|
|
|
پرنده گفت به من
مهدی عاطفراد
پرنده گفت به من در شروع یک پرواز: "اگر که قصد سفر سوی روشنی داری وگر که میروی ای رهسپار راه امید به بیکرانهی همواره دور بیداری سرود عشق بخوان دلنواز و گرمآواز."
پرنده گفت به من: "بهار را بنگر ببین که مثل پرستو بلنداوج و سبک چگونه بالزنان پر گشوده بر گلشن پر از بنفشه و گل پر از شقایق و سنبل تو هم بهاران باش برای باغ خرد غنچه ارمغان آور به روی بوتهی اندیشه چون جوانه بروی شکوفهباران باش."
پرنده گفت به من: "روح همنوایی باش سرود صبح بخوان در شب جداییها نگاه گرم و دلانگیز آشنایی باش
طلوع فردا باش همیشه والا باش برای شبزدگان شعر روشنایی باش."
پرنده گفت به من: "قلب خویش پرچم کن در اهتزاز و برافراشته، بلنداندیش پر از طلوع و تبسم پر از نسیم و نوازش و غرق آرامش کویر مرده پر از باغهای خرم کن."
پرنده گفت به من: "به نور بیندیش به آسمان دلانگیز پرغرور بیندیش به اوجهای بلند همیشه دور بیندیش."
چو میگشود پر و بال وقت اوج گرفتن به سوی دورترین بیکرانهی روشن پرنده گفت به من.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |