ورق پاره ای بی شماره

کنده شده از

دفتر خاطرات یک دیوانه

 

 

دست خودم نبود... چه کار می توانستم بکنم جز گشتن و گشتن و باز هم گشتن، جز همیشه گشتن؟ جز همیشه جستجو کردن و گشتن؟

می رفتم و با خودم فکر می کردم. به چی؟ نمی دانستم. کجا می رفتم؟ نمی دانستم. برای چی می رفتم؟ نمی دانستم. سراسر نادانی...

نمی دانستم. نمی دانستم... نمی دانستم... هیچ چیز نمی دانستم. خالی بودم از تمام دانایی ها... هیچ چیز و هیچ چیز نمی دانستم...

نمی دانستم... فقط این را می دانستم که داشتم می رفتم. بی هدف؟ نه... چون دنبال گم شده ام می رفتم. سردرگم؟ بله. چون نمی دانستم گم شده ام کجاست. هیچ چیز نمی دانستم. نه می دانستم آن گمشده چیست و نه می دانستم کجاست، نه می دانستم چه ارزشی برایم دارد و چرا من باید دنبالش بگردم. فقط این را می دانستم که باید آنقدر دنبالش بگردم تا یا گمشده ام را پیدا کنم، یا بمیرم. به هیچ وجه حق نداشتم دست خالی برگردم. به هیچ وجه. حالا کی این ممنوعیت را برایم مقدر یا معین کرده بود، نمی دانستم. فقط این را می دانستم که محکومم به گشتن و جستجو کردن و یافتن. و این را هم می دانستم که این مقدری محتوم و از پیش تعیین شده بود، اما این که از طرف چه کسی چنین تقدیری از پیش رقم زده شده بود، معلومم نبود... گمشده ... گمشده ... گمشده... می رفتم و بی اختیار این کلمه را تکرار می کردم.

تمام زندگی ام دنبال این گمشده گشته بودم و تمام زندگی ام در راه این گشتن و گشتن و بیهوده گشتن، بیهوده سپری شده بود. گمشده ای که نمی دانستم چیست، کجاست، چرا گم شده، کی گم شده، و چرا اینقدر پیدا کردنش ضروری ست. گمشده ای که نمی دانستم از کی بایست نشانی اش را بگیرم، چون اصلاً هیچ نشانه ای نداشت، یا اگر هم داشت من از آن چیزی نمی دانستم. گمشده ای بی نام و نشان، گمنام و بی هویت. بی ردپا و بی علامت. گمشده ای که نه نامی داشت و نه نشانه ای، و من تمام عمر به دنبال آن گشته بودم. یعنی نگشته بودم بلکه دور خودم چرخیده بودم. سردرگم و سرگردان ، این در و آن در زده بودم، بدون این که بدانم دنبال چی دارم می گردم، و بدون این که بدانم کجا بایست دنبالش بگردم. بی خود پرسه زده بودم و وقت تلف کرده بودم. عمرم را در این جستجوی عبث بی حاصل هدر داده بودم. و هنوز که هنوز بود داشتم دنبال این گمشده لعنتی دست نیافتنی می گشتم. بی وقفه. بی مکث. بدون ذره ای خستگی یا نا امیدی. بدون ذره ای دلسردی یا سرخوردگی. بدون ذره ای ملال یا دلتنگی. بدون هیچ گونه افسردگی یا دلزدگی. با همان شور و اشتیاق روز اول. با همان کنجکاوی و شیدایی روز نخستین. سراپا مشتاقی و خواهش. سراپا شور و تمنا. پر از شوق تسکین ناپذیر پیدا کردن آن گمشده ... آن گمشده ی لعنتی که هیچ وقت پیدایش نمی شد و نشد و نخواهد شد.اصلاً تمام زندگی من انگار گشتن دنبال همین گمشده بوده، انگار من برای همین به دنیا آمده بودم که بی نتیجه هی بگردم، هی بگردم، هی بگردم و همیشه هم دست خالی از تمام این جستجوها برگردم. یعنی شاید سرنوشتم این بوده، پیشانی نوشتم یا مقدرم، چه می دانم! تقدیر از پیش تعیین شده ام. نمی دانم. شاید خودم را گم کرده بودم. خودیت خودم را. منیتم را. شخصیت و هویتم را. هیچ نمی دانستم. تنها چیزی که می دانستم این بود که گمشده ای دارم. گم کرده ای. گمشده ای که جایی، گوشه ای، در زاویه ی نادیدنی نا مشهودی چشم به راه من است و دارد انتظارم را می کشد. برایم بی تابی و بی قراری می کند. منتظر است که بروم پیدایش کنم. اما این که این گمشده ی بی تاب و بی قرار چی بود و کجا بود، نمی دانستم، ولی می دانستم که اولین چیزی که باید روشن شود همین است که این گمشده چیست و چرا من باید دنبالش بگردم. یا شاید مقدم بر آن می بایست می فهمیدم که اهمیتش در چیست یا ماهیتش چیست، شاید هم فهمیدن کیفیت و چون و چندی اش مهم تر از بقیه ی این مسائل و معماهای بی پاسخ بود. نمی دانستم. هیچ چیزی

نمی دانستم. فقط این را می دانستم که می بایست تا زنده ام و قدرت جستجو و گشتن دارم بگردم و بگردم و بگردم و دمی هم از گشتن غفلت نکنم. آنقدر بگردم که یا بالاخره گمشده ام را پیدا کنم یا این که او مرا پیدا کند . بالاخره یکی از ما محکوم بودیم که دیگری را پیدا کنیم. هیچ فرقی هم نمی کرد. چه من او را پیدا می کردم ، چه او مرا پیدا می کرد. ولی او که دنبال من نمی گشت. پس چطور ممکن بود