|
|
|
نگاهی انتقادی به مصاحبهی آقای صالحی با خبرگزاری مهر
مهدی عاطفراد
مصاحبهگر خبرگزاری مهر به بهانهی چاپ کتاب "قمری غمخوار در شامگاه خزانی" ِ آقای علی صالحی با ایشان به گفتگو پرداخته و در این گفتگو آقای صالحی مطالبی را مطرح کردهاند که نیاز به بررسی و نقد جدی دارد. من در این نوشته به چند موضوع مهم از مطالب طرح شده توسط ایشان میپردازم و نادرستی پاسخها و ادعاها و احکام صادر شده را نشان میدهم. البته ناگفته نماند که احکام نادرست و متناقض دیگری در گفتههای آقای صالحی وجود دارد که فعلاً به نقد آنها نمیپردازم. نخست میپردازم به قطعات منثور کوتاهی که ایشان به نام "هایکو" نوشتهاند، و نه یکی و دوتا که هزار و یک دانه از آنها را در کتاب اخیر خود منتشر کرده اند، و تعریفی که از "هایکو" ارائه دادهاند و چسباندن آن به "فحلویات و خسروانیها و هاتهای گاثههای اوستا"... "هایکو" نوع خاصی از شعر در شرق آسیا، به خصوص ژاپن و چین، است که پیوند نزدیکی با آیین ذن و فلسفهی دائو دارد. هایکو در ارتباط با طریقت ذن معنا پیدا میکند و سرایندهی هایکو معمولاً از پیروان آیین ذن است و سخنسرای گزیدهگوییست که این آیین را عمیقاً فهمیده و به آن معتقد است. به همین دلیل است که احمد شاملو در مقدمهی کتاب "هایکو" مینویسد: "به هر تقدیر، به هایکو میباید از دیدگاه ذن نگریست. شاید بهتر است بگویم: طبیعتی که هایکو ارائه میدهد از دیدگاه اهل ذن دیدنیتر و تجربهای تفکرانگیزتر است. چرا که هایکو گویای رازهایی است که با گوش اهل ذن عمیقتر دریافت میتوان کرد. این منظر از آن دریچه دیدنیتر است." ( هایکو- ص ۶) در تعریف هایکو و تفاوت ریشهای آن با شعر فارسی، احمد شاملو چنین نوشته است: "شعر فارسی در بافت کلام است که متجلی میشود اما در هایکو ژاپنی، نقش تعیین کننده مستقیماً برعهدهی اشیا است و کلام در آن (تقریباً فقط) نقش واسطه را بازی میکند. اینجا، شعر عرضهداشت جان انسان و جهان در امکانات و ظرایف زبان نیست؛ بلکه به یک تعبیر، هایکو یک راه، یک وجه زندگانی، و یک دین است- راهی که به هر حال میتوان شناخت، وجهی که میتوان فرا گرفت، و دینی که میتوان با آن آشنا شد." ( هایکو- ص ۱) از نظر ساختمان، هایکو از ۱۷ هجا ساخته میشود که به سه بخش تقسیم میشود، به این شکل: ۵- ۷- ۵ هجا. واژهی هایکو، به معنای شعر مستقل ۵، ۷، ۵ هجایی از اواسط سدهی ۱۸ میلادی به کار گرفته شد. پیش از این دوره، هایکو به معنای شعرهای ۵، ۷، ۵ هجایی یا ۷، ۷، ۷ هجایی، یعنی هایکایرنگا بود؛ و پیشتر از آن، هایکو بخش نخست شعر ۳۱ هجایی به نام تانکایا واکا بود. بر اساس این مقدمات به روشنی مشخص میشود که "هایکو" نه از نظر تعریف و ویژگیهای ذاتی و نه از نظر ساختمان و فرم با هیچیک از گونههای شعر فارسی ارتباط و پیوند و تجانس و حتا تشابه ندارد و ادعای آقای صالحی مبنی بر اینکه "فحلویات و خسروانیها و هاتهای گاثههای اوستا در صورت و گاه سیرت، ردی از این تبار (تبار هایکو) به شمار میروند"، ادعایی از ریشه نادرست و بیپایه است. همچنین ادعای دیگرشان مبنی بر اینکه "پارهای از شعرهای کوتاه دامنهی شمالی خلیج فارس، شعر لیکو در سیستان و بلوچستان، شعر سه خشتی در شمال خراسان، هسا، شعر در جنوب دریای خزر، پارههایی از شعر "برزیگری" در بختیاری، "یه بیتی" در کرمانشاه و بعضی ضربالمثلها در باب طبیعت آزاد... اما همهی این صورتها شباهتهای دوری به هایکو- به معنای خاور دور، خاصه ژاپن- دارند" ادعایی باطل است. و همانطور که خود ایشان به درستی در پاسخ به پرسشی دیگر گفتهاند "به هر شعر کوتاهی نمیتوان هایکو گفت". بر اساس این مقدمات میخواهم نتیجه بگیرم که هیچکدام از نوشتههای تلگرافی کوتاهی که در ۱۰- ۱۵ سال اخیر مد شده و نویسندگانشان نام "هایکو" بر آنها گذاشتهاند "هایکو" به مفهوم حقیقی کلمه نیستند و اسم "هایکو" برای آنها اسمی جعلی و بیمسما و غلطانداز است، از جمله همین ۱۰۰۱ نثر کوتاه آقای علی صالحی. تعریف آقای علی صالحی از "هایکو" هم تعریفی بیمعناست. ایشان، در همین گفتگو، "هایکو" را چنین تعریف کردهاند: "دعا برای طبیعت، انسان و هستی. هایکو شعر نیست، چگالی عشق به روابط درونی جهان است." در ارتباط با بخش نخست تعریف ایشان باید پرسید: شما که هایکو را دعا میدانید، این دعا را به درگاه کی میکنید؟ به درگاه وجودی خارج از هستی؟ یا به درگاه وجودی که خود بخشی از هستی است؟ در ارتباط با بخش دوم تعریف ایشان نیز باید بگویم که فکر میکنم نه خود ایشان متوجه بیمعنایی تعریفشان شدهاند و نه مصاحبهگر! واژهی چگال در فرهنگ معین "سنگین و گران- کثیف" معنی شده است، بنابراین اگر واژهی "چگالی" به مفهوم فیزیکیاش مورد نظر آقای صالحی نباشد، مفهوم لغویاش میشود "گرانی- سنگینی- کثیفی" و با این معانی، تعریف ایشان از "هایکو" مورد نظرشان میشود: هایکو گرانی عشق به روابط درونی جهان است!- هایکو سنگینی عشق به روابط درونی جهان است!- هایکو کثیفی عشق به روابط درونی جهان است! و بعد، مگر جهان روابط بیرونی هم دارد که "هایکو عشق به روابط درونی جهان است؟ و آیا هر رابطهای در جهان ارزش و شایستگی عشق ورزیدن دارد؟ مثلاً، آیا رابطهی تنازع بقا و قدرت طلبی و زورگویی قوی به ضعیف که از روابط اصلی موجود در جهان اند، قابل عشق ورزیدن اند؟ پیشنهاد من به آقای علی صالحی این است که برای این ۱۰۰۱ قطعهی خود، و ۱۰۰۱ قطعههای بعدی، که نه تعریفش با تعریف "هایکو" میخواند و نه مضمونش و نه ساختمان و فرمش، اسم مناسب و بامسمایی پیدا کنند و با گذاشتن نام "هایکو" بر این نوشتههای کوتاه تقلب نکنند و خوانندگان کتابشان را به اشتباه نیندازند. آقای علی صالحی در پاسخ به این پرسش مصاحبهگر که "بارها شنیدهایم بحران شعر. آیا بحرانی در حوزهی کار شعر هست؟" خودشان را به کوچهی علی چپ زدهاند و به جای جواب دادن صریح و روشن به این پرسش، آسمان و ریسمان را به هم بافتهاند و یکی به نعل و یکی به میخ زدهاند. پاسخ ایشان به این پرسش هم حیرتانگیز و هم خندهدار است: "بحران شعر- به تعریف امروزیها- برای من مبهم است. بحران تاریخی و حتا فلسفی شعر در تمام اعصار مولود بحران زبان است. بحران زبان از وقتی آغاز شد که استعاره به دنیا آمد. ما به موجود سرسبزی که ساکن است و راست ایستاده و فصول را میفهمد "درخت" گفتهایم. خب این یک دروغ است، یک قرارداد است، یک استعاره است، یک بحران است. اما امروزه فروش نرفتن دفترهای شعر را بحران میگویند، سانسور شدید را بحران میگویند، تقلیل زبان تا حد یک بازی احمقانه را هم بحران میگویند و شعر عقیده زدهی تهاجمی را نیز بحران میگویند." پاسخ ایشان به پرسش بعدی مصاحبهگر خنده دارتر است. "- راه برون رفتی هست؟ - مردم، مردم، مردم. درمان نهایی در دست آنهاست. آنها صاحب تشخیصاند." قبل از پرداختن به برداشت ایشان از بحران کنونی شعر پارسی، باید از آقای صالحی خواهش کنم پای مردم را وسط بحث بحران شعر کنونی نکشند و شعارهای پوچ و توخالی ندهند. واقعیت تلخ این است که متأسفانه، به دلایل گوناگون، در هفتاد سال اخیر، مردم سرزمین ما، در اکثریت مطلق خود، هیچ رابطهای با شعر نو- اعم از موزون یا بیوزن- نداشتهاند و به کلی نسبت به آن بیاعتنا بوده و با بیتوجهی کامل از کنارش گذشتهاند. در این هفتاد سال مردم چنان درگیر مسائل اقتصادی- اجتماعی- سیاسی و مشکلات خصوصی خود بودهاند که فرصت پرداختن به شعر نداشتهاند، اگر هم بخش کوچکی از آنها- شامل تحصیلکردهها و اهل ذوق و ادب- به شعر مختصر علاقهای نشان دادهاند، شعر مورد علاقهشان محدود به غزلیات حافظ و سعدی، رباعیات خیام، دوبیتیهای باباطاهر، مثنوی مولوی و احیاناً شاهنامهی فردوسی بوده نه نیما و شاملو و اخوان و فروغ و سپهری. همین بخش خیلی کوچک از مردم هم در سی سال اخیر چنان درگیر مسائل و مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی شدهاند که دیگر حتا برای خواندن حافظ و سعدی و خیام و مولوی هم نه وقت دارند نه حال و حوصله و نه دل و دماغ، و اگر هم وقت فراغتی پیدا میکنند، ترجیح میدهند با دیدن سریالهای تلویزیونی و فیلمهای سینمایی تلویزیون و مسابقات فوتبال و شوها و برنامههای تفریحی ماهواره پرش کنند. مرد و زنی که، به قول آقای صالحی، اگر بتواند به وقت غروب "با چند نان و کمی غذا به خانه برگردد" شاهکار کرده و قهرمان محسوب میشود و، باز هم به قول آقای صالحی، "از نازلی شاملو بزرگتر است"!، "زن زیبا و جوان وفقیری که برای امرار معاش در خیابان میرداماد قدم می زند تا روسپی مردی سراغش بیاید"، "رفتگر پیر و خستهای" که صدای شرشر جاروی سحرگاهیاش به گوش آقای صالحی دلنوازترین موسیقی دنیاست و ایشان او را بیشتر از آرش و کمانش دوست دارد، هیچکدام فرصت سرخاراندن هم ندارند، شعر که جای خود دارد. مردم به کلی نسبت به شعر نو بیگانهاند- این بیگانگی بخصوص در دو سه دههی اخیر خیلی بیشتر و شدیدتر شده- و هیچ رابطهای با آن و هیچ شناختی از آن و هیچ اعتنایی به آن ندارند، در نتیجه، این جملات که "درمان نهایی در دست آنهاست" و "مردم صاحب تشخیص اند" شعارهای توخالی و بیمحتوایی بیش نیستند و بیشتر به جوک میمانند تا به حرف جدی. واقعیت دیگر این است که در هفتاد سال اخیر، بخش کوچکی از جوانان تحصیلکرده و روشنفکر و اهل ذوق و فکر و ادبیات و کتاب- که نسبت شان به کل جمعیت کشور از یک هزارم هم همیشه کمتر بوده- وجود داشتهاند که به شعر نو علاقه و توجه نشان دادهاند، و من نام این گروه کوچک را میگذارم "نخبگان شعرنوخوان". این گروه در فاصلهی سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۶۰ به شعر نو، بویژه شعر موزون نیمایی و شعر سپید شاملویی- و بخصوص گرایشهای اجتماعی و سیاسی آن توجه و علاقهی چشمگیری نشان دادند و از شعر شاعرانی چون نیمایوشیج، اخوان ثالث، کسرایی، شاملو، فروغ فرخزاد، مشیری، نادرپور، ابتهاج، مصدق، سپهری و دیگران به گرمی استقبال کردند و بین آنها و شعر این شاعران ارتباطی نزدیک و عمیق به وجود آمد. اما، با نهایت تأسف، در بیست و چند سال اخیر وضعیتی به وجود آمده که تعداد این "نخبگان شعرنوخوان" به شدت کاهش یافته و نسبتش به کل جمعیت از یک در هزار به کمتر از یک در بیست هزار(یعنی به کمتر از پنج در صد مقدار قبلی) رسیده است، و حتا همین گروه ناچیز باقیمانده هم دیگر رغبت چندانی به خواندن شعر نشان نمیدهد و از شعر زده و بیزار شده است. آقای صالحی! این است آن بحرانی که گلوی شعر امروز پارسی را دو دستی در چنگال زورمند خود گرفته و دارد آن را خفه میکند، نه سانسور شدید یا شعر عقیدهزدهی تهاجمی و چیزهایی از این قبیل. دو مشخصهی مهم این بحران چنین است: ۱- در این دورهی بیست و چند ساله هیچ شاعر بزرگی که در حد و اندازه و اعتبار شاعران بزرگ دهههای بیست تا پنجاه و قابل مقایسه با آنها باشد، ظهور نکرده، و هنوز شاعران بزرگ نوپرداز ما همان بیست سی شاعر دهههای بیست تا پنجاه اند. ۲- در عوض بیش از ده هزار نثر نویس ِ بیسر و ته گوی ِ وراج ِ کاغذ سیاه کن وارد بازار شعر شده و به دروغ نام شاعر بر خود گذاشته، با دیگران بر آنها گذاردهاند. اینان- که چهرههای شاخصشان دست پروردههای کلاسها و کارگاههای شعر و صفحات شعر نشریاتی هستند که امثال آقای صالحی اداره کرده و میکنند؛ و بهترینهایشان انشانویسانی هستند که اسم انشاهای بیارزش و معیوب خود را شعر گذاشته و میگذارند، و کارشان کپی کردن از روی نوشتههای هم است- کارخانهی قالبزنی با تولید انبوه راه انداخته و بازار شعر را قبضه کرده و آن را از کالاهای بنجل و تقلبی، و خزفها و خرمهرههای رنگوارنگ بیارزش، انباشه و اشباع کردهاند؛ به طوری که دیگر دّر و گوهر این بازار به چشم نمیآید، و چنان آشفته بازار بی بند و باری پدید آوردهاند که اسفبار است؛ و این آشفتگی باعث شده که بازار شعر مشتریان پر و پا قرص خود را از دست داده و "نخبگان شعرنوخوان" دیگر تمایل و رغبتی به مراجعه به این بازار ندارند و از آن بیزار و گریزان شدهاند. در نتیجه بازار شعر کساد شده و آن اندک دانههای دّر و گوهر و مروارید نوپرداختی هم که گاهی در آن عرضه میشود نادیده و بیمشتری میماند، و هرج و مرج حاکم بر آشفته بازار شعر به کسی فرصت و رغبت توجه به این کالاهای ارزشمند را نمیدهد. بحران امروزی شعر دلایل متعدد و ریشههای عمیق اجتماعی- سیاسی- فرهنگی دارد که اینجا جای پرداختن به آنها نیست. اما برخی افراد هم در ایجاد و تشدید این بحران نقش قابل توجهی داشتهاند و دارند که نمیتوان آن را نادیده گرفت. یکی از این افراد همین آقای صالحی است. ایشان از طریق صفحات شعر نشریاتی که در اختیار داشتهاند و کلاسها و کارگاه تولید شعر فلهای که مدیرش بودهاند و هستند و کلی هم بابت آن از دختران و پسران خوش خیال ِ خانوادههای پولدار که فکر کردهاند با شهریه دادن و کلاس رفتن شاعر میشوند، پول درآوردهاند؛ در تربیت و به میدان آوردن انبوهی از نثرنویسان قالبزن انشانویس و میدان دادن به آنها، و دامن زدن به بحران و کسادی آشفته بازار شعر این بیست و چند ساله نقش مخرب غیرقابل انکاری داشتهاند. خود ایشان در پاسخ به پرسش دیگری از مصاحبهگر دربارهی کارگاه شعرشان چنین گفتهاند: "اما در مورد کلاسهای شعر (من به محافل و کابارههای کلامی و انجمنها و چند نقطهچین دیگر کاری ندارم، ربطی به من ندارند. همه در تأسیس هر نوع مغازه ای با هر نوع پروانه و مجوزی آزاد اند) من در کارگاه شعر خود راه تعریف شدهی خطی و کلاسی و الفبایی ندارم. تا نیایید و از نزدیک نبینید، روش من غیر قابل تعریف است. من شعر درس نمیدهم که شاعر تولید کنم. دختران و پسران و فرزندان من وقتی دلشان از همه جا گرفت، پیش پدرشان میآیند، با هم حرف میزنیم، چای میخوریم و خوابهای مکتوب خود را برای یکدیگر میخوانیم. ما اول انسانیم و بعد هم اندکی شاعر." باید از آقای صالحی پرسید که اگر اینهایی که پیش شما میآیند پسران و دختران و فرزندان شما هستند، و برای درد دل پیش پدرشان میآیند، و شما به آنها چیزی آموزش نمیدهید، پس بابت چی ازشان کلی شهریه میگیرید؟ بابت با هم حرف زدن و چای خوردن و خواندن خوابهای مکتوب برای یکدیگر!؟ و آیا به تازگی اسم شهریه گرفتن بابت درد دل کردن و چای خوردن و خواندن خوابهای مکتوب برای یکدیگر "زکات کلمه" شده است؟ و این "زکات کلمه" را آیا شما میدهید یا میگیرید؟ اما واقعیت غیر از این چیزیست که آقای صالحی ادعا میکند. کارگاه شعر ایشان خط مشخص و تعریفشدهای دارد و کاملاً حساب شده و با برنامه عمل میکند. مثلاً اولین و مهمترین خط این کارگاه ممنوعیت سرودن و خواندن شعر موزون است. این ممنوعیت چنان شدید است که هیچکس جرأت نمیکند در کارگاه ایشان شعر موزون نیمایی تولید کند، چون به محض تولید و خواندن چنین شعرهایی استاد عصبانی و برافروخته میشوند و با پرخاش میگویند در کارگاه ایشان جایی برای شعر وزندار نیست. بنابراین حذف شعر نیمایی خط اصلی و شاخص کارگاه ایشان است. برای آشنایی با تولیدات کارگاه ایشان، چند نمونه از محصولات برگزیدهی آن را که لابد از بهترین تولیدات کارگاه است، و در سایت وازنا منتشر شده، در اینجا می آورم:
نی نی لای لای، نی نی لای لای / نی نی خواب است/ بیدار شدم/ شیر می خواست/ می می خورده/ دست، دست/ پابهپا رفتیم/ تنها بودم/ میخواستم یکی بیاید/ نی نی لای لای/ جق جقه روی طاقچه بود/ هاپو، اینجا/ ماما کو؟/ جانم!/ که بالا نیامد/ گریه میکند/ هی گریه میکنم/ اینجا تاریک بودم/ تخت نمیخواستم/ خوابم گرفته بود/ لولو میآمد/ لخت میخوردم به این ور و آن ور/ که هیچ تکان نمیخوردم/ خواب میدیدم/ من هی گریه میخواستم/ نی نی لای لای/ نی نی اینجاست/ همین جایی که یک جفت پرنده پرید/ دور سرم/ جیک جیک میکردند همش/ نی نی هم خسته شد/ از بس بزرگ میشد/ بابا میرفت/ ماما میرفت/ نی نی رفت/ هی خراب کرد به همه جا/ نی نی لای لای/ نی نی لای لای/ زاییده شدم/ گرفته بودم سینهات/ تا صبح ول نمیکردم/ انگار ../ نی نی خواب است/ نی نی ... □
لیوانهای خالی چای / و سطرهای خط خطی/ ساعتهاست که ردیف شدهاند/ اما / شعر نمیآید/ مینشینم / و در غروب وحی/ نقد میخوانم. □ چرخی دیگر مانده تا زمین تمام شود / میایستم سیگاری چاق میکنم / پک میزنم به همهچیز/ گردش به چپ ممنوع است / خیابان را سر ته بر میگردم / چشم راستام وارونه میبیند / چشم چپام از کار میافتد / نخستین چرخی میشوم که ساخته شد / از همهی ارابهها تنها من ماندهام / زیر شانههای تکیدهام له میشوم/ اسب میرود / جاده میماند با چند چاه زنخدان / سر همهچیز چانه می زنم / آنقدر بالا ُپایین میشوم در چانهام که خسته میافتم / این خیابان جایی برای دور زدن ندارد / نمیدانم در کدام دور برگردان میتوانم بپیچم به خودم / دردهای لعنتی بریدهاند نفسهایام را / از سیگار لاغرتر به نظر میرسم / از زمین درازتر / ایدئولوژی دیگری میشوم / تا در قبضُ بسطم قرائتی مدرن پیدا کنند / اما همهچیز برایم بوی سنتیاش را دارد / حتا نانی که فرآوردهای مدرن محسوب میشود!/ چرخی از زمین کم میشود / چرخی از گوشتام درست میشود / تا راحتتر جویده شوم / حرفهایام برای دیگری ثقیل است / زبانام نمیچرخد زمین نمیچرخد / چرخهای زندگیام نمیچرخد / هیچچیز نمیچرخد / حتا چرخ خیاطی مادرم تا اموراتمان بگذرد / میگذرد خیالی نیست!/ میپیچی در دهانام / میپیچم در دهانام / تا شاید باد بیاید (اما باید قبل، از کنار بروم تا باد بیاید)/ بیاید سر سطر بعد / باد!/ میبردم اما چه فایده؟ / گاهی میگذاردم به حال خودم / هر جور که بخواهم تنفس کنم / و یا هر کجا که نتوانستم نفس بکشم / خفه شوم/ فرقی نمیکند کجا باشد/ اما زیر آب/ زیرزمین جای خوبی برای خفه شدن نیست!
در پرسشی دیگر مصاحبهگر میگوید: "در شعر این دوره یک اسطوره یا قصهی سمبلیک اسطورهای به موازات یک حقیقت اجتماعی امروزی روایت نمیشود. چه چیزی رخ داده است؟ آقای صالحی که گویا فراموش کرده که چند دقیقه پیش از این ادای معلمهای اخلاق را درآورده و با مصاحبهگر از "مشیت سلوک" صحبت کرده و گفته اند "من... نزد دخترانم از حرفهای بیحیا پرهیز میکنم... من برای کلمات احترام قائلم. اخلاق انسانی برای من یک اصل است"، نزد مصاحبهگری که دارد برای یک خبرگزاری این مصاحبه را تهیه کند و قرار است هزاران نفر آن را بخوانند، با زبانی غیراخلاقی و زشت، شاعران بزرگی چون نیما و اخوان و کسرایی را سادهلوح میخوانند و شعرهای این بزرگواران را ابلهانه مینامند. توجه کنید: "ما انقلابی خونین را تجربه کردیم. هشت سال جنگ و ویرانی خاورمیانه و به تماشا نشستن مرگ حرمت آدمی. چنین جهانی از هرچه روایت سمبلیک است نفرت دارد زیرا دروغ است. آرش کمانگیر کسرایی کو؟ فسانه فسانه گفتن نیما کو؟ نادر یا اسکندر اخوان کو؟ چون ابلهانه، تک ساحتی، نومیدوار، احاله دادن به قهرمان ملی و ناخویشتنی بودند. مردم تراژدی خوانده، خود تراژدی را بازآفریدند. دیگر از آن اذهان ساده لوح در جامعه خبری نیست." و بعد هم باز شعارهای کلیشهای پوچ و توخالی: "ما خودمان اسطورهایم. این مردم یکی به یکی اسطورهاند." من از آقای صالحی خواهش میکنم- برای اینکه مطلب برای شخص ایشان روشن شود- به صد ایرانی شعرخوان ِ دوستدار شعرنو که حداقل چند سطر شعر نو را به خاطر سپردهاند، مراجعه کنند و از آنها بخواهند که چند سطر از یکی از شعرهای نو را که به آن علاقهدارند از حفظ بخوانند. آنوقت متوجه خواهند شد که شعرهای نیما و اخوان و شاملو و کسرایی کجا هستند. شک ندارم که بیش از پنجاه در صد افرادی که آقای صالحی به آنها مراجعه خواهند کرد، چند سطر از یکی از شعرهای همین شاعران را برای آقای صالحی خواهند خواند. و بعد، از آقای صالحی میخواهم که از همین صد نفر بخواهند که چند سطر از یکی از نثرهای ایشان را از حفظ بخوانند. شک ندارم که هیچکدام حتا یک سطر هم از نوشتههای ایشان حفظ نیستند، و ای چه بسا اصلاً خود ایشان را هم نشناسند. این آزمون تجربی به روشنی به آقای صالحی نشان خواهد داد که شعرهای نیما و شاملو و اخوان و کسرایی کجا هستند؟ این شعرها در ذهن و خاطرهی اغلب شعردوستان و شعرخوانان ایرانی، بویژه دوستداران شعر نو، جایی بس گرامی و والا دارد و بخشی از شخصیت و ذهنیت آنان با این شعرها ساخته شده و شکل گرفته است.
آقای صالحی در پاسخ به پرسش دیگری از مصاحبهگر، در ارتباط با شعر "جنگ و صلح"شان که اخیراً در روزنامهی اعتماد منتشر شده و به تعبیر خودشان چخی بوده در برابر پارس بی دلیل سگی، چنین گفتهاند: "یک نفر بعد از خواندن شعر "جنگ و صلح" به من گفت: بعد از شاملو تو امید بزرگی برای جوایز جهانی در شعر بودی و با این شعر چنین شانسی را تا ابد از دست دادی!" باید به آقای صالحی گفت که مسلماً این شخص آدمی شوخ طبع بوده و این حرف را از سر شوخی به شما زده و خواسته سر به سرتان بگذارد یا دستتان بیندازد- شوخ طبعی اش هم از اینجا پیداست که برای شما عمر ابدی قائل شده!- بنابراین حرفش را زیاد جدی نگیرید!... |