|
|
|
در ساعت دوازده شب
مهدی عاطفراد
در ساعت دوازده شب وقتی که من پیاده شدم از قطار تندروی رویدادهای بدانجام در ایستگاه سانحههای سیاه نحس در راه بود توفان و بعد...
از دوردست، غرش تندر اعصابهای خستهی درهم شکسته را از رعشههای تند تشنج آکنده بود و آذرخش کورکننده با تابشی تپنده خون را درون شاهرگ شهر شبزده جوشنده کرده بود.
در کوچههای تشنهی باران قلب بزرگ شهر دیوانهوار در عطش تند انتظار سرشار از انفجار میزد و نبض خانهها از شدت تپش متلاطم بود.
ناگاه چیزی جهنده، نرم، سبکبار چیزی حبابوار از ژرفنای خاطرهام فواره زد و رفت تا بلندی احساس سر را بلند کردم آنجا در ارتفاع عاطفه از چارچوب پنجرهی باز حادثه دوشیزهای اثیری روشنتر از تخیل آیینه با هالهی نسیم و نوازش با گونههای روشن مهتابی با گیسوان خیس مهآلود نجواکنان با سایهاش که بود چون آونگ از شاخسار فاجعه حلقآویز میگفت غرق حسرت و افسوس: "دیگر چیزی نمانده است به توفان واپسین چیزی نمانده است به افتادن در ورطهی سیاهترین کابوس و بعد از این این سرزمین دیگر رنگ خوشی به خویش نخواهد دید خالی ز روشنایی لبخند میشود لبهای ما برای همیشه لبریز از آه خواهد شد جانهای سوگوار لبریز از اشک خواهد شد چشمان سوگبار خالی ز مهربانی مهتاب میشود شبهای ما برای همیشه." .... آنگاه من در متن پیشبینی پیغمبرانهاش دهشتزده جنازهی خود را دیدم میان خون در بین بیشمار جنازه افتاده در کنار خیابان و از بلندگوها در چارسوی شهر شنیدم بانگی کریه و نفرتانگیز با زنگ چندشآور منحوسی اعلام میکرد: "همشهریان بشارت توفان دوباره میرسد از راه..."
آنگاه بر روی ریل توطئه با سرعت تمام به هم خوردند و واژگون شدند آن دو قطار زندگی و مرگ...
و بعد توفان شروع شد در ایستگاه سانحههای سیاه نحس وقتی که من سوار شدم بر قطار تندروی رویدادهای بدانجام در ساعت دوازده شب. اول بهمن ۸۸
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |