌ها اگر همدلی مراجعان را با خود نداشته باشند از میان خواهند رفت. سایت‌های هنری برای ارتقاء و بقاء‌شان نیازمند هماهنگی و هم‌زبانی با مخاطبان بالقوه‌ی میلیونی خویش‌اند. به‌قول هگل، واقعیت سرسخت‌تر از تمنای ِ ماست. واقعیت نشان می‌دهد که علاقه‌مندان بالقوه‌ی جدی شعر از شعرهای بسته‌ی محافل دربسته‌ْ روی برمی‌گردانند و به‌جائی رجوع می‌کنند که بازتاب زندگی‌شان را در آن ببینند. شعر توسط سایت‌ها ناگزیر به جایگاه پیشین‌اش (که بیان عمیق‌ترین لایه‌های پنهان وجود، از طریق جادوی کلمات است) برخواهد گشت. شعر مثل موسیقی پدیده‌ای همگانی‌ست، و شعر مجلسی به سرنوشت موسیقی مجلسی دچار خواهد شد. و این، حادثه‌ای‌ست که سایت‌های شعر- از جمله سایت وازنا- در جریان آزمایش-خطای ِ مدام، به سوی تحقق ِ آن روان‌اند؛ شعری ساده (نه ساده‌لوحانه)، خلاقانه، عمیق، بازیگوشانه، و پر از مفهوم یا نامفهومی زندگی."

به نقد تفصیلی این سرمقاله در نوشته‌ای دیگر خواهم پرداخت،  و اینک  پرسشی دیگر از گردانندگان محترم وازنا: آیا قطعاتی که در مجله‌ی وازنا شماره ی ۱۰ منتشر شده، صفات درخشانی چون "ساده (نه ساده لوحانه)، خلاقانه و عمیق" را که آقای شمس لنگرودی در سرمقاله‌اش برای‌شان برشمرده، دارند؟ و آیا این قطعات آنچنان اند که، طبق تعریف ایشان، شعر امروز ما را در راستای "بیان عمیق‌ترین لایه‌های پنهان وجود، از طریق جادوی کلمات" و برگشت "به جایگاه پیشین‌اش" به پیش ببرند؟

تکه‌هایی از چند قطعه‌ را با هم بخوانیم تا ببینیم که مجله‌ی الکترونیکی شعر وازنا تا چه حد انتظار آقای شمس لنگرودی را برآورده و قضاوت ایشان در باره‌ی بخش "شعر امروز ایران" این مجله تا چه حد دقیق و درست است.

 

سحرگاه       وقتی

زمین بی‌نشان صاف بود

با چراغ‌هایی که تیره از درون شده باشند

 

و بعد از اربعین خوبان تندخو

رسم بر این بود که با انگشت و آستین و ...

- آنیما

 

...

که زندان دیوار است تعریف‌اش و دیوارها، زندان نیستند. اما زندان هر چه باشد  تعریف‌اش دیوار. زندان معنا می‌گیرد از دیوار و با چفت ‌و بست دیوار، کلمه‌ی زندان جا می‌گیرد  از جان ِ دیوار اما دیوارها  کلمه نیستند، که خودیت ِ وجودند تا کلمه را از آن می‌زاییم و چون زایش‌اش کلمه شد، کلمه دیوار می‌شود و دیوار ِ کلمه، زندان.

اما دیوارها  زندان نمی‌سازند، دیوارها معنی می‌کنند، معنا می زایند و چون معنای هر کلمه زندان شود، زندان می‌شود و در کوشش ضبط ِ ما.

پس زندان، پس از هر کلمه که کلمه پس از هر معنی و هر معنی پس از هر معنایی به غور ِ حصار، چشم می‌دوزد، زندان بنا می‌شود و بنای زندان نبش ِ قبر ِ غلیظ ِ دیوار!

دیوارها چه جسم باشند، چه صوت باشند و چه نور، زندان  معنی نمی‌دهند و اما همین که در حصار ِ کلمه‌ی دیوار ِ زندان ماندند، زندان‌اند.

....

- مازیار فلاح پور

 

سرگین غلتانی

دنده‌عقب می‌گذرد

[عجب اراده‌ای!]

 او هر روز

 به بخت خود لگد می‌زند

 به نان و جهان، پشت می‌كند

 و با این حال عقیده دارد:

 پیش‌رفت  در عقب‌نشینی‌ست!

[عجب عقیده‌ای !]

لطفا ً سرتان را  نچرخانید آقای محترم!

- اکبر اکسیر

 

  ...

 دیشب که بارون اومد، خواستم شمش بیهوده‌ی دستان‌ام را گریان در حاشیه‌ی قالی از صورت‌ام کنار بکشم.

 لحظه‌ای دراز بود. و نقطه‌های گلبرگ و چرخ‌های نورانی در ظلمات غرق شدند.

 چنگ انداختم در ناف، و گلدان خود را دریدم زیر آسمانی که چند لایه‌ی شندره‌ی آن سر از گوشه‌های آشپزخانه و نشیمنگاه در آورده بود. و نودونه کرم زمردین در حجله می‌سوختند.

- شاپور احمدی

 

كاغذها،
يكی‌يكی خيس می‌شوند
ترسی ندارم
حتی
پليس هم بو نخواهد برد
اين باران
از آسمان ديگری‌ست

- ساقی عنقا

 

همه‌ی گربه‌های این کوچه را می‌شناسم

نام اکثر رئیس‌جمهورهای دنیا را هم از برم

اما چه فایده؟

این کوچه بدون گربه‌های‌اش هم کوچه است

منتها کمی ساکت‌تر.

از تو چه پنهان

چند وقتی‌ست، مرا که می‌بینند در می‌روند

گوش کن!

تو چیزی نشنیدی؟

انگار در می‌زنند

احتمالا ً فرشید است

آمده است برویم کمی به این زندگی سگی بخندیم

تو هم اگر دوست داری می‌توانی بیایی

اگر نه بنشین و این شعر را هر طور که دل‌ات می‌خواهد

تمام کن ...

- ابراهیم کمکی

 

خمار شده چشم‌ام کنارِ آب، آب شده چه بی‌قرار

دوست دارم، گیج لای این نازک‌های آب، بچسبم، بخندم

با این زبان کمی مزه بریزم روی آن زبان

کمی خنک شوم زیرِ این سایه‌ها

 

بی‌تاب شده دل‌ات کنارِ ماه، ماه تابیده چه بی‌کران

دوست داری، مست لای موهای ماه، بچسبی، بخندی

دست دراز کنی، روی ِ پاشنه، دور ِ تن‌اش بچرخی

کمی داغ شوی، تلوتلو خوران، زیر ِ نور ِ ماه

......

- شهلا بهاردوست

 

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.