|
|
|
شنبه ای که هرگز نیامد
مهدی عاطف راد
تعریف از خود نباشد، من برنامهریز بسیار خیلی خیلی خوبی هستم - البته با اجازه تان- و اگر حمل بر خودستایی و خالیبندی بندهی حقیر سراپا تقصیر نمی نید، برنامهنویس بسیار خیلی خیلی خبره و مسلطی هم هستم و تمام زبانهای زنده و مردهی برنامه نویسی دنیا را فوت آبم، و عین آب خوردن میتوانم برای همه کارهای زندگی ام برنامهریزی کنم و الان که در خدمت شما هستم بالغ بر صد ها دفترچه دویست برگ از انواع برنامههای آمادهی اجرا دارم..... ولی فقط ( از شما چه پنهان، غریبه که نیستید) یک مشکل کوچک بر سر راه اجرای این همه برنامه فرد اعلا قرار گرفته و مانع اجرایشان شده است. حتماً کنجکاوید بدانید جریان از چه قرار است( گوشهای تان را بیاورید جلو تا یواشکی در گوشتان بگویم، چون شما که غریبه نیستند، خودی هستید، فقط حواستان باشد که به غیر خودیها نگویید که آبرویم در خطر است!) جریان این است که من برای همهی این برنامههای خیلی خیلی عالی، منتظر رسیدن یک شنبهی فرد اعلای دبش هستم( یکشنبه نه ها، 1 شنبه) متوجه میشوید؟ ( ساندی، نو، وان ستردی!) تا آستین همت بالا بزنم و برنامههای شیرینتر از نقل و نباتم را اجرا کنم، ولی مشکل من این است که نمی دانم چرا توی این پنجاه سال آزگار،این شنبهی آرمانی ایده آل ، که روز افتتاح همهی برنامههای مهم زندگی من است، هیچ وقت فرا نرسیده که نرسیده، و چشم ما به در سفید شد ولی این شنبه کذایی نیامد که نیامد! تو را خدا، هیچ کدام از شما از این شنبهی لامروت که انگار یک قطره آب شده، فرو رفته به قعر زمین، خبری، اثری، ردپایی، اثر انگشتی، نشانییی، آدرسی، چیزی ندارید؟ هر کی گفت این شنبهی کذایی کدام جهنم درهای رفته، یا توی کدام گوری گم شده، و کی تشریف نحسش (ببخشید، شریفش) را میخواهد بیاورد، اجرش با خدا، مشتلقش با این بندهی حقیر سراپا تقصیر و ناقابل خدا (خدا صدهزار در دنیا و صد هزار کرور در آخرت بهش اجر و مزد بدهد، من هم کلی دعا به جونش میکنم که همهی آرزوهاش فوری فوری برآورده شود.) من میگویم اصلاً چطور است یک روز دیگر را برای شروع برنامههای ریخته شدهای که مو لا درزشان نمیرود و کاملاً اصولی - علمی - منطقی - بنیادی و حساب کتاب شده هستند انتخاب کنیم و یقهی خودمان را از دست این شنبهی نکبتی لعنتی ذلیل شده خلاص کنیم. چون ظاهراً اشکال از ما نیست که این شنبه کذایی از راه نمیرسد، بلکه اشکال از خود این شنبهی ورپریده سقط شده است و همانطور که می دانیم و واضح و مبرهن است، اصلاً و ابداً شنبه روز خوبی برای شروع برنامهها نیستد. چرا؟ صبر کنید الان برایتان چرایش را میگویم. اولندش که شنبه روز اول هفته است، در نتیجه روی خیلی بدیست، به همین دلیل مرحوم فرهاد توی یکی از ترانه های شاهکار بسیار خیلی خیلی باحالش می گوید که: شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی ........ واقعاً هم که شنبه روز بیحوصلگیست (این دومندش)، روز کسالت و خمیازه کشیدن و دهن دره کردن و الکی به تن و بدن خود کش و قوس دادن ( این سومندش تا هفتمندش)، روز بطالت و علافی، روز خمودگی و بیحالی و رخوت و سستی، روز خوابوکی و خماری، روز توی هپروت سیر کردن و الکی خوش بودن، خلاصه که روز بسیار خیلی خیلی بدی است برای شروع کردن برنامه های جدی و سنگین. من میگویم چطور است جمعه را برای شروع برنامههای خودمان انتخاب کنبم؟ جمعه از خیلی نظرها برای اجرای برنامهها مناسب تر است... اولندش که جمعهها جناب شیطان با تمام شیطانکهاش تا لنگ ظهر توی خواب ناز و نوشین تشریف دارد و خرغلت میزند، کاری به کار آدمها ندارد، نمی تواند توی کار ما اشرف مخلوقات موش بدواند و خراب کاری کند و با وسوسههاش کارمان را خراب و ارادهی آهنینمان را برای شروع برنامههای جدی سست بکند. دومندش یک ضرب المثل معروف میگوید که "حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی می رفت جمعه می رفت". این مثل نشان میدهد که برای کارهایی که هیچ وقت انجام نشدهاند و اصولا انجام ناپذیر و غیر ممکن اند، مناسبترین روز جمعه است، چون جمعهها حتا حسنی هم که هیچ وقت به مدرسه نرفته و نمیرود یک شوق و ذوق مبسوطی پیدا میکند و کک میافتد توی تنبانش که برود مدرسه، پس با این حساب وقتی حسنی میتواند روز جمعه برود مدرسه، چرا ما نتوانیم آستین همت بالا بزنیم و کمربند همت ببندیم و اسب همت را زین کنیم و هی کنیم و چهار نعل بتازانیم و برنامههای سالها به تاخیر افتاده و انجام نشده را انجام بدهیم!؟ بعلاوه، جمعهها حتا اموات هم آزادند و میتوانند به آدم کمک کنند که برنامههای عقب مانده را به همت آنها سر و سامانی بدهد و جلو بندازد. همچنین، به قول یارو گفتنی: درس معلم از بود زمزمهی محبتی چمعه به مکتب آورد طفل گریز چای را و من باب مقایسه باید عرض کنم که نه برنامههای عقب ماندهی ما از طفل گریزپای از زیر مدرسه در برو، چموشتر و بازیگوشتر است و نه عشق ما به انجام آنها از زمزمهی محبت معلم کمتر، پس وقتی معلم میتواند با زمزمهی محبت طفل گریزپای را، روز جمعه به مکتب بکشاند، چرا ما نتوانیم!؟ و اصلا کی میگوید ما نمیتوانیم؟ یعنی ما بخارمان از بخار یک معلم کمتر است؟ یا برنامههای ما از طفل گریزپا ولدچموشتر است؟ اصلاً جمعهها یک جور محبت قلبی عمیق در آدم زنده میشود برای شروع برنامههای هیچ وقت شروع نشده، برای همین است که من میگویم روز جمعه برای شروع کارهای شروع نشده نه تنها از شنبه بهتر است که از تموم روزهای دیگر هفته هم بهترتر است.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |