رویاهای بیداری

 

اولین باری که توی بیداری رویا دیدم وقتی بود که هنوز یک نوجوان بیشتر نبودم. شاید بیشتر از پانزده شانزده  سال نداشتم. یک روز عصر اواخر پاییز، از آن روزهایی که  هوا خیلی خیلی سرد بود و سوز سرما به صورت آدم سیلی می زد و تمام وجود آدم را بی حس می کرد، داشتم تنها و غمگین از مدرسه بر می گشتم خانه، حدود ساعت چهار، چهار و نیم بعد از ظهر، وقتی از توی خیابان اصلی پیچیدم توی خیابان فرعی، ناگهان یک درخت سرتاپا نارنجی پوش توجهم را جلب کرد که درست وسط خیابان ایستاده بود و روی

شاخه های انبوه از برگش پر بود از پرنده های کوچک قرمز رنگی که تا آن وقت شبیه شان را هیچ کجا ندیده بودم، نه توی واقعیت، نه توی کتاب ها یا توی رویاها. با دیدن این  منظره ی شگفت انگیز خیلی حیرت کردم. من همیشه از آن خیابان رد می شدم. حداقل روزی دو سه بار، موقع رفتن به مدرسه   و برگشتن، صبح و ظهر و عصر، اما هیچ وقت تا آن روز چنین درختی وسط آن خیابان ندیده بودم. پس این درخت از کجا آن وسط سبز شده بود؟ از شدت حیرت فکر کردم دارم خواب می بینم. باورم نمی شد که چنین صحنه ای را دارم در بیداری می بینم. چند بار با دقت و حوصله چشم هایم را مالیدم تا اگر خواب بودم بیدار شوم، ولی انگار خواب نبودم و توی بیداری داشتم آن صحنه را می دیدم. با حیرت و هراس به درخت نزدیک شدم. شاخساران انبوهش پر بودند از برگ های تو در توی نارنجی درشت، هر کدام بزرگتر از یک کف دست، تنه ی درخت و ساقه اش هم به رنگ نارنجی بود، نارنجی نارنجی که نه، بین نارنجی و زرد. آن وقت توی آن شاخساران انبوه پر بود از آن پرنده های کوچک که از گنجشک بزرگتر بودند، از سار کوچکتر و بالای سرشان تاجی داشتند شبیه شانه به سر و پر هایشان یک دست قرمز شنگرفی بود،  و با آواز زیبایی داشتند می خواندند. آوازشان چنان دلنشین و جذاب بود که شنونده را بی اختیار مجذوب می کرد و به طرف خود  می کشید. من هم بی اختیار به طرف درخت و آواز مسحور

کننده ی آن پرنده ها کشیده می شدم.

لحظه ای بعد ناگهان آسمان درست بالای سر درخت سیاه شد و یک ابر سیاه بزرگ هیولا مانند روی درخت سایه انداخت. بعد بلا فاصله برق خیره کننده ای درخشید و صدای کر کننده ی تندر گوش ها را کر کرد. و بعد  رگبار سیاه درشتی از باران و تگرگ که در هم آمیخته بودند، درست روی درخت شروع کرد به باریدن. پرنده های قرمز رنگ با شروع بارش رگبار تند وحشی، در حالی که به شدت ترسیده بودند، شروع کردند به جیغ کشیدن، و در حالی که از وحشت می لرزیدند، بال هایشان را مضطرانه به هم می کوبیدند و تلاش می کردند که از جا بلند شوند و پرواز کنند، اما دانه های باران و تگرگ وقتی که بالای سر آن ها می رسیدند به شکل کلاغ های سیاه مهیب و نفرت انگیزی در می آمدند و پرنده های وحشت زده ی قرمز را می بلعیدند و بعد دوباره به شکل قطرات درشت باران  از شاخه های درخت سرازیر می شدند و با خود برگ های نارنجی- زرد درخت را هم می شستند و آن ها را در خود حل می کردند و پایین می آمدند. و چند لحظه بعد، درخت لخت و خالی از برگ شد، و بعد ساقه و تنه اش هم به تدریج آب شدند و تا آمدم به خودم بجنبم- و سرپناهی پیدا کنم برای در امان ماندن از آن باران وحشتناک وحشی- درخت ذوب شده و به صورت قطرات سیاهی به زمین ریخته بود و از کنار ریشه اش که تنها نشانی از آن بر زمین باقی مانده بود جویی از خون روان بود که به تدریج بزرگتر و بزرگتر می شد و می رفت که به نهری بزرگ یا شاید به شطی عظیم تبدیل شود، و وقتی درخت کاملاً فرو ریخت و ذوب شد، و  دیگر چیزی از آن باقی نماند، باران هم بند آمد و ابر سیاه با سرعت از صحنه گریخت و آب نهر هم بند آمد و خاموش شد و سکوتی هولناک فضا را پر کرد. . لحظه ای بعد همه چیز به حالت عادی خود برگشت و دیگر نه از درخت نشانی بود نه از پرنده ها و باران. من که از حیرت داشتم شاخ در می آوردم، هر چه فکر کردم که آن صحنه ی عجیب چی بود که  دیده بودم و از کجا آمده بودند آن درخت سراپا نارنجی رنگ و آن پرنده های عجیب قرمز پوش؟ و به کجا رفتند آن درخت و آن پرنده ها؟ و جریان آن ابر سیاه و آن باران و آن کلاغ ها چی بود، چیزی نفهمیدم و فکرم به جایی قد نداد. بعد ها فهمیدم که آدم ممکن است در بیداری هم رویا ببیند و آن وقت بود که فهمیدم این صحنه ی عجیب استثنایی هم یکی از رویاهای بیداری بوده که سراغ من آمده بوده، و این نخستین رویای بیداری بود که من دیدم

 

.

اردیبهشت هشتاد و سه