|
|
|
ذکر مصیبتی برای "مردی که گورش گم شد" (نگاهی انتقادی به مجموعه داستان حافظ خیاوی)
مهدی عاطفراد
وقتی شنیدم مجموعه داستان "مردی که گورش را گم شد" برندهی جایزهی اول داستان کوتاه امسال مسابقهی"روزی روزگاری" شده، بعد هم چند تا معرفی پر از تحسین و ستایش دربارهاش خواندم، از جمله خواندم : "از مجموعهداستان "مردی که گورش گم شد" عطر و آوایی بسیار لذتبخش و تازه به مشام میخورد و به گوش میرسد. کم نیست این که بتوانی با نثری چنین روان و بیتکلف، بیهیچ نمایشی از تکنیکهای ملالانگیز و رایج ادبی این روزها و دور از فضاهای تکساحتی مثل داستانهای موسوم به "آپارتمانی"، داستانهایی بنویسی که هم رنگ ملایمی از بومینگاری دارند، هم لذتِ گمشدهی داستانخوانی را نصیب خواننده میکنند، هم به دلیل رسوخ نگرش انسانشناختی و هستیشناختی نویسنده در لایههای زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب، "جهان داستانی" ویژهای خلق میکنند... به اینها بیفزایید زبان شوخ و شنگی که متأثر از همین نگرش نویسنده به دنیای بومی خود، در همهی داستانها حضوری دلانگیز دارد و ما را به ظرافت، به نقطهی دید فلسفی نویسنده میرساند." و خواندم: "نخستین مجموعهداستانِ حافظ خیاوی، در میان مجموعههای امسال سر بلند خواهد کرد و خوش خواهد درخشید.. افزون بر این، میپندارم حافظ خیاوی، با هوشمندی عجیبی که در ناخودآگاهش موج میزند و شخصاً در او سراغ دارم و به گواهی قدرتِ خلاقیت و پرداختی که در همین مجموعهی منسجم وجود دارد، از رماننویسان خوبِ سالهای آینده نیز میتواند بود." و خواندم: "به نظر میرسد با داستانهایی از نوع رئاليسم جادویی سر و کار داريم. اما در خوانش طبيعي (بي دخالت منتقد پرادعا) داستانهايي بومي را مي خوانيم که بيشتر اوقات حواسمان از بومي بودنشان پرت ميشود زيرا راوي اصرار ندارد ثابت کند مرز و بومي که حکايت او در آن ميگذرد، داراي خواصي ويژه و به يادماندني است. او داستانش را تعريف ميکند و زمينه داستان ناگزير حضور دارد اما بسيار فروتنانه، و اين اتفاقي است کمياب." و خواندم: "نکتهی ديگري که بومي نگاري خياوي را از نوعي که معمولاً آن را متعلق به دوران گذشته ميدانيم جدا مي کند، توجه به انگيزشهاي عميق انساني و فراقومي است. کشمکش کاراکترها نه با کمبودهاي اقتصادي، جور و ظلم اربابان، حرف و حديثهاي خاص جوامع کوچک، بلکه با مسائل عام انساني است. چگونه مردن، گمگشتگي، درک موقعيت هاي تازه و تجربه نشده، بيهودگي و... از درونمايههايي هستند که کمتر دستمايهيي بوده اند براي نگارش داستانهاي بومي. خياوي از نقد موقعيتهاي اجتماعي و عقيدتي جوامع کوچک دست کشيده و به روانکاوي انسان در چنين جوامعي پرداخته و اين کاري است ارزشمند زيرا به زعم من حد فاصل انسان روستايي و شهري (کلانشهر) در ادبيات ما عرصهيي است فراموش شده و شايد اولين گام در جهت درک اين موقعيت توجه به درونيات انساني است که به رغم زيستن در محيطي محدود، چشماني گشوده دارد و داشتن آن چشمها را مديون هوش نويسندهيي است که توانسته نگاهش را از چارچوبهاي تعريف شده فراتر ببرد و بسيار باور پذير روايتگر زندگي حال حاضر آدمهايي باشد که در هر گوشه دنيا امکان دسترسي به اخبار روز جهان را دارند..." خیلی مشتاق شدم این مجموعه داستان چنین مورد ستایش قرار گرفتهای را که قرار است در بین مجموعه داستانهای امسال سربلند کند و خوش بدرخشد، بخرم و بخوانم و از لذت خواندنش بهرهمند شوم. این کار را کردم. مجموعه داستان ۹۶ صفحهای ِ هزار و هشتصد تومانی حافظ خیاوی را تهیه کردم و با شور و شوق فراوان، توی اتوبوس و مترو و پارک، هر جا فرصتی پیش آمد و شرایط مناسبی، باز کردم و یکی دو روزه خواندمش. نتیجهای که از این همه زحمت و تلاش عایدم شد، چی بود؟ هیچ، جز آب سردی که بر آتش گرم اشتیاقم ریخته شد و آه سردی که از نهاد کنجکاویام بلند شد و متقنتر شدن یقینم به این حقیقت تأسفانگیز که بیشک فضای ادبیمان بدجوری دچار پسرفت شده و بلای انحطاط نه تنها یقهی شعر امروزمان را دو دستی چسبیده و در قعر ورطهی هرزهدراییاش غرق کرده، بلکه کم و بیش به داستانمان هم رحم نکرده و آن را از آفتش بینصیب نگذاشته... من، برخلاف معرفی کنندگان ستایشگر این مجموعه داستان، به جای کلیگوییهایی مجرد از این قبیل که نویسنده دارای نگرش انسانشناختی و هستیشناختی ست و نگرشش در لایههای زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب رسوخ کرده، یا، خياوي از نقد موقعيت هاي اجتماعي و عقيدتي جوامع کوچک دست کشيده و به روانکاوي انسان در چنين جوامعي پرداخته و اين کاري است ارزشمند؛ میخواهم به جزئیات مشخص بپردازم و ضعفها و عیبهای مشخص داستانهای این مجموعه را نشان بدهم. نخستین عیب چشمگیر داستانهای مجموعه داستان "مردی که گورش گم شد" وقیح نگاری است. نمیدانم با این وقیح نگاریها خود نویسنده ارضای روانی شده یا هدفش ارضای روانی خوانندگان و جلب وجذب مشتری بیشتر برای کتابش بوده! در داستان "چشمهای آبی عمو اسد" که مجموعهایست ناهمرنگ از خاطرههای بیربط پراکنده با سوژهای آبکی و لوس، رسول جلو تمام بچههای کلاس "چیزش" را درمیآورد و استمنای بالید میکند، حتا وقتی خانم معلم هم میآید سر کلاس، چنان در سکرات شهوت غرق شده و حالی به حالیست که از کارش دست برنمیدارد!... در داستان "ماه بر گور میتابید"، راوی داستان و دوستش قدیر، برای انتقام گرفتن از مرحوم مهدیقلی که سالها پیش، پای درخت گیلاس، به هردوشان تجاوز جنسی کرده، در شب اول قبر، گورش را میشکافند و جنازهاش را میدزدند تا به مردهاش به طرز شنیعی تجاوز کنند. در داستان "صف دراز مورچگان" که به گمان من، و بر خلاف نظر دو تا از تحسین کنندگان مجموعه داستان حافظ خیاوی که در ابتدای نوشتهام از آنها نقل قول کردم، یکی از ضعیفترین داستانهای این مجموعه است، راوی داستان، با همدستی دوستش، داوود، دخترهای مردم را میگیرند، به زور میکشند تو خانه، وحشیانه به آنها تجاوز میکنند. در داستان "روزهات را با گیلاس باز کن" راوی خردسال داستان حاضر نیست در آینده الهام، دختر مشهدی بنا، را به زنی بگیرد، چون الهام "آنجایش" خال دارد و این را همه میدانند و او نمیخواهد همه بدانند آنجای زن آیندهاش خال دارد. عیب چشمگیر دیگر باورناپذیری و غیر واقعی بودن برخی از رویدادهای کلیدی داستانهاست که دروغین بودنشان روشنتر از روز است است. شاید خانم فرشته احمدی، یکی از داوران مسابقهی "روزی روزگاری" و یکی از نخستین تحسین کنندگان این مجموعه داستان، به دلیل وجود همین رویدادهای باورناپذیر ِغیر واقعی، به نظرش رسیده که با "داستانهایی از نوع رئالیسم جادویی" سروکار دارد! در داستان "مردی که گورش گم شد" که بی سر و ته ترین داستان این مجموعه است و به نظر میرسد نویسنده با نوشتن آن قصد دست انداختن خوانندگان و مسخره کردنشان را داشته، راوی را بی خود و بی جهت و بدون هیچ دلیلی دستگیر میکنند و پشت وانتی میاندازند و میبرندش جای دورافتادهای، می بندندش به درخت، بعد با هفت هشت گلوله می کشندش و بعد توی گودالی چالش میکنند، با این وجود او همچنان زنده است و به یک مراسم کفن و دفن خوب فکر میکند و آرزومند مجلس عزای درست و حسابی است! در داستان "ماه بر گور میتابید" معلوم نیست چطوری سه تا سگ قدیر که کل غذای روزانهشان بیشتر از دو سه کیلو نیست، در ِ قفل شدهی زیرزمین را باز میکنند، و در عرض چند ساعت جنازهی هفتاد هشتاد کیلویی مهدیقلی درازقد و قوی هیکل را چنان تمام و کمال میبلعند که فقط تکهپارههای کفنش باقی میماند! جریان "حزب و مارکس و مبارزه" و آدم جمع کردن کسانی چون راوی داستان و قدیر برای گروههای سیاسی و جزوه و کتاب خواندن و دوره کردنشان به آن شکل مسخرهای که راوی توضیح میدهد، از دیگر قسمتهای باورناپذیر این داستان است. در داستان "روزهات را با گیلاس باز کن"، راوی داستان پسربچهی عزیز دردانهای ست که خیلی برای مادرش عزیز است و مادر مدام نگران سلامتی اوست، آن وقت معلوم نیست چطور این پسربچه از اول صبح از خانه میرود بیرون و تا عصر به خانه برنمی گردد، نه کسی نگران میشود که کجاست و نه کسی دنبالش میگردد، انگار نه انگار که اصلاً وجود دارد! در داستان "صف دراز مورچگان" راوی داستان که جوانکی سنگدل با تمایلات سادیستیست، با تمام وحشیگری، آنقدر دلنازک تشریف دارد که وقتی دختر محبوبش به او که میگوید "خیلی دوستت دارم" جواب میدهد "برو گم شو، کثافت!" چنان به تریج قبایش برمیخورد که بدون هیچ گونه آمادگی قبلی و تدارکی راهی جبهه میشود تا فرمان معشوق را برای گم شدن لبیک گفته باشد و برای همیشه گم و گور شود. آن وقت چنین آدم ناشی نابلدی، یک شبه، خیلی بی مقدمه از تیرکمان پران ِ گنجشکزن تبدیل میشود به تک تیرانداز ماهری که تیرش خطا نمیرود و خیلی ساده و بدون هیچ شناختی فرمانده اش قبول میکند که به او، آدم تا حالا تفنگ ندیده، اعتماد کند، و تفنگ دوربیندار بدهد دستش که برود هر غلطی دلش خواست بکند، خودش دستور بدهد، خودش اجرا کند، روزی یک آدم بکشد... نویسنده گمان کرده با این تمهیدات آبکی که "دمش گرم. آدمش را خوب میشناخت. از آن کار درستها بود." خواننده باور میکند که یک فرماندهی نظامی جبههی جنگ به این سادگی به یک جوانک تازه از راه رسیدهی تا حالا رنگ جهبه ندیده که نمی داند تفنگ را با کدام دست میگیرند اعتماد میکند، دستش تفنگ دوربیندار بدهد که برود هر غلطی دلش خواست بکند! عیب چشمگیر بعدی این مجموعه پراکنده گوییها و از این شاخه به آن شاخه پریدنهای فراوان در طول داستانهاست. در اغلب این داستانها، در طول داستان مطالب پراکنده و بی ربطی میخوانیم که نه به پردازش و پرورش موضوع داستان، یا ماجرای آن و شخصیتهای اصلیاش کمک میکند، نه گسترش یا عمقی به داستان میدهد و نه اینکه با حذف شدنش چیزی از داستان کم میشود. این مطالب پراکنده و بیربط، باعث کشدار شدن بیدلیل داستانها شده و انسجامشان را از بین بردهاند. مثلاً در داستان "مردها کی از گورستان میآیند؟" که یکی از سه داستان برتر این مجموعه است و از طریق توصیف یکی دو ساعت دورهگردی بامدادی زنی خراب و "معلوم الحال" میخواهد زندگی بیمعنای او و بیهودگی انتظارش را نشان بدهد، مطالب پراکندهی فراوانی راه یافته که حذف هیچیک لطمهای به اصل داستان نمیزند، از جمله توصیف کسب و کار امیر و آنچه در دفتر بزرگ نصیر راجع به او نوشته شده، توصیف شعر سرایی نادر و اینکه "بعضی از شعرشناسان او را در ردیف بزرگترین شاعران معاصر قرار میدادند"، توصیف یونس آبادی و چناری که کاشته و چند توصیف دیگر. بهترین و صمیمی ترین داستانهای این مجموعه، دو داستان اولش، یعنی داستانهای "با گیلاس روزهات را باز کن" و "آنها چه جوری میگریند"- به خصوص این داستان دوم- است. اینها داستانهایی روان و کم و بیش باورپذیر با روندی طبیعی و زبانی شیریناند. البته اینها هم اشکالاتی دارند. از جمله برخی بههم ریختگیهای زمانی در داستان دوم- به عنوان نمونه در صفحهی ۳۰، آنجا که "امام و عباس" با حر صحبت میکنند، زمان جملات بی دلیل از حال به گذشته تبدیل شده- و برخی تداعیها و یادآوریهای نابهجای خاطرات که با فضای صحنه همخوانی ندارد- به عنوان نمونه در صفحه ی ۳۴، آنجا که راوی به آخرین باری که گریه کرده فکر میکند. یا مثلاً، در داستان اول، معلوم نیست چرا راوی که در خانوادهای مذهبی زندگی میکند باید از نماز خواندنش خجالت بکشد- صفحهی ۱۰- و چطور ممکن است کسی همیشه و هر روزه کار ثابتی را انجام بدهد که فقط مربوط به فصل یا ماه معینی است؟ "ننه که صبح زود بیدار میشد، نمازش را میخواند، سماورش را روشن می کرد و میرفت توی باغچه و علفهای هرز لای سبزی ها را میکند. پس از این که از سر باغچه بلند میشد، دستش را میگذاشت پشتش، به سختی راست میشد و درختها را نگاه میکرد. گردوها را که هنوز خیلی مانده بود تا برسند میشمرد، زیر درخت امرود میایستاد، خوب نگاه میکرد، رسیدهها را نشان میکرد تا اگر خواست یکی به کسی بدهد، بداند که کدام یکی را باید بدهد..."( ص ۸) و بعد در همین داستان معلوم نیست که چرا راوی کوچولو با تمام عشقی که به دختر داییاش، سومان، دارد و راه رسیدن به او را دعا کردن با زبان روزه میداند، فقط این یک روز ماه رمضان را روزه گرفته و نه تمام ماه رمضان را، و بعد سومان از کجا میدانسته که پسر عمهاش، صبح به این زودی، میآید سراغش تا یک جفت گیلاس پلاستیکی بالای درخت بگذارد و آن ساده دل را دست بیندازد و به ریش درنیامدهاش بخندد؟ این دو داستان هم از آفت پراکنده گوییهای بی ربط و از این شاخه به آن شاخه پریدنهای بی دلیل آسیب دیده و لطمه خورده اند. در پایان باید بگویم که نظر خانم فرشته احمدی در این مورد که " داستان هاي حافظ خياوي به ترتيب ساختارمندي چيده شده اند و بي نياز از هر گونه تقسیمی، منطق قرارگيری شان در مجموعه، قابل انطباق با منطق روايت داستاني خطي" اند، چندان درست و دقیق نیست و قرار گرفتن داستان "مردی که گورش گم شد" که در پایانش راوی داستان را میکشند، به عنوان داستان پنجم مجموعه، قبل از داستان "ماه بر گور میتابید" که در آن راوی داستان هنوز به سی سالگی نرسیده، و داستان "مردها کی از گورستان میآیند" که اصلاً راوی داستان در آن نقشی ندارد، در پایان مجموعه، این نظر خانم احمدی را مخدوش و بیاعتبار میکند.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |