گفتی که می‌شود

مهدی عاطف‌راد

 

گفتم:

آخر چگونه می‌شود اندوه خویش را

تقسیم کرد

با آن که پشت آینه پوشانده رخ ز ما؟

 

آخر چگونه می‌شود آمال خویش را

ترسیم کرد

در پیش چشم آن که به ما پشت کرده است؟

 

آخر چگونه می‌شود آواز خویش را

سر داد بی‌هراس

آن را عبور داد ز دیواره‌‌ی سکوت؟

 

گفتی: هنوز می‌شود امیدوار بود

و می‌شود هنوز

در آینه رفاقت بی چشمداشت دید

لبخند گل هنوز تماشایی‌ست

و صبحدم هنوز دل انگیز است

باید هنوز در دل شب بذر نور کاشت

باید هنوز امید به فردای تازه داشت

 

گفتم: نمی‌شود

گفتی که می‌شود...

 

فروردین ۸۷

 

 

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.