نگاهی انتقادی به شعر ترانه جوانبخت

مهدی عاطف‌راد

 

 

ترانه جوانبخت علاوه بر اینکه مدعی داستان‌نویس بودن، نمایش‌نامه‌نویس بودن، فیلم‌نامه‌نویس بودن، مترجم بودن، منتقد ادبی بودن، متافیزیسین بودن، موزیسین بودن و نقاش بودن است، مدعی شاعر بودن هم هست، و آنطور که در سایتش نوشته، تا کنون ۹ کتاب شعر چاپ کرده است. همچنین مدعی است که به هفت زبان شعر می‌گوید. برای اینکه عیار کار شاعری با این‌همه ادعا را بسنجیم، نگاهی به چند نمونه از کارهایش که در اینترنت منتشر کرده و لابد از نظر خودش گل‌های سرسبد کارهایش هستند، می‌اندازیم تا ببینیم آنچه او به عنوان شعر به زبان مادری‌اش که لابد بر آن بیشترین تسلط را نسبت به زبانهای دیگر دارد، سروده چه تحفه‌هایی هستند، و به این ترتیب عیار کار شاعری‌اش را ارزیابی کنیم.

قطعات منتشر شده از او را در یک نگاه کلی به چند دسته می‌توان تقسیم کرد.

دسته‌ی اول قطعاتی‌اند که او مدعی است شعر پست‌مدرن‌اند. اینها نوشته‌هایی‌اند که نه حس و عاطفه و معنای شاعرانه دارند، نه وزن و موسیقی و زبان شاعرانه، نه خیال‌انگیزی و فرم شعری، در حقیقت نثرهایی بی‌معنا و نامنسجم و فاقد فرم و ساختار‌ند که اگر پشت سر هم نوشته و خوانده شوند نه کوچکترین نشانی از شعریت در آنها حس می‌شود، نه کمترین احساسی از شعر به کسی منتقل می‌کنند. گویا ترانه جوانبخت گمان می‌کند که اگر نثری را به صورت سطرهای پلکانی و کج و کوله زیر هم بنویسیم و هر جا هم که دل‌مان خواست سطرها را قطع کنیم و به سطر بعد برویم- بدون هیچ قاعده و نظمی- نثر به شعر تبدیل می‌شود. ظاهراً او نمی‌داند که شعر فقط در صورتی آفریده می‌شود که معنا و حسی خیال‌انگیز، برخوردار از عاطفه‌ای قوی، در زبانی آهنگین و دارای فرم بیان شود. در این نوع قطعات منثور ترانه جوانبخت کوچکترین نشانی از هیچ کدام از این عناصر ضروری و بنیادی شعر نیست.

یکی از این قطعات- به نام "اتفاق"- را در اینجا به صورت غیر پلکانی، پشت سر هم نوشته‌ام تا بخوانید و قضاوت کنید آیا احساسی از اینکه شعر خوانده‌اید در شما ایجاد می‌شود، و در ضمن توجه کنید که آیا کوچکترین نشانی از معنا  و تخیل و آهنگ و فرم که عناصر اساسی شعرند در آن‌ها می‌بینید یا نه.

 

"اتفاق هنوز نیفتاده. الان دارد صورت حالا را می‌بیند. الان دارد صورت خودش را هم می‌بیند. الان دارد حالا می‌شود یا نه اصلاً حالا به فکر الان می‌افتد.

می‌نویسم پر شتاب را. به صورتش می‌چسبانم. لب‌های الان پریده رنگ شد. و می‌افتم افتاده. بر لبانش افتاد. الان خندید. حالا الان را دید. حالا افتاد.

فکر می‌کنم در ذهن شما هم افتاد. آن اتفاق که باید می‌افتاد."

 

قطعه‌ی بعدی "قفل و پرنده" نام دارد و درست مثل قطعه‌ی قبلی فاقد هرگونه نشانی از زبان و تخیل و حس شاعرانه و بی‌بهره از فرم و انسجام و ساختار است، و مهمتر از همه اینکه از معنا هم در آن اثری نیست.

 

"روی سینه قفل را با دستم پرنده‌ای از سکوت نمی‌دانید کدام یک؟ کلمه کلمه کلمه خطوط با سایه روشن شعر رسم این نیست که بی‌ثمر فرض‌ها به خط پایان نزدیکتر شوند. قفل نه باز شده نه بسته. پرنده نه مانده نه رفته. پرنده خودش قفلی بود که نمی‌دانید شما را زد به سایه روشن شعر."

 

این نوشته نه تنها نشانی از شعریت ندارد بلکه حتا به عنوان نثر عادی هم معنا و مفهومی ندارد و چیزی از آن‌ها دستگیر خواننده نمی‌شود.

قطعه‌ی سوم "معما" نام دارد و دقیقاً همان مشخصات دو قطعه‌ی قبلی را دارد:

 

"من یعنی من پس این من سر به زیر عشق یا هر چه تو بخواهی.

من در پی حل این معما من عاشق و درگیر سرنوشت من با نگاه ساخته در شعر بی‌کران یا هرچه تو می‌گویی.

من تو من با تو من بی‌تو یا هرچه تو تعبیر کنی.

من بی‌خود این من من با خود این خودها من اصلا یک خود بی‌خود یا هر سه سطر مضرب ۴ این معما.

من یعنی من پس نگاه منعکس از دو سطر قبلی.

یا جمع این همه سطر با "یا" یا جمع این همه سطر بایا."

 

امیدوارم با خواندن این سطرهای بی‌معنا برای "معمای پیچیده‌ی شعر" بودن این قطعه پاسخی شایسته بیابید! قطعه‌ی "تابلوها" از سه قطعه‌ی قبل هم بی‌معناتر و بیشتر شبیه به هذیان‌گویی است و به نوعی دهن‌کجی به خواننده شباهت دارد. به نظر می‌رسد که ترانه جوانبخت خواسته با این عبارتهای بی‌معنا خواننده‌ی نوشته‌هایش را دست بیندازد:

 

"خودم ناپیدا. غرض ندارم در. سطرها لیز می‌خورند. جریانی در کار نیست. یکی خواب است. جریان خون، ریخت خون‌ریزی را بی ریخت‌تر و قلبی که خود را در بی‌خود دید زمان، سکوت را به گوشوار مهتاب آویخته. تابلوها در زمزمه من سبیل یک واژه را دو بار تو دادم. تو در تو شد. دیگر سنگین نیست برف. نگاه را جلو جلو برو در عجب‌ها. دریا را به سطر دوم بردم. حرف‌ها نمی‌خشکد از غرض ندارم در. نه زایید. نه سایید. شعر من سبکی را امضایید. پیدایم نمی‌کنی در جسدی که سال‌هاست مرده. همیشه موازی نیست ریل قطار. هیس! مبادا شعر از خواب بیدار شود."

 

دسته‌ی دوم قطعاتی هستند به صورت ضربی که به زبان محاوره‌ی عامیانه و به تقلید از کارهای مریم حیدرزاده، ساخته شده‌اند. بیان این قطعات سست و ضعیف است، حرف‌های مطرح شده در آن‌ها هم ابتدایی و پیش‌پاافتاده هستند. هیچ نوع عنصر شاعرانه‌ای در آنها دیده نمی‌شود، از موسیقی شعر هم چیزی جز همان ضرب ضعیف و نامنظم که به زور به عبارتها تحمیل شده، در آن‌ها اثری نیست. به نمونه‌ی زیر که عنوان آن "دزد دریایی" است، توجه کنید:

 

وقتی که موج می‌زنه

دریا به گرداب شما

دزد دریایی میشم

میام توی خواب شما

 

کَشتیم رو باد میاره

وقتی دیدین هیکلش رو

با هراس فوری می‌خواین

به توپ ببندین تنش رو

 

یا که زود فرار کنین

برین به ساحلای دور

قلبتون عادت داره

به التماس و حرف زور

 

من که حالیم نمی‌شه

میام شما رو می‌برم

توی کشتیم می‌ذارم

این شده حرف آخرم

 

که شده یه بار همه‌ش

بیاین با من دوستی کنین

دزد دریایی بودم

حالا می‌شم با دل قرین

 

عشق رو این بار میارم

تو کشتی قلب شما

ملوانی می‌کنم

هر روز و هر شب شما

 

من می‌خوام عوض بشم

یه بار شده باور کنین

دریا می‌دونه می‌گم

حقیقت رو فقط همین

 

این هم نمونه‌ی دیگری از این شعرهای ضربی:

 

از همه آستینا دستاش بیرون میاد فقط شعر

تو کوچه‌ها می‌ترسه که صداش نیاد فقط شعر!

خودش نمی‌دونه که امضا کرده مرگ رو با شعر

دلها رو خوش می‌کنه با زبون چاد فقط شعر

می‌دوزه آسمون رو با ریسمون تنبلی‌هاش

می‌ذاره لحظه‌ها رو رو کول باد فقط شعر

 

من از این تنبلی‌ها گریزونم

توی جمع با این صدا نمی‌مونم

هرکسی خوشش میاد خوشش نیاد

من عبور از این شبا رو می دونم.

 

غروب شهر مرده‌ها روح نمی‌خواد فقط شعر

بهم میگن کشورمون نخبه نزاد فقط شعر

دارو و درمون نمی‌خواد مریضی‌های مزمن

تجویز یک پزشک برای مرگ حاد فقط شعر

شعره که حرف می‌زنه توی شعر من به ضدش

دعای مرگه وقتی از خدا می‌خواد فقط شعر

 

امون از تجویز این شعرای ناب

امون از حادثه‌ای که برده خواب

مگه میشه از قفس فرار کنیم؟

کیه که توی قفس بیاره تاب؟

 

در شعرهای ضربی از این نوع، وزن سیلابیک است و بر اساس تعداد هجاها ایجاد می‌شود و در تمام سطرها باید تعداد هجاها مساوی و بین آنها از نظر ضرب و ریتم هماهنگی و همخوانی وجود داشته باشد.

در این قطعه علاوه بر این که ضرب شعر در بندهای بلند با بندهای کوتاه متفاوت و ناهمخوان است، در خود سطرهای بلند هم ناهماهنگیهایی در ریتم شعر دیده می‌شود، از جمله در سطر "می‌ذاره لحظه‌ها رو رو کول باد فقط شعر" که بر خلاف سایر سطرهای به جای پانزده هجا دارای چهارده هجا هست و با سطرهای بالاتر از خود ناهماهنگ است و دارای سکته هم هست. افزون بر این ایرادها، وجود دو کلمه‌ی "رو" و "رو" پشت سر هم، خواندن این سطر را دشوار کرده است.

ضعف دیگر این قطعه وجود سطرهای بی‌معنای متعدد- مثل "بهم میگن کشورمون نخبه نزاد فقط شعر" و "دعای مرگه وقتی از خدا می‌خواد فقط شعر" و "دلها رو خوش می‌کنه با زبون چاد فقط شعر"- است.

ضعف بعدی وجود سطرهایی‌ست که به دنبال هم آمده‌اند بدون اینکه هیچ‌گونه ارتباط معنایی با هم داشته باشند، مثل:

می‌دوزه آسمونو با ریسمون تنبلیهاش

می‌ذاره لحظه‌ها رو رو کول باد فقط شعر

یا:

هرکسی خوشش میاد خوشش نیاد

من عبور از این شبا رو می‌دونم

یا:

امون از تجویز این شعرای ناب

امون از حادثه‌ای که برده خواب

 

دسته‌ی سوم قطعه‌هایی هستند که ظاهراً به فرم غزل سروده شده‌اند ولی کوچکترین نشانی از تغزل در آنها نیست، همچنین ساختاری ضعیف و سست دارند و حتا اصول اساسی و اولیه فرم غزل و قافیه‌بندی آن نیز در بعضی از آنها رعایت نشده است. زبان این قطعه‌ها کهنه، تعبیرها پوسیده و ترکیبها تقلیدی هستند، گویا شخصی کهنه‌گرا و در کار شعر مبتدی و فاقد ذوق ادبی، آنها را ساخته است. نمونه‌ای از این نوع قطعه‌های شبه‌غزل ترانه جوانبخت را در اینجا می‌آورم:

 

مغرورم از حماسه‌ی ایثارت ای وطن

پرشورم از حکایت فردایت ای وطن

در آسمان عاطفه‌ات چون طلسم عشق

ناگفته‌ام در این غم هجرانت ای وطن

با چشم واله چون نظر اندازمت بدان

در اوج باورم شده ایمانت ای وطن

پیمانه می‌دهد گل محفل به دست ما

در سینه میطپد دل بیمارت ای وطن

اینک فضای دل شده در این خزان هجر

محنت‌سرای حسرت دیدارت ای وطن

امشب فروغ دیده به میخانه می رود

آنگه که عاشقم به تمنایت ای وطن

 

همانطور که از ظاهر شعر برمی آید ابتدایی‌ترین اصول فرم غزل در آن رعایت نشده و "ایثار" با "فردا" و هجران" قافیه شده و سایر قافیه‌ها هم به همین ترتیب هستند. بیان سست و ضعیف تا مرز بی‌معنایی در بیتهایی چون بیت زیر به روشنی مشهود است:

در آسمان عاطفه‌ات چون طلسم عشق

ناگفته‌ام در این غم هجرانت ای وطن

همچنین بی‌ربطی معنایی و حسی و تصویری بین دو مصراع یک بیت، در بیتهایی مانند بیت زیر به خوبی دیده می‌شود:

پیمانه می‌دهد گل محفل به دست ما

در سینه می‌طپد دل بیمارت ای وطن

 

نمونه‌ی دیگر شبه‌غزلی به نام "پرده‌ی انکار است که وزن آن در چندین مصراع معیوب و شعر از وزن خارج است و بی‌معنایی یا بی‌ارتباطی مفهومی بین مصراعها در بیشتر بیتهای آن دیده می‌شود:

 

آهی ز فرط حسرت دیدار می‌کشم

تیغ فغان به دامن پندار می‌کشم

در آرزوی دیدن دلبر به روی دل

تصویر ناز چهره‌اش این بار می‌کشم

بر رود پاک سینه‌ی خود از ضمیر دوست

دستی به رنگ آبی ایثار می کشم

در فکر خویش ماتم او را ز باغ یاس

در رنگ سیاه پس دیوار می‌کشم

چون دلشدگان حاصل دیدار گر نشد

بر عشق خویش پرده‌ی انکار می‌کشم

این دهر را چو دیوی و دل را فرشته‌ای

در پیچ و خم صحنه‌ی پیکار می‌کشم

حرمان خویش را به تمنای یک نگاه

بر روی یاس میکده چون خار می‌کشم

دریای من ز رود دلم کرده قصد هجر

من تشنه‌ فغان از فراق یار می‌کشم

تصویر ناز چهره‌اش اندر کتاب عشق

دستی به چهره آیت اسرار می‌کشم

با من بگری در غمش ای آسمان من

وقتی که براین آینه زنگار می‌کشم

 

در این شعر مصراعهای هشتم و نهم و دوازدهم و شانزدهم و بیستم خارج از وزن است و سکته‌های وزن‌شکن دارد. زبان کهنه‌ی شعر با ترکیبات نخ‌نما و تقلیدی از قدما، مثل "تیغ فغان"، "آیت اسرار" "اندر کتاب عشق" این دهر را چو دیوی و دل را فرشته‌ای"، اضافه‌های بی‌معنی مانند "آبی ایثار"، بیتهایی که مصراعهای بی‌معنا دارند یا از نظر معنایی دو مصراع آن بی‌ربطند، مانند بیتهای زیر، از ضعفهای مهم این شعرند:

حرمان خویش را به تمنای یک نگاه

بر روی یاس میکده چون خار می‌کشم

یا:

تصویر ناز چهره‌اش اندر کتاب عشق

دستی به چهره آیت اسرار می‌کشم

نکته‌ی جالب توجه این‌که در این قطعه که حالت لیریک دارد، به هیچ وجه نشانی از روح زنانه و زن بودن سازنده‌ی قطعه وجود ندارد و قطعه بیشتر حالت مردانه دارد، و اگر کسی نداند سازنده‌ی آن کیست، فکر می‌کند مردی آن را به تقلید از غزلهای شاعران چندصد سال پیش برای معشوقه‌اش ساخته است. به عنوان مثال به بیتهای زیر توجه کنید:

در آرزوی دیدن دلبر به روی دل

تصویر ناز چهره‌اش این بار می‌کشم

 

تصویر ناز چهره‌اش اندر کتاب عشق

دستی به چهره آیت اسرار می‌کشم

صفت ناز برای چهره صفتی زنانه است و چهره‌ی ناز به طور طبیعی چهره‌ای‌ست متعلق به یک معشوقه‌ی طناز. بنابراین به نظر می‌رسد که مردی دلداده‌ای دارد درباره‌ی زن دلبری با چهره‌ی ناز سخن می‌گوید. این مشکل از آنجا به وجود آمده که ترانه جوانبخت در این گونه شبه غزلهایش از شاعران مذکر قرنهای پیش تقلید کرده و حرفهای کهنه‌ی آنها را تکرار کرده است.

 

فقط دو شبه‌غزل ترانه جوانبخت- که در این نقد به آنها اشاره شده- نیستند که ضعفهای متعدد دارند. سایر شبه‌غزلهای او هم همگی از اینگونه ضعفها و ایرادها فراوان دارند. به عنوان مثال به قطعه‌ی زیر اشاره می‌کنم:

 

در روشنی آمدن روزگار وصل

من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام

در لحظه های زندگیم زین طلسم عشق

من خاطره آن مه خود زنده کرده ام

شبها که بی نصیب گل و غافلم ز خود

در آرزوی آمدنش گریه کرده ام

مست از می وجود گل و عاشق از امید

جان را فدای حس چنان غمزه کرده ام

پایان شام هجر شد آخر نصیب من

خود را نثار لطف همان لحظه کرده ام

 

وزن مصراعهای دوم و چهارم معیوب است. هیچ کدام از بیتها معنا و مفهومی ندارند. به عنوان مثال: در روشنی آمدن روزگار وصل/ من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام. یعنی چی؟ چه ارتباط معقول یا محسوسی بین این کلماتی که این طور کنار هم ردیف شده‌اند هست؟... یا: در لحظه‌های زندگیم زین طلسم عشق/ من خاطره آن مه خود زنده کرده ام.... انگار این کلمات از زبان کسی درآمده که از زبان فارسی فقط تعدادی کلمه می‌داند و از ارتباطات مفهومی بین کلمات اطلاعی ندارد... یا: مست از می وجود گل و عاشق امید/ خود را فدای حس چنان غمزه کرده‌ام... هر کدام از این بیتها ساز خودش را می‌زند، آن هم ناشیانه و ناهمساز، و از هیچ کدام از آنها نمی‌شود معنایی استنباط کرد. انگار کسی همینطور برای پر کردن وزن تعدادی کلمه و ترکیب اضافی را از یکی از دیوانهای غزلسرایان کهن برداشته و آنها را بدون توجه به معنا و مفهوم و ارتباط، طوری کنار هم ردیف کرده که وزن پر شود، و چون با وزن عروض کلاسیک هم آشنایی جدی نداشته، گاهی هم رشته‌ی کار از دستش در رفته و ناشیگری کرده و نتوانسته وزن را درست پر کند. اضافه‌هایی مثل "طلسم عشق" و "می وجود" اضافه‌های کهنه‌ای هستند که بارها در شعر شاعران کلاسیک ما به کار رفته‌اند، با این تفاوت که در شعر آنها دارای معنا و حس و حالی تغزلی بوده و با حال و هوای عرفانی شعرهایشان هماهنگی و همخوانی داشته ولی در قطعه‌ی این خانم مثل وصله‌ای ناهمرنگ و نامتجانس، نه معنا و مفهومی دارند و نه در جای مناسبی نشسته‌اند. و باز در این قطعه هم اگر کسی نداند که نویسنده‌ی زن است، فکر می‌کند که آن را مرد دلداده‌ای برای زنی دلبر سروده و در آن گریه کنان از غمزه‌ی یار ماهروی خود و آرزوی وصل او نالیده... و  از این نمونه‌ها در نوشته‌های این خانم فراوان است. در زیر، باز برای ارائه‌ی نمونه‌ی بیشتر، چند بیت از این‌گونه ابیات از شبه‌غزلهای ترانه جوانبخت می‌خوانید:

 

خنده در آیینه‌ی فردای خود دیدم که باز

سینه را اندر مرام ملک فطرت دیده‌ام

قدح شکر به لب چون ببرد رند طریق

گویی آن سکر غریب اید از این محفل شاد

چون سیه روی به خاک ره او کرد سجود

گفت مرشد که چنین باد همی حرمت یاد

راکب مرکم عشقم غم دورانم نیست

عاشق آن نگه لعبت مخمور شدم

 

ظاهراً ترانه جوانبخت هنوز در دوران‌سپری شده‌ی رندی و مرشدبازی و مریدومرادجویی زندگی می‌کند، چون در قطعات مختلفی سخن از مراد و مرشد و محفل رندان به میان آورده است، از جمله:

 

تو که با پاکدلان همدل و همسان بودی

کاش در محفل ما یار مریدان بودی

تو که خود مدعی بخشش و احسان بودی

کاش در باغ جنون در غم رندان بودی

غایت ما را بگفت آن مرشد فرزانه چون

جان خود قربانی دنیای غفلت دیده‌ام

 

 

دسته‌ی دیگر شعرهایی است که حالت بحر طویل دارند و از سطرهای کوتاهی تشکیل شده‌اند که باید پشت سر هم خوانده شوند تا چندتا چندتا بتوانند معنای واحدی ایجاد کنند و معلوم نیست که چرا مصراعهایی که باید وزن کامل داشته باشند این‌طور شکسته شده و بریده بریده زیر هم نوشته شده‌اند. نمونه‌ای از آنها قطعه‌ی "جنگ ما" است:

 

جنگ ما

همنفسی

سبز شدن

در چمن خاطره‌ها

روییدن

پر زدن

تا قفس فاصله را

بشکستن

پیوستن

جنگ ما

عشق

خطر کردن و

یکجا

به اسارت رفتن

آن نبردی

که به یغما

دل ما

را برده

اثرش

سوخته گنجی‌ست

که سرباز گروگان شده

است

به بهایی

که همان خواستن است

جبهه‌ی دلشدگی

چشمه‌ی جوشان

تن آتشکده

است

کشتن و

کشته شدن

مردن و

یکبار دگر

از نفس عاشق خود

زنده شدن

 

مهمترین ایراد و ضعف این نوع قطعه‌هایهای ترانه‌ی جوانبخت عدم استقلال سطرهاست و چه از نظر معنا و چه از نظر وزن باید چند سطر را پشت سر هم بخوانیم تا معنای مورد نظر و وزن به کار رفته کامل شود و این برای شعر امروزه ضعف بزرگی است. همین ضعف در برخی از شعرهای کلاسیک بود که نیما یوشیج را بر آن داشت که شعر را از تسلط وزن خارج و بر آن مسلط کند و با آزاد قرار دادن طول مصراعها به شاعر این امکان را بدهد که سطرش از نظر وزن و موسیقی و معنا استقلال داشته باشد و دنباله‌ی سطر قبل یا قسمتی از سطر بعد نباشد. ولی در این نوع شعرهای ترانه جوانبخت درست بر عکس است و هیچ‌یک از سطرها هیچ گونه استقلالی نه از نظر معنایی و نه از نظر موسیقی ندارند و از نظر وزن هم با سطرهای دیگر همخوان و هماهنگ نیستند. در حقیقت برای اینکه این شعر از نظر معنا و موسیقی حالت طبیعی خود را پیدا کند باید به این صورت سطربندی شود:

جنگ ما همنفسی، سبز شدن در چمن خاطره‌ها، روییدن

پر زدن تا قفس فاصله را بشکستن، پیوستن

جنگ ما عشق، خطر کردن و یکجا به اسارت رفتن

آن نبردی که به یغما دل ما را برده

اثرش سوخته گنجی‌ست که سرباز گروگان شده است

به بهایی که همان خواستن است

جبهه‌ی دلشدگی چشمه‌ی جوشان، تن آتشکده است

کشتن و کشته شدن، مردن و  یکبار دگر از نفس عاشق خود زنده شدن

 

و می‌بینیم که وقتی شعر درست سطربندی شود بیشتر سطرهای آن حالت بحر طویل به خود می‌گیرند. همچنین از نظر معنایی هم بعضی از سطرها تا حد بی‌معنایی نارسا هستند و حس یا اندیشه یا عاطفه‌ی خاصی را القا نمی‌کنند، مانند:

آن نبردی که به یغما دل ما را برده

اثرش سوخته گنجی‌ست که سرباز گروگان شده است

به بهایی که همان خواستن است

 

دسته‌ی بعد قطعات شبه نیمایی ترانه جوانبخت است که علاوه بر تمام عیبهای پیشین از نظر رعایت وزن واحد در تمام شعر و سطربندی درست ایرادهای متعدد دارند و دارای خروج از وزنها و سکته‌های وزن‌شکن فراوانند. نمونه‌ای از این شعرها، شعر "تقدیر" است:

 

انگار که تقدیر گفته بود

انگار که یک جا نوشته بود

آن شب که تو با من یکی شدی

آن شب که شعر من به تو از سهم زندگی

خود آمده در خلوت ما قصه‌ها نوشت

آن شب که تو از راز دلم با خبر شدی

از آرزوی آمدن فصل دیگری

وقتی که فقط گوش افق

از تب پرواز بشنود

وقتی که عشق زمزمه‌ی واژه‌ها شود

وقتی نگاه رهگذران با غم هم آشنا شود

وقتی زلال آینه‌ها سهم هم شود

انگار که تقدیر گفته بود

انگار که یک جا نوشته بود

من باید از این محنت فردا به تو می‌گفتم

 

در این قطعه فقط چهار سطر (سطرهای چهارم و هفتم و دهم و دوازدهم) وزن درست و طبیعی دارند و باقی سطرها یا بدون وزن معیار عروضی‌اند یا در وزنی دیگر به غیر از وزن اصلی‌اند یا در وزن اصلی هستند ولی سکته‌های وزن‌شکنی دارند که باعث خراب شدن وزن سالم است. سایر مشکلات قطعه‌های دیگر هم در این نوع قطعات دیده می‌شود، از جمله بی‌معنایی سطرها، بی‌ارتباطی معنایی سطرها با هم، نداشتن فرم، فاقد عناصر خیال بودن، نداشتن اندیشه و حس و عاطفه‌ی واحد، به طوری که هر بخش قطعه حرف خودش را می‌زند، بدون اینکه حرفش با حرف قسمتهای دیگر همخوانی و هماهنگی داشته باشد، حرفش هم یا حرفی نه چندان معنی‌دار است یا اگر معنایی دارد دارای معنایی بی حس و حال و ابتدایی و پیش‌پاافتاده است.

 

در یک جمع‌بندی مختصر و به عنوان نتیجه‌گیری باید بگویم که قطعه ‌هایی که ترانه جوانبخت به نام شعر منتشر کرده با شعر فاصله‌ی بسیار زیادی هستند و گرفتار ضعفهای فراوان از جمله بی‌معنایی، بی‌ارتباطی معنایی بین اجزا، فقدان حس و حال شاعرانه بودن، نداشتن فرم، زبان قدیمی، تعبیرها و اضافه‌ها و ترکیبهای کهنه، مشکلات فراوان وزنی و موسیقایی در قطعه‌های موزون، خالی بودن از عنصر خیال و ایماژهای شعری و تصویرهای شخصی، و ضعفهای فراوان و گوناگون دیگرند. در واقع سبکی که ترانه جوانبخت مدعی است که شعرش- بدون زاییدن و ساییدن- "امضاییده"، به همه چیز شباهت دارد جز سبک!

 

نه زایید

نه سایید

شعر من سبکی را امضایید!...

  

 

                                      

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.