|
|
|
جناب ابلومزاده
مهدی عاطف راد
جناب ابلومزاده مرد حقیقتاً بزرگ و بی همتایی بود. یک مرد واقعی و به تمام معنا مرد . تاپ ِ تاپ. در اوج . در قله های سر به فلک کشیده و دسترس ناپذیر رفعت. در نهایت والایی و تعالی روح و روان و جسم و جان. یک شخص شخیص بی نظیر. یک آدم رفیع مرتبهی بیهمتا. یک ستیغ نشین قاف انسانیت و معرفت . یک نمی دانم چی چی ِ یگانه و یکتا. منحصر به فرد. عالی مقام. اعلا درجه. بله. اعلا درجه و رفیع مرتبه. چنین آدمی بود این جناب ابلومزادهی ما. یک آدم تمام عیار تمام و کمال. خالص خالص. ناب و سره . با عیار بیست و چهار، بلکه بیشتر، صد و بیست و چهار. یک چیزی میگویم یک چیزی میشنوید، و میدانم که میدانید که شنیدن کی بود مانند دیدن. خوش جنس. خوش بنیه. خوش کلام. خوش رفتار. خوش کردار. خوش گفتار. خوش اخلاق. خوش مرام. خوش برخورد. خوش مشرب. خوش تیپ. خوش هیکل. خوش دک و پز. استخواندار. اسطقسدار. مایهدار. جنمدار. خلاصه یک ِ یک. اند ِ جنتلمنی و آقامنشی. آقامرام و آقا منصب. آقازاده. آقاکردار. آقارفتار. آقاگفتار. فقط یک اشکال کوچولو موچولو داشت این جناب ابلومزادهی ما، و آن هم اینکه که یه ریزه - بفهمی نفهمی- تنبل و کاهل تشریف داشت، البته نه خیلیها، فقط یه ذرهی کوچولوی ناقابل. به اندازه چس مثقال. به قطر یه باریکه موی ابرو یا جای دیگه، شاید هم باریکتر، سبک تر از یه پر کاه، ریز تر از یه میکروب یا یه ویروس. بله به گمانم آقای ابلومزاده دچار ویروس خطرناک تنبلی شده بود. شعارش هم این بود: تنبل نرو به سایه ... سایه خودش میآیه. و برای همین هیچ وقت از جای مبارکش تکان نمیخورد، نه به باسن مبارکش تکانی میداد، نه هانش مبارکش را میجنباند، نه حتا حاضر بود به آقا دایی مبارکش یه ذره زحمت بدهد و آن را کمی از این طرف بکشد آن طرف، یعنی از آفتاب بکشد توی سایه، بس که خجالتی و محجوب بود، فکر میکرد اگر چنین زحمتی به آقا دایی مبارکش بدهد، خان دایی جانش ازش بدجوری دلخور میشود و قهر میکند، میگذاردش، میرود، آن وقت خر بیار باقالی بار کن. آخر او چطوری میتوانست بدون آقدایی جانش سر بکند و دوری از این فامیل دلبند را طاقت بیاورد؟ به خاطر همین زیر تیغ آفتاب حاضر بود شرشر عرق بریزد و از گرما هلاک بشود ولی خودش را از زیر تیغ آفتاب نکشد توی سایه. زیر آفتاب شرشر عرق میریخت و له له زنان چنین میخواند: تنبل نرو به سایه ... سایه خودش میآیه . تا اینکه یک روز آنقدر زیر تیغ آفتاب ماند و ماند و خواند و خواند تا این که واقعاً کباب شد، آن هم چه کبابی، سوخته شده و جزغاله. وقتی دوست و آشنا سر رسیدند و رساندندش به بیمارستان، دیدند که جناب ابلومزاده در واپسین ثانیههای عمر، با صدایی که انگار از آن دنیا میآید، همینطور دارد زیر لب زمزمه میکند: تنبل نرو به سایه ... سایه خودش میآیه .
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |