تنها زیر رگبار

 

 

زير رگبار تند  باران که بی رحمانه و بی امون شرشر می بارید توی تاريكی اون خيابون خلوت، سرمو فرو كرده بودم توی یقه ی كاپشنم و در حالی كه سخت توی خودم بودم، بی هدف پيش می رفتم. شرشر بارون  سيل آسا  سر تا پامو حسابی خيس كرده بود. آب از سر و روم می چكيد. باد با بيرحمی به صورتم  سيلی می زد، ولی من بی توجه به سيلی های باد و شلاق  بارون غرق خودم بودم . حال خيلی خرابی داشتم. گرفته و دلتنگ بودم. حس می كردم به آخر خط رسيده ام. تنها مونده بودم و بيكس. بی پناه و  بی اميد. بی طاقت و كم حوصله. احساس بيهودگی می كردم. كه چی؟ برای چی؟ به چه اميدی  زنده بودم؟ برای چی بايد زندگی می  كردم؟ منی كه توی اين زندگي سرتاپا عذاب و شكنجه هيچ دلخوشی نداشتم، كوچكترين اميدی به آينده  نداشم، حتی يه ستاره ی كوچولو توی ظلمات درندشت چشم اندازم سوسو نمی زد، حتی يه  پرنده ی کوچولو- یه سهره یا یه کاکلی- توی آسمون قلبم پر نمی كشید، منی كه شعله ی اميد خيلی وقت بود که توی دلم خاموش و خاكستر شده بود، پس زنده بودنم چه فايده ای می تونست داشته باشه؟...

 از همه چيز و همه كس خسته شده بودم، و بيشتر از همه از خودم خسته و دلزده بودم. بايد خودمو خلاص می كردم. اين زندگی ديگه ارزش زنده موندن نداشت. می رفتم و برای هميشه راحت می شدم. برای هميشه گم می شدم توی يه سكوت سياه، توی سياهچال تاريك خاموشی و فراموشی. غرق اين فكر و خيال ها بودم كه يهو حس كردم ديگه بارون روی سرم نمی ريزه. سرمو بلند كردم ديدم يه چتر بالا سرم گرفته شده. رومو برگردوندم، ديدم يكی با يه چترآبی بزرگ كه بالای سرم گرفته داره همراهيم می كنه و شونه به شونه ام راه مياد. يه بچه گربه ی كوچولوی خيس هم بغلش بود كه كز كرده بود گوشه ی سینه اش، خودشو جمع كرده بود و با چشای براقش با كنجكاوی  نیگام می كرد. با حيرت به همراهم نگاه كردم. او كه نگاه حيرت زده مو ديد، لبخند مهربونی زد و با لحنی كه سعی می كرد اعتمادمو جلب كنه گفت:

ـ  ديدم دارين خيس ميشين، گفتم چترمو بگيرم بالا سرتون، با هم بريم كه بيشتر از اين خيس نشين.آخه می دونین؟ چتر من خیلی بزرگه، دوتایی به راحتی زیرش جا میشیم.

همونطور  كه با بی اعتمادی نگاهش می كردم با  سردی گفتم:

ـ ولی كسی از شما نخواسته بود چترتونو بگيرين بالای سر من. شايد من خوش نداشته باشم كسی مزاحمم بشه، شايد خوش داشته باشم توی بارون راه برم و خيس بشم. شما از كجا ميدونين؟ شما  با اين كارتون مزاحم خلوت من شدين. من دوست ندارم زير چتر كسی باشم. دلم نمی خواد كسی همراهم باشه،  دوست دارم تنها باشم، غرق توی فكر و خيالای خودم باشم. اين طوری راحت ترم, حتی اگر خيس خيس بشم. پس لطفاً چترتونو از بالای سرم بردارين. بعدشم راهتونو بكشيد و بريد، بيشتر از اين مزاحمم نشيد...

همراهم بدون اين كه به حرف های من توجهی كنه، با هيجان به بچه گربه ای كه توی بغلش بود اشاره كرد و گفت :

ـ نيگاش كنين چه كوچولو و نازه! مونده بود زير بارون، بيچاره و بی پناه، حسابی خيس شده بود،

 نمی دونست بايد چيكار كنه و كجا بره، احتمالاً اولين باری بود كه داشت بارش بارونو تجربه می كرد، ترس چنون فلجش كرده بود كه نمی تونست تكون بخوره، خودشو به جای امنی برسونه. چنون ميو ميو می كرد كه دل آدم واسش ريش می شد. انگار داشت التماس می كرد و كمك می خواست. منم دلم طاقت نياورد، رفتم جلو، بغلش كردم، نازش كردم، گرفتمش زير چترم، با دامن بارونيم خشكش كردم. از اون موقع چنون چسبيده به من كه انگار مامانشم!...

 

بعد با شور و هيجاني  خاص ادامه داد:

ـ زندگی همينه ديگه! هممون زير بارون حوادثش داريم راه می ريم و خيس می شيم. بعضی موقع ها بارونش نرم و ملايم می باره،  اون وقته كه احساس خوش بختی می كنيم، فكر می كنيم دنيا به كاممونه، بعضی وقتا هم بارونش سيل آسا و وحشيانه است، همراه با توفان و آسمون غرنبه، اونوقته كه احساس بد بختی می كنيم، فكر می كنيم  به آخر خط رسيده ايم، غرق شده ايم توی ناكامی...

 

بعد گرم و آروم  ادامه داد:

ـ اما خوشبختی فقط اين نيست كه آدم هميشه زير بارون ملايم و نرم راه بره، خوش بختی می تونه اين هم باشه كه وقتی بارون تند و وحشتناك می باره، و توفان زمين و زمونو به چشم آدما تيره و تار می كنه، آدمی كه چتر داره و زير چترش جای امن و امونی داره، چترشو بگيره روی سر هر كی که دم دستشه و احتياج به  سر پناه داره... شايد اين خوش بختی از اون يكی هم دلنشين تر باشه، مث حالی كه من الان دارم، وقتی می بينم به داد اين پيشی  كوچولوی بی پناه رسيدم...

بعد آهی عميق از ته دل كشيد و ادامه داد:

ـ من خودم يه روز، وقتي به سن اين پيشی كوچولوی ملوس بودم، تنها و بی پناه مونده بودم، گذاشته بودندم گوشه ی خيابون، زير بارون، حال اين نازنازی رو خوب حس می كنم، اگه اون فرشته ی مهربون رحمت  به دادم نمی رسيد، هيچ معلوم نبود زنده بمونم...

 

در حالی كه به شدت كنجكاو شده بودم مشروح ماجراشو بدونم، سراپا گوش، منتظر شنيدن داستانش شدم.او كه كنجكاوی منو ديد، گفت:

ـ آخ! چقدر دستم خسته شده! ميشه يه دقه شما اين چترو بگيرين دستتون، دستای من يه كمی خستگی در كنند؟ حسابی خشك شده اند!

و بدون اين كه منتظر جوابم  بشه چترشو داد دستم، و شروع كرد به تكون دادن دست راستش. من هم  در حالی كه  بی اختيار به او نزديك تر شده بودم، چتر را گرفتم بالای سرش تا بارون روی سر او و بچه گربه ای كه بغلش بود نريزه .

 او  بچه گربه رو از دست چپش به دست راستش  داد، بعد  به من نزديك تر شد و گفت:

ـ شما كه همه ی چترو گرفتين روی سر ما! پس خودتون چی؟ خودتون كه اينجوری خيس ميشين!

بعد گفت:

ـ دوست دارين داستانمو بشنوين؟

با تكان دادن سر اشتياقمو برای شنيدن داستانش ابراز كردم. در حقيقت هم بی صبرانه منتظر و مشتاق شنيدن داستان كودكيش بودم. او كه اشتياق منو ديد گفت:

ـ باشه. براتون تعريف می كنم. اما اول بايد يه كمی شير برای اين كوچولو بخريم. طفلكی معلومه خيلی گشنه است. بعد كه شيرشو داديم، سير شد، اونوقت من قصه مو واسه شما تعريف می كنم. قبوله؟

چاره ای جز قبول كردن نداشتم.  ناچار قبول كردم . بعد دو تايی راه افتاديم  به طرف چراغ های روشن مغازه های انتهای خيابون. هر دو ساكت كنار هم می رفتيم و من در سكوت به نوای دلنواز بارون، که حالا نرم و آروم می بارید و نوای نوازشگرش به گوشم مث یه موسیقی روحنواز ملایم بود، گوش می دادم. نمی دونم او به چی فكر می كرد، ولی من به اين فكر بودم كه خوش بختی یعنی چی؟...

 

 

 

اردیبهشت هشتاد و سه