عطش های یک مبتلا به استسقا

 

 

تشنه ام ... تشنه ام ... همیشه تشنه ام ... بسیار تشنه ام ... از عطش دارم له له می زنم. از عطش دارم دیوانه می شوم. از عطش دارم می میرم. تشنه ام بسیار تشنه. تشنه ی بیمار گون. مبتلا به بیماری درمان ناپذیر استسقا. آب می خواهم. آب... باران می خواهم ... سرچشمه های جوشان می خواهم ... یا برکه هایی با آبی تمیز و پاکیزه ... رودی خروشان با آبی مواج... دریا ... دریا... دریای بیکران ... دریاچه ای با آب شیرین ... یا تالابی با آبی گوارا ... جویبار ها و رودبارها ... آبگیر ها و خلیج ها... اقیانوس ها ی عظیم یا قلزم های بی پایان ... آب می خواهم آب ... تشنه ام بسیار تشنه. از عطش در حال احتضارم... در حال جان کندنم ... جان کندنی سخت و بیرحمانه ... دردناک و شکنجه بار .... تشنگی دیوانه کننده ای تمام وجودم را در هم پیچیده و دارد خرد و نابودم می کند. عطشی ست سخت و هول انگیز. انگار تمام آب وجودم تبخیر شده و وجودم یکسره از هر چه آب و نم است تهی و بی بهره گردیده. دریغ از حتی ذره ای آب در تمام وجودم... دریغ از حتی قطره ای خون در میان رگ هایم... دریغ از حتی نمی اندک در میان رگ و ریشه ام... خشکسال شده ام... قحطسال... کویری خشک و بایر یا درختی خشک و تکیده و بی حاصل .... یا شاید هم درختی خشک و له له زنان در میان بیابانی از عطش سوخته یا کویری از تشنگی پرپر زده... تشنه ام ... تشنه... تشنه ای در حال دست و پا زدن در چنگال مرگ ... چقدر تشنگی سخت و دردناک است!  تحمل ناپذیر و رنجبار... تمام وجودت از  فرط خشکی و عطش می خواهد پاره پاره شود و از هم وا رود ... تمام وجودت می خواهد از فرط عطش منفجر شود ... تمام وجودت می خواهد از فرط عطش از هم بگسلد و به صدها هزاران ذره ی خشکیده و تکیده ی سوخته تبدیل شود... داری از فرط عطش می سوزی و شعله می کشی ... و در حال خاکستر شدنی ... خودت خاکستر وجودت را به چشم خودت می بینی که از لهیب ملتهب وجودت جدا می شود و به باد می رود... خاکستر وجودت را به چشم خودت می بینی... می بینی که گر گرفته ای و داری شعله می کشی ... می بینی که دارد الو از تمام وجوت به هوا بلند می شود و تو داری تا اعماق وجودت می سوزی و جز جز می کنی. می سوزی بدون آن که بخاری از تو بلند شود ... ته گرفته ای ... به خاکستری سیاه نشسته ای ... جزغاله شده ای... و در پایان جز تفاله ای سوخته و سیاه و در هم مچاله شده از تو به جا نمی ماند ... نه، حتی آن هم نمی ماند... هیچ از تو نمی ماند ... هیچ هیچ ... جز دودی سیاه و غلیظ ... دودی سیاه و غلیظ و خفه کننده ... بد بو و تیره ... این است تنها چیزی که از تو به جا می ماند... بله... این درست همان چیزی ست که از تو به یادگار می ماند... و من دارم دود می شوم... با چشم های خودم می بینم که از خاکسترم دارد دودی سیاه و غلیظ بلند  می شود و به هوا می رود... این را دارم با چشم های خودم می بینم... دودی سیاه و بدبو ... دودی کدر و گندیده ... دودی متعفن و پلید ... انگار لجنی را سوزانده باشند و آنقدر سوزانده باشندش که دود شده باشد... دودی خفه کننده و راکد ... دودی که از جای خودش تکان نمی خورد و بالای سر خاکستر وجودم راکد ایستاده است... ایستاده با وقاحت تمام و هوا را آلوده کرده است... تشنه ام... بد جوری تشنه ام... آب ... آب... ذره ای آب خنک و گوارا ... نه، حتی خنک و گوارا هم نبود مانعی ندارد... می خواهمش ... با تمام وجودم می خواهمش ... حتی جرعه ای آب گندیده ی آلوده و آمیخته به لای و لجن ... جرعه ای آب متعفن .... برای منی که دارم از عطش می میرم همین هم کفایت می کند... چرا باید به آب خنک و گوارا فکر کنم؟... آن هم در این شرایطی که دارم برای یک قطره آب له له  می زنم... آب ... آب ... آب ... به من آب برسانید ... کمک ... کمک...کمک... مردم از تشنگی ... مردم از عطش ... مردم از بی آبی ... به دادم برسید... آی...آه...اه... ا...ه...