ریسمان نقره‌ای خلاقیت

(نقد رمان دختری با ریسمان نقره‌ای) 

مهدی عاطف‌راد

دختری با ریسمان نقره‌ای

جمال میرصادقی

نشر اشاره

چاپ اول

٢٧٩ صفحه

 

١- موضوع رمان

 رمان "دختری با ریسمان نقره‌ای" رمانی‌ست درباره‌ی زندگی یک هنرمند. در ادبیات ما، رمان‌هایی که زندگی هنرمندان را موضوع کار خود قرار داده باشند، بسیار نادر اند. داستان‌نویسان ما کمتر به زندگی هنرمندان توجه کرده و به ندرت تابلوهایی ادبی از زندگی آنان ترسیم نموده‌اند. مثلاً، بین "چشم‌هایش" که پنجاه و پنج سال از انتشارش گذشته و نخستین رمانی بوده که به زندگی یک نقاش پرداخته، و "دختری با ریسمان نقره‌ای"، رمان دیگری که به زندگی یک نقاش پرداخته باشد، نداریم. از این زاویه دید، "دختری با ریسمان نقره‌ای" رمانی‌ست با موضوعی مبتکرانه که کمتر نویسنده‌ای به آن پرداخته و به همین دلیل درخور توجه و شایان تحسین است.

موضوع رمان زندگی نقاشی به نام فرهاد است که با تمام وجودش عاشق نقاشی است، به حدی که با هنرش ازدواج کرده و تمام زندگی‌اش را وقف آن ساخته است. میرصادقی در این رمان چشمگیرترین صحنه‌های زندگی این نقاش را، از سن پنج- شش سالگی تا مرگش در پنجاه و یکی دو سالگی، به تصویر کشیده و کوشیده تا در ٦٢ تابلویی که از زندگی این نقاش ترسیم کرده، شخصیتش و عشقش به آفرینش هنری را در چشم اندازی زیبا نشان دهد.

٢- زمینه رمان

مناسب‌ترین زمینه‌ای که این رمان را می‌توان به آن تشبیه کرد، زمینه‌ی تابلوهای مینیاتور است. همانند تابلوهای مینیاتور، و مطابق توصیفی که نویسنده در همین رمان از آن‌ها کرده، همه چیز رمان "زیبا" است. "پلشتی‌ها و پلیدی‌ها" در آن راه ندارند. "آدم‌ها چه پیر و جوان همه خوش‌سیما هستند"، همه مهربان و دوست داشتنی و خوب اند، رفتارشان "چشم‌گیر و  خوشایند" و شخصیت‌شان دلپسند است.

از لحاظ زمینه و محتوا این رمان از نوع رمان‌های "رشد و کمال" و متعلق به شاخه‌ای خاص از آن است که "رمان هنرمند" نامیده می‌شود. در این‌گونه رمان‌ها سیر تحول و شکل گیری شخصیت یک هنرمند از بچگی تا بلوغ فکری توصیف می‌شود، و نویسنده صحنه‌هایی از مراحل مختلف رشد روانی و تکامل شخصیتی آن هنرمند را از سال‌های خامی تا دوران پختگی به تصویر می‌کشد. این رمان هم دارای همین الگو است.

زمینه‌ی مکانی رمان شهر تهران است و به جز سه فصل آن که در لندن سپری می‌شود، فصل‌های دیگر در تهران می‌گذرد. سه- چهار فصل از فصل‌های ابتدای رمان که به زندگی فرهاد در پنج- شش سالگی اختصاص دارد، در دنیای خیال و رویا سپری می‌شود. حدود چهل فصل رمان در مکان‌های داخلی همچون خانه، کارگاه و نمایشگاه نقاشی؛ و نزدیک بیست فصل از رمان در مکان‌های بیرونی مثل خیابان، گورستان، پارک جنگلی، باغ و بیشه می‌گذرد.

توصیف مکانی در رمان بسیار نادر و ناچیز است. به جز یکی دو مکان که در یکی دو جمله توصیف شده‌اند، بقیه اصلاً توصیف نشده‌اند. این خست در توصیف مانع می‌شود که تصوری روشن از مکان‌هایی که رویدادهای رمان در آنها اتفاق می‌افتد، نداشته باشیم. برخی ناهمخوانی‌ها نیز در توصیف‌های مکانی وجود دارد. از جمله، در صفحه ٩٧ می‌خوانیم: "اتاقی را در خانه کارگاه کرده بود." در صفحه ١٤٨ می‌خوانیم: "راهرو کارگاهش شده بود."

زمینه‌ی زمانی رمان نیز رنگ‌باخته و محو است، در نتیجه به طور دقیق مشخص نیست که رویدادهای رمان از کی شروع می‌شوند و کی به پایان می‌رسند. به جز در دو فصل که اشاره‌های مستقیمی به برخی رویدادهای واقعی با زمان مشخص وجود دارد، زمان وقوع رویدادهای سایر فصل‌ها نامشخص است؛ و فقط می‌توان به طور تقریبی حدس زد که زمان شروع رمان حدود سال ١٣٣٨ و زمان پایان آن حدود سال ١٣٨٣ است.

حرکت زمانی رمان حرکتی خطی‌ست که در مسیری مستقیم از گذشته به سمت جلو می‌رود. تناسب چندانی در پرداختن به دوره‌های مختلف سنی شخصیت اصلی رمان وجود ندارد. به عنوان نمونه، هفت فصل از رمان مربوط به پنج- شش سالگی فرهاد است، درحالی‌که به فاصله‌ی سنی هفت تا هجده سالگی او، یعنی دوران تحصیلش در دبستان و دبیرستان، تنها چهار فصل رمان اختصاص یافته است. یا، به دوران بسیار مهم و حساس زندگی دانشجویی فرهاد هیچ فصلی اختصاص نیافته، درحالی‌که دو سه سال بعد از آن در سیزده فصل رمان توصیف شده است.

در توصیف‌های زمانی رمان نیز ناهمخوانی‌هایی وجود دارد. به عنوان نمونه، در اواخر رمان، فرهاد به عنوان "ریش سفید محله" یا "پیر نقاش" توصیف شده، در صورتی که هنگام مرگ در پایان رمان بیش از پنجاه و یکی دو سال سن نداشته و نه می‌توانسته ریش سفید باشد، نه پیر.

با نگاهی گذرا، به روشنی می‌توان دید که میرصادقی تمایلی به توصیف دقیق زمان‌ها و مکان‌های رویدادهای رمانش نداشته و بیشتر خوش داشته که چشم انداز زمانی- مکانی رمانش، پس زمینه‌ای مه آلود و محو داشته باشد.

٣- زاویه دید رمان و ویژگی‌های روایی آن 

زاویه دید رمان، زاویه دید عقل کل محدود است و نویسنده کل رمان را از زاویه دید فرهاد روایت می‌کند؛ و از این زاویه، ماجراهای رمان و شخصیت‌های دیگر و کنش‌ها و رفتارهای‌شان را می‌بیند و قضاوت می‌کند. با انتخاب این زاویه دید محدود، نویسنده شخصیتی می‌شود از شخصیت‌های رمان که شانه به شانه‌ی فرهاد در حرکت است و با چشمان او به اطراف و اطرافیانش می‌نگرد و دیده‌هایش را روایت می‌کند. در نتیجه اطلاعاتش از وقایع در حد اطلاعات فرهاد است، و نگرشش به رویدادها رنگ نگرش او را دارد. انتخاب این زاویه دید سبب شده که رمان دارای ساختار روایی یکدست و منسجمی باشد و وحدت و حقیقت‌مانندی آن تقویت شود. روایت رمان روایتی کم افت و خیز است که راحت و روان پیش می‌رود و دست انداز چندانی ندارد. عناصر ذهنی روایت و عناصر عینی آن چون تار و پودی نرم به خوبی در هم تنیده شده و بافت روایی محکم و فشرده‌ای را پدید آورده‌اند.

٤- طرح رمان و کشمکش‌های آن 

رمان "دختری با ریسمان نقره‌ای" دارای طرح یا - به زبان میرصادقی- پیرنگی ساده، کمرنگ و محو است. کنش و واکنش بین شخصیت‌ها اندک است. چالش جاندار و دشواری شخصیت‌های رمان را درگیر نمی‌کند. تنش و کشمکش قوی و هیجان‌انگیزی وجود ندارد. شخصیت اصلی رمان زندگی کم و بیش بی‌حادثه‌ای را می‌گذراند و سال‌های عمرش که مصادف با وزش توفان‌های سخت سیاسی- اجتماعی است، به طور کامل فارغ از تمام توفان‌ها، در نهایت آرامش و بدون هیچ کشمکش درگیرکننده‌ای، در پناهگاه امن هنرش، سپری می‌شود. تنها دو درگیری ذهنی ملایم و کم کنتراست در رمان دیده می‌شود: یکی درگیری ذهنی فرهاد با نیروی خلاقیتش، دیگری درگیری بین دو نیروی پرکشش در ذهن اوست: نیروی عشق به دختر محبوبش و نیروی عشق به هنر محبوبش.

میرصادقی در چند صحنه به درگیری ذهنی فرهاد با نیروی خلاقیتش پرداخته است. در این صحنه‌ها بی‌قراری‌های فرهاد به هنگام هجوم تصویرها به ذهنش و نیاز عاطفی‌اش به آفرینش هنری آن‌ها، دقایق پرتب و تاب آفرینش، لحظه‌های پرشور جوشش آتشفشانی تصویرها از اعماق وجودش، هراسش از عقیم شدن ذهنی- ذوقی و ته کشیدن جوهر خلاقیتش، نگرانی‌اش از تکرار کردن خودش، هنرمندانه تصویر شده است.

از درگیری بین دو نیروی عشق به دختر محبوب و عشق به هنر محبوب و رقابت مهیج بین این دو عشق نیز تصویرهای جذابی ترسیم شده است. در این تصویرها مینا در نقش دختر محبوب و نقاشی در نقش هنر محبوب، در رقابتی تنگاتنگ می‌کوشند تا فرهاد را به سوی خود بکشند و جذب خویش کنند. این دو عشق ستیزنده با هم در تضاد اند و هر یک دیگری را نفی می‌کند. این تضاد سرچشمه‌ی درگیری درونی فرهاد با خودش است.

به جز عشق به هنر، عامل دیگری با عشق به دختر محبوب در کشمکش است. این عامل اختلاف سطح زندگی مادی فرهاد و مینا است که به نوبه‌ی خود عاملی دغدغه‌آفرین ست و به طرح رمان سایه‌روشنی گیرا بخشیده است. فرهاد از خانواده‌ای فرهنگی با سطح زندگی مادی پایین است. درآمدش آنقدر ناچیز است که برای خرید چند لوله رنگ کمیتش لنگ است. وضعیت مالی‌اش طوری نیست که بخواهد به آینده‌ی عشقش و ازدواج با مینا فکر کند. ولی مینا از خانواده‌ای بازاری و مرفه است. پدرش در بازار حجره دارد، و اوست که در تنها برخوردش با فرهاد، این فاصله را با قیافه‌ای عبوس و تحقیر کننده، به رخ او می‌کشد و عشقش به مینا را دچار دغدغه می‌کند.

همین فاصله‌ی بین سطح زندگی مادی آن دو است که فرهاد را به دست کشیدن از دختر محبوبش مجبور می‌کند. مینا در ناز و نعمت بزرگ شده و به تجملات و رفاه عادت کرده، و فرهاد می‌داند که با چندرقاز حقوق معلمی نمی‌تواند خواست‌های مادی او را برآورده و زندگی راحتی برایش فراهم کند. همین موضوع باعث ایجاد دغدغه و کشمکش ذهنی‌اش می‌شود و پس از مدتی مبارزه با خود، سرانجام وادارش می‌کند تا عشق به مینا را از دل براند:

"اگر همه‌ی حقوق ماهیانه‌ام را می‌دادم، نمی‌توانستم یک جفت از آن کفش‌های مامانی ایتالیایی برایش بخرم. هم خودم را بدبخت می‌کردم و هم آن موجود نازنین را." (ص- ٢٣٣)

٥- شخصیت پردازی رمان 

رمان نزدیک سی شخصیت دارد. شخصیت اصلی آن که داستان در راستای رشد و تکاملش پیش می‌رود، فرهاد است، و سایر شخصیت‌ها در برابر او یا شخصیت مکمل اند یا حاشیه‌ای، و به سه رده قابل تقسیم اند:

شخصیت‌های درجه یک که در زندگی معنوی فرهاد و سرنوشتش نقشی مهم دارند، مانند: مادر فرهاد- مینا- نبات.

شخصیت‌های درجه دو که رابطه عاطفی نزدیکی با فرهاد دارند و او به آن‌ها تعلق خاطر خاصی دارد، مانند: احمد- بهروز- سهراب- ساره- ترانه- خانم سوسنی- نگار.

سایر شخصیت‌ها حاشیه‌ای اند و حضورشان برای پر کردن جاهای خالی رمان و غنا بخشیدن به آن است.

در نگاهی گذرا به رمان، به روشنی مشهود است که میرصادقی به شدت شیفته و مجذوب شخصیت اصلی رمانش بوده، و به همین دلیل، او را به صورت شخصیتی تمام و کمال مثبت، بی‌عیب و نقص، جذاب، دوست‌داشتنی و محبوب ساخته است؛ شخصیتی که همه چیزش عالی‌ست، مهربان است، دست و دلباز است، بخشنده است، دوستانش به او عشق می‌ورزند، شاگردانش که از قضا همگی از جنس  لطیف اند، از ته دل دوستش دارند. پسرها پروانه‌وار گرد شمع وجود فروزانش می‌گردند. دخترها وقت و بی‌وقت گونه‌هایش را می‌بوسند، یا گونه‌های‌شان را در اختیارش می‌گذارند تا ببوسدشان و دست نوازش بر سر و گردن و گیسوان افشان‌شان بکشد:

"بچه‌ها دورش را گرفتند. یکی صورتش را بوسید. یکی موهایش را نوازش کرد. کار تعطیل شد." (ص- ٢٧٥)

"دختر سرهنگ نظام وظیفه که حالا نقاش خوبی شده بود، گونه‌ی او را بوسید و گفت:

- خدا سایه‌تان را از سر ما کم نکند." (ص- ٢٧٥)

دست به موهای نرم او کشید. دختر سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. نگاهش او را به یاد مینا انداخت.

- چرا می‌بافیش؟ آزادش کن. خوشگلتر می‌شوی...

دستش روی گردن سفید و بلند او لغزید..." (ص- ١٢٣)

"برگشت و به او نگاه کرد.

- می‌خواهم خودم را وقف نقاشی کنم. کمکم می‌کنی فرهاد؟

خم شد و گونه‌ی او را بوسید.

- البته خوشگل." (ص- ١٤١)

دست و دلبازی فرهاد بی حد و مرز است. آنقدر سخی طبع است که تابلوهای نقاشی‌اش را که تنها سرمایه‌ی زندگی‌اش است، با سخاوتی باورنکردنی، به این و آن می‌بخشد، به خصوص به دخترها و زن‌ها.

مهر و محبتش هم به عزیزانش بی حد و حساب است، آنقدر در حق‌شان محبت و خدمت، و خوبی و انسانیت می‌کند که آن‌ها تا عمر دارند خودشان را مدیون و مرهون او حس می‌کنند:

" - گفتم خانمچه به درون و بیرونت نگاه کردی که چقدر مدیون استادی؟ صد دفعه از خودت شنیده‌ام که می‌گفتی استاد تو را از این رو به آن رو کرده، زندگی هنری به تو بخشیده، تو را میان کس و ناکس سربلند کرده و به زندگی تو معنا داده. درست نمی‌گویم؟" (ص- ٢١٧)

آنقدر دوست داشتنی است که زن شوهرداری چون مینا- که تنها شخصیت رمان است که فرهاد با وجود این‌که دوستش داشته او را از خود رانده- تا آخر عمر دوستش داشته و عشقش به او را نزد دخترش اعتراف کرده است.

و آنقدر محبوب است که زن شوهرداری چون نبات از آمریکا به او تلفن می‌کند و قربان صدقه‌اش می‌رود که هرچه زودتر به آمریکا برود که دلش برای او یک ذره شده است.

هنر نقاشی‌اش هم عالی است و تابلوهایش شاهکارهای درخشان نقاشی اند و در کنار کارهای شاگال و پیکاسو در حراجی‌های بزرگ آمریکا به قیمت‌های گزاف به فروش می‌رسند. تابلو مینیاتورش چیزی کم از آثار بهزاد و تجویدی ندارد. هنر دوستان آمریکایی برای این شاهکار مقدس‌نما سر و دست می شکنند، به طوری که در حراجی‌ها دست به دست می‌گردد و قیمتش بالا و بالاتر می‌رود. یک استاد دانشکده‌ی هنر در آمریکا هم که خبره در شناخت تابلوهای نقاشی است معتقد است که مینیاتور او در حد آثار مشاهیر دنیای نقاشی است و تابلوهایش نقاشی‌های ماتیس و گوگن را به یاد می‌آورد:

سایر شخصیت‌های مهم رمان هم، به ویژه خویشان، دوستان و شاگردان فرهاد، همگی خوب و محبوب اند.

در نتیجه تابلویی که از شخصیت‌های رمان ترسیم شده به شیوه‌ی مینیاتور است و مثل تمام تابلوهای مینیاتور "مال زمان ما نیست". این تابلو فقط "روشنی‌ها و زیبایی‌ها"ی شخصیت‌ها را نشان می‌دهد. در آن از "زشتی‌ها و پلیدی‌ها"ی کنش‌ها و رفتارهای شخصیت‌ها خبری نیست. "آدم‌ها چه پیر و جوان همه خوش‌سیما هستند"، خوش‌رفتار و خیرخواه اند، نیک‌طبع و پاک‌نیت اند، بزرگوار و شریف اند؛ و در نتیجه رمان همایشی‌ست از آدم‌های خوب و محبوب.

چنین نمایشی از شخصیت‌ها سبب شده که رمان رنگامیزی کم کنتراستی پیدا کند و خواننده شخصیت‌های آن را ساختگی احساس کند. آن‌ها همانند آدم‌های واقعی آمیزه‌ای از سفیدی و سیاهی، و موجوداتی بافته شده از تار و پود خیر و شر نیستند، بلکه سفید یکدست و خوب مطلق اند؛ به همین دلیل آدم‌های چند بُعدی ِ طبیعی نیستند، بلکه شبه‌آدمهای یک بُعدی ِ مصنوعی اند. طبیعی‌ست که چنین شخصیت‌های خوبی، با هم تضاد و کشمکش حادی نداشته باشند و در صلح و صفای دائمی به سر ببرند. در نتیجه در رمان به جز چند اختلاف جزئی و فرعی، از جمله اختلاف بین فرهاد و پدر مینا، تقابل جدی و تعارض جانداری بین شخصیت‌ها وجود ندارد و چالش بین آن‌ها بسیار نادر و ناچیز است. این مسأله باعث شده که پیرنگ رمان کمرنگ و فاقد کشمکش‌های اساسی و هول و ولای التهاب انگیز باشد. 

٦- فضای رمان و حال و هوای آن 

تابلوهای نقاشی فضای رمان و عشق به نقاشی حال و هوای آن را می‌آفرینند، به همین دلیل رمان دارای آتمسفری روشنفکرانه و هنرمندانه است. بخش قابل توجهی از فصل‌های رمان در کارگاه یا نمایشگاه‌های نقاشی می‌گذرد. تقریباً تمام شخصیت‌های مهم رمان نقاش یا دوستدار نقاشی اند، یا به نوعی در ارتباط با این هنر قرار دارند. فرهاد، مینا، نبات، ترانه، نگار، پیرمرد نقاش، استادِ فرهاد و استاد خورشیدی نقاش اند. احمد، سهراب، بهروز و زنش از علاقمندان به نقاشی اند. سوسن سوسنی دوستدار نقاشی و نویسنده‌ی مطالبی درباره‌ی آن در مجله‌هاست. مرد آمریکایی تابلوشناس خبره و دلال تابلوهای نقاشی برای حراجی‌هاست. دکتر شهرام هیرمند استاد دانشکده‌ی هنر در آمریکا و تابلوشناسی خبره است. زن سبزچشم نگارخانه‌ای را می‌گرداند. مادر فرهاد دوستدار تابلوهای مینیاتور است. ننه‌حسن و دخترش در کارگاه نقاشی خدمت می‌کنند. سارا پس از مدتی دربه‌دری در تهران، هنگامی که به کارگاه نقاشی فرهاد می‌رسد، ناخودآگاه آنجا را پناهگاهی امن حس می‌کند و به آن پناه می‌برد. فضای رمان پر است از تابلوهای نقاشی و این تابلوهای رنگارنگ چشم‌انداز تمام فصل‌های رمان را آراسته و در همه جای آن حضوری چشمگیر دارند. بخش مهمی از گفتگوهای شخصیت‌ها نیز درباره‌ی نقاشی است. حضور این همه عنصر سرشار از نقش و رنگ سبب شده که فضای رمان فضایی رنگارنگ باشد و ٦٢ فصل رمان همچون ٦٢ تابلوی نقاشی در یک نمایشگاه به نظر برسد. فصل‌های پرماجراتر رمان رنگامیزی تند با کنتراست بیشتر دارند. فصل‌های کم‌ماجراتر رنگامیزی ملایم با کنتراست کمتر دارند. ترکیب و هماهنگی اجزای تشکیل‌دهنده‌ی فصل‌ها هم هنرمندانه است.

٧- درونمایه رمان

درونمایه‌ی رمان زندگی هنری و جان آن، خلاقیت هنری و رنج‌ها و شادی‌هایش است. میرصادقی در این رمان کوشیده تا پیچ و خم‌ها، افت و خیزها، و راز و رمزهای خلاقیت هنری را از طریق روایت زندگی یک هنرمند خلاق به تصویر بکشد. خلاقیت هنری فعالیتی توان‌فرساست. نیاز به کار خستگی‌ناپذیر و پشتکار فراوان و "عرق‌ریزان روح" دارد. همچون زایمان دشوار و دردناک است. مسیرش بی‌پایان و پیشرفت در آن تدریجی و همراه با تحمل زجر و مشقت فراوان است. راه میان‌بری هم در آن نیست. ولی اگر کسی رنج‌ها و سختی‌های این راه را با جان و دل بپذیرد و ناهمواری‌هایش را تا آخر بر خود هموار کند و در کار خلاقیت هنری تداوم پیگیر داشته باشد، در نهایت به آن‌چنان خوشبختی والایی می‌رسد که برای دیگران دست نیافتنی است. این خوشبختی با خوشبختی سایر آدم‌های معمولی تفاوت اساسی دارد و شاید برای‌شان قابل درک نباشد. ممکن است به قیمت فدا کردن خیلی چیزها، از جمله عشق و ازدواج و تشکیل خانواده و سایر لذت‌های معمولی زندگی عادی به دست بیاید. ممکن است در آن رفاه و آسایش مادی چندانی نباشد، ولی بی‌شک شکوه و بزرگواری هست:

" در زندگی هنری رفاه نیست، اما شکوه هست، بزرگواری هست. هنرمند آسمان را به رنگ دیگری می‌بیند، ستاره‌ها را قشنگ‌تر می‌بیند. از چیزهایی لذت می‌برد که دیگران چیزی از آن سردرنمی‌آورند. از نسیمی که به صورتش می ‌خورد، شرشر آبی که در گوش‌هایش می‌پیچد، هاله‌ی ماهی که پیش چشم‌هایش نشسته، تک درختی که گوشه‌ی بیابان سبز شده، احساس خوشی و لذتی به او دست می‌دهد که اغیار از آن بی‌خبر اند." (ص- ٢٠١)

شهرت، افتخار و محبوبیت سطح ظاهری این خوشبختی را تشکیل می‌دهند. ژرفایش سرشار از ارضای باطنی  و رضایت خاطری عمیق و والا است.

٨- سبک رمان

سبک رمان سبکی واقع‌گرا ست. البته واقع‌گرایی‌اش واقع‌گرایی خشک و منجمد نیست بلکه نرم و روان است و لحنی شاعرانه دارد. این لحن شاعرانه به ویژه در توصیف تصویرهای طبیعت، و صحنه‌های رؤیابینی یا خیال‌پردازی فرهاد، و نیز صحنه‌های توصیف تابلوهایش و احساساتش نسبت به هنرش، به روشنی مشهود است و رمان را خیال‌انگیز کرده است. در توصیف زیر می توان شاعرانه بودن لحن را حس کرد:

"تابلوهایش سرشار بود از طبیعت، آفتاب، برف، گیاهان؛ هر عنصری بُعد دیگری داشت و بیشتر از خودش را نشان می‌داد: آفتاب مظهری از زندگی، باد تجسمی از وحشی‌گری، برف نیروی ویرانگر و همچنین سازندگی، گیاهان نماد رویندگی. خورشید نور می‌ریخت. باد، خاک و خاشاک را درهم می‌گرداند و فضا را تیره و تار می‌کرد. برف، خاموشی مرگ‌زده‌ای می‌داد به شهرها و خانه‌ها، و زیبایی می‌داد به دشت‌ها و کوه‌ها. درختان از شکوفه لبریز بودند و بهار را مژده می‌دادند. تصویر محوی از دختری با ریسمان نقره‌ای و تن‌پوشی آبی در متن تابلوها بود که با نور، گردش باد، بوران و گیاهان یگانه شده بود؛ گیسوانش تابیده در نور، رها در باد، آمیخته با گیاهان، ریسمان برفگونش در پرواز." (ص- ١٨١)

ویژگی دیگر واقع‌گرایی رمان، وجود رگه‌هایی از رمانس و ملودرام در آن است که به رمان حال و هوایی رمانتیک بخشیده است. آرمان‌گرایی پر رنگ و خیال‌پردازی کمرنگِ موجود در رمان، ثمره‌ی وجود این رگه‌ها هستند.

٩- زبان و لحن بیان رمان 

زبان رمان زبانی ساده، روان و خوش‌بیان است. در زبان روایت لحن بیان ترکیبی از دو لحن محاوره با لهجه‌ی تهرانی، و لحن شاعرانه است که با تناسب خوبی در هم آمیخته اند و ترکیبی خوشایند ایجاد کرده‌اند که نایکنواخت و رنگارنگ است. آنجا که لحن زبان محاوره‌ای‌ست، آهنگ بیان سریع و جملات کوتاه و دارای ضرباهنگ مقطع، و آنجا که لحن شاعرانه است، آهنگش کند و جمله‌ها بلندتر و دارای ضرباهنگ ممتد است. زبان گفتگوها محاوره‌ای غیرشکسته ولی نزدیک به شکسته است. زبان شخصیت‌ها طبیعی و متناسب با شخصیت گوینده است و تشخص فردی محسوسی دارد.

١٠- واقع نمایی و باورپذیری رمان 

با آن‌که سبک رمان واقع‌گرایانه است، اما سطح واقع نمایی‌اش پایین است و عناصر باورناپذیری در آن وجود دارند که واقع‌گرایی‌اش را ضعیف کرده‌اند. حالت شیفتگی نویسنده نسبت به شخصیت اصلی رمان و کیفیت آرمان‌گرایانه‌ی پردازش این شخصیت از عامل‌هایی هستند که باعث راه یافتن عناصر باورناپذیر به آن شده‌اند و خالق رویدادها و رفتارهایی اند که به دشواری می‌توان باورشان کرد. یکی از عناصر باورناپذیر رمان استقبال آمریکایی‌ها از تابلوهای نقاشی فرهاد که نقاشی گمنام است، و دست به دست گشتن این تابلوها در حراجی‌ها و قرارگرفتن‌شان در کنار آثار نقاشانی چون شاگال و پیکاسو است. به سختی می‌توان باور کرد که یک تابلو مینیاتور از نقاشی تازه‌کار در این هنر آن‌چنان عالی باشد که یک آمریکایی به هر قیمتی خواستارش باشد و به دست آوردنش را شرط گرفتن ویزای سفر به آمریکا برای کسی قرار دهد که فکر می‌کند می‌تواند آن را برایش بخرد؛ آمریکایی‌های دیگر هم چنان از آثارش خوش‌شان بیاید که او را برای ترتیب دادن نمایشگاه به امریکا دعوت کنند و هزینه‌ی سفرش را هم تقبل کنند.

بی‌عیب و نقص بودن فرهاد و صفات عالی‌اش، از جمله سخاوت بی‌حد و حسابش که به هر تازه از راه رسیده‌ای تابلویی می‌بخشد، و احساس مسئولیت فوق انسانی نسبت به اطرافیانش از دیگر عناصر باورناپذیر رمان است.

دوران دانشجویی فرهاد در رمان به کلی نادیده گرفته شده و نویسنده حتا چند صفحه‌ای از رمانش را هم به آن اختصاص نداده است. انگار هیچ رویداد قابل توجهی که ارزش پرداختن داشته باشد در این دوران رخ نداده است. فرهاد در یکی از متلاطم ترین دوره‌های تاریخ اجتماعی- سیاسی معاصر دانشجو بوده و دانشگاه یکی از متلاطم‌ترین محیط‌های اجتماعی آن دوره بوده است. به سختی می‌توان باور کرد که در این مرحله‌ی حساس و پرهیجان از زندگی فرهاد، هیچ رویداد مهمی روی نداده و این دوران هیچ نقشی در رشد و تکامل شخصیت فرهاد نداشته باشد.

بیش از یک دهه از عمر فرهاد در سال‌های انقلاب، ترور، کشتار و جنگ سپری شده است. نمی‌توان باور کرد که او در این سال‌ها دارای هیچ‌گونه عقیده‌ی اجتماعی- سیاسی قابل توجهی نبوده، هیچ‌گونه واکنشی نسبت به این رخدادها نشان نداده باشد؛ و در این توفان‌ها هیچ نقشی- جز نقش طرح کشیدن از تظاهرات مردم- ایفا نکرده باشد.

"ریش سفید محله" شدن فرهاد و شهرت یافتنش به "پیر نقاش" در سن پنجاه و یکی دو سالگی و گره‌گشای گره‌های کور کارهای اهل محل بودنش، آن‌هم در حالی که با آن‌ها ارتباط چندانی ندارد، را هم به سختی می‌شود باور کرد. 

١١- تأویل پذیری و راز و رمز رمان

راز و رمز رمان "دختری با ریسمان نقره‌ای" همین دختر و ریسمان نقره‌ای‌اش است، و رابطه‌ی فرهاد با این دختر مهم‌ترین رابطه تأویل‌پذیر رمان است. این دختر در حقیقت فرشته‌ی آفرینش هنری‌ست و ریسمانش ریسمان خلاقیت. اوست که در آغاز رمان، و هنگامی که فرهاد پنج شش ساله است ناگهان سر راهش سبز می‌شود و او را به سمت پیرمرد نقاش هدایت می‌کند و آفتاب عشق به نقاشی را بر دلش می‌تاباند. اوست که از آن پس، بارها، بر فرهاد متجلی می‌شود و فرهاد را مسحور و مجذوب خود می‌کند. از این زاویه دید، می‌توان رمان را ماجرای رابطه‌ی فرهاد با فرشته‌ی آفرینش هنری دانست و ریسمان نقره‌ای را ریسمان سحرانگیزی دانست که هنرمند را با نرمی ابریشمین و درخشش براقش در بر می‌گیرد و به سوی فرشته رهنمایش هدایت می‌کند و بین آن‌ها پیوند عاشقانه برقرار می‌کند. در طول رمان، هر وقت که فرهاد از هنرش دور می‌شود و چیزهای دیگری، چون عشق مینا، به خود جلبش می‌کنند، دختر از او دور و محو می‌شود. و آنگاه که فرهاد چیزهای دیگر را رها و فراموش می‌کند و غرق هنرش می‌شود، دختر به او نزدیک می‌شود و با ریسمانش او را در بر می‌گیرد. در حقیقت تعامل اصلی ولی پنهانی رمان، تعامل بین فرهاد و فرشته، و بده بستان بین این دو است. فرشته به او نیروی خلاقیت می‌بخشد و فرهاد به او و جهان تابلوهای زیبای نقاشی هدیه می‌کند. سرانجام نیز در پایان رمان این تعامل به وحدت کامل می‌انجامد و فرهاد در آغوش دختر به سکون و آرامش ابدی می‌رسد.

نکته جالب توجه این است که نیروی خلاقیت فرهاد نیرویی نامیراست و با مرگ او نمی‌میرد، بلکه از او به شاگرد وفادار و وارث راستین میراث هنری‌اش، ترانه، منتقل می‌شود؛ در نتیجه جفتِ فرشته خلاقیت که پسری‌ست شبیه دختر، با موهای فرفری و ریسمان نقره‌ای، به سراغ ترانه می‌رود و ریسمانش دور سر ترانه می‌گردد...

  

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.