از دفتر " ترانه های دوستی"

 

کشتی خاطره

 

کشتی خاطره بادبان برافراشته و به سوی دریاهای ناشناخته عازم است به سوی موج های بلند اوج حیطه ی فراموش شده ی ناخودآگاه، و مرا با خود به سوی توفان های دوردست می برد ای دوست!

می خواهم به ساحل آرامش دست یابم، به آن جا که تو هستی و چراغ های تابناک دریایی را بر می افروزی، و کرجی کشان را به خواهش خود به ورطه ی گرداب می کشی، می خواهم به ساحل آرامش دست یابم، به آن جا که تو هستی و مرا گزیری نیست جز تن سپردن به توفان و خریدن خطر غرقاب به جان، و نه گریزی از گرداب هایی که بر سر راهم به کمین نشسته است، در نگاه تو ای پری دریاها!

چقدر آسمان روشن است آن دم که تو چشم می گشایی و لبخند می زنی، و چه دریای مهربانی ست آن دم که تو آواز می خوانی. مرغان دریایی از دوردست افق پرکشان به سوی من می آیند و آب به روشنی آینه است آن دم که تو در آن می نگری.

می خواهم به ساحل آرامش دست یابم، به آن جا که تو هستی و بر دریاها فرمان می رانی و کشتی رانان را گمراه می کنی، آنان که در پی سود خویشند  و در دریا جز مروارید نمی جویند، و مرا چه؟ آیا مرا نیز گمراه می کنی، مرا که در جستجوی توام؟

می خواهم به ساحل آرامش دست یابم، پس باید دل به دریا بزنم، چه باک از غرقه گشتن و در آب مردن، آن دم که به جستجوی توام ای دوست؟

تا ساحل تو چقدر راه مانده؟ آیا عمر من کفاف گذشتن از این طغیان گر ناآرام را می دهد و از نفس من آنقدر باقی ست که از آبشار های حادثه جان به در برم و به ساحل آرامش دست یابم، از پس عمری بی قراری و تلاطم، ای دوست؟