|
|
|
حکایت من و استاد سلمانیِ بدیهه سرا- ۲ ( چرا استاد سلمانی شاعر نیمایی نیست؟)
مهدی عاطفراد
وقتی چند روز بعد قطعهی " پیانو ... می شُپَنَد" را که آن روز استاد سلمانی برایم فیالبداهه خوانده بود، توی یکی از سایتهای ادبی دیدم و فهمیدم که ای دل غافل! سرایندهی آن نه استاد سلمانی بدیهه سرای من، بلکه شاعر اسم و رسم دار مشهوریست با ریش پروفسوری و سری طاستر از سر من، همان شاعر نابغهی پیشانی سفید بلندآوازهای که خطابههایش خطاب به پروانهها شاهکارهای بینظیر ادبیست؛ از این که استاد سلمانی سر کچل من از دنیا بی خبر را کلاه به این گشادی گذاشته، شاهکار فناناپذیر او را به عنوان سرودهی خودش جا زده، خیلی ناراحت شدم، برای خالی کردن دق و دلیم رفتم سراغش تا حالیش کنم که یک من ماست چقدر کره دارد. خوشبختانه کسی جز خودش توی مغازه نبود که نشسته بود روبهروی آینه، داشت چیزی زیر لب زمزمه میکرد. از دیدنم چنان ذوق زده شد که سلام غرای بلند بالایی کرد. سگرمههایم را کردم توی هم و با حالتی قهرآلود گفتم: استاد جان! چه سلامی چه علیکی؟ نگران پرسید: مگر چی شده؟ گفتم: از تو توقع نداشتنم که سر کچل ما کلاه به این گشادی بگذاری. با تعجب گفت: از چی حرف میزنی؟ کدام کلاه گشاد؟ گفتم: از شعر "پیانو... می شپند" که چند روز پیش برایم خواندی. انگار تازه دوزاریاش افتاده باشد، برقی از هیجان توی چشمهای باباقوریش درخشید، بعد گفت: شعر نازنازی "موسیقی" را میگویی؟ گفتم: آره. شعر نازنازی "موسیقی" را میگویم. برای چی ادای شاعرهای بداههسرا را در آوردی، چنان موقع خواندن ژست گرفتی که انگار فرشتهی الهام دارد آن چیزها را به تو الهام میکند؟ گفت: اولندش که ادب داشته باش، دری وری نگو. آن چیزها یعنی چی؟ این شاهکار شعر فارسی بود که من برایت خواندم. دومندش، ببین، حقیقت قضیه این است که من چنان واله و شیدای این شعر شدهام که تا میآیم شعری بگویم، بی اختیار خطوط آن خطور میکند به خاطرم، چنان مرا با قدرت سحر و افسونش جادو جنبل میکند که بی هیچ ارادهای، مثل هیپنوتیزم شدهها، کلمات نازنینش بر زبانم جاری و ساری میشود. قسم میخورم به تمام مقدسات عالم که دارم عین حقیقت را میگویم. با دلخوری گفتم: من که باور نمی کنم. آخر کجای این چیز جالب است که بتواند کسی را اینطور از خود بی خود بکند؟ گفت: اختیار دارید. سرتا پاش نبوغ ادبیست. هیچ کدام از شاعران بزرگ ما از هزار سال پیش تا امروز، از رودکی تا فردوسی و از خیام تا حافظ نتوانسته چنین شاهکار بیهمتایی خلق کنند. عصبانی گفتم: تو به این میگویی شعر؟ گفت: ببین عزیز دلم، این یک جور شعر سوپر سه لوکس ِ پساپسامدرن است، با شعریت استتار شده نامرئی، که هر کس و ناکسی متوجه شعریت مخفی اش نمیشود. حقیقتش را بخواهی، اینجور شعر گفتن برای بیان معنی و رساندن مقصود نیست. اینجور شعر گفتن گفتنیست برای نگفتن، برای رد گم کردن. برای چی؟ برای اینکه یکوقت مخاطب به مخفیگاه شاعر پی نبرد، سر درنیاورد که شاعر توی خفیهگاه شعرش دارد چه غلطی میکند. اینجور شعرها برای مخفی کردن مخفیهاست، یک جور بازی لاس زدن با مخفیهاست، یک جور ناز و نوازش کردن مخفیهاست. در حالیکه از شدت عصبانیت خونم به جوش آمده بود، گفتم: یعنی چی؟ این مزخرفات چیاند که داری سر هم میکنی؟ ناز و نوازش کردن مخفیها چه ربطی به شعر دارد؟ گفت: خیلی ربط دارد. اگر شش ماهه به دنیا نیامدی، صبر کن تا روشنت کنم. گفتم: روشنم کن ببینم چه جوری روشن میکنی؟ گفت: الان. ببین توی این جور شعرها شاعر افسار محدودیتها را پاره میکند، عنان گسیخته خودش را از هر قید و بندی که جلو طیران مرغ خیالش را میگیرد، از جمله نظم و وزن و قافیه و لفظ و صورت و معنی و خلاصه تمام این کوفت و زهرمارها خلاص میکند، با تکیه به ظاهر اصوات تلاش میکند شعر را از چنگال ارجاعات بیرونی نجات بدهد، آن را فقط و فقط متوجه اندرون خودش بکند، و اینجوری شعر خودش را توی شعریت خودش، و شعریت خودش را توی شاعریت خودش مخفی کند. مثلاً همین شعر "پیانو... میشپند" را در نظر بگیر، ببین چطوری شاعر نابغهاش با هفت هشت کلمهی ناقابل، آتشفشانی از نبوغ راه انداخته، بدون اینکه کسی بفهمد چی دارد میگوید، هی با این هفت هشت کلمه لاس زده و بازی بازی کرده، هی پس و پیششان کرده، هی ناز و نوازششان کرده، در حقیقت باهاشان عشقبازی، برای چی؟ برای اینکه رد گم کند. که چی بشود؟ که مخاطب را گمراه کند، تا او متوجه نشود که شاعر چی چی دارد می گوید، مقصودش از این هفت هشت کلمه که پشت سر هم ردیف کرده، هی پس و پیششان میکند چیست، برای اینکه لاپوشانی کند، تا خودش را پشت سر این قایم موشک بازی قایم کند، نگذارد مخاطب سر از کارش در بیاورد، بفهمد حرف حسابش چیست، چون اصلاً حرف حسابی در کار نیست، چون اصلاً معنایی توی ذهنش نیست که بخواهد بگوید، همهاش همین هفت هشت کلمه است و قایم موشکبازی با آنها، بدون هیچ معنا و مفهومی، بدون هیچ نیت و منظوری... یا مثل این شعر تازهای که این بندهی حقیر سراپا تقصیر، به تقلید از استاد عظیم الشأنم گفته ام و اینطوری شروع میشود:
شش شپش پش پش میشپشد پشت شش پشه پیش پیشکی شش پشه شپ شپ میپشپد پیش پیشکی پشت شش شپش شش پشه پیش پیشکی پشت شش شپش میپپشد پش پش
دیگر داشت حوصلهام سر میرفت. با عصبانیت داد زدم: این شر و ورها چی چی است که هی پشت سرهم ردیف میکنی؟ دست بردار، آقاجان. حیا کن. خجالت هم خوب چیزیست جناب استاد سلمانی! این هم شد شعر؟ اگر طرفدار شعر نویی، چرا شعر درست و حسابی نمیگویی؟ مثلاً شعر نیمایی... به محض بیرون آمدن این حرف از دهن من، برافروخته و عصبانی از جا پرید، با رنگ و رویی قرمزتر از شاتوت و رگهای گردن سیخ شده و چشمهای از حدقه بیرون زده، گفت: حرف دهنت را بفهم، کلپوئت خان. توهین نکن. مزخرف هم نگو. هاج و واج نگاهش کردم و گفتم: مگر چه حرف بدی زدم که اینطور جوش آوردی؟ گفت: شاعر نیمایی خودتی. ننه بابات اند. هفت جد و آبادت اند. من شاعر نیمایی نیستم. با دهان باز مانده از حیرت پرسیدم: چرا نیستی؟ گفت: شاعر نیمایی کهنهپرست است، مردهپرست است، مرتجع است. میخواهد ما پسامدرنهای آوانگارد پیشرو را برگرداند به عقب. بهت زده پرسیدم: خوب، برگرداند! مگر برگرداندن گمراه به راه درست بد است؟ با قیافهای حق به جانب گفت: د ِ نشد دیگر. راه درست کدام است؟ شعر نیمایی خودش ریشهی تمام گمراهیهاست. گفتم: به چه دلیل؟ گفت: به این دلیل که شعر نیمایی دیگر دمده شده، مفت گران است. حیرت زده پرسیدم: آخر برای چی؟ قهقههی فاتحانهای زد و گفت: برای اینکه غرابتش را از دست داده، دیگر نمیشود توش آشنازدایی کرد، جوری داد ِ سخن داد که مخاطب شوکه بشود، از شدت یکه خوردن جا به جا پس بیفتد. شعر نیمایی دیگر مثل ترقیدن ترقه غیر مترقبه نیست. با دلخوری گفتم: یعنی چی که غرابتش را از دست داده. این بهانهتراشیها را بریز دور. راست و پوست کنده بگو بدانم مشکلت با شعر نیمایی چیست؟ دور و ورش را با احتیاط نگاه کرد. وقتی دید هیچکس آن دور و ورها نیست، دهانش را آورد در گوشم و آهسته پچ پچ کرد: حقیقتش را بگویم که چرا من شاعر نیمایی نیستم؟ گفتم: بنال، ببینم. گفت: قول مردانه میدهی بین خودمان دو تا بماند، به کسی بروز ندهی؟ گفتم: قول مردانه میدهم. بعد مِن و مِن کنان گفت: راستش، چه جوری بگویم؟ خودت که میدانی، شعر نیمای گفتن یک کم سخت است. یعنی یک کم که چه عرض کنم، خیلی سخت است... آدم باید کلی زور بزند، کلی عرق بریزد، کلی پدرش دربیاید تا آیا بتواند دو تا خط شعر نیمایی بگوید یا نتواند... همین چند وقت پیش، یک روز از کلهی سحر تا آخر شب نشستم، کلی زور زدم، آخرش هم نتوانستم بیشتر از سه سطر شعر نیمایی بگویم، آنهم یک سطرش بحر رمل بود، یک سطرش بحر هزج، یک سطرش بحر رجز. از همان روز توبه کردم که دیگر شعر نیمایی نگویم، به جایش شعر بی وزن ِ معنا گریز ِ پسانیمایی بر اساس ارجاعات اندرونی و بازیهای کلامی بگویم. فرداش نشستم در عرض چهار پنج ساعت حدود ۱۰۰ تا شعر پسانیمایی عالی بدون معنی، بدون کوچکترین ارجاع بیرونی، روی کاغذ نوشتم. پشت سر هم، مثل رگبار مسلسل. کردمش دو تا مجموعه شعر. اسم اولیش را گذاشتم "خطاب به پشهها"، اسم دومیش را گذاشتم "خطاب به شپشها". گفتم: حالا فهمیدم... پس به این دلیل است که جنابعالی شاعر نیمایی نیستی! گفت: دقیقاً در همین موقع مرد درشت اندامی با ریش پروفسوری و کلاه کپی وارد مغازهی استاد سلمانی شد و آمد طرف ما، و همانطور که پیش میآمد بلند بلند شروع کرد به خواندن: پریش... میریشد....سریش.... به ریش درویش..... در تجریش... با قمیش... در گرگ و میش... و ما نمیاندیشیم به دیش با تمام بدیش.... که سریش در تجریش... پرررررررریش.... می ریشددددددد... با قمیش... درویش... نمی نمی... دیشیم دیشیم... دیش... ریش با قمیش در تجریش... فوری دوزاریم افتاد که یارو هم از همین پسانیماییها است، آمده تا شاهکار جدیدش را برای استاد سلمانی بخواند. از ترس اینکه مبادا شدت غرابت شعرش به قول چنان شوکهام کند که در جا پس بیفتم، دو پا داشتم، دوپا هم قرض کردم، بدون خداحافظی دویدم بیرون... د برو که رفتی. الفرار....
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |