|
مانا و همراهان در راهي بي پايان به مردي
برخوردند كه دو انبان، يكي بر سينه و ديگري بر پشت آويخته بود ، به سوي
آنان مي آمد و خيره در آنان مي نگريست. مانا از همراهان پرسيد: اين مرد شما
را به ياد چه كساني مي اندازد؟
همراهان با حيرت به مرد و به هم نگريستند و پس از لمحه اي درنگ گفتند: ما
نمي دانيم. تو خود بگو اي خردمند!
مانا گفت: آيا اين مرد شما را به ياد عيب جويان نمي اندازد؟
همراهان شگفت زده پرسيدند: عيب جويان!؟
مانا گفت: عيب جويان نيز چون اين مرد دو انبان بر گردن روان خويش آويخته
دارند. آن انبان كه بر سينه آويخته دارند، ويژهً عيب ها و ايرادهاي ديگران
است و هميشه لبالب از عيب هاي ريز و درشت ،و آن كه بر پشت آويخته اند و
هميشه خاليست،ويژهً عيب و ايراد خودشان است. آنان كه جزئي ترين نقص ديگران
را از فرسنگ ها دور آشكارا مي بينند، از ديدن بزرگترين و فاحش ترين خطاها و
عيب هاي خود ناتوانند!
|