حکایت من و استاد سلمانیِ بدیهه سرا-  بخش۱

مهدی عاطف‌راد

 

چند روز پیش رفته بودم سلمانی برای خلوت کردن سر کم و بیش کچلم. سر استاد سلمانی شلوغ بود و سه چهار نفر پیش از من توی نوبت نشسته بودند. بنابراین می بایست مدتی می نشستم تا نوبتم می شد. نگاهی گذرا انداختم به مجله هایی که روی میز جلوم ولو بودند. چشمم افتاد به شماره مخصوص مجله ای که رویش نوشته بود: ویژه شعر امروز ایران. چون عاشق دلخسته و سینه چاک شعر ام، با شوق و ذوق زیاد مجله را از روی میز برداشتم و لبریز از کنجکاوی شروع کردم به ورق زدن و خواندن مجله تا متوجه گذشت زمان نشوم و حوصله ام از بیکاری و شنیدن صدای چق و چق قیچی استاد سلمانی سر نرود. با خواندن همان صفحات اول مجله کله ام مثل دیگ زودپز شروع کرد به سوت کشیدن و محتویاتش شروع کردند به غلغل جوشیدن. چشمهایم بد جوری سیاهی رفتند. پاک گیج و ویج شده بودم. یعنی اینها چی بودند که داشتم می خواندم!؟ شک کردم. دوباره روی جلد مجله را تماشا کردم. نه. اشتباه نکرده بودم. روی جلد مجله با خط خوش درشت نوشته شده بود: ویژه شعر امروز ایران. دوباره شروع کردم به ورق زدن مجله و خواندن نوشته هایش. به جز چند تایی از نوشته ها که الحق شایسته نام شریف شعر بودند، مابقی چیزهایی بودند که هر چه فکر کردم چه اسم با مسمایی می شود رویشان گذاشت، فکرم به جایی نرسید. خیلی هم زور زدم و کیلو کیلو کالری مصرف کردم، به طوری که دچار عرقریزان ذهن شدم، ولی بی فایده بود. ناچار، جهت یافتن اسمی بامسما برای این نوشته ها، دفترچه یادداشتی را که همیشه توی جیب بغلم دارم همراه با خودکار بیک مشکی ام بیرون آوردم تا تکه هایی از چند تا از متنهایی را که خوانده بودم و از خواندنشان خیلی شدیدتر از متنهای دیگر سرم سوت کشیده و چیزی توی مخم وز وز کرده بود، تویش یادداشت کنم. می خواستم در فرصت مناسب بدهم به چند نفر از اهل فن تا بخوانند و راهنمایی ام کنند که این نوشته ها چه جور نوشته هایی هستند و چه اسمی باید بر آنها گذاشت. و اما اولین نوشته:

حرفی اگر بزنم/ می زنم     اما نمی زنم از مطلقاً از مطلق- یادم نرفته نخ ابریشمی که ناگهان شده بود مار مجسم- تصدیق نیمه ی پر لیوان همیشه کار من است- و فکر می کنم به نیمه ی خالی از تو که روی میز ترک برمی دارد- روز به نیمه رسیده    رسیده تر است از شبی که نام دیگر تو قرص کامل ماه نبود- از ماندن برای تو تا مردن برای یک چرخ فاصله ست- پخش اگر بشود روی زمین گم می شود از گردن بندی که تویی، مهره ی ماری که منم- و از گم شدن برای تو تا نمردن برای تو یک چرخ- چرخ- چرخ زدن فاصله ست.

این هم قسمتی از متن دوم:

فرمان گرگ و فرود گیوتین- سرهای بریده بر عرشه های آب- روییدن رطیل در خوشه های گندم- چلچله های سوخته بر کرانه های قیر- خبر می رسد- دریا آتش گرفته است- سیلاب ماسه های ریاض- هجوم هند- سقوط برج اسد- رستاخیز مردگان چچن- مراثی مسکو، مزارهای منهتن- خبر می رسد- موران بعل زبوب- تمامی کشمیر و کرانه های چین را بلعیده اند- رمبو، عدن، اروپا- کمون، ستاره، صلیب شکسته، شب- عبور اقیانوس تیغ و نمک- از خواب اورشلیم- و آوازهای عجیب جادوگر بزرگ- بر جنازه ی رسولان نی نوا- تماشا کنید- در کتاب سوزان این هزاره- کلمات از وحشت تکلم شیئی- به بی نامی نخستین بازمیگردند! - و دریا، و گرگ- و نفت، ناروا، گریوه، دروغ- و احتمال، تاریکی، ترور...!- و باد- آخرین خبرچین خسته ی بن لادن- که از خارزار خشاب و خشخاش می آید وُ- از تلاوت هزاره ی انتحار می گذرد- از بغداد خبر می رسد- باران مار و غبار موریانه می بارد هنوز- و گرگ- دو تا گرگ گرسنه- که از سه راهی دروازه دولت- به جانب ما می آیند- می آیند سمت خیابان شریعتی- می پیچیند- می روند رو به راه کوه بزرگ...

و بالاخره تمام متن سوم:

ترسی که بریده تر از نیمه های بشقاب است...- چیزی از پرتقال و گریه یادش نیست- جز راهروهای تنگ جورابی همیشه تا "بهارستان"- هر چه بود یادم نیست- هرچه هست یادم هست- هرچه دست، دیگر نمی نویسم و رد می شود- نوشته های پاک کرده های کارد از نفسم رد می شود- زانو رد می شود- بریده های صفحه های سالهای وبا رد می شود- زن انگشترش را توی طلا می اندازد- طلا را توی آب- آب را توی ترس می ریزد- ترس رد می شود- قزوین یک کوچه دارد- آن کوچه دری که از نوبت، نبات، "قافله باشی" رد می شود- یک گردنبند چرم هم دارم- که تا گلو می آید و رد می شود- یک زخم هم دارم- که لای قرآن می گذارم و رد می شود- یک اسم هم داشتم که یادم نیست- هفتاد دست و یک ضریح- و من که چارزانو، در راهروی باد نشستم- حالا- لالایی چمدان- و بستن ترسی که بریده تر از نیمه های بشقاب است- دوباره مثل همیشه، هر، هر وقت- پشت سرم زخم، زخم، تنهایی، گلوست- و رو به رو یک آسمان- که دیگر به درد سر زده رفتن نمی خورد- نه! چیزی از هرچه هست یادم نیست- آخرین حرفم- یک پرتقال خلوت بود.

از این جور نوشته های بی سر و ته در این ویژه نامه شعر امروز ایران کم نبود. من هم هی می خواندم و هی سرم از شدت بهت و حیرت گیج می رفت. چند تار موی ناقابلی هم که در جلو سر داشتم از فرط حیرت سیخ شده و فرق سرم از شدت بهت مورمورش می شد. چنان مات و مبهوت شده بودم که اصلا و ابدا متوجه گذشت زمان نشدم، انگار توی عالم دیگری بودم. یک جور عالم هپروت، خیلی خیلی دور از دو عالم ناسوت و لاهوت. تا اینکه بالاخره با صدای رسای استاد سلمانی که جان می داد برای دکلمه کردن شعر، به خود آمدم. صدایم می کرد تا پا شوم، بروم، زیر شانه و قیچی اش بنشینم، برای خلوت کردن سرم. حیران مجله ویژه شعر امروز ایران را گذاشتم سر جاش و از جا بلند شدم و رفتم زیر دستهای استاد سلمانی نشستم.

همانطور که استاد سلمانی سرم را با چق و چق قیچی اش خلوت می کرد، پرسید: از شعر خوشت می آید؟

گفتم: خیلی.

گفت: پس بگذار یک شعر فی البداهه برایت بگویم تا تمام آن چیزهایی که توی این یک ساعت خواندی و توی دفترچه یادداشتت نوشتی پیشش لنگ بیندازند، از خجالت دود شوند، بروند هوا.

گفتم: جدی؟

گفت: پس نه! شوخی!

گفتم: مگر شما هم شاعر تشریف داری؟

گفت: توی این مملکت گل و بلبل کسی هم هست که شاعر تشریف نداشته نباشد؟ تازه من خیلی شاعرتر از اغلب این جماعت دری وری باف ام که هر پرت و پلایی به دهن شان می آید به هم می بافند، هر شر و وری به قلم شان می آید، می نویسند روی کاغذ، اسمش را هم به جای معر می گذارند شعر.

گفتم: حالا که این طوری ست، پس بخوان استاد سلمانی، تا بلکه حالم جا بیاید.

گفت: مگر حالت سر جاش نیست؟

گفتم: نه. چنان خواندن مجله ات حالم را خراب کرده که دارم بالا می آرم.

گفت: یک کم دست نگه دار، بالا نیاور تا الساعه برایت چیزی بخوانم که حالت را از این رو به آن رو کند.

گفتم: پس زودتر بخوان.

و او با صدای رسای غرایی شروع کرد به خواندن:

پیانو ... می شُپَنَد.... یک شوپن به پشت یک پیانو... و ما نمی شنویم.... و ما نمی شنویم... و ما نمی شنویم... و ما نمی شنویم... و ما نمی شنویم... و ما و ما... و ما... و ما نمی... شنویم... و ما... شنویم... و ما نمی... شنویم... و ما... شنویم... و ما نمی... شنویم. نمی شنویم... و یک شوپن به پشت یک نمی شنویم... که می شُپَنَد... که می... و... و... و ما نمی شنویم م م م م... به پشت یک... نو می شپند... شوپن... نمی شپند... شو... و... پن... شوپن... نمی... نمی... نمی... نمی... نمی... ش... می شپند... و که... که می شنویم... نمی شنوی ی ی ی م.

همانطور که سوزنش گیر کرده بود و داشت هی می گفت "می شنویم... نمی شنویم... می شنویم... نمی شنویم" حدس زدم که قات زده و قاطی کرده و سیمهای مغزش حسابی قاطی پاطی شده اند، الان است که یا با نوک تیز قیچی اش بزند فرق سرم را بشکافد، یا گوشم را ببرد، بگذارد کف دستم. روی این حساب نشستن زیر تیغ و قیچی آن دیوانه را صلاح ندانستم، با همان پیش بند سلمانی که به گردنم بسته بود از جا پریدم، دو پا داشتم، دو تا هم قرض کردم، الفرار، د برو که رفتی. همانطور که دوان دوان از دکان سلمانی دور می شدم، صدای استاد سلمانی را می شنیدیم که نعره می کشید:

- کجا می روی؟ صبر کن. هنوز شعرم تمام نشده. وایسا تا واست بقیه شو بخونم:

اما من جرات نکردم بایستم و وحشت زده به دویدن ادامه دادم، در حالیکه صدایش توی گوشم زنگ می زد:

- .. پیانو می شپند... ما می شنویم که شوپن نمی شنود... شوپن نمی شنود که ما می شنویم... شوپن نمی شپند، بلکه ما می شپنیم، ولی شوپن نمی شنود که ما می شنویم که او می شپند... نمی شپند بلکه می شنود... نه... نمی شنود... بلکه می شنود... به هر حال یا می شپند یا می شنود که نمی شنود که نمی شپند... شپند... شپند... پَنَد... پَنَد... پَنَد... نَد... نَد... نَد... نَد... د... د... د... د... د...

 

                                      

 

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.