|
|
|
پیش به سوی نیما
مهدی عاطفراد
بیش از دو دهه است که انبوه علفهای هرز بیریشه، گلشن شعرمان را چنان پوشانده که دیگر جایی برای گلهای عطرافشان آن نمانده، و رمق خاکش چنان گرفته شده که دیگر نیروی گل آوردن و بار دادن در آن نیست. چه فاجعهای رخ داده؟ اینهمه علف هرز از کجا سر برآورده؟ این همه بانگ زشت آهنگ از کجا سرچشمه گرفته؟ برای وجین کردن این هرزه علفهای انبوه چه باید کرد؟ چگونه میتوان دگرباره این گلزار را از عطر جانپرور گلهای شکوفان پر کرد؟ چگونه؟ شعر کالایی بیارزش و پست شده و از نظرها افتاده، کالایی پیش پا افتاده شده که هیچ خریداری ندارد. کسی رغبت گذر از آشفتهبازار آن و نظر به فرآوردههایش نمیکند. چرا؟ چون دیگر نشانی از دّر و گوهر و لعل در این بازار نیست و پر شده از خرمهره و خزف و خردهریزههای بنجل پست و بیارزش، و چنان وضعیت ناگوار اسفباری ایجاد شده که به قول حافظ شیرینسخن نغزگو جای آن است که خون موج زند در دل لعل: جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش اگر نگاهی به صفحههای شعر نشریهها یا سایتها و وبلاگهای ادبی- اینترنتی بیندازیم، میبینیم که بیشترشان آکندهاند از متنهای نه نظم- نه نثر کم ارزش، درهمبرهم و بیسروته که به هر چیزی شباهت دارند جز شعر، و در آنها به ندرت میتوان نشانی از جوهر شعری یافت. این برای سرزمینی شعرخیز و شاعرپرور که در طول هزار سال اخیر همیشه مهد شعر بوده، ننگین و شرم آور نیست؟ و آیا میتوان بر این سطرهای کجوکوله که امروزه در بیشتر نشریههای ادبی و سایتها و وبلاگها منتشر میشود نام شعر نهاد؟ تا پیش از سال ١٣٠٠ خورشیدی، شعر فارسی دربست شعری سنتی و قانون اساسی آن قانون وزن عروضی بود. این قانون اساسی در طول هزار سال بر شعر فارسی حکومت بیچونوچرا داشت و بدون اینکه رقیبی داشته باشد قالبهای مرسومی چون غزل، قصیده، قطعه، مثنوی، رباعی، دوبیتی، ترجیعبند و ترکیببند را بهوجود آورده و شاعران نامداری چون فردوسی، نظامی، ناصرخسرو، عطار، مولوی، سعدی و حافظ را در دامان خود پرورده بود. در دو سه دههی آخر سده سیزدهم، با قوامگیری تدریجی شالودههای جنبش مشروطیت لزوم تحول بنیادی در شعر فارسی حس شد و شاعران پیشرو این دههها تحولی چشمگیر در شعر فارسی ایجاد کردند که بیشتر در حوزهی مضمون شعر بود و کمتر ساختار بنیادی شعر کلاسیک فارسی را دستخوش تحول کرد. شاعرانی چون اشرف گیلانی، ادیبالممالک فراهانی، ادیبپیشاوری، وحیددستگردی، غنیزاده، بهار، عارف، عشقی، لاهوتی، فرخی یزدی و ایرجمیرزا، مضمونهای اجتماعی- سیاسی نوین را که تا پیش از آنها هرگز در شعر کلاسیک فارسی سابقه نداشت، وارد آن کردند و شعر فارسی را به سمت مردمی شدن و بیرون آمدن از حوزهی خواص پیش بردند، ولی به قالبهای سنتی آن وفادار ماندند و اگر هم تحولی در آنها ایجاد کردند این تحول جزئی و ناچیز بود. برخی شاعران نوگرا هم تلاش کردند بندهای قافیه و وزن را از هم بگسلند و نوعی قافیهبندی جدید و ساختار وزنی تازه در شعرهایشان که دارای مضمونهای بهنسبت تازه بود، به وجود آورند. جعفر خامنهای، تقی رفعت(فمینا) و شمس کسمائی از این شاعران بودند و شعرهای نسبتاً جدیدشان را در نشریههایی چون "تجدد" و "آزادیستان" منتشر کردند، ولی آنان نیز راه به جایی نبردند. به قول یحیا آرینپور، در جلد دوم کتاب از صبا تا نیما: "اینها جوان و طبعاً عجول و پرحرارت و نابردبار بودند و داعیهای بزرگ داشتند. غریو جنگ جهانگیر آنها را بیدار و سراسیمه کرده بود. دردها و آرزوها داشتند و سینهی آنان مالامال از گفتنیها بود. اما زبان آنها گویا و صدای آنها رسا نبود و فریادهای صمیمانهای که از سینههای آرزومند آنان کنده میشد، پیش از آنکه به گوشها برسد، در گلو شکسته میشد." (از صبا تا نیما- جلد دوم- ص ٤٥٨) با ورود نیما به صحنهی شعر فارسی، زمینه برای تحول جدی ساختاری و انقلابی عمیق در شعر فارسی فراهم شد. او با شناخت ژرفش از شعر کلاسیک فارسی و شعر معاصر اروپا، بهویژه فرانسه؛ همچنین به یاری آگاهی عمیقش از نیازهای اجتماعی- فرهنگی و عاطفی- احساسی عصر خویش و زمانهی بهسرعت در حال تحولش، و نیز با استفاده از قریحهی پربار و نبوغ سرشارش، به تدریج و آرامآرام شاهراه تازهای برای پویش و پیشرفت شعر معاصر فارسی ایجاد کرد که رو به آینده داشت و آزادراهی به سوی امروز و فردا و فرداها بود. نیما در طی بیش از پانزده سال تلاش فکورانه و ژرفاندیشی جسورانه و خون دل خوردن و زحمت کشیدن و رنج بردن، تحولی هوشمندانه و خلاقانه در وزن عروضی ایجاد کرد و آن را با نهایت درایت، از بند تساوی مصرعها رهانید و به جای موسیقی عروضی، موسیقی طبیعی به آن بخشید. او کارکردهای جدیدی برای قافیه و زبان شعری ابداع کرد و افقها و چشماندازهای جدیدی بر شعر معاصر گشود. همچنین دیدی تازه، مستقل و شخصی پدید آورد و هویتی نوین به شعر زمان خویش بخشید که از هر نظر مبتکرانه و نو بود. به این ترتیب نیما بانی و واضع قانون اساسی جدیدی در شعر فارسی شد که بهتدریج رشد و تکامل یافت و رفتهرفته جای قانون اساسی کهن را که دیگر ناکارآمد شده بود، گرفت؛ و قانون اساسی حاکم بر شعر معاصر فارسی شد. البته این جا باز کردن و جا افتادن، و خود را به جامعهی شاعران و شعر دوستان قبولاندن، بههیچوجه کاری ساده نبود، و مسیری سخت پرپیچوخم و بس پرفرازونشیب پیش رو داشت، که پر از بیراهه و بنبست و چالهچوله و پرتگاه بود. هموار کردن این مسیر ناهموارِ ناپیموده مدتهای مدید به طول انجامید و بیش از دو دهه طول کشید تا وزن نیمایی و شیوه ابداعی او بین پیروانش که شاعران نواندیش و نوپوی زمانه بودند، جا افتاد و جای خود را در شعر معاصر فارسی باز و پیدا کرد. از آن پس بیشتر شاعران نامدار معاصر راه و رسم تازه را به عنوان قانون اساسی نوین شعر پذیرفتند و به آن پیوستند و این مکتب تازه را به پیش بردند و گسترش دادند. برای اینکه ذهنیتی روشن از مسیری که به پذیرفته شدن قانون اساسی نوین شعر منجر شد، داشته باشیم، به دو رویداد مهم که در تاریخ ادبیات معاصر سرزمینمان رخ داده، نگاهی کوتاه میکنیم. اولین رویداد، کنگرهی شاعران و نویسندگان بود، که در تیر ماه سال ١٣٢٥ در تهران برگزار شد. در این کنگره، از میان ٤٩ شعری که توسط ٢٩ شاعر شرکت کننده خوانده شد، فقط سه شعر نیمایی بود که دو تای آن سرودهی نیما و سومی سرودهی یکی از نخستین پیروان مکتبش، منوچهر شیبانی، بود. به این ترتیب، شعر نیمایی تنها ٪٦ از کل شعرها را تشکیل میداد، و بقیهی شعرها یا کلاسیک بودند(٪٧٦) یا نوکلاسیک (٪١٨). رویداد دوم، شبهای شعر و ادبیات بود که توسط انجمن فرهنگی ایران- آلمان، در سال ١٣٥٦، برگزار شد. در آن ده شب، ٤٤ شاعر ٢١٤ شعر خواندند و ٪٧٧ از شعرهای خوانده شده نیمایی، ٪١٥ بی وزن و ٪٨ کلاسیک بود. نگاهی به این آمار به روشنی نشان میدهد که در طول سی سال قانون اساسی نوین بهتدریج قانون اساسی حاکم بر شعر شد و شعر نیمایی رفتهرفته جای خود را باز کرد و جا افتاد و جریان اصلی شعر معاصر شد. در همین دوران، بهویژه از نیمهی دوم دههی چهل، جریان دیگری در شعر فارسی ایجاد شد که جریان شعر بیوزن یا منثور بود. این جریان که پس از پیدایش به شعر سپید مشهور شد، همزمان با رواج انتشار ترجمهی شعر شاعران غربی در نشریهها، و تحت تأثیر یا به تقلید از این ترجمهها شکل گرفت. به جز عامل تأثیرپذیری و تقلید از ترجمهی شعر غربی، چند عامل اثرگذار دیگر نیز در ایجاد این جریان نقش تعیین کننده داشت. یکی از این عاملها دشواری سرودن شعر نیمایی بود. شعر گفتن به شیوه نیمایی سختترین نوع شعر گفتن است، حتا از سرودن شعر به شیوه کلاسیک نیز بسیار دشوارتر است، و به تسلط کامل بر وزنهای عروضی، که در اثر کار دراز مدت و تمرین و تجربهاندوزی از سر صبر و حوصله حاصل میشود، و طبع روان و قریحهی درخشان نیاز دارد. خود نیما هم در سخنان خود در کنگرهی شاعران و نویسندگان ایران، در سال ١٣٢٥، به این دشواری اشاره کرده و در این باره به اختصار چنین گفته است: "در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته میشوند. کوتاه و بلند شدن مصرعها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بینظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمهی من از روی قاعدهی دقیق به کلمهی دیگر میچسبد و شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است." دکتر خانلری هم در مقالهای با عنوان "پست و بلند شعر نو" دربارهی دشواری سرودن شعر آزاد نیمایی چنین نوشته است: "سرودن اینگونه شعر درست برخلاف آنچه در نظر اول به ذهن میآید، بسیار دشوارتر از ساختن شعر مرتب عروضی است. در شعر قدیم قالب ثابت و معینی وجود دارد که شاعر باید آن را با کلمات پر کند و همهی کوشش هنری او به منطبق کردن الفاظ با میزان عروضی و قافیهها محصور و منحصر میشود. اما اینجا که از پیش قالب ساخته و پرداختهای وجود ندارد، همهی مسئولیت کار را خود شاعر باید بر گردن بگیرد. باید چنان از عهدهی کار برآید که شنونده حس کند که برای بیان آن معنی وزن و آهنگی مناسبتر از آنچه در کلام شاعر آمده است، نمیتوان یافت. به این سبب است که در شعر آزاد احساس هرگونه تکلفی منافی با مقصود است." (ادبیات معاصر ایران- برگزیدهی نظم و نثر- دفتر نخست:شعر مشروطیت و معاصر- گردآوری: دکتر اسماعیل حاکمی) این دشواری به حدیست که برخی از شاعران نامدار نیمایی هم که بر شعر کلاسیک تسلط داشتند و در آغاز کار شاعریشان به شیوهی کلاسیک شعر میسرودند، در برخی از شعرهای نیمایی خود، در وزنهایی با ارکان عروضی متفاوت، نتوانستند از پس رعایت درست وزن برآیند و از آن منحرف شدند، یا از وزنی به وزن دیگر غلتیدتد، یا نتوانستند استقلال سطرها را حفظ کنند. دشواریهای سرودن شعر نیمایی از یک سو و سادگی وسوسه کننده و فریبندهی شعر بیوزن از سوی دیگر عامل بسیار مهمی بود که برخی از شاعران را، بهویژه عجولان کمحوصلهای که دنبال روشهای ساده و بیدردسر سرودن بودند، و فرصتطلبان شهرت دوستی که دیر آمده بودند و میخواستند زود و بی زحمت سری میان سرها در آورند و به عنوان شاعر شهره شوند، و کماستعدادها و بیقریحههایی که ناآشنا با شیوهی شعر نیمایی یا نامسلط بر آن بودند، وسوسه کرد و فریفت و به سوی بیراههی شعر بیوزن کشید. در جریان شعر بیوزن، از همان آغاز، و در نگاهی کلی، دو گرایش اصلی جداگانه وجود داشت که گاه در کنار هم و گاه دور از هم حرکت میکردند، و تمام گرایشهای فرعی گوناگون این جریان و خردهشاخههای ریز و درشتش را در بر میگرفتند: گرایش ریشهدار- گرایش بیریشه. گرایش ریشهدار گرایشی اصیل و پویا بود. گرایشی بود دردمند که درد شعر داشت و شعرش- آنگونه که نیما میخواست- از رنج مایه میگرفت. شاعران این گرایش شاعرانی پرشور و صاحب حس و هیجان و عاطفه و اندیشه بودند که حرف برای گفتن داشتند و از زخمهای عمیق و دردهای جدی عاطفی- معنوی، که ریشههای انسانی و شالودههای اجتماعی داشتند، رنج میبردند و به تعبیر نیما "برای رنج خود و دیگران" شعر میگفتند. برای این شاعران زبان شعری و ابزارهایش وسیلههایی بودند در خدمت بیان رنجهایشان، به همین دلیل میکوشیدند ابزارهایی مناسب را برگزینند تا با استفاده از آنها بتوانند شعرشان را بهتر با رنج خود و دیگران سازگار کنند. ولی چون حرفها، حسها، عاطفهها و اندیشههای این شاعران در قالب وزن عروضی نمیگنجید، یا آنها به هر دلیلی نمیخواستند یا نمیتوانستند کلامشان را در قالب وزن بگنجانند، ناچار مجبور به کنار گذاشتن وزن و صرف نظر از آن شدند تا بتوانند درد دلشان را راحتتر با مخاطبانشان در میان بگذارند و پیامشان را با بیانی شیوا به ایشان برسانند. به تعبیر دیگر، آنان به اجبار وزن را فدای بیان طبیعی و رسای دردها و رنجهای خود کردند. در عین حال برای پر کردن جای خالی وزن تمهیدهایی اندیشیدند و به شگردهایی متوسل شدند تا کلامشان از نثر عادی یا حتا نثر شاعرانه فاصله بگیرد و تشخص شعری پیدا کند. در حقیقت، چون این شاعران بهدرستی درک میکردند که وزن تنپوش شعر است و بدون وزن، کلام بی تنپوش و برهنه میماند و از حوزهی نظم خارج و وارد حوزهی نثر میشود، از اینرو از تمام تمهیدها و شگردها و تکنیکها و ابزارهای دیگر زبانی و بیانی در حد توان خود استفاده کردند تا بلکه بتوانند برای وزن جانشینی مناسب پیدا کنند، و در نتیجه کلامشان را به حوزهی نظم نزدیکتر سازند. به همین دلیل از ابتدای پیدایش این جریان تا امروز، تمام تلاش آن در راستای یافتن ابزارهای مناسب و روش های کارآمد برای رسیدن به این هدف و پر کردن این جای خالی بوده و هست. ابزارهایی چون زبان، ساختار، فرم، تصویر، صور خیال، آهنگ کلام، موسیقی درونی، صنایع بدیعی و نظیر آنها مهمترین ابزارهایی بودند که در این جریان برای پر کردن جای خالی وزن که موسیقی بیرونی شعر و تنپوش آن است، و به نظم نزدیکتر کردن هرچه بیشتر کلام، به کار گرفته شدند. با استفادهی خلاقانه از این ابزارها، و به یاری آن درد و رنجی که لازمهی وجود شعر است، بخش کوچکی از آفریده های این گرایش از شعر بیوزن، سرودههایی دارای روح شعر و جوهر شعری شدند، که اگرچه منثور و بیوزن بودند ولی دارای آنچنان آهنگ شعری و بیانگر آنچنان اندیشهها و حسها و عاطفههای شاعرانهای بودند که چیزی کم از شعر موزون نداشتند و نام شعر برازنده و زیبنده شان بود. با این وجود، اغلب سرودههای این شاعران از حوزهی شعر دور بود، و این شاعران با تمام تلاشی که کردند نتوانستند جز در مواردی نادر شعر بیوزن بیافرینند، و همچنین نتوانستند جانشین مناسبی برای وزن پیدا کنند. در نتیجه در وضع قانون اساسی جدیدی برای شعر بیوزن ناموفق و ناکام ماندند. به همین دلیل برخی از این شاعران، همچون سهراب سپهری، پس از مدتی تلاش و پویش تجربی در این عرصه، چون راه به جایی نبردند، دوباره به سوی شعر موزون نیمایی برگشتند، و دیگرانی که برنگشتند اغلب یا دچار رکود و سکون و بنبست شدند، یا از راه خود منحرف شدند و به بیراهه افتادند و گمراه گردیدند، و در نهایت تلاششان موفقیت و دستاورد چندانی نداشت. گرایش بیریشهی شعر سپید گرایشی بیاصالت، بیهویت، ساختگی و بیمایه بود. گرایشی بود شکمسیر و الکیخوش که نه از رنج مایه گرفته بود، نه حرفی برای گفتن داشت و نه دردش درد شعر بود. برای این گرایش شعر نوعی سرگرمی وقتپرکن و بازی تفریحی با کلام و شوخی شاعرانه- یا به قول مهدی اخوان ثالث "تفنن روشنفکرانه" بود، و اغلب نیز نه یک بازی سالم پرشور بلکه مسخرهبازی و دلقکبازی بود. بیشتر شاعران دارای این گرایش افرادی بودند بیبهره از دردها و رنجهای انسانی که برایشان شعر نه وسیلهی بیان رنجها و ابزار رساندن پیامهای انسانی بلکه نوعی ادا و اطوار درآوردن، شکلک ساختن و دلقکبازی برای جلب توجه و خودنمایی بود. شعر ایشان نه حرفی داشت نه پیامی، نه اندیشهای القا میکرد نه حسی، نه عاطفهای پدید میآورد نه دغدغهای، نه شوری برمیانگیخت نه هیجانی، نه همدلی میآفرید نه همدردی. از نظر زبان شعری و شیوهی بیان نیز ولنگاری، شلختگی، بیبندوباری، هرجومرج گرایی و تابع هیچ نظم و قاعدهای نبودن ویژگی بارز سرودههای این گرایش بود. بیشتر شاعران این گرایش افراد کمسواد و بیاستعدادی بودند که فاقد قریحهی شاعری و طبع شعر بودند. آنها نه وزن عروضی و علم بدیع و صور خیال را میشناختند و نه با صنایع شعری و شگردها و تمهیدهای شاعرانه آشنا بودند، نه تخیلی قوی داشتند و نه بهرهمند از روح شاعری و قدرت بیان شاعرانه بودند، نه فوتوفن شعر کلاسیک فارسی را میدانستند و نه با رازورمز شعر نیمایی آشنایی داشتند؛ به همین دلیل چیزهایی که میساختند هیچ نشانهای از شعر نداشت، بلکه مجموعهای از سطرهای کوتاه و بلند بینظموترتیب و بیمعناومحتوا بود که هیچ اثری از هیچ عنصر شعری در آن نبود. در واقع این شاعرنمایان بیمایه که هیچ بویی از شعر نبرده بودند، چیزهایی من درآوردی میساختند که نه نظم بود نه نثر، نه شعر بود نه شاعرانه، و صرفاً نوعی بازی پوچ و مسخره با کلمات یا، به قول احمد شاملو، "خزعبلاتی از طراز جیغ بنفش" بود. در نتیجه، در این گرایش بیریشه و بیاصالت چیزی که جانشین وزن شد مسخره بازی بود. جریان شعر بیوزن از همان آغاز پیدایش از همزیستی ناهمساز این دو گرایش ریشهدار و بیریشه شکل گرفت. این جریان، در مجموع، تا اواخر دههی پنجاه، در برابر شعر نیمایی، جریانی فرعی و در حاشیه بود و آنچنان ضعیف بود که به هیچوجه نمیتوانست در میدان رقابت با شعر نیمایی عرض اندام چندانی بکند و خودی بنماید. همچنین، از دو گرایش اصلی آن، تا آن زمان، گرایش اصیلش بر گرایش بیاصالتش غالب بود و گرایش مسلط به شمار می رفت. و با وجود تمام ترفندهایی که در برخی از محفلهای ادبی، از جمله بخش شعر نشریههایی چون "تماشا" و "فردوسی"، به کار برده میشد که گرایش بیریشهی شعر بیوزن تشویق و تبلیغ شود و رواج یابد، ولی در آن سالها، این ترفندها چندان نتیجهای نداد، و گرایش اصیل شعر بیوزن چنان قوی بود که مجال خودنمایی و عرض اندام به گرایش بیاصالت نمیداد و "خزعبلاتی از طراز جیغ بنفش" خواهان چندانی نداشت و کسی را به سوی خود جلب نمیکرد. ولی در دو دههی اخیر، در پی شرایط اجتماعی و فرهنگی خاص موجود، حوزهی شعر گرفتار فضایی مسموم و دچار هرجومرجی شدید شد و بیبندوباری، ولنگاری، شلختگی و بیقانونی بر آن حاکم گشت. در نتیجه، ورق برگشت و جریان وارونه شد. چلچراغ شعر نیمایی ناچار کمسو شد و چراغهایش یکی پس از دیگری دچار و گرفتار خاموشی شدند. کورسوی فانوس گرایش اصیل شعر بیوزن هم رو به خاموشی رفت. به جای این دو، انبوه دود و دم خفقانآور ناشی از شعلهی ناقصسوخت گرایش بیریشهی شعر بیوزن، بهسرعت فضای شعری جامعه را پوشاند. بهطوریکه هماکنون این گرایش بیمار، که بیماریاش جنون مسری پرتوپلاگویی یا هرزهدرایی است، با تکثیر سلولی بیرویه و سرطانیاش، بیشتر اندامهای شعر معاصر را فرا گرفته و فلج کرده و آن را به ورطه احتضار انداخته است. دود و دم مسموم کننده و متعفن این جریان، فضای شعر دو دههی اخیر را چنان آلوده کرده که هر شاعر تازهواردی که وارد این فضا میشود، از همان آغاز ورود و نخستین دموبازدمها مسموم میشود و به جنون هذیانگویی و هرزهدرایی و عارضههای ناشی از آن، از جمله فلج روانی، معلولیت عاطفی، اختگی ذهنی و سترونی حسی مبتلا میگردد. از چشمهسارها و جویبارهای جاری شعر دیگر نشانی نیست. رودخانههای پرخروش آن همگی خشکیدهاند. تالابهای پرآب آن همگی به گل نشستهاند. جز گندابهای خفته در گور باتلاقها، در این برهوت سرابنما اثری نیست. چنین است وضعیت وخیم رو به احتضاری که از دو دهه پیش شعر بیمار ما گرفتارش شده و روزبهروز هم جنون این بیمار حادتر و هذیانگوییاش بیشتر و حالش وخیمتر میشود. این بیمار محتضر را که در جنون هذیانگویی دستوپا میزند چگونه باید درمان کرد و سر عقل آورد؟ این هوای غرق دود و دم را که دارد شعر از نفس افتادهی ما را خفه میکند، چگونه باید تصفیه و پاکیزه ساخت؟ این باتلاق پر از گنداب شعر دروغین را چگونه باید خشکاند و بر بستر آن جویبارها و رودخانههای شعر راستین را چگونه باید دوباره جاری ساخت؟ چگونه باید شعر را از چنگال سرطانی که گریبانش را خرچنگوار گرفته نجات داد؟ یگانه پاسخ درست به این پرسشها این است: باید بار دیگر به شعر موزون نیمایی روی آورد. باید از نو آن را رواج داد. باید بازار کساد آن را رونق دوباره بخشید. وزن قانون اساسی شعر است. وزن نیمایی قانون اساسی شعر در این سده است و تا وقتی که قانون اساسی تازهای در حوزهی وزن وضع نشده، باید به قانون اساسی موجود احترام گذاشت و به آن متعهد و پایبند بود، زیرا همانطورکه هیچ جامعهی مدنی متمدنی بدون قانون اساسی نمیتواند به حیات اجتماعی خود ادامه دهد، شعر هم بدون قانون اساسی نمیتواند حیات ادبی داشته باشد و دچار هرجومرج میشود. آشفتهبازار بلبشویی که در دو دههی اخیر، توسط شاعرنمایان و شاعرکان بیمایه و کماستعدادی که فاقد قریحهی خلاق و اصیل شاعریاند، ایجاد شده و جریان شعر را در سالهای اخیر به سراشیب سقوط و حضیض انحطاط فروغلتانده، نتیجهd مسلم زیر پا گذاشتن قانون اساسی شعر و ملزم نبودن به آن و بی بندوباری و هرجومرج گرایی ناشی از این عدم الزام است. باید دگرباره به شعر نیمایی روی آورد و به سوی شاهراهش روانه شد، زیرا شعر نیمایی همچنان بزرگراه اصلی شعر روزگار ما ست. در برابر این شاهراه، دیگر گذرگاهها جز کورهراهها و بیراهههای تنگ و باریک نیستند که اغلبشان در انتها یا به بنبست ختم میشوند، یا به پرتگاهها و باتلاقهای آلوده و گندابهای مرده میانجامند و در آنها فرو میریزند، مردابهایی که در آنها به قول فروغ فرخزاد "هیچ صیادی مرواریدی صید نخواهد کرد". شعر نیمایی ظرفیتهای نامکشوف و ناشناختهی فراوانی دارد که بیاستفاده ماندهاند. باید آنها را کشف کرد و به کارشان گرفت. این شعر بهطرزی شایسته پاسخگوی تمام نیازهای حسی- عاطفی امروزین شاعران است و در قالب آن میتوان هر حرفی را زد و هر پیامی را رساند و هر حس و عاطفه و اندیشهای را القا کرد. به همین دلیل است که شعر نیمایی همچنان شاهراه اصلی شعر امروز است و باید به سوی آن پیش برویم تا از این دود و دم خفقانآوری که بر شعر امروزمان حاکم است نجات پیدا کنیم و شعر محتضرمان را از خطر مرگ نجات دهیم. شعر نیمایی نه تنها گذشتهی شعر معاصر است بلکه آینده آن هم هست. به همین دلیل ما نمیخواهیم به گذشته برگردیم. ما میخواهیم در مسیر آینده، به سوی شعر نیما پیش برویم. پس پیش به سوی نیما، همگام با نیما و پیشرو در راه نیما...
.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |