مانا و حقيقت

 

آنگاه كه در صبحي ابري با آسماني گرفته و مه آلود، مانا و همرهان در جستجوي گوهر دانايي، راه هاي پر فراز و نشيب و اغلب بن بست را در مي نورديدند، يكي از همرهان مانا را به خواهش گفت: اي خردمند با ما از حقيقت سخن بگو.
مانا چنين پاسخش داد: حقيقت خورشيدی ست پنهان در پس ابرهاي بس تيره دل و متراكم واقعيت، كه تنها پرتوي ناچيز از آن به ما مي رسد، اما همين ناچيز پرتو مي نماياندمان كه سرچشمه اي دارد و زادگاهي ، و مفهوم زيستن ما همانا جويش و پژوهش اين سرچشمهً روشنايي خاموشي ناپذير و بي زوال است.
و اگر چه شايد هرگز توان آن نباشدمان كه چشم در چشم آن خورشيد بيفكنيم و چنين حادثه اي شايد جز آن كه چشم هايمان را كور و جانمان را خاكستر كند،ثمري ديگر نداشته باشد، با اين همه به اميد كسب گرمايي بيشتر و روشنايي افزون تر از آن چشمه فياض، همه عمر در عطش و پويشيم.