خزعبلات یک مجنون

 

 

هر چی فکر می کنم می بینم در خلقت من نه هیچ نشانه ای از خردمندی دیده می شود، نه هیچ نشانه ای از هنر و مهارت و کاردانی. نه هیچ نشانه ای از تدبیر و تدبر و مآل اندیشی دیده می شود، نه هیچ نشانه ای از طرح و نقشه ی از پیش تعیین شده بر مبنای حساب و کتاب و نکته سنجی و برنامه ریزی و هوشمندی، و نه هیچ نشانه ای از حسن سلیقه. همه اش کج سلیقگی، آن هم چه جور کج سلیقگی؟ نهایت کج سلیقگی، نهایت بی بندو باری و بی حساب کتابی، نهایت بی برنامگی و بی نظمی. همه اش بی کفایتی و بی لیاقتی.همینطور دیمی و الابختگی. همینطور تصادفی و بی هدف. همینطور پوچ و عبث. اوج مهمل کاری و لاابالیگری. اوج سنبل کاری و اهمال و ماستمالی کردن.همه اش نابخردی و بریز و بپاش بیهوده. هیچ دو جزء هماهنگ و سازگار توی تمام وجودم پیدا نمی شود. نه عقلم با هوشم می خواند، نه عاطفه ام با حسم، نه معرفتم با ادراکم می خواند، نه هیجاناتم با شورهایم. هر کدام راه خودشان را می روند. یکی می رود به شمال یکی می رود به جنوب. یکی می رود به مشرق یکی می رود به مغرب. یکی می رود به ری، یکی می رود به روم. هر جزء وجودم با جزء دیگر سر ناسازگاری دارد و ساز خودش را می زند. چقدر هم صدای همه ی این سازها بدآهنگ و گوش خراش است! آن چه را بینایی ام می بیند، شنوایی ام نفی می کند، آن چه را لامسه ام حس می کند، شامه ام نقض می کند. حسم یک چیزی می گوید، عقلم یک چیزی می گوید، درکم یک چیزی می گوید، عاطفه ام یک چیز دیگری می گوید. وجدانم حرف خودش را می زند، ضمیر پنهانم حرف خودش را. عشق به  راهی می کشاندم، عقل به  راه دیگری. شور به یک راه می کشاندم، هیجان به راه دیگری. تدبیر و تدبر به یک راه می برندم، تعقل و تفکر به راه دیگری. راه های همگی شان هم اغلب بن بست است و مسدود، بیراهه یا کجراهه، گمراه کننده و سرگیجه آور. بی نتیجه و بی سرانجام.هیچ چیز متناسب با چبز دیگری در تمام وجود خودم هیچ وقت پیدا نکرده ام. نه این که نگشته باشم یا تلاش نکرده باشم. خیلی هم گشته ام. خیلی هم تقلا و تلاش کرده ام. خیلی هم کنکاش و جستجو کرده ام. بارها و بارها تمام وجودم را با دقتی موشکافانه و با صبر و حوصله ای ایوب وار ریز به ریز زیر ذره بین گذاشته ام و جزء به جزء بررسی کرده ام، از پیدا ترین لایه ها تا پنهان ترین لایه ها، از نهفته ترین ژرفاها تا آشکارترین سطوح، گوشه به گوشه، زاویه به زاویه، ذره به ذره، اما هیچ وقت نتوانستم هیچ دو جزئی را پیدا کنم که ذره ای با هم تناسب و سازگاری یا هماهنگی داشته باشند. اصلاً سرتا پای من ناسازگاری است و ناهماهنگی. سرتاپایم تناقض است و تضاد. آن هم چه جور تضادهایی؟ تضادهایی باطل و بی حاصل. نه تضاد تز و آنتی تز وار. تضاد ناسازگار عبث و پوچ. تناقض های محال ممتنع. چیزهایی که به عقل هیچ بنی بشری نمی رسد و به هیچ عقل سالمی قابل قبول نیست. از آن جمع ضدین هایی که محال محال لاممکن است. از آن ها که لحظه ای هم کنار هم امکان همزیستی و همبودگی ندارند.آن وقت من سرتاپا پرم از این جور جمع ضدین های محال و باطل. پرم از این جور تناقض ها. پرم از این جور ضد و نقیض های فاحش. هر گوشه ی وجودم ساز خودش را می زند و به زبان خاص خودش حرف می زند. به زبانی که نه برای سایر اجزای وجودم قابل درک است نه حتی برای خودم.نه اجزای دیگر چیزی از آن سر در می آورند نه حتی خودم. نوای هیچ کدام از اجزای وجودم خوش آهنگ و خوشایند و قابل فهم نیست. صداعی دردسر آور است و غوغایی نامفهوم. به همهمه ای گنگ و پوچ بیشتر شبیه است تا به موسیقی یک وجود منظم با نظم و نسق. در هیچ کجای وجودم نه نشانی از زیبایی ست نه نشانی حتی از زشتی. بله. شاید باور نکنید. من حتی زشتی هم ندارم. نه زیبایی دارم نه زشتی. اصلاً انگار شکلی ندارم که بخواهد زیبا یا زشت باشد. بی شکل بی شکلم. بی هویت و بی تشخص. وجودی بی موجودیت یا موجودی بی وجود. کدام یک؟ نمی دانم! اینقدر می دانم که چیزی هستم بی شکل، بی مضمون، بی محتوی، بی معنی، یاوه و پوچ، بی اعتبار و بی حقیقت. و شاید حتی بی واقعیت. یک چیز مجازی. شاید حتی مجازی هم نیستم. موهومی ام. وهمم. زاییده ی توهمم. و شاید حتی زاییده ی وهم و گمان هم نیستم. اصلاً من کی هستم؟ شاید هیچ کس نیستم! شاید هیچ چیز نیستم. برای همین است که می گویم در خلقت من هیچ نشانی از سلیقه و تدبیر به کار نرفته است...