از دفتر " ترانه های مرگبار"

از سرزمین کابوس ها و رویاها

 

ای خنیا گر

 

 

درودت بدرود من است

ای خنیاگر

و آوازت سکوتم

آنگاه که از راه می رسی

و با نگاه سرد و تاریکت مرا می نگری

باید برخیزم

وآماده ی عبور از خویشتن شوم

آماده ی سفری بی سرانجام

همراه با تو در راهی بی پایان

چه تاریک است آن بی انتها!

و چه آزارنده آوای غوغاگون تو!

بگذار در سکوت خویش بمانم

و تنها، بیراهه ی بی انتهای نیستی را بپیمایم

بگذار تنها باشم با ترانه هایم که در سکوت سرود سر می دهند

و تنها رفیقان راهم هستند

 

مرگ ای خنیاگر

ای واپسین همسفر

 

 

 

قلبی با این همه روشنایی را

این گونه در دست تاریکی جا نهادن!؟

و خاطره ای این همه یادمان را

این گونه به دست فراموشی سپردن!؟

آه که چه دشوار است!

این همه ترانه را پشت سر گذاشتن و گذشتن

و تسلیم سکوت شدن

و چه سخت تر

عبور کردن و چشم پوشیدن بر این همه روشنایی

به سوی سرچشمه ی تاریکی

ولی باید گذر کرد و بگذشت

و به جا گذاشت

همه چیز خود را و همه کس را

حتی قلب خود را

و حتی عشق خویش را

و باید تنها با تو همراه شد

مرگ ای خنیاگر

ای واپسین همسفر

 

 

شهریور هفتاد و هفت