در آستانه ی سفر به ژرفای تاریکی

 

 

 

در آستانه ی سفر به ژرفای تاریکی

به آن بی کرانه ی دوردست که سرچشمه ی روشنایی هاست

دلتنگ می اندیشم

پس از من

چه کسی را دوست خواهی داشت؟

و با کدامین صدا

همسرا سرود خواهی خواند؟

اشک ها و تبسم هایت از آن که خواهد بود؟

دست و پا می زنم در این اندیشه های غرقابگون

در آستانه ی سفر به دوردست سکوت

 

 

ترانه ات نیروی گام هایم خواهد بود

برای گذار بی باکانه

فارغ از واهمه ها و دلهره ها

به فراسوی ابدیت

و هماره به یادت خواهم داشت

در آن سوی مرز بودن و نابودن

آنجا که عشق کلامی ناآشناست

و پیوند مفهومی ادراک ناپذیر

تو فراتری، و بس فراتر

از ادراک و احساس وجود

و فراتر، و بس فراتر از نیروی زیست و مرگ

من قلبم را به تو هدیه خواهم داد

و روحم را به تو خواهم سپرد

در آستانه ی سفر به بی کرانه ی بی رنگی

 

 

خواهم رفت

و رها خواهم شد

از همه ی این پایبندی های زمینی

سبکبال و وارسته

اوج خواهم گرفت

در اعماق تاریکی

به سوی روشنایی بی پایان

از آینه ها عبور خواهم کرد

و برهم خواهم زد

قوانین بازتاب و انکسار را

در گذار از تاریکی به روشنایی

همراه با ترانه ی شفافت

که سرچشمه ی شفافیت ناب است و زلالش بی کران

و به قلبم یارای عبور می دهد

در همراهی با تبسم آسمانی ات

که مرا شهامت زیستن یا مرگ می بخشد

در آستانه ی سفر به بی انتهای بودن

 

 

مهر هفتاد و شش