|
|
|
دستم را بگير
مهدی عاطف راد
از درون رنج و شادی خويش به سوی تو دست میگشايم و با تمام وسعت قلب پرتمنای خويش ترا ميخواهم ای دوست كه رنج و شادی توامان مهراند و دوستی از رنج، و شادی از دوستی مايه میگيرد. دستم را بگير و مرا بپذير با همهی رنج و شادیام.
چه خوش آن دم كه جانم را در زلال اشكهای عطوفت میشويم، و قلبم لبخندش را در تماس نگاه صاف تو باز میيابد، اما دريغا كه تو از لبخند اشك آلودهام میگريزی و مرا به بلندای رفعت تو والامقام راهی نيست. والاترين بوسههای سوزانم ناتوان از پرواز حتا تا آستانهی رويای تو، و با اين همه گريزی نيست مرا از تمنای تو. دستم را بگير و مرا بپذير با همهی اشك و تبسمم.
در دلم دروازههای توبهتوی بستهایست كه كليدش به دست تست. دروازههای قلبم را يكايك بگشا و رازهای روحم را بر من افشا كن. ساز من در تو ترانهی گمشدهی روح خويش را میيابد، و ترانهام شادمانه نغمهی خواهش تو سر میدهد. دستم را بگير و مرا بپذير با همهی سرود و سكوتم.
من در تو ژرفا و تعالی روح دامنگستر خويش میجويم، تو در من چه میجويی؟ من در تو افشای رازهای درون خويش میخواهم و آگاهی بر اسرار روانم، تو در من چه میخواهی؟ من در تو شادی و آرامش جان سرگشته و اندوهناكم را میيابم، تو در من چه میيابی؟ دستم را بگير و مرا بپذير با همهی بيم و اميدم.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |